بازم سال دوم دبیرستان...
سال اوج نوشتنهام و سرودنهام...
حالا سال اول دانشگاهم...۳ سال از اون سال میگذره...
و من حس میکنم دیگر نمیتوانم بنویسم....
مدام باید به دفتر خاطراتم تفال بزنم...
به این شعرها حالا میخندم..به کلماتم و جمله های نیازمند به یک ویرایش اساسی ام!
ولی آن موقع نمی خندیدم!
نمیدانم آیا روزی باز خواهم توانست اینطور عاشقانه بنویسم؟
شاید یک روزی...
ولی در آینده ی دور...
چون اون نگار احساساتی میخواد وکیل بشه...!
وکیلی که با قدرت استدلال و منطقش دادگاهو قانع میکنه که طرف مقابلش بی گناهه!
یه رشته ای اومدم که توش شعر جایی نداره... احساس تقریبا بی معنیه...تنها حسی که توش موج میزنه احساس دین نسبت به انسانهاست...احساس انسان دوستی...
کسی که انسانی را میکشد انسانیت را کشته است...پس کسی که حق انسانی را نجات دهد انسانیت را نجات داده است!
حس میکنم من این همه احساسی که به چند نفر تو زندگیم داشته ام رو میتونم نعمیم بدم به همه ی انسانها....اونایی که حقشون خورده شده و نمیدونن حقوقشون چیه؟
من میتوانم ناجی گوشه ای از انسانیت باشم!!!!
اگر خدا بخواهد.....!!!
بعدا میام و عکسهای خوب برای این شعر بلند خواهم گذاشت....
سالهای آغازین مزمزه کردن بود
و من با شور و شوق یک کودک دبستانی
بدنبال کسی برای تحقق واژه ی دوست میگشتم
همیشه در رویاهای کودکیم
که سپیدی معصومیت آنها را قاب کرده بود
بدنبال کسی بودم که در قاب خالی و کبود نیلوفرم بدرخشد
خود را در کنار کسی می دیدم که با لغت وفا همکلاس باشد
حرفهایش طعم گس تظاهر ندهد که:
همیشه در کنارت خواهم ماند!
کسی باشد که با رغبت دستهایش را برای فشردن دستهایم دراز کند
نه با اکراه
حرفهایی در سینه داشتم که گاه فریاد میشدند و گاه سکوت
گاه بوی غم میدادند و گاه رنگ کمرنگی از شادی به خود می گرفتند
گاه طعم امید
گاه مزه ی آرزو میدادند
بعضی حرفها را گفتم و کسی درک نکرد
چه رسد به نگفتنیهای درون سینه ام!
آنها را با حقارت از سینه بیرون ریختم
ناگفته ها ماند در سینه
و گفته ها زخم حورده
با حسرت به نگفته ها نگریستند
و در آرزوی بی رنگ اسارت دوباره در زندان دل
جلوی نگهبانان به خاک افتادند
چرا که اسیر بودن بهتر از حقیر بودن است!
طعم تلخی ست طعم حقارت
و من نان و نمک خورده این نمک نشناسم
هر کس گفته هایم را شنید
مرا به طعم تلخ و گس حقارت میهمان کرد
دیگر بدنبال کسی برای درک گفته ها و نگفته هایم نگشتم
بدنبال کسی گشتم که فقط نحقیرم نکند
تازه از میهمانی تولد بهار بازگشته بودم
و حتی مجالی نبود که از خود بپرسم:
بهار چند شمعه شد؟
و چند سالگی اش را به باد داد؟
که ورود آن یار گنگ مرا به تولدی دیگر برد
آرزوهایم را برایش گفتم
خنده ها را
گریه ها را
شکوه ها را
و او سکوت کرد
نه لبخندی نه شکوه ای
نه خم به ابرو آوردنی
نه تاییدی
اما برای من سکوتش هم سرود بود
سرودی که دوست داشتم آن را از بازبانها بشنوم
نه اینکه رویای آن را از سکوت گنگها بسازم
اما باز با این حال.....
من قانع بودم!
دلم خوش بود به صفحه هایش
به دردهایی که به برگ به برگ آن سنجاق شده بود
دلم خوش بود به ورق زدن آن صفحه ها
و اینگه می توانستم
24 ساعت درد را به سرعت لحظه ای طی کنم
صفحه هایی که هر کدام رنگی از رنگین کمان درد من بودند
شنبه- قهوه ای و کینه آلود
یکشنبه- خاکستری به رنگ غم
دوشنبه- صورتی به رنگ بغض
سه شنبه- زرد ملول و رنجور
چهارشنبه- بنفش و کبود ورم کرده
پنج شنبه- سپید به رنگ امید کمرنگ صبح
جمعه- سیاه به رنگ نا امید شب
و روز از نو و روزی از نو!
پس کجا بودند آن رنگهای دیگر؟
چرا با من غریبی میکردند؟
چرا هیچ روز هیچ هفته ی من سرخ نبود؟
در گرماگرم شراره های آتش؟
چرا هیچ روز هیچ هفته ی من نارنچی نبود؟
به رنگ طلوع خورشید امید بخش؟
چرا آبی نبود؟ چرا سبز نه؟
چرا جعبه ی مدادرنگیهایم آبی و سرخ
سبز و نارنجی کم داشت؟
آنها را گم کرده بودم؟
یا خود را گم کرده بودند؟
یا اصلا جعبه ی مدادرنگیهایم
از آغاز این چند رنگ قشنگ را کم داشت؟
این یار کوچک گنگ
یار دیرین دبستانی من
با تمام صفحه های دردآلودش
سایه به سایه ام آمد
بی هیچ شکوه و شکایتی!
