تبليغاتX
سپندارمزد
 

ارتباطات کمتر یعنی کنش و واکنش های کمتر....یعنی آرامش بیشتر....

اینو بابا خیلی وقت پیش بهم گفت الان دارم میفهممش...

یاد سال کنکورم می افتم...

سالی که با تمام بدی ها و استرس ها و ترس هاش چیزی توش بود که الان حسرتشو میخورم و دنبالشم....

اون با خودم بودن های زیاد...اون تنهایی های عمیق...اون ارتباطات کم...اون آرامش کتابخونه....

اون چایی ای که بابا برام می آورد و کنارش همیشه یک بیسکویتی شیرینی ای چیزی بود....

و من از بابا اشکالات ادبیاتم رو میپرسیدم و بابا برام با عشق و شور و حال توضیح میداد...

گاهی بخاطر یک لغت میرفت چند تا لغتنامه رو میگشت که حرفش مستند باشه....

و من گوش میدادم و چای میخوردم...و چه لذتی داشت خوردن اون چایی...

چقدر اون سال با بابا تو کتابخونه بودن موهبت بود...!!!!!

چقدر لپشو میکشیدم و بهش میگفتم: کوچولو...!!!!! سرخپوست کوچولو!!!!!

چقدر ناز میشد وقتی میخندید به شوخی های من...عین یه دختربچه لپش گل می انداخت....

و اوج محبتش وقتی بود که چونه مو میگرفت و تکون میداد سرمو و میگفت: برو خودتو لوس نکن....

 

و بعد از خستگی درسها و شوخی با بابا، چرخ زدن بین اون گنجینه ی کتاب...و ورق زدن کتابهای شعر....

سادگی و امید و نشاط و نیک بینی اون سالمو اصلن نمیخوام....

چیزی که دلتنگش شدم اعتماد به نفس و ایمان و آرامش عمیق اون موقع است....

 

ارتباطات کمتر یعنی کنش و واکنش های کمتر....یعنی آرامش بیشتر....

اینو بابا خیلی وقت پیش بهم گفت الان دارم میفهممش...

دوستت دارم بابا...دلم برات تنگ شده...

چه خوبه که تو رو دارم... هرچند خیلی کم...

خوشحالم که امشب داری میای...

 

                                                                تمام.....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 و ساعت 22:30 |
 

سخت ترین کار دنیا مامان بودنه....زنهایی که انتخاب میکنن که مادر بشن خوشی زده زیر دلشون واقعا....؟؟؟؟!!!!!!

اینو دیروز که مامان مجبورم کرد سحری لوبیاپلو درست کنم فهمیدم....

زجری بود ها خدایییییییییییییییی......

تایم تلف شده بین مراحل مختلف درست کردن غذارو میخوابیدم... همش چرت های ۱۰ دقیقه و ۵ دقیقه ای و جالب اینجا بود که واقعا میخوابیدم این برهه ی زمانی رو....

از همه جالبتر اینه که محصول چرت و بیداری های مداوم یعنی لوبیا پلوهه خوب از آب در اومد....

مامانه هی تعریف میکرد و میگفت: چیکار کردی که اینقدر خوشمزه از آب در اومده؟؟؟؟

و منم جوری نگاش میکردم که یعنی خر نمیشم با این تعاریف...بد عادت میشی!!!!

 

 

+ نوشته شده توسط نگار در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 14:59 |
 

۱-یکی نیست به این علی دایی بگه عین بختک هی نباش تو فوتبال ما... اون از بازی هات...اینم از مربی گری ات....سعی کن بکنی از فوتبال ما...برو خونه ات....

۲-نسبت به عرب جماعت آلرژی دارم... از هر نوعش....و بخصوص عربستانی و بحرینی اش....

جماعت حرص در آری هستند...راه میرن حرص در می آرن....هنره ها خودش!!!!واقفن به این نکته که در طول تاریخ چقدر تونستن حرص مارو در آرن؟؟؟

 نمیدونم شجره نامه ام به کجا میرسه؟؟؟ امیدوارم به هر جایی برسه الا به عربها....

گند زدن به همه چی مون.... نژادمونو که ناخالص کردن...گندشون به تاریخمون هم که مشخصه...ما بودیم و ساسانی ها و بیستون و خسرو پرویز خوشحال با عشق شیرینش...

دیگه فرهنگ و مذهب و .... بماند....

۳-جای علی کریمی خالیه با اون دیریبل هاش...

۴-تعداد توپهای لو داده شده تا چه حد؟؟؟؟؟

 

بعد نیمه:

علی دایی شانس آورد که ایران مساوی کرد...

آخه من دنبال بهانه ام که حرکت ناشایستی در قبال این موجود مرتکب شوم....

 

 

+ نوشته شده توسط نگار در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 و ساعت 0:51 |
 

(۱)

بهترین لحظه ی این روزهام همون چند دقیقه مونده به افطاره...موقع ربنا...۴۰ سال پیش چه چیزی خونده محمدرضا!!! ربنایی برای همه ی رمضانها...تا همیشه ....

(۲)

بدترین ساعت روزم که در حالت عادی محبوب ترین ساعته برام:۶ بعد از ظهره...

اینقدر احساس ضعف دارم که مثل جسد می افتم و خیره میشم به ساعت که عقربه هاش اونو به دو تا قسمت کاملا مساوی تقسیم کردن...پوچ محض...ابزورد مطلق....

