تبليغاتX
سپندارمزد

 

 (۱)

صبح داشتم میرفتم بیرون...دنبال یک نوار خوب میگشتم که تو ماشین گوش بدم...چشمم به یه نوار افتاد...یه نوار از یه خاطره ی خیلی دور... 

بردمش با خودم تو ماشین....

مامانو رسوندم و بعد نوارو گذاشتم تو ضبط...میخواستم تو تنهایی بشنومش....

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

.....

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالاُ جوجه بردارد از لانه ی نور

و از او می پرسی خانه ی دوست کجاست؟

.....

بغض گلومو گرفت...برای انمین بار در طی دو روز گذشته....

دیگه هر نفسی که میکشی مساوی با یک نفس نکشیدن دیگه ی اون...

هر لقمه ای که به دهن میذاری مساوی با یه لقمه دهن نذاشتن اون...

هر خنده ی تو مساوی با یه نخندیدن اون...

چطور ممکنه؟؟؟چطور ممکنه؟؟؟ چطور ممکنه صداتو از یاد ببرم؟؟؟

این عشق عشق گفتن های با طمانینه ات؟؟؟این دوست دوست کردنهای صمیمانه ات؟؟؟اون سین و شین هات؟؟؟

سبز سبز کردنهات......؟؟؟؟

در بودنت کاری کردی با این سبز سبز کردنهات که همیشه هرجا سبز بود یاد تو می افتادم و صدات...

 که به صدای هیچکس دیگه ای نمی مونست...

حالا در نبودنت...

حالا در نبودنت سبز منو یاد بودنت میندازه....و اشک به چشام می آره....

حالا سبز تو واسه من سیاهه....

 

                          

(۲)          

با صبا انتشارات امام بودیم...قسمت کتاب های شعر...چشمم به کتابهای شاملو افتاد....به صبا گفتم:

-خدا رو شکر...خدارو شکر که وقتی شاملو مرد من نمی فهمیدم...بچه بودم...اگه الان شاملو میمرد نابووووود میشدم....

صبا- نه فقط شاملو...که فکر کن فروغ و سهراب و خیلی های دیگه هم....

و من به لیستم فکر کردم...که اسمها دارن یکی یکی از توش خط میخورن...به این فکر کردم که چند سال دیگه که از لیستم چیزی جز اسامی خط خورده باقی نمیمونه.... به چی این زندگی میخوام دلخوش باشم؟؟؟واقعا به چی این زندگی؟؟؟ مگه جز اینه که آدم با دوست داشتن زنده است؟؟؟با عشق ورزیدن؟؟؟با دلخوشی داشتن؟؟؟نمیخوام....نمیخوام اون روزی رو ببینم که دیگه کسی نباشه که دوستش داشته باشم....

اون روزی که وقتی تلویزیونو میگیرم...وقتی سینما میرم...وقتی شعر میخونم...موسیقی گوش میدم....با تمام هنرپیشه ها و شاعرها و خواننده ها بیگانه و بی خاطره و بی تفاوت ام.... 

از دیروز مدام تلاش کردم حواسمو پرت کنم به کتاب...فیلم...تلویزیون...صحبت با این و اون...

کتاب و فیلم که هیچی...وقتی با این و اون صحبت میکنم هم آنی نتیجه میده...وقتی با خودم تنها میشم....

آخرین نمره رو هم زدن...نمره ای بود با کمال بی انصافی...امکان تجدید نظر هم وجود نداشت...برای دو دقیقه ذهنم به سمت اون نمره رفت و بعد از دو دقیقه...دیگر نمره...انصاف...تجدید نظر..معدل...هیچی برام پشیزی ارزش نداشت....دیگه تو فکرم نبود اینجور چیزا....

حتی نتونستم کلاس فرانسه رو برم...به جای کلاس زبان گرفتم خوابیدم...خواب دیدم خونه ی کسی هستیم و تلویزیون داره دوباره خبر نبودنشو جار میزنه... و میزبانمون یکهو میفهمه و میزنه زیر گریه و من که میخواستم با بیرون اومدن از خونه یادم بره دوباره یادم می افته و میزنم زیر گریه....و مامان دستمو میگیره از اون خونه میبره بیرون...

خدایا!!!! چقدر باور کردن سخت است....!!!!!!!

باور اینکه کسی که دوستش داری دیگر نیست و باور اینکه تو هستی هی!!!!!! نباش....!!!!!!

