تبليغاتX
سپندارمزد
 

بادبادک..بادبادک بازی..بادبادک باز....

اولین و آخرین خاطره بادبادک بازی ام یادم می آید:

۲شهریور ۱۳۸۰....

پرتاب میشوم به تقویم ۸۰...آن موقع که فقط ۱۴ سال داشتم...

آن موقع که پر بودم از شور و هیجان و زندگی... آن روزها که زندگی به چشمم توپ بود و عروسک...

عین عبارات را مینویسم:

به ساحل دریا رفتیم.پر از مردمان مختلف که در حال شنا و حمام آفتاب بودند.

دریا آرام و قشنگ بود و من و خواهرم پاچه ها را بالا زدیم و پایمان را توی آب سرد کردیم و روت بادبادکش را در آورد و به من داد. من تا آن موقع بادبادک بازی نکرده بودم و بد نبود امتحانی بکنم.بادبادک را گرفتم و در کنار ساحل پرواز دادم. کار سختی بود اما به عنوان بار اول بد نبود و روت تعجب کرد که من برای اولین بار بادبادک بازی میکنم...

خاطره ی اون روز مثل اینکه الان اتفاق افتاده باشه با خوندن جمله های ۱۴ سالگی ام شفاف اومد تو ذهنم...

گرمای آفتاب جزیره ی بی آفتاب بریتانیارو رو پوستم حس میکنم...

بوی نم دریا رو حس میکنم و نسیم خنکی رو که از دریا می وزید و روی پوستم راه میرفت...

روت مهربان از صندوق عقب ماشینش یک بادبادک قرمز بیرون می کشد و صدایم میزند:

                                                      ?can u play with a kite 

کایت؟کایت؟یادمه تو اولین صفحه های کتاب انگیسیم بعد از book,cat,dog,pen کلمه ی کایتو یاد گرفتم ولی تا اون روز لمسش نکرده بودم و حتی از نزدیک هم ندیده بودم چه برسه به اینکه باهاش بازی کرده باشم..فکر میکردم یه چیزی است مثل بادکنکهایی که از نیتروژن پر میشن ولی نبود...

چشمامو می بندم..نوستالوژیک شدم...

آلبوم اول westlife رو گذاشته ام..این آلبوم منو پرت میکنه به گذشته ام...به آلبوم خاطرات نمناک و بارونی لندن...

به آن روز کنار ساحل اقیانوس اطلس... به آن روزی که از معدود روزهای آفتابی انگلستان بود...

به طرح جلد کتاب بادبادک باز نگاه میکنم...

بادبادک روی جلد هم قرمز است مثل همان بادبادک روت...

          

 

لازم نیست چشمامو ببندم...

۱۴ سالگیمو می بینم..پاچه های ورمالیده ام را...

ماسه های نمناک خط ساحلی را زیر قدمهای کوچکم حس میکنم...

روت به من یاد میدهد که چطور نخ بادبادک را کوتاه و بلند کنم و چطور در مسیر باد بدوم دنبال بادبادک...

نفس نفس زدنهای ۱۴ ساله ام را میشنوم و من ۶ سال پیشم را می بینم که روی ماسه های سواحل جنوبی انگلستان میدود...

میدانم رد پاهایم را همان اولین موج شست ولی ردپای من هست روی قلب زمان..در دل تاریخ بریتانیا...

۱۴ سالگیم می دود روی ماسه ها و می کوشد بادبادکش را بالاتر بفرستد..چشمان پر از آفرین روت را می بینم که رقص بادبادک سرخ را در آسمان صاف و بی ابر تماشا میکند و پشت سر هم میگوید:

 !!!brilliant!!! fantastic!!! wonderful!!! absolutley amazing

روت همیشه تمام مترادف های انگلیسی را به معنی عالی پشت سر هم بکار میبرد تا خوشحالی و تعجب و هیجانش را نشان بدهد..روت ۴۰ و خرده ای سال دارد ولی مثل یک بچه ی ۸ ساله به دنیا نگاه میکند و بادبادک را میفهمد...

۱۴ سالگیم فهمید بادبادک بازی را با بند بند وجودش و حالا....

حالا در ۲۰ سالگی به بادبادک و بادبادک بازیها و بادبادک بازها می اندیشم...