اینکه چرا الان بدترین ساعت روزه معلومه تقریبا....(به افق مشهد یه ساعت مونده به اذونه...آدم ذلیله)

اما اینکه چرا در روزهای غیر ماه رمضون بهترین ساعتمه معلوم نیست درست....یه شخصیت خاصی داره ساعت ۶ واسم...مثل سه شنبه ها...

(۳)

بچه که بودم دلم واسه تهرانیها میسوخت که چرا اونا نیم ساعت دیرتر از ما باید افطار کنن؟؟؟ هی نمی فهمیدم افق و اینجور چیزها رو... و اینکه در نهایت فرقی نمیکنه....

پ.ن: نازی خودم!!!! کوچولو بودم...

(۴)

پدیده ی جمعه در ماه رمضان به طرز دهشت باری ظاهر میشود!!!!!

(۵)

مامان-فرزاد!!!(برادرم) با خرما روزه تو باز کن ثواب داره...

فرزاد-با خرما روزمو باز میکنم چون خرما دوست دارم نه واسه اینکه ثواب داره...

من(با خودم): نسل جدید ثواب حالی اش نمیشه...Base و منطق کاراشو بر ثواب نمیذاره...

میگیرم مث خرس میخوابم تمام روزو...تا یک...یک و نیم...میگن دهن روزه خوابیدن ثواب داره...

من میخوابم چون ثواب داره؟؟؟

 ارواح عمه ام... میخوابم چون بی شعورم...نمیخوام گشنگی بکشم...چون میخوام خدا تا حد ممکن کمتر به هدفش که همانا تقویت اراده ی انسان و جلوگیری از شکم بارگی و در نهایت پرورش تقواست برسه.... من واسه ثواب این کارو نمیکنم...نیت من اتفاقا شیطانی است کاملا....

(۶)

جااااااااااااااااااااااان....چه کیفی داره رانندگی بعد افطار....فاز میده بدددددددددددددددددددد....

دنده ۴....نهایتا ۳...ترافیک بی ترافیک...درد مچ پای چپ روی کلاج ابدا.... کف سیاه خیابونو میدیدم به چه وضوحی...و تا چه مسافتی.... و اون سکوت خوب و خنکای شب....

(۷)

این روزها بیش از پیش به این واقف شدم که مادر پدیده ی پیچیده ای است...

حالی اش نمیشود که با مادر شدنش این همه چیز از دست داده و دارد روز به روز هم هی از دست میدهد و چیزی به دست نمی آورد واقعا....سرش شدیدا کلاه رفته تو این معامله....

این روزها به چیز دیگری هم بیش از پیش پی بردم و آن این است که بدترین بلایی که بر سر مادر من نازل شده است داشتن من به عنوان فرزند است...قشنگ مار در رحمش پرورش داده...

از آن مهمتر به این پی بردم که اصصصصصصلن دلم نمیخواهد که همچین بچه ای داشته باشم(بچه ای با خصوصیات خودم)دختر غیر قابل تحملی هستم واسه یه مادر.... اگرم داشتم میزدم احتمالا میکشتمش گور بابای قصاص...اگه بابام بودم که یک لحظه هم تردید نمیکردم در بچه کشی...*

(۸)

خدایا ازت ممنونم که نگین را به مادرم دادی... اگر نگین نبود مادرم دچار سرخوردگی و افسردگی میشد و نمی فهمید دختر داشتن یعنی چه!!!!؟؟؟

نگین یکسره کارهای دستی میکند و با ۱۴ سال سن برای من نره خر و کلهم جمیع خانواده غذا درست میکند... خانه را تمیز میکند... برنامه های آشپزی و هنری ماهواره و تلویزیون را تماشا میکند...

من یکسره کتاب میخوانم و فیلم می بینم و کلوپ و دی وی دی خام و اینها....دشمن کانالهایی هستم که نگین میگیرد...می نشینم پای تی وی با استفاده از اقتدار ۷ سال بیشترم نسبت به نگین کانال را عوض میکنم...میزنم کشتی کج و فوتبال و فرانس ون کتخ(فرانس ۲۴ ساعته) و بی بی سی نیوز...

 طفلک می آید برای من تعریف میکند مثلا از تابلویی که با گلهای خشک تزئین شده است...نگاهش میکنم و با لحن خنک و تصنعی ای میگویم: ئهههه....چه جالب!!!!

نمی فهمم این جور چیزها را ابدا!!!!!

(۹)

خدایا! ازت ممنونم که نگین را به ما دادی... وگرنه چطور در نبود نیلوفر میفهمیدم خواهر بزرگ یعنی چه؟؟؟

اسما من خواهر بزرگم...در واقع اون خواهر بزرگمه....سرمشق باس قرار بدمش که نمیدم!

(۱۰)

شهرم درست مثل خودم بی تعادل است....

پدیده ای تحت عنوان فصل متعادل نداریم اینجا....یا تابستونه یا زمستون....

تا همین پریروز عرق می ریختیم عین چی.... حالا هوا اواسط آبان ماهه...میرم زیر پتو و پاهام میشه یه استالاکتیت خالص...

پ.ن: خوشحالم از اومدن سرما...پتو...نوشیدنی گرم...شومینه...بارون...برف....

پ.ن۲: حساسیت پاییزه اومده سراغم...اینقدر فین و فین میکنم و سرم درد میگیره که توهم میزنم که سرما خورده ام....