 

+ نوشته شده توسط یلدا در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 19:4 |
 

کو؟؟؟؟بچه ها!!!!! آن لیست اسامی کسانی که اگر بمیرند نابود میشویم،کو؟؟؟؟.....همان لیستی که چند وقت قبل مرگ قیصر تهیه کرده بودیم؟؟؟ و اسم قیصر از توش خط خورد...

کو؟؟؟کجاست؟؟؟باید اسم یکی دیگه رو هم خط بزنیم...خط بزنیم با ریختن گوله گوله اشک....

دو ساعته که نابود شدم....هیچ کاری نتونستم بکنم جز بغض...اشک...بیاد آوردن خاطراتش....صداش...چهره اش....فیلماش....

یاد اون اس ام اس مسخره می افتم که میگفت:

چندی پیش خسرو شکیبایی در اثر تصادف دو ماشین در خیابان نزدیک منزل خود از خواب پرید...

کاش می شد این هم دروغ باشد....یک اس ام اس سرکاری باشد....شایعه باشد....

اما نبود...نیست...نیست....

خسرو شکیبایی من....اون مرد نازنین با اون صدای دوست داشتنی و پر احساسش دیگه نیست.... حالا دنبال روح سبز سبزش باید تو آسمونا بگردیم....

درد داره از تک تک سلولهام میریزه بیرون...سرم درد میکنه....پلکام سنگینه از شدت گریه....

نیم ساعتی را بی وقفه گریه کردم جلوی تلویزیون....و حالا اندوهی بزرگ جای اشکو گرفته....

یه چیزایی دارن هی میکوبن خودشونو به در و دیوار مغزم....

عاطفه گفتن هاش....فرید صدا کردناش....راست می گی؟؟؟....خنده هاش....گریه هاش....اون صدای پر احساسش....سبز سبز کردناش....

خدایا!!!!!!!!!!!!!! شکیبایی چقدر سخته وقتی خسرو دیگه نیست.....

پری...هامون...خواهران غریب...خواهران غریب... خانه ی سبز...سرزمین سبز...

دختری به نام تندر....سالاد فصل....کاغذ بی خط...مزاحم...کاکتوس...

اتوبوس شب...اتوبوس شب...اتوبوس شب...

وقتی آن روز با زهرا رفتیم سینما اتوبوس شب را دیدیم و قربون صدقه اش رفتیم چطور فکر میکردیم که او نفر بعدی این لیست کذایی باشد....؟؟؟؟؟

با این همه فیلم و سریالی که بازی کرده همش تو ذهنم خانه ی سبز میاد....

رضا صباحی... قهرمان بچگیهای من...

رضا صباحی ای که واسه من بابا بود...دایی بود...شوهر بود...

من خدا نیستم....نمیدونم واقعا چه جور آدمی بوده تو زندگی واقعی اش....اما میدونم مردم دوستش داشتن و دارن...واسه خاطر احساسی که میریخت توی چشمهاش..صداش...حرفاش...خنده هاش...

اگه خدا بودم واسه خاطر این همه عشق مردم نسبت به این آدم و این همه احساس و محبت تو وجود این آدم که بیرون می ریختشون در قالب نقش ها، خسرو شکیبایی رو بغل میکردم میذاشتم توی بهشت...جایی که واسه ی خسرو شکیبایی یه خونه ی سبزه...یه خونه ی سبز واسه همیشه ی روحش....

سبز سبزم ریشه دارم                  من درختی استوارم

سبز سبزم ریشه دارم                 در زمستان هم بهارم

شور و عشق و شادیم را             از خدایم هدیده دارم

سبز سبزم ریشه دارم                چشمه ام پاکم زلالم

بیا بیا دوباره ،چشام در انتظاره        بارون داره میباره، بوی تورو میاره

                             خسرو شکیبایی


پ.ن: خسرو شکیبایی در گذشت

پ.ن۲: به عکس نازنینش نگاه کنین...انگاری داره  میگه: عزت زیاد...ما هم رفتیم...

پ.ن۳:عکسها و نوشته هایی در مورد خسرو شکیبایی-سایت مهر نیوز

پ.ن۴: دیگه اسمشو رو پرده ی سینماها نمی بینی...دیگه تو سرچ گوگل خبر جدیدی ازش پیدا نمیکنی...دیگه جایزه ای نمی بره....نامزد جایزه ای هم نمیشه...دیگه عکس جدیدی ازش نمیگیرن..دیگه هیچی هیچی...

هر چی به این ها فکر میکنم بیشتر گریه ام میگیرد و نمیخواهم باور کنم....لعنت به نون هایی که چسبیده اند اول فعل.....

