(۱)
صبح داشتم میرفتم بیرون...دنبال یک نوار خوب میگشتم که تو ماشین گوش بدم...چشمم به یه نوار افتاد...یه نوار از یه خاطره ی خیلی دور...
بردمش با خودم تو ماشین....
مامانو رسوندم و بعد نوارو گذاشتم تو ضبط...میخواستم تو تنهایی بشنومش....
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
.....
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالاُ جوجه بردارد از لانه ی نور
و از او می پرسی خانه ی دوست کجاست؟
.....
بغض گلومو گرفت...برای انمین بار در طی دو روز گذشته....
دیگه هر نفسی که میکشی مساوی با یک نفس نکشیدن دیگه ی اون...
هر لقمه ای که به دهن میذاری مساوی با یه لقمه دهن نذاشتن اون...
هر خنده ی تو مساوی با یه نخندیدن اون...
چطور ممکنه؟؟؟چطور ممکنه؟؟؟ چطور ممکنه صداتو از یاد ببرم؟؟؟
این عشق عشق گفتن های با طمانینه ات؟؟؟این دوست دوست کردنهای صمیمانه ات؟؟؟اون سین و شین هات؟؟؟
سبز سبز کردنهات......؟؟؟؟
در بودنت کاری کردی با این سبز سبز کردنهات که همیشه هرجا سبز بود یاد تو می افتادم و صدات...
که به صدای هیچکس دیگه ای نمی مونست...
حالا در نبودنت...
حالا در نبودنت سبز منو یاد بودنت میندازه....و اشک به چشام می آره....
حالا سبز تو واسه من سیاهه....
با صبا انتشارات امام بودیم...قسمت کتاب های شعر...چشمم به کتابهای شاملو افتاد....به صبا گفتم:
-خدا رو شکر...خدارو شکر که وقتی شاملو مرد من نمی فهمیدم...بچه بودم...اگه الان شاملو میمرد نابووووود میشدم....
صبا- نه فقط شاملو...که فکر کن فروغ و سهراب و خیلی های دیگه هم....
و من به لیستم فکر کردم...که اسمها دارن یکی یکی از توش خط میخورن...به این فکر کردم که چند سال دیگه که از لیستم چیزی جز اسامی خط خورده باقی نمیمونه.... به چی این زندگی میخوام دلخوش باشم؟؟؟واقعا به چی این زندگی؟؟؟ مگه جز اینه که آدم با دوست داشتن زنده است؟؟؟با عشق ورزیدن؟؟؟با دلخوشی داشتن؟؟؟نمیخوام....نمیخوام اون روزی رو ببینم که دیگه کسی نباشه که دوستش داشته باشم....
اون روزی که وقتی تلویزیونو میگیرم...وقتی سینما میرم...وقتی شعر میخونم...موسیقی گوش میدم....با تمام هنرپیشه ها و شاعرها و خواننده ها بیگانه و بی خاطره و بی تفاوت ام....
از دیروز مدام تلاش کردم حواسمو پرت کنم به کتاب...فیلم...تلویزیون...صحبت با این و اون...
کتاب و فیلم که هیچی...وقتی با این و اون صحبت میکنم هم آنی نتیجه میده...وقتی با خودم تنها میشم....
آخرین نمره رو هم زدن...نمره ای بود با کمال بی انصافی...امکان تجدید نظر هم وجود نداشت...برای دو دقیقه ذهنم به سمت اون نمره رفت و بعد از دو دقیقه...دیگر نمره...انصاف...تجدید نظر..معدل...هیچی برام پشیزی ارزش نداشت....دیگه تو فکرم نبود اینجور چیزا....
حتی نتونستم کلاس فرانسه رو برم...به جای کلاس زبان گرفتم خوابیدم...خواب دیدم خونه ی کسی هستیم و تلویزیون داره دوباره خبر نبودنشو جار میزنه... و میزبانمون یکهو میفهمه و میزنه زیر گریه و من که میخواستم با بیرون اومدن از خونه یادم بره دوباره یادم می افته و میزنم زیر گریه....و مامان دستمو میگیره از اون خونه میبره بیرون...
خدایا!!!! چقدر باور کردن سخت است....!!!!!!!
باور اینکه کسی که دوستش داری دیگر نیست و باور اینکه تو هستی هی!!!!!! نباش....!!!!!!