(۱۱)

کابوسی است این روزها برایم تحت عنوان کنکور ارشد.... و درست بخاطر همین پدیده است که نمیخواهم سال تحصیلی شروع شود... و پدیده ای است تحت عنوان بیینگ هوم سیک(نه در اون معنای رایج و اصطلاحی اش...سیک آو بیینگ ات هوم منظورمه) این پدیده میگه بیا سال تحصیلی....!!!!!

همان وضع مرداد ماه را دارم...نه میخواهم بگذرد نه میخواهم که بماند...


*در قانون مجازات عمومی و قانون مجازات اسامی ایران ، مقررات خاضی برای قتل فرزند توسط مادر به چشم نمی خورد بنابراین مجزات این قتل نیز همچون بیقه قتلها ، قصاص می باشد و قصاصا هم قابل تخفیف نیست ، اما قانون مجازات اسلامی صورتی را پیش بینی کرده است که در قوانین کیفری خارجی بجز کشورهایی که حقوق کیفری آنها تحت تأثیر فقه اسلامی می باشد ، سابقه ندارد و آن قتل فرزند توسط پدر می باشد .

( برابر ماده 32 قانون راجع به مجازات اسلامی اقدامات والدین و . . .  به منظور تأدیب یا محافظت اطفال جرم نیست مشروط به اینکه در حدود متعارف تأدیب و محافظت باشد و نیز برابر ماده 16 قانون حدود و قصاص پدر یا جد پدری که فرزند خود را بکشد فقط به پرداخت دیه قتل به ورثه مقتول محکوم و تعریز می شود . بنابراین به موجب این دو ماده چنانچه پدری فرزند خود را به قتل برساند قابل تعقیب کیفری می باشد النهایه به جای قصاص باید دیه بپردازد ولی این امر در مورد مادر تجویز نشده است و در صورت ارتکاب  قتل عمد فرزندش مجازات او تابع مقررات مربوط به قصاص خواهد بود .

+ نوشته شده توسط نگار در شنبه شانزدهم شهریور 1387 و ساعت 22:53 |
 

دارم بالا می آورم همه چیز و همه کس را در این روزهای شلوغ و پر کنش و واکنش...

این روزها که در سنتهای گند ایرانی و اوضاع سیاسی اجتماعی مملکت دارم دست و پا میزنم و نمیتوانم راه خودم را بروم... نمی گذارند آدم راه خودش را برود...حرف خودش را بزند...مستحیلت میکنند در جمع....حتی اگر راه و حرفت به نظر خودشان هم درست باشد....

*تکرارها و تنوع ها...

آدمها تکرار می شوند در روزهای هفته....خسته شدم بس که رفتم در دهان این و آن...حفظ شدم تعداد دندانها و شکل و شمایلشان را....به طور تجربی دارم دندانپزشک میشوم!!!! آن هم با دیپلم علوم انسانی و نیمه لیسانس حقوق....

 کارها تکرار می شوند...قصه ها...حرفها...فقط خانه ها عوض میشوند....جای میزبان و میهمان عوض میشود....قرمه سبزی میشود مرغ...بادمجان میشود قیمه...موز میشود گلابی...

*سلام...خداحافظی....

هاگیر واگیر میشود...این می آید...آن میرود...چند نفر با هم می آیند....

میدوی وسط جمع و میگویی سلام سلام سلام به همگی....یا یادت میرود کلن چون همان جا یکی صدایت زده که روسری بهش بدی یا چیزی رو بیاری....سلام و خداحافظی ات بعضا یکی میشود...

مادربزرگه این وسط لب ور می چیند که چرا با من سلام و احوالپرسی نکرده دختر تو؟؟؟؟

*تعارف....

این دارد مرا می کشد....وقتی کسی تعارفم میکند یا مجبور میشوم به کسی تعارف کنم میخواهم خودم را حلق اویز کنم رسما....

براشون بکش....چرا تعارف می کنین؟؟واسه خودت بکش...کم خوردی...رژیمی...؟؟؟ اشتها نداری؟؟؟چرا؟؟؟؟مریضی؟؟؟؟

(نمیخوام.....نمیخواد....نمیخوایم خب....!)

*کفه ی سنگین ترازو...

خسته شده ام از بس سفره چیده ام...جمع کرده ام....ظرف شسته ام....سر ظرف شستن با این و آن دعوا کردم....

مردها نشستند تماشا کردند....باسن مبارک جنباندند و آمدند لب سفره کوفت کردند...ارد دادند....بعد دنده عقب زدند و نشستند تلویزویون تماشا کردند و از آن حرفهای مزخرف به نظر خودشان خیلی مهم زدند و بعد چای خواستند و چای بردیم و گفتند با چه بخوریم...میوه بردیم و بشقاب...گفتند چاقویش کو؟؟؟

آمدیم پنکه را ببریم آشپزخانه...یکی شان میگوید: گرمه...پنکه رو کجا میبرین؟؟؟

میگویند:آشپزخانه...ماها کار میکنیم گرممون میشه...

لبخند کریهی می زند و میگوید:

مام اینجا کار میکنیم گرممون میشه....

دارم با یک ظرف چرب سر و کله میزنم...روسری خفتم را گرفته است...

-واقعا که!!!! مفت خورا...

خاله بد نگاهم میکند و چیزی نمیگوید...ظرفتو بشور شما....به تو توهین نکردم...

مامان میخندد ولی در گوشم میگوید:زشته....!!!!!

یکی تعریف میکند از شوهر یکی دیگه که چقدر تو کارای خونه کمکش میکنه...همه میگن: وااااای خوش به حالش خدا بده از این شوهرا....

و من بلند میگویم: از این جور مردا یک نمونه هم نداریم تو فامیل....

مامان میگوید:زشته....

آره...زشته...زشته...اما نه کار من...نه غرغر من...کارای شما...

نمیفهمم هیچ کدومتونو....!!!!

نه شماهایی رو  که ازدواج کردین و میذارین شوهره یکسره پاشو بندازه رو هم و ارد بده و شما حمالی کنین...نه شماهایی رو که ازدواج نکردین و یا تسلیم این روند هستین یا اصلا ککتون هم نمیگزه.....در هر صورت آینده تون آینده ی همین حمال های مظلومه....

از مردها لجم نمیگیرد دیگر...از اینها لجم میگیرد....

مظلوم خودش زمینه ی ظلم را فراهم میکند...

اینها وظیفه نیست....نه وظیفه ی قانونی...نه دینی...نه اخلاقی...

هیچی نیست...هیچی...

مامان میگوید: خوبه مرد کار کنه بیرون و خونه و زن بگرده واسه خودش...؟؟؟

خسته شده ام...

خسته شده ام مامان از بس توضیح داده ام طرز تفکرم را...از بس جر و بحث بی فایده کردم با تو و بقیه....

چقدر دلم میخواهد آن حرف صنعتی را پیاده کنم در زندگی ام که:

سعی نکنیم برای  کسانی که نمی فهممون افکار و عقایدمونو توضیح بدیم و جر و بحث کنیم....

به حرفاشون گوش بدیم و سر تکون بدیم...بذاریم با افکارشون خوش باشن و زندگی شونو بکنن...

استاد این را گفت و نگاهم کرد و فکرم را خواند:

خانوم....!..میدونم میخواین بتازین بهم و مخالفت کنین...این تلون نیست....این یعنی خودتون رو در سطح طرف مقابل بیارین پایین که آرامش خاطرتونو از دست ندین..همین!!!!

خیلی سخته استاد!!!!! خیلی سخته....

برای بار Nام مامان!!!:

-همه در کنار هم...همه سهیم در هر کاری که در توانشون هست....

چرا تمام رنجهای خانه و مهمانیها به دوش زن؟؟؟؟همه ی سردردها...کمر دردها....پادرد ها...جوش ها....استرس ها....بله...آخر کار همه مرگه....مرگ حقه...اما اینکه مرده یک سکته بکنه بمیره و راحت

شه و زنه تا خرخره پر درد و مرض شه و بعد بمیره این ناحقه....اما حقتونه....حق شماها که براتون مهم نیست...راضی این...

-حالا ببینم تو با این طرز تفکرت به کجا میرسی؟؟؟با شوهرت چیکار میکنی؟؟؟

*تنهایی:

ندارمش...این مایه ی حیاتی را ندارم روزها..شبها بیدار میمانم برای کمی تنهایی داشتن...

.در گیجی و منگی و سردرد و خواب آلودگی میگذرانم روز را...عین یک عروسک کوکی که کوکش دیگر جان ندارد....

از اینکه ماه رمضان دارد می آید خیلی ناراحت نیستم با اینکه تابستان است....به شب بیداری و روزخوابی گیر نمیدهند عالم و آدم.... تازه کلی هم ثواب دارد خواب دهن روزه....

*خدا:

پیداش کمه چند وقته....اما زیر دوش و موقع اذون صبح خیلی حسش میکنم و دعا میخونم..... 


پ.ن۱: غرهای فرهنگی ام را زدم...اما این روزها که به شدت روزنامه میخوانم و اوضاع مملکت دستم است توان غر زدن سیاسی و اجتماعی را ندارم...روزنامه ها را میخوانم برای یاد گرفتن اینکه چطور خبر بنویسم؟؟؟برای سوتی مطبوعاتی پیدا کردن....برای تکلیفهای کلاس خبرنگاری....برای تحقق آرزوی دور و درازم:خبرنگار شدن!!!!!

پ.ن۲: این حیله رو بلدم:

کامنت گذاشتن واسه پستی که کامنت دونی نداره تو کامنت دونی پست قبلی...

کار خنکیه و حال منو به هم میزنه...وقتی میگم کامنت نمیخوام به زور نکنین تو حلقم...خب؟؟؟

+ نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 و ساعت 2:30 |
(۱): عزاداری

چادر مدام از سرم می افتد....

مثل حاج خانمها چادرم را زیر بغلم میزنم و میروم داخل مسجد...

تسلیت و غم آخرتون باشه و روحشون شاد....

چادر می پیچد لای دست و پایم....مثل احمقها شده ام....

کلافه روی زمین می نشینم و چادرم را در می آورم...تا میکنم و میگذارم توی کیفم...

صدای قرآن و گریه و روضه گوشم را پر میکند...

به عکس مرحوم که شمع و حلوا و خرما احاطه اش کرده است نگاه میکنم...

با خودم میگویم یعنی روحش دارد کیف میکند از این همه گریه و شیون و لباسهای سیاه؟؟؟؟ 

همه اش با خودم فکر میکنم اگر بمیرم اصلا دلم نمیخواهد برایم مجلس عزا بگیرند و های های گریه کنند.... روحم درد میکشد از اینها....

همین جا میخواهم وصیت کنم که کسی برایم مجلس عزا نگیرد و گریه هم نکند و به جای سیاه، سفید برایم بپوشد و اگر میخواهد کاری در حق من مرده انجام دهد چیزی خیرات کند....