پ.ن۵: از جمعه ها متنفر بودم...از ظهرها...از تابستانها...این ظهر جمعه ی تابستان وحشتناک بود!!!!

پ.ن۶: نامه ی قشنگ رضا کیانیان به خسرو شکیبایی

پ.ن۷:بازیگران و کارگردانان از خسرو شکیبایی می گویند

پ.ن۸: ساعت ۲۱:۲۰...تا کی صداش میخواد بپیچه تو سرم؟؟؟؟تا کی هی تو ذهنم بابای خواهران غریب میشه و بابای فرید؟؟؟؟ تا کی قراره گریه کنم؟؟؟

پ.ن۹: خدا خدا میکنم گریه ی رامبد جوان رو نبینم...خطاب به مسئولان صدا و سیما: اگر خواست گریه کند بی زحمت سانسور کنید....

+ نوشته شده توسط یلدا در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 16:38 |
 

خیلی جالب است که آدم در یک شب داغ تابستانی که گلویش کویر لوت شده از تشنگی، بی مقدمه یاد یک خاطره ی سرد زمستانی بیفتد...و خنکای حجم لیز آن خاطره را دقیقا حس کند....

زمستان بود...همین زمستان سال پیش....فکر میکنم بعد امتحان حقوق کار بود...

ساعت حدود ۸ و ۹ شب....

داشتم از بلوار شهید صارمی می رفتم سمت خانه....

سطح خیابانها یخ بسته و لیز بود و دوباره داشت برف می بارید...با سرعت ۲۰ کیلومتر حرکت میکردم....سرد بود...خیلی خیلی خیلی سرد....طوری که پایم را که میرفت روی کلاج و ترمز حس نمیکردم...و انگشتانم چنان یخ زده بودند که نمیتوانستند خوب فرمان را در دست بگیرند تا ماشین لیز نخورد....

دیدم یک پیرزن و یک پسر جوان دست تکان میدهند برای من...

خودم را گذاشتم جای آنها....دلم سوخت....و دیدم نامردی است منی که جا دارم و دارم مسیر را مستقیم میروم همینطوری سرم را بیندازم پایین و پی راه خودم بروم....

ماشین با کلی لیز خوردن روی سطح یخی خیابان ایستاد و آن دو سوار شدند....

پیرزن یک چهارراه بالاتر پیاده شد و کلی دعایم کرد....

پسر جوان ماند و من...

گفتم: من تا هاشمیه میرم ها...هر جا مسیرتون بود بگین نگه دارم....

گفت: من ۲ خیابون پایین تر پیاده میشم....

چند لحظه ای سکوت برقرار شد...

گفتم: رفتن واسه امتحان تو این هوا ستمه به خدا....همه جا دانشگاها تعطیل کردن تا این برف و بوران بخوابه اونوقت ما....چه اراده ای داره این دانشگاه فردوسی...میگن دانشگاه آزاد امتحاناشو عقب انداخته...

- آره درسته... ولی مسخره است....هوا اینجور سرده و عبور و مرور اینجور مشکل و حتی گاهی ناممکن....اونوقت دانشگاه آزاد امتحانارو عقب میندازه و میگه پاشیم بریم سر کلاس....خب مسلمون!!!!! این چه کاریه؟؟؟ اگه قراره چه امتحان باشه چه نباشه بیایم دانشگاه....که خب بیایم و امتحانمونم بدیم همونجا....

در آینه نگاهش میکردم:

-آره خب...اینم هست....راس میگین....

-همین جا پیاده میشم خانوم.....دستتون درد نکنه واقعا لطف کردید....

ماشین را نگه میدارم....غژ و غوژ میکند و با کلی لیز لیزک بازی می ایستد....

-چقدر میشه؟؟؟؟

-این چه حرفیه میزنین؟؟؟به سلامت....

پسر لبخندی زیبا زد که با اینکه تاریک بود اما در قاب خاطره ی آن شب نشست....

-ممنون خانوم...خداحافظ.....

دنده را یک میکنم و حرکت میکنم...از خودم متعجبم که چطور اعتماد کردم به آن پسر...میتوانست دزد باشد...میتوانست راحت در آن شب ساکت و خسته که ملت تا می شد بیرون نمی آمدند، هر بلایی بخواهد سرم در بیاورد....بلاهایی که وقتی بهشان فکر میکنم مو به تنم سیخ میشود.....

حس خوبی دارم از این اعتماد و پاسخش:لبخند قشنگ آن پسر....

 به این ایمان دارم و تقریبا این ایمان را همیشه داشته ام  که تا وقتی کار خطایی نکنی و در مسیر درست حرکت کنی خدا پشت سرت هست و هوایت را دارد....