بره ی مطیع خوب!!!
چه احمقانه دل خوش ساختم به اینکه او با وفاست
چه مستانه از یاد بردم
که اگر او سکوت میکند
نشان از رضای او نیست
از ناتوانی و بی زبانی اش است.
یار دبستانی من
کودک شیرینی میتوانست باشد
اما نبود کسی که برایش
گیلاس و سیب را معنی کند
و رنگهای ناقص را برایش بخرد
او هر سال وقت تولدش روز اول بهار
شمعهایش را فوت میکرد
اما قلبش هیچ نشانی از تولد و تحول نداشت
و مثل من در اسارت میله های زمان بود
که بزرگ میشد
***
اما در یک روز زمستانی تقویم
که برف قشنگی هم می بارید
تو آمدی!
کسی که سالها در تاریک و روشن این جاده
بدنبال نشانی از وجودش بودم
درخشش نگاهت و صلیبت مرا به تحولی برد
که من نرسیده به بهار
زودتر از او و آن یار گنگ تولد یافتم
و احساس کردم روزی نه چندان دور
آن رنگهای گرم و سرد
به جعبه ی مدادرنگیهایم باز خواهد گشت
در امتداد آن جاده ی نیمه تاریک
ردپایت را روی برفها دنبال کردم
زیرا می دانستم
ردپای تو روی این برف سپید
به معبدی خواهد رسید
دنبالت آمدم
زیرا که در نگاهت رنگ آبی ایمان
و در دستهایت رنگ سرخ عشق یافتم من!
و در قلبت رنگ سبز صداقت
و در صلیبت
درخشش رنگهای طلوع آن دوردست خورشید را تماشا کردم!
مرا دیدی و برویم لبخند زدی
که در آن لبخند طعم خوب گیلاس یافتم من!
لبهایت را که از هم گشودی
بوی خوش سیب آمد
پرسیدی چرا دنبالم آمده ای؟
گفتم:چشمانت....!
-چشمانم؟
-آری چشمان از راز تو و معبود پرده برداشتند
همچنان که طعم خوب گیلاس را به من هدیه میکردی
صلیب کوچک طلایی را به گردنم آویختی
به من یاد دادی
که چگونه با شمع نور بیفروزم
به من آموختی که چگونه پنجره را بسوی معبود بگشایم
که چگونه در آینه به خود حقیقی ام بنگرم
و چگونه خود را در باران غسل تعمید دهم
روی دستم لغت پاک را هجی کردی
رنگهای گم شده که به قلبم بازگشتند هیچ
سرخ و آبی سبز و نارنجی که یافتم هیچ
رنگهای دیگری هم سرزده آمدند
و دیگر روزهای هفته ی من به چند رنگ خسته محدود نبود
هر لحظه ام رنگی داشت
رنگی که شاید هیچ مدادرنگی ای نداشت!
من در فروغی از نور شمعها
دردهای سینه را دگربار بیرون ریختم
این بار نه با حقارت
که با سرافرازی
با واژه هایی که همه از جنس ترانه بود
تو این طرف آینه بودی و آن طرف معبود
دستهایم را که میگرفتی
مرا به آن طرف وعده میدادی!
و جواب تو دیگر سکوت نبود
و طعم تلخ حقارت نمیداد
تنها تو بودی که سکوت نکردی و تحقیر
چرا که تنها تو زنده بودی
چرا که بقیه مرده بودند
و به جای قلب
سنگ به قفس سینه ی آنها میکوبید!
تنها تو بودی که دنیای کوچکی برایم ساختی
در حصار دیوارهای این معبد
دنیای محصور قشنگی که مرا یک لحظه حتی
بیاد لذت شنیدن آواز گنجشکهای دنیای بیرون نمی انداخت
***
درس خود را خوب آموخته ام ای قدیس!
شمع روشن کردن را میگویم
مدتهاست کار من در این معبد
شمع روشن کردن برای توست
گرچه تو خود در پناه خورشیدی
اما میدانم که دعای ستاره را می پذیری!
چرا که تو همچو برف سپید آن روز دیدار
خوب و پاکی اما مغرور نه!
نگاه کن باکره ی مقدس من نگاه کن!
همین نگاهت بود که در شفافیت آن معبودم را دیدم!
لبخند بزن باکره ی مقدس من لبخند بزن!
همین لبخندت بود که طعم شیرین گیلاس را
با طعم تلخ دهانم آشتی داد!
بمان باکره ی مقدس من بمان...
و هر روز دل غریبم را با واژه های تازه و زیبا آشنا کن!
نرو نازنین نرو!
بیبن اگر میروی مرا هم با خودت ببر!
یادت است وعده ی آن طرف آینه را دادی؟
سالهاست که در وصل آن طرف میسوزم!
10 دی 1382
ساعت 3:30 صبح