یک سری آهنگها هم هستند که دلم میخواهد سر قبرم بگذارند که هم روح خودشان را خجسته میکند هم روح من مرده را....

یک وصیت دیگر هم دارم و آن این است که توی گرما و سرمای شدید یک وقت به سرتان نزند بیایید سر قبر من....!!!!! اگر هوا خوب بود و دلتان هم خواست...آن وقت بیایید...

مامان میگوید:

 این روزها چراغ برات است...برویم حرم پیش نیلوفر که اگر نرویم ناراحت میشود...

مامان از پیش خودش میگوید که نیلوفر ناراحت میشود....

من از پیش خودم میگویم که ناراحت نمیشوم چون انتظاری از کسی ندارم که بعد از مرگ من بلند شود خودش را زابراه کند در گرمای تابستان که برات است و اینها....از این تیریپ ها نمی آیم که هستی ام چه بوده که نیستی ام چه باشد؟؟؟ میخواهم بگویم معنی ندارد اینطور آدم به مرده ها بچسبد....!!!!!

خیلی خیلی می پسندم کلا مجلس های تشییع و یادبود مرده های خارجی را...

در آرامش و سکوت با یک حالت روحانی مرده را به خاک میسپارند و کشیش هم دعایی آرام و بی ادا میخواند و یکی یکی داغداران می آیند و یک مشت خاک میریزند بالای تابوت و ممکن است آرام گریه ای هم بکنند و تا چند روزی مشکی شاید بپوشند و شاید هم نپوشند...بعد از چند روز میروند سراغ زندگی خودشان و بخواهند یادی هم از عزیزشان بکنند بعدا می آیند گل قشنگی میگذارند سر قبرش...همین!!!!

دیگر شیون و هلاک و مو کندن و خاک گور بر سر ریختن و از روی قبر بلند نشدن و اول و دوم و سوم و هفتم و عید اول و چهلم و سال ندارد.....

این همه در اسلام سفارش شده به با آرامش برگزار کردن مراسم کفن و دفن و راحت دل کندن از مرده و صبر کردن با قبولاندن این نکته که همه می میریم و همدیگر را در آن دنیا ملاقات میکنیم....

آن وقت.... 

به خدا که این مسیحی ها از ما مسلمان ترند....!!!!!

پ.ن: من ادعا نکردم که خودم میتوانم در مرگ عزیزانم اینطوری باشم....من موقع مرگ نیلوفر خیلی بچه بودم و هنوز نمیفهمم عزیز از دست دادن یعنی چه؟؟؟چون تجربه ی ملموسی نداشته ام...اما میخواهم تلاشم را بکنم...من فکر میکنم که گریه برای نبودن کسی یعنی خودخواهی....گریه یعنی حالا که دیگر نیستی در این دنیا در کنار من،دارم افسوس نبودنت را میخورم....

کاش بتوانم کمتر خودخواه باشم بعد از از دست دادن ها....


(۲): بار هستی*

دوچرخه سواری میکنم...در کوچه های عریض شب....

ام پی تری گوش میکنم و نسیم خنک شبانه را روی پوستم حس میکنم....

از کنار پسر جوانی رد میشوم و می بینم پسرک با تمسخر چیزی میگوید...درست نمی شنوم که چه میگوید ام پی تری نمیگذارد...

سر کوچه ی بعدی یک پیک موتوری چیزی میگوید با نگاهی کثیف و جلویم می پیچد...با حرص رکاب میزنم و دور میشوم ...زانوهایم از خشم میلرزد....

بابا خواست با من بیاید.... میتوانستم به امین هم زنگ بزنم که با هم برویم دوچرخه سواری...خانه شان به خانه مان نزدیک است.... اما میخواستم تنها باشم...میخواستم شب را با خودم و ام پی تری ام رکاب بزنم....

از شدت لرزش زانوهایم ترمز میکنم و می ایستم.... نفسهایم تند شده...میخواهم برگردم خانه....

گریه ام نگرفته....دیگر این چیزها به گریه ام نمی اندازد...چیزی که احساس میکنم خشم است...

خشم خشم خشم...یک خشم ناب....نسبت به همه چیز و همه کس....

رکاب میزنم به سمت خانه....

وارد کوچه ای میشوم که خیلی خیلی تاریک است....کارگری می بینم در کنار یک ساختمان نیمه کاره که دارد نگاهم میکند... دور میزنم و کوچه را بر میگردم...

وحشت...وحشت...وحشت...

 احتیاط...احتیاط...احتیاط...

در گوشم خوانده اند اینها را به کرات....

رکاب میزنم به سمت خانه...

پسر بچه ای حدودا  ۸ ۹ ساله دارد دوچرخه سواری میکند....

نگاهش میکنم با اندوه....

۸ سالگی تو امن تر از ۲۰ سالگی من است...

 یک کوچه مانده تا کوچه ی خودمان....

 

سابینا زن بودن را حالت و وضعی می داند که خود انتخاب نکرده است و می گوید چیزی را که نتیجه ی یک انتخاب نیست نمی توان شایستگی یا ناکامی تلقی کرد. او معتقد است در برابر چنین وضعی تحمیلی باید رفتار درستی در پیش گرفت. به نظرش عصیان در برابر این واقعیت که زن زاده شده است به اندازه ی افتخار به زن بودن ابلهانه است...**

 

مسیرم را کج میکنم و دوباره در کوچه ها رکاب میزنم....

ام پی تری ام را بلند میکنم...تا آخرین درجه....

تا چیزهایی را که نباید و حقم نیست بشنوم، نشنوم....

سرم را بالا میگیرم....به درختان نگاه میکنم و به خانه ها...دقت نمیکنم به چیزی مگر به نور ماشینها و موتور ها و عبور و مرور دوچرخه ها....

دقت نمیکنم تا چیزهایی را که نباید و حقم نیست ببینم، نبینم...

بلند بلند میخوانم:

quoi tu penses quand tu t'endors
est-ce que tu m'aimes encore
Dans mes reves du paradis
On marche main dans la main.
Je peux tout te raconter
sur ta photo mon chevet
t'es la seule me donner
un sens ma vie
tous les chemins me ramnent vers toi
au fond, je garde ma foi, c'est toi qui me donnes la voie.
et a n'arrive que quand je pense toi,
en dormant, quand je reve, quand je me leve, quand je pense toi
en marchant, en parlant, quand je rve, quand je pense


* عنوان کتابی از میلان کوندرا

** پاراگرافی از کتاب بار هستی

 

 

+ نوشته شده توسط نگار در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 1:45 |

 

9 سالم بود....10 سالم بود...؟؟؟ نهایتا 11 ساله بودم..

.آن موقعی که همه ی بچه های هم سن و سالم دنبال نوارهای لیلا فروهر و کی و کی و کی بودند من توی جیبم آرام جان شجریان بود...

 

آرام جانش آرام جانم شد...یاد ایامش رنگ خاطراتم شد....

پا گرفت و ریشه دواند و طولی نکشید که سرو چمانم شد.... فریادش فغانم شد...اندک اندک  یوسف خوش نامم شد  و روزی رسید که دیگر بی او به سر نشد....

 

 دلم دلم دلم را بردی به که گویم یار؟                غمم غمم غمم نخوردی ز چه جویم یار؟

 

 

              

                                          

 

سفرهای بچگیم با ماشین- مخصوصا آنها که کویری بود- را با آلبومهای شجریان بیاد می آورم....

همیشه بابا توی ماشین شجریان داشت...

توی خیلی از شعرهایش اسمم را فریاد میکرد....خیلی جاها نگار قافیه ی آن ابیات پرشور می شد...

هر بار اسمم را می شنیدم ...با آن صدا...با آن شور...با آن نوا...از آن حنجره ی بی همتا...

 به بابا لبخند میزدم و او هم متقابلا....

می بالیدم از اینکه اسمم توی بیشتر شعرها هست...توی خیلی از کاست ها...و با موسیقی فریاد میشود....

از بابا میپرسیدم نگار  مگر یعنی چه؟؟؟چرا توی شعرها اینقدر اسم مرا میگویند؟؟؟اسمم را برای چه گذاشتی نگار؟؟؟

و بابا میگفت که نگار یعنی آرایشگر...بت زیبا...و معشوق و محبوب است در تمام شعرها...

و بعد از مولانا برایم میگفت....از حافظ...از شعر...از موسیقی...از سماع...از عرفان....از عشق...

شجریان برای من یک دریچه بود...دریچه ای به روی هر چه خوبی...هر چه زیبایی...هرچه بی انتها....

بله اینها بی تاثیر نیست در عشق و علاقه ای که در طی سالها گل کرد و میوه داد.....

اما به نظر می آید که کافی نیست....

چرا؟؟؟ چرا این عشق در نگین و فرزاد یا مامان پا نگرفت؟؟؟؟ گل نکرد؟؟؟میوه نداد؟؟؟

حتی در بابا هم یک علاقه ی ساده بود در طی سالها...الان هم بگذاری نگذاری چندان تفاوتی نمیکند برایش...

چه رابطه ای بود بین روح کودک سال من و آن نوایی که از گلوی شجریان بر می خاست؟؟؟؟

وقتی به اولین چرقه های این عشق فکر میکنم....وقتی الان 9 ساله ها ، 10 ،۱۲ ساله ها و حتی بزرگترهاشان را  می بینم که پی  تهی ها و فلاکت ها و محسن چاووشی و محسن یگانه ها میگردند از درک کودکی خودم عاجز میشوم!!!!!

آن موقع ها چه می دانستم عرفان چیست؟؟؟ مولانا کیست؟؟؟ شجریان در چه دستگاهی خوانده فلان آلبوم را؟؟؟معنی خیلی از واژه هایی  که او می رقصاند را نمیفهمیدم...!!!!!

شجریان برای من ترجمان واژه ی موسیقی بود....موسیقی ای که مثل بقیه ی موسیقی ها نبود... یک چیز جادویی بود در آن صدا...در آن موسیقی...در آن الفاظ...در آن حنجره ای که واژه ها را در موسیقی می ریخت.... که نمیفهمیدم چیست؟؟؟

حالا که 20 سالگی ام را دارم نفس میکشم  میفهمم آن چیز جادویی چه بود که کودکی مرا بزرگتر از هم سن و سالانم کرد....

سخت میشود توضیح داد...اسم و تعریف خوبی برای این چیز جادویی نمی شود ارائه داد...

یک جور معنویت....یک جور آرامش ناب....

این بود آن چیزی که در شجریان است و در هیچکس دیگری به این شدت و به این میزان خالص نیست...

بله....بله...موسیقی سنتی ما شهرام ناظری هم دارد...کامکار ها را هم...ایرج بسطامی و بنان و که و

که و که را هم.... موسیقی سنتی ما فقط شجریان ندارد....اما خوب که نگاه میکنم می بینم شجریان نباشد شیرازه ی موسیقی سنتی از هم می پاشد...چیز زیادی ازش نمی ماند...

تابستان پارسال...آن تابستان لعنتی که فروپاشیده بودم...که سرد و سنگ و بی تفاوت بودم نسبت به همه چیز...که زندگی برایم نباتی بود بیشتر و گاهی حتی نباتی هم نه....  دوستم ناگهان خبر داد از کنسرتش و گفت که بلیط میتواند برایم جور کند....

ریخت....ریخت...ریخت...ریخت شوری عجیب به رگهایم...که به تکاپو افتادم...خندیدم...گشتم دنبال بلیط...شب رفتنم احساس کسی را داشتم که میخواهد برود مکه...میخواهد برود به قلب خدا....در آن روزهایی  که شکسته بودم از درون....در آن روزهای اوج بی خدایی...بی ایمانی...در آن قعر کفر و بی تفاوتی....نوید شنیدن صدای شجریان از نزدیک که بارها مرا برده بود به سماع و رقص و مستی....

                              گشتن گرداگرد کعبه ی خدا بود،گشتن  پروانه به دور شمع...

و وقتی نشد...نرفتم...نشد که بگردم به دورش....

شکست استخوانهایی که تازه جوش خورده بود.....!!!!!! افتاد شانه هایم پایین....پاشیدم...

خدا نمی خواست.....نمی خواست...نمی خواست انگار مرا...

پاشیدم...ریختم...سوختم...

 

 

شب فردای آن روزی که بنا بود خسرو شکیبایی را خاک کنند حال بدی داشتم....

تا اذان صبح بیدار ماندم و در رختخوابم غلت زدم....

چند بار تیتراژ خانه ی سبز و موسیقی متن خواهران غریب را گوش کردم و بعد از آن شجریان شروع کرد به خواندن در گوشم...اول ربنا خواند...بعد هم شروع کرد به تصنیف خواندن....

یکهو به گریه افتادم....

از تصور و ترس اینکه یک روزی شجریانم...سرو روانم....آرام جانم دیگر نخواند.....

 

                                           

 

همان شب....همان جا....خدا را به ملکوت صبح....به صدای اذان موذن زاده که می آمد از دور قسم دادم....که من قبل از شجریان بمیرم....که نبودنش را نبینم...نداشتنش را زنده نمانم...دنیا همینطوری اش هم به مفت نمی ارزد وای به حال دنیایی که نغمه های تازه ی این باشکوه حنجره خاموش شود زیر خروارها خاک...

وای به حال دنیای بی شجریان!!!!!!

 

سرو روانم             آرام جانم                       بی تو نمانم              دردم به جانم

                                                                                                    

   

    

 

 

                             

 

22:47 چهارشنبه شب

9 مرداد 87

 

پ.ن: اینو الان پیداش کردم و دانلود کردم:

 دانلود تصنیف قدیمی نگارا با صدای همایون شجریان


دوشنبه ۲۱ مرداد:

 

مامان دراز کشیده بود روی کاناپه...خسته بود...میدانستم نای حرف زدن ندارد...گفتم: مامان یه چیزی ازت میپرسم فقط با سر جواب بده نمیخواد حرف بزنی...

اینکه شجریان تو کردستان عراق کنسرت بده و تو مشهد نده... ستم نیست؟؟؟؟

سرشو آورد پایین با خنده و یکهو بغلم کرد و بوسید...دوست داشتم اون آغوشو و اون خنده رو....

گفتم: دیدی پیرزنا همش میگن ملت دعا کنن که اینا مکه نرفته از دنیا نرن؟؟؟؟ من فکر کنم کنسرت شجریان نرفته میمیرم...

و بغض گلومو گرفت....

-: قول میدم همین جا بهت که خودم ببرمت کنسرت شجریان یا همایون...میدونی که من حرفی بزنم پاش هستم...

 انگشت اشاره شو حلقه کرد دور انگشتم....

 

 قول دادم بهت...

 

مامان میدود...میدود...برای فرزاد خانه میخرد...برای نگین موبایل میخرد...قسط میدهد...وام میگیرد...جوش میزند...حرص میخورد...به داد دانشجو و پروپوزالش میرسد...دنبال نگین میرود...نان میخرد...می آید خانه...غذا درست میکند...خانه را تمیز میکند... 

میگویم بیا یک کتاب بخوان...یک فیلم خوب ببین...وقتی برای خودش ندارد و ناراضی هم نیست...

با تمام وجودش قول میدهد مرا به کنسرت شجریان ببرد....

عجیب است این مقوله....خیلی خیلی عجیب ...

و من یکی نه میتوانم و نه میخواهم که بفهمم این عشق و ایثار زن را وقتی که مادر میشود....

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نگار در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 13:41 |
 

مدتی بود نت نیومده بودم...به چند دلیل که حوصله ندارم بگمشون...کلن یه مدتی از دنیای ارتباطات تقریبا دور بودم....نت که هیچی...خط اصلیمو هم گذاشته ام رسما کنار...چه اعصابم راحته از دست اون همه آدم و طبعا اون همه اس ام اس و تک های وقت و بی وقت....

...الان رفتم اینباکسم می بینم که یک عالم ایمیل دارم از یک عالم آدمهای بیچاره که در انتظار جوابن....

در این روزهای غیبت واسه خودم خیلی چیزا نوشتم به صورت پراکنده....

 

(۱):برای سمانه......

*گاهی آدم اس ام اس های جالبی دریافت میکند...اس ام اس هایی که تاثیر عجیبی در روح و روان آدم میگذارند و خیلی هم غیر منتظره اند....

 

سمانه:

سلام..داشتم کتابامو زیر و رو میکردم...یه نوشته دیدم:

خاکسترها هم نام مرا بر آینه ی چشمانت نقش خواهند بست...

                                                                     دکتر مهدی زرقانی

                                                                             ۱۱/۹/۸۵

حس غریبی بود....گفتم باهات تقسیمش کنم....

 سمانه...سمانه...هر چی فکر کردم فامیلش یادم نیومد...ولی خیلی چیزای دیگه یادم اومد...

یاد ترم ۱ زیاد می افتم...خیلی زیاد هم می افتم...ترم ۱ واقعا عجیب بود...و خیلی دور به نظر می یاد...بقول صبا از ژیش دانشگاهی هم دورتره...

۱۱/۹/۸۵...۱۱ آذر ۸۵....مدام این تاریخو تو ذهنم تکرار میکنم...

سرمای پاییزی رو حس میکنم...سرمای پاییزی ساعت ۶-۸ شنبه شب ها رو که میرفتم مهندسی کلاس ادبیات...و اون کلاسها رو زندگی میکردم با تمام وجود....

میون صغیر و کبیر و محجور و جرم و جنایت و قوای سه گانه و هانتهینگتون که همشون برام عجیب و غریب بودند اون سه واحد ادبیات واسه من کاملا آشنا بود و تنها آشنا شاید...

اون سه واحد ادبیات تنها حلقه ی پیوند من با نگار قبل از دانشگاه بود....و من به اون نگار نیاز داشتم...هنوز هم دارم...همیشه نیاز دارم...

اون کلاس ادبیات آخرین کلاس ادبیات زندگیم بود و پرشورترینش...

فرضو به این بگیریم که تا ۷۰ سالگی بنا باشه زندگی کنم....۵۰ سال دیگه پیش رومه بدون کلاس ادبیات....و من چقدر دلتنگم برای اون ۱۳ سالی که سر کلاسهای ادبیات می نشستم....و چقدر دلم تنگتر خواهد شد در ۵۰ سال آینده...

ترم ۱ ترمی بود که ۳ واحد ادبیات و ۲ واحد جامعه شناسیشو عاشقانه دوست داشتم... اون موقع نمیفهمیدم ارزش این ۵ واحدو....حالا میفهمم و به جرات میتونم بگم که تا حالا فقط همین ۵ واحد ارزش کلاس رفتن رو داشتن و به دردم خوردن....

ترم ۱ ترمی بود که من در اوج آرمانها و آرزوها و احساسات بودم...پر بودم از حسی نیک نسبت به همه چیز و همه کس.... ترم ۱ ادامه ی معصومیت و کودکی سالهای دانش آموزیم بود.... و هنوز ترم ۲ ای نشده بودم و هنوز اسفند نرسیده بود و سنگینی ۲۰.....

(۲)

امروز پری رو دیدم دوباره....بعد خوندن فرانی و زویی باید این فیلمو دوباره میدیدم تا خوب میفهمیدمش....چه فیلمایی میساختن قبلا...حالا چی میسازن؟؟؟؟یک مشت مزخرف عشق و عاشقی و خیانت کمدی....این کشور ما رو بسوی پسرفت داره نه پیشرفت....

روز به روز دارم از کشورم متنفرتر میشوم....

تو این کشور روز به روز دارم دین زده،دانش زده،سیاست زده،اخلاق زده،فرهنگ زده، سنت زده...همه چی زده تر میشم!!!!!

(۳)

جدول خریدم....سرگرمی جدیدمه....از افکار پراکنده و منفی  نجاتم میده....

(۴)

حوصله ی کلاس رفتن رو ندارم....توان نشستن رو صندلی و گوش کردن رو ندارم....به هر زبونی میخواد باشه...هر کلاسی میخواد باشه....

(۵)

کلاس ورزشی میخوام....ورزش اعتماد به نفس آدمو زیاد میکنه....به آدم انرژی میده...روح میده...

اما این خواستن یه خواستن ساده است....عمرن که بتونم هم بکشم برم کلاس ورزشی....

در خودم نمی بینم اصصصصصصلن....

(۶)

جدیدا کشفیدم چرا این قدر تابستونا بهم سخت میگذره؟؟؟ البته دلایل محتلفی داره ولی یکی از تپل ترین دلایلش اینه: فقدان طنز....

تابستونا زیادی تو لاک خودم جدی میشم و واسه همینه که افکار فلسفی میان سراغم و میزنن مخمو میریزن پایین و به هیچ جایی هم نمیرسونمن....

این جدیت خشک و بی روح و خسته میکنه منو....

من دلم واسه دانشگاه تنگ نشده...من دلم واسه خندیدن زیاد تنگ شده...واسه پوچی مکالمه هام با بچه ها...واسه مسخره بازیا....واسه اون من چرت و پرت گوم...فرزاد حق داره که بهم میگه عبوس و جدی...تو خونه و بخصوص تابستونا همینجوریم و اون من دیگه ام بالقوه و خفه است....


پ.ن:اسمم رو هم عوض کردم....همون اسم خودمو گذاشتم....دیگه یلدائه هیچ جوره مستعار نیست و به دردی هم نمیخوره...صرفا یک اسمه....یک اسمی که ازش خوشم میاد و نمدونم چرا....!!!!

 

                                                          

+ نوشته شده توسط نگار در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 20:37 |