پ.ن: این جمله ی آخر مفهوم مخالف دقیقی ندارد....من نگفتم اگر کسی خطا کرد و از راه به بیراهه افتاد  قطعا خدا پشت سرش نیست و هوایش را ندارد....خدا مهربان عجیبی است....

 

 

+ نوشته شده توسط یلدا در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 23:5 |
 

نمیخواهم...نمیخواهم...نمیخواهم...

من مشهد را نمیخواهم....

من آن اتوبوس را میخواهم با آن هوای نامتعادلش که کولر را که روشن میکردی پتو میخواستی و وقتی خاموشش میکردی باد بزن...

من پر شدن ریه هایم از هوای پاک را میخواهم و پر شدن چشمهایم را از رنگ سبز...

کاش میشد آدم می توانست هوای پاک و رنگ سبز را بریزد در کیسه ای و بیاورد اینجا و هر وقت دلش گرفت یک نفس عمیق بکشد و سبز تازه ببیند....

من قایق موتوری میخواهم و آن جیغ های پیاپی را....و پاشیدن آب به سر و صورتت از هر جهت و پیرامونت همه آبی...آبی...آبی...گاهی هم سبز و آبی...گاهی هم فیروزه ای....

من اسب سواری میخواهم همان که برای اولین بار بود و ترس داشت و هیجان و لذت و تازگی...

من میخواهم دست بکشم به یال قشنگ آن حیوان نجیب قهوه ای....

من بلال میخواهم و بوی خوبش را که می پیچید در نسیم.....

من چای میخواهم با پنجره ای رو به دریا....

من تا کمر در آب رفتن را میخواهم و بالا پریدن در آب با هر موج تازه، سپید و کف آلود....

آهنگ parce que c'est jamais  کریستف مائه را میخواهم و عرض ساحل را با ریتم آن دویدن....

تکاندن ماسه های خشک شده از روی پاچه ی شلوارم را میخواهم و آن مزه ی شور لای انگشتانم را....

من باقالی میخواهم...همان باقالی ای را که هوس کردم کنار دریا بخورم و نبود در این فصل سال هیچ کجا....

من ماهی میخواهم و تمرکز مخصوص در حین خوردن آن را برای جلوگیری از حمله ی تیغ ها به گلو....

من بابلسر را میخواهم و آن رودخانه ی رویایی اش را و بوی ماهی و زیتون و ترشی هایش بازارش را..

من بابل را میخواهم و اس ام اس هایی که نمی رسید و بعد وسط جنگل و کوه و کنار آبشار دلیور می شد....

من ساره را میخواهم و خل بازیها و چرت و پرت گویی هامان را...

هی هست ها و برو تو کارش ها...آهنگ گوش دادن ها و جدول حل کردن ها... سر روی شانه ی آن یکی گذاشتن هایمان را... 

من امین را میخواهم...امینی که برای من همیشه همان پسرک ۷ ساله ای است که با من ۱۰ ساله غذا میداد به سگها و مرغهای عشق آباد و حالا رد ۱۷ سالگی اش و ۲۰ سالگی ام همیشه همه جا همراهمان بود و فکر و ذکرش کنکور بود و من گفتم: عربی و ادبیاتت با من...ریاضی ات با ساره...تخصصی ها کار خودت...جوش نزن....

امینی که حس خوبی به من میداد...حس داشتن برادری کوچک....

من آبشار را میخواهم و شرج و گرم بودن مسیر را در کفشهای خیس ساره و خیسی و خستگی و لذت بعد از آن را....

من آن املت بعد از آبشار را میخواهم که هم صبحانه مان بود هم ناهارمان و بقول برخی هم شاممان....که نان را در حد آشنایی اجمالی می مالیدیم به ذره ای املت و بعد معلوم شد نان کم است و املت زیاد...از آن پس کوهی املت را آشنا میکردیم با ذره ای نان....

من آن شور و شوق و شیطنت هایم را میخواهم....آن سرزندگی مخصوص خودم در سفر...آن تر و تازه بودنم را...با همه شوخی کردنم را...مست و ملنگ بودنم را....همه چیز را ساده گرفتنم را...

من آهنگ برو حالشو ببر را میخواهم که وقتی در آن اوضاع نا به سامان کمر و نشیمن گاه و به هم پیچیدن لنگ و پاچه وقتی چشمهایم گرم میشد مرا از خواب می پراند...

من آهنگ تولدت مبارک زیگزاگ را میخواهم که تقویت کننده ی خل بازیهای من و ساره بود و میمردیم از خنده با هر بار گوش دادن به آن....

من آهنگ para que la vida انریکو را میخواهم آن هم در حین گذشتن از سبز در سبز جنگل گلستان که یادم می آورد خاطره ی آن شب خیلی خیلی دور و رویایی را...

هی همه ی اینها را میخواهم...

همه ی اینها که خاطره شدند و نشستند لابلای عکسها...آهنگها...تقویم ها....

 

+ نوشته شده توسط یلدا در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت 0:59 |
 

عاشق رانندگی هستم....هنوز که هنوزه...بعد تقریبا دو سال....

همه گفتند چند وقت دیگه برات عادی و خسته کننده میشه...اما نشد....

اینقدر رانندگی رو دوست دارم که اگه بذارن نوع مرگمو خودم انتخاب کنم دلم میخواد در حین رانندگی و در تصادف بصورت یک ضرب بمیرم(از اونجایی که میزان احتمال قطع نخاع از گردن به پایین برای آدم بدشانسی مث من بسیار بالاست)....این مرگ ایده آل منه.... البته من میدونم اگه شانس شانس منه که قراره زنده زنده سوزونده شم...(از اونجایی که از این نوع مردن وحشت دارم)

داشتم میگفتم...

عاشق رانندگی هستم..و نمیفهمم آدمهایی رو که رانندگی رو دوست ندارن و یا نمیرن گواهینامه شونو بگیرن در حالیکه ماشین ور دلشون هست....حالا به هر دلیلی اعم از فوبیای رانندگی و تصادف و تنبلی و....(زهرا!!!! ژو تو پغل...اکوت موآ بین...)

بعد دو سال رانندگی به رانندگی گند مردم مشهد دارم عادت میکنم...به راهنما نزدنهایشان...به ورود ممنوع رفتنها و توقف در توقف ممنوع هایشان....به اینکه تا می بینن یک دختر نشسته پشت فرمون راه نمیدن بهش و میپیچن جلوش...به چاله چوله ها و سرعت گیرهای غافلگیر کننده...

به سه چیز نتوانستم عادت کنم و از کنارشان راحت بگذرم....

یکی مقوله ی میدان و یکی متلک خوردن از ماشینها و موتوریها  و یکی مقوله ی بوق......

 

*میدون

من نمیفهمم این ایده ی مزخرف میدون اولین بار از مغز کدوم شاسکولی اومد بیرون؟؟؟؟

طرف سادیست بوده بدون شک....

به میدون که میرسی باید یه صلوات بفرستی و بری جلو با قلدر بازی راتو پیدا کنی...درست مث اون زنایی که تو حرم چادراشونو گره میزنن پشت سرشون و با کنار زدن بقیه راه باز میکنن طرف ضریح....

(گور پدر اون بچه ای که ممکنه له شه زیر دست و پا...گور پدر نفس اون بدبختی که میگیره تو اون خفقان....گور پدر همه....فقط این مهمه که اون میخواد بره با لیس زدن ضریح متبرک کنه زبونشو ....)

میدون یعنی ۱ جفت چشم که هیچی...باید تو تمام اعضای بدنت چشم  کار بذاری که بتونی حساب همه طرفتو داشته باشی...و آخ وقتی یه تصادف کوچیک اتفاق می افته یا ماشینا میخوان لاین عوض کنن و به چپ و راست میدون برن....اون ترافیک مزخرف میدون...که هیچ غلطی نمیتونی بکنی جز اینکه وایستی ترافیک باز بشه...و بوقهای متمادی...و نور بالا انداختن ماشینها که اوهوی!!! بذار من برم....و پلیسی که  نیست از حق تقدم ملت دفاع کند...و احتمالا در یکی از خیابانهای پر تردد بالای شهر در حال انجام وظیفه ی خطیر و الهی گیر دادن به حجاب و مانتوی دخترها و روابط دختر و پسرهاست....

پ.ن این قسمت: لعنت بر مهندس میدون تلویزیون...میدون استقلال و میدون امام علی بطور اخص... 

 

*متلک خوردن در حین رانندگی:

خیلی دلم میخواد بدونم ((واتس د متر ویت)) مغز بعضی از این مردای بیشعور که به خودشون اجازه میدن حتی در حین رانندگی به دختری که داره تو ماشین بغلی رانندگی میکنه تیکه بندازن...و آه که چقدر خنک است اینجور تیکه ها... کلا تیکه های پسرها خیلی خنک شده تیکه هایی که از تو ماشین میندازن دیگه بطور اختصاصی خنکه....