به کتابی که خواب و خوراک را از من گرفت تا تصور معصوم مرا از بادبادک عوض کند....

بادبادک در ذهن من همان مفهوم نازنین ۱۴ سالگی بود:مصومیت،رهایی،پرواز...

اما...

در افغانستان کودکان بسیاری هست اما کودکی زیادی نه....*

بادبادک،حالا در لغت نامه ی ذهن ۲۰ ساله ام رنج و تلخی و صبر و بیم و امید و خستگی و خون و بی رحمی و بی کسی است...

انگار پیش از قصه ی امیر بادبادک باز،بادبادک برایم دور بود..نقطه ای رنگی با دنباله های رنگارنگ در آسمان و حالا به یکباره آن نقطه ی رنگی دور از من بعد از این همه سال،همه ی هیکلش را انداخته در آغوش خسته ی ۲۰ ساله ام....

یعنی بادبادک اینقدر بزرگ بود و من اینقدر کوچک می دیدمش؟؟؟

 

                                  

                                                              ۱۱ تیر ۸۶

                                                                 ۱۲:۳۵           

+ نوشته شده توسط نگار در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 17:26 |
تقویم من و تو  بهارش:پاییز بود

                                        امتداد داغ و نفس گیرش:زمستان

پاییز تند و بی رحم و شلاق گونه اش:بهار

این وسط یک چیزی کم است

برگهای سبز سوخته به من میگویند:

                                        این تقویم تابستان ندارد....

                               

           ۱۹خرداد-۹ ژوئن۰۰:۱۰


تابستان خوب است چون...

-میتوانی ساعتها غلت بخوری رو تشک بعد از ظهر..

-میتوانی ساعتها بی هدف سقف اتاق و آسمان را تماشا کنی..

-میتوانی گم شوی در اوراق یک کتاب

- میتولنی برقصانی فکرت را با قلمت روی کاغذها

-میتوانی به ساعت نگاه نکنی... بی خیال حرکت عقربک ها...

-میتوانی ورق بخوری در تقویمها و آلبوم ها...

-میتوانی نگاه کنی شبها به آسما بی ابر و بشماری تک تک ستاره ها را..

-میتوانی هروقت چشمهایت خسته شد بخوابی و هر وقت پلکهایت حوصله داشت بازشان کنی بی دغدغه ی زنگ لعنتی ساعت...

تابستان بد است چون...

-نمیتوانی بی خیال وزوز مگسهای روزانه اش و زخمهای پشه های شبانه و آفتاب و گرمای جاندار و جانگداز شبانه روزش شوی...

-نمیتوانی پس بزنی افکار و اندیشه ها و سوالهایی را که در تمام پاییز و زمستان و بهار به بهانه ی درسی که نمی خواندی پس میزدی..

-نمیتوانی وقتی حوصله ی کسی را نداری به بهانه ی درس و کلاس بخزی به تنهایی دلخواهت..

-نمیتوانی به بهانه ی چرب و نرم امتحان از رفتن به میهمانی های خاله زنکی یا میزبانی میهمانهای خاله زنک شانه خالی کنی...

-نمیتوانی با سبب اباحه ی کتاب درسی عمل نا مشروع رمان خوانی و شعرخوانی را مشروع جلوه دهی...

آخ که چه لذتی دارد رمان و شعر را در پناه کتاب درسی خواندن...

یک تیر و دو نشان:

التذاذ از رمان و تظاهر به اینکه بچه درس خوانی هستی...

-نمیتوانی مکتوب کنی حرفهایت را با احترام کامل به سکوت کلاس استاد خواب زا...

-نمیتوانی میان جمع دوستانه غیبت کنی از دختر ها و پسرها و استادها...

-نمیتوانی به بهانه ی ساده اما کافی خستگی بگریزی از ظرفهای نشسته و ناهارها و شامهای نپخته ای که صدایت میکنند...

-نمیتوانی جایی پیدا کنی خالی از آدمیزاد...

در خانه که هستم دلم تنگ میشود برای دیوارها...

در پیاده رو دلم تنگ میشود برای سنگفرش ها و موزاییک ها...

در سینما دلم بی تاب است برای تماشای پرده ی نقره ای تنها بی کله های گرد و سیاه....

در کافی شