توی زندگیم اینطور خرداد برام گس و لعنتی نبود....
نه تنها امتحانا حالمو گرفتن و دهنمو آسفالت کردن و جسم و روانی برام نذاشتن که هوا هم به شدت گرمه و مزید بر علت گس بودن و لعنتی بودن خرداد شده...
حالا که بهار ۸۶ داره میره و پشت سرشم نگاه نمیکنه دارم به این فکر میکنم که خوب شد رفت..گرچه خیلی دیر!!! ولی بالاخره شرشو کم کرد...
سال ۸۶ من از همان بهارش پیدا بود که چه تحفه ای یه!!!!
بیستمین بهارم بقول دوستم مث زهر عقرب هندی تلخ بود....(کی زهر عقرب هندی خورده؟؟؟ ما که نخوزدیم ولی هر کی خورده حتما خیلی تلخی اش حالشو گرفته که مصداقی شده واسه تلخی وحشتناک)
از چند روز قبل از آغاز ۲۰ سالگیم تلخی بزرگ شدن و سنگینی ۲۰ رو حس کردم...
از اون روزای اول اسفند تا حالا اینقدر اتفاقات افتاده در درون و بیرونم که اصلا باورم نمیشه همش ۳ ماهه که از اون روزا میگذره....
انگار سالهاست....
انگار سالهاست...
پیر شدم؟؟؟
از بعضی جهات شاید تجربه هایی داشته باشم که یک پیر زن و پیرمرد هم نداشته باشه ولی هنوز همون بچه ی خل و چلی که بودم هستم و خواهم بود!!!! ولی مسلما نه مثل سابق!!!!!!
هیچکس مثل سابقش نمیتونه باشه....
تابستون من فردا اول تیر نیست.....
۴شنبه ی دیگه ساعت ۶ بعدازظهر میپرم روی تشک تابستون....
۴شنبه ی دیگه این امتحانای لعنتی چه با فرض پاس شدن چه در صورت افتادن...تموم میشن!!!!!
فقط ۶ انگشت باقی مانده....
۶ انگشت تا احساس پرواز مونده...۶ انگشت تا کتابای صف کشیده تو قفسه که هر روز با حسرت نگاهشون میکنم..۶ انگشت برای دروی فیلمای کلوپ ها... ۶ انگشت تا چرخ زدن تو خیابونا ...
۶ انگشت تا چنگ زدن به اون احساس ناب تنهایی ای که دنبالشم...
۶ انگشت تا شب زنده داریها الی بوق سگ...
۶ انگشت تا نوشتن و نوشتن و نوشتن که هستی ام را به آن وامدارم:من مینوسم پس هستم!!
نوشتنی که این روزا هی می اومد سراغم و پسش میزدم....
۶ انگشت.... خدای من..فقط ۶ انگشت.....