اگه یکی پایه باشه حاضرم سر گذر وایستم و به پسرها تیکه بندازم....چنان تیکه هایی که کیف کنن و آپدیت شه تیکه های کلیشه و صدهزار ساله و خنکشون....

طرف با موتور پت پتیش دنبال ماشینت می افته که تیکه شو بندازه...مبادا که این تیکه ش تو ذهن خلاق و مولدش راکد و بلا استفاده بمونه و حروم شه....

مرتیکه با اون سیبیل چنگیزیش تو وانت قراضه اش داره گوسفند میبره کشتارگاه، شیشه شو میده پایین وسط خیابون که بگه: خانوم جاش پشت ماشین لباس شوییه.... و تو دلت میخواد برگردی بهش بگی:

آشغالم جاش تو سطل آشغاله و مرده هم جاش تو قبرستون....تو چرا پشت فرمونی؟؟؟؟

 

*بوق:

یک ایده ای که دارم و دلم میخواد عملی شه اینه که ماشینهایی بسازند با بوقهای هوشمند...که در مواقع اضطراری و به میزان کافی بوق زده بشه...

وایستادی پشت چراغ قرمز...صدو و شصت و شش ثانیه باید صبر کنی تا چراغ قرمز شود...یارو الکی پشت سرت بوق میزند...میخواهی دنده عقب بروی سپر جلویش را خورد کنی بلکه بوقش را خفه کند....

یا هنوز ۱ ثانیه از سبز شدن چراغ نگذشته.....بووووووووووووووووووووووووق...طرف هول میکند و ماشین خاموش میشود و باز بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق......

 و مواردی از این دست....

مهلت بدین خب....!!!!!!!

 

کلا که من نمیدونم چرا ملت ایران فرهنگ رانندگی ندارن...؟؟؟؟ شاید به این دلیل که اصلا لغت فرهنگ در لغتنامه ی ذهنشون یافت نمیشه....کوروش خودشو کشت که فرهنگ ایران تو دنیا زبانزد بشه ،ملت در قرن ۲۱ ریدن به تلاشش....برین جمع کنین بابا و هی به دنیا نگین که کوروش اولین بار حقوق بشر رو عنوان کرد....دنیا کوروشو نمی بینه...ماهارو می بینه....حق داره بهمون بگّه: وحشی...

هستیم خب....!!!!!

 

میگن جهان سومیم....بابا ما رفتیم تاجیکستان جهان سومی...کشوری که خدای بدبختی و فقره...مردم نفت ندارن...گاز ندارن...پسراشون مهاجرت میکنن روسیه و نیروی کار ندارن....کلی درآمد نامشروع دارن و گرونی بیداد میکنه.... اما فرهنگ دارن ملت...آدمن...

بحث جهان سومی و اینا همش بهونه است....کلا که من نمیدونم(( وات د هل ایز)) ایران که به جای اینکه به سمت تمدن پیشرفت بکنه به سمت بربریت پسرفت میکنه...

+ نوشته شده توسط یلدا در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 21:59 |
 

از آن شبهای دلخواهم است....

در سکوت بامدادانه شعر میخورم با صدای بلند....موسیقی مینوشم....در لحظات ناب زندگی میجوشم...عشق میپوشم....

                            گیر داده ام به تصنیف در قطار: 

 

می‌دود آسمان
می‌دود ابر
می‌دود دره و می‌دود كوه
می‌دود جنگل سبز انبوه

می‌دود رود
می‌دود نهر
می‌دود دهكده، می‌دود شهر

می‌دود، می‌دود دشت و صحرا
می‌دود موج بی‌تاب دريا
می‌دود خون گلرنگ رگها

                             

می‌دود فكر
می‌دود عمر
می‌دود می‌دود می‌دود راه
می‌دود موج و مهواره و ماه
می‌دود زندگی خواه و ناخواه
من چرا گوشه‌ای می‌نشینم؟

 

نیکولا به فرانسوی خوانده ام...به هوای آمدن یک دوست از سفر،شعر تازه مزمزه کرده ام...چند صفحه ای را که برای خودم در روز مقرر کرده ام تایپ کرده ام(پارت تایم جابی که بابا بهم داده و بدک نیست..تایپم سریع است) یک شعر فرانسوی را با آهنگش خوانده ام و تقریبا حفظش کرده ام و معنای کلمه هایش را از دیکشنری در آورده ام...

و حالا دارم در این بامداد ساکت موسیقی اصیل ایرانی گوش میدهم و مینویسم....

بعد از این همه شبهاو بامدادهای بد....

                                        حالا باز هم یک شب و یک بامداد خوب....  


پ.ن۱:تصنیف در قطار و چند تا قطعه ی موسیقی ای که امشب مرا دیوانه کرده اند را اینجا دانلود کنید...

 پ.ن۲:آخ که چقدر کیف میدهد گوش کردن این تصنیف در قطار...

 پ.ن۳:این هم شعرهایی که امشب روحم را تازه کردند حتی تکراری هاشان...

 پ.ن۴:چاکر امیر حسین سام...!!!!

+ نوشته شده توسط یلدا در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 3:16 |
این روزها بیشتر از هر وقت دیگری دلم میخواهد که شغلی داشته باشم و دستم در جیب خودم برود...

به یکpart-time job تابستانه نیاز دارم که هم وقتم را پر کند...هم کمک خرجی این همه ولخرجی هایم باشد...مامان میگوید روزی که دستت در جیب خودت برود پس انداز را یاد میگیری....

میخواهم پس انداز را یاد بگیرم...میخواهم خودم برای پول توی جیبم تصمیم بگیرم....و مجبور نباشم هی به این و آن جواب پس بدهم....و اس ام اس هایم را یواشکی بزنم...و با هر قبض جدید موبایل غرغر بشنوم....

من میخواهم کار کنم....یکی از دلایل حقوق رفتنم همین بود که میخواستم کار کنم....

بله...من درس میخوانم برای کار....مزخرف است اینکه میگویند من درس را میخوانم برای درس....

یا درس میخوانیم برای کار...یا درس میخوانیم برای دل...درس وسیله است نه هدف....

من میتوانستم ارتباطات بخوانم...درس بخوانم برای دلم...برای چیزی که به آن عشق می ورزیدم...

اما این کار را نکردم...

چون نمیفهمم زنهایی را که لیسانس میگیرند و میشوند خانه دار...چای برای شوهر میبرند و می زایند و شیر میدهند و کهنه میشویند....

کو تا دو سال دیگر؟؟؟که لیسانس بگیرم....تازه اگر از ارشد فاکتور بگیرم..باید امتحان وکالت بدهم و بعد دو سال بروم کارآموزی....و.....

خوب که حساب میکنم دست کم ۶ ۷ سال دیگر لازم است که از رشته ی تحصیلی ام بتوانم پولی در بیاورم...

۶،۷ سال....!!!!! کم نیست...

چقدر حسودی ام میشود به بچه های خارجی هم سن خودم...

طرف دانشجوی پزشکی ست...در ضمن waitress  کافی شاپ هم هست....صبح تا عصر میرود دانشگاه عصرها هم میرود کار میکند و خرجش را در می آورد...خجالت هم ندارد...کار که عار نیست....

قوز بالا قوز است قضیه...هم دخترم و هم ایرانی...

 بابا به جان خودم... من هی میخواهم مثبت نگاه کنم به این دو مقوله....هر چی زور میزنم نمیشود....!!!!!!

به جای اینکه کامنت بگذارید و بگویید زندگی زیباست یا چه میدانم قدر لحظه هایت را بدان و از اینجور مزخرفات....کامنت بگذارید و بگویید چند تا مزیت این دو تا را...بلکه شاید چشمهایمان به جمال چند نکته ی مثبت هم آشنا بشود....


پ.ن۱: گاهی با خدا و خودم که تنها میشویم خیلی بی پرده به او میگویم: من به هدفت از خلقت این جهان و ما فیه کاری ندارم....تورو قرآن هدفت از خلق این موجود نابود چی بوده؟؟؟ بیکار بودی؟؟؟

پ.ن۲:یکی خواست برایم یکی از مزیتهای دختر بودن را بگوید....گفت: شریک شدن در خلقت و نفس مادر شدن یک مزیتیه که به جنس زن داده شده و به مرد داده نشده... این را در پاورقی آوردم که نکند بعنوان مزیت ذکر کنید که تف میکنم روی کامنتتان....بعید هم نیست که بالا بیاورم...

پ.ن۳: به صفحه ی وبلاگم نگاه میکنم...مدتهاست هیچ عکسی برای پستهام نگذاشتم....

همش هم با مشکی نوشتم....چقدر واقعا مثل آرشیو زمستونیمه از این لحاظ....!!!!

+ نوشته شده توسط یلدا در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 1:46 |
 

۱- وقتی روی برگه ی امتحانی ام داشتم تاریخ میزدم یک آن باورم نشد.....۵/۴/۸۷

چقدر طول کشید تا بالاخره این روز رسید...

۵/۴/۸۷

۲-محض رضای خدا یک امتحان نبود که ازش راضی باشم...

۳-آخر هر ترم دلم میسوخت که چرا از اول ترم درس نخوندم که اوضام این بشه...حالا میگم که دلم میسوزه که چرا درس خوندم و بازم اوضام این شد.....؟؟؟؟کاش نمیخوندم...(به ما درس خوندن نیومده!!!! شانسه حرف اولو میزنه!)

۴-خاله ام میگفت یکی از دوستاش تو بانک ۲۰۰۰ تومن داشته ۲۵ میلیون تومن برده....شانس من در این حد و حدوده که اگه تو یه بانکی ۲۵ میلیون تومن داشته باشم یهو بانک به خودش می یاد میبینه که ۲۰۰۰ تومن موجودی واسش مونده....

۵-همش فکر میکنم اگه من ۲۵ میلیون تومن تو قرعه کشی میبردم فورشور یه ماشین میخریدم واسه خود خودم...

۶-میگن کلا از لحاظ اخلاق و شخصیت و اینا به بابام رفتم....از معدود خصیصه هایی که به ارث نبردم شانسیه که بابام داره و من ندارم...(شانس جزو خصیصه هاست...داخل ماهیت آدمه!!!!)

۷- چه گیری دادم به شانس....!!!!! بس که آی میس هیم....(بگو تو انگلیسی شانس مذکر و مونث نداره!!!!)

۸-با بچه ها برنامه میریزیم...استخر....سینما....پارک...خب من که میدونم هیچ کجا نمیریم و وعده ی دیدار بعدی ما نیمه ی شهریوره و موقع انتخاب واحد....

۹-با زهرا و صبا میریم که آیس پک بزنیم واسه حسن ختام این دهه ی زجر....تو پارکینگ دانشکده ۳ تایی یه آن ریکگنایز* میکنیم که مهر که بیاییم دانشگاه سال سومی هستیم...ترم پنجی....

۱۰-در ماشین را باز میکنم...به این فکر میکنم که فردا کنکورا شروع میشه و امسال سالیه که باس دوباره به مقوله ی کنکور فکر کنم....این تابستون باس برم کتابای رشته ی جزا و جرم شناسی رو بگیرم...(صرفا بگیرم...تا ببینیم کی خونده میشن!!!)هی پسر!!!! یعنی دو سال از کنکور کارشناسی گذشت؟؟؟؟

۱۱-- با زهرا و صبا آیس پک میزنیم....بین آن همه مشتری آیس پکه عدددددددددددددل یارو آیس پکیه آیس پکای مارو اشتباهی میده و آیس پک صبارو از تو حلقش میکشه بیرون و میبره نی شو عوض کنه بکنه تو حلق یکی دیگه...

۱۲-از بچه ها خداحافظی میکنم...گیجم...گیجم...یک نوع گیجی مخصوص بعد از آخرین امتحان...

۱۳-با شهرنوش حرف میزنم...

یکهو میپرسد: اگه من یه روزی بمیرم تو چیکار میکنی؟؟؟؟

یخ میزنم....یاد خوابم می افتم...آن خوابی که شهرنوش رو دستم بی حرکت افتاده بود...

سوالش را تکرار میکند...جواب میدهم: میمیرم....

-اگه من یه روز بمیرم تو چیکار میکنی؟؟؟

-گریه میکنم...

۱۴-تو تاکسی نشسته ایم...شهرنوش روی پای من نشسته...سرش را میگذارد روی شانه ام و من سرم را می چسبانم به سرش....آرامش و لذتی عمیق زیر پوستم میدود....چند ثانیه بیشتر طول نمیکشد...همیشه همینطور است...چند ثانیه ی کوتاه و عمیق....یکهو سرش را از روی شانه ام برمیدارد...میخواهد مهد کودکش را نشانم دهد....

۱۵-سایت دانشگاه باز نمیشود....بهتر....!!!!!!! کی حال دیدن نمره های لعنتی را دارد؟؟؟

۱۶-دوباره گیجم.....کرختم...

-خب برنامه هاتو بریز وسط دیگه....

-ول ما کن یره!!!!! یکماهه دارم با برنامه زندگی میکنم.....وقتشه چند روز رو بی هیچگونه برنامه ای و کاملا عشقی بگذرونم...هر چی حسم بگه نوکرشم....!!!!!


* چقدر تو حروف فارسی عجیب و خنده داره این کلمه.....

+ نوشته شده توسط یلدا در پنجشنبه ششم تیر 1387 و ساعت 2:28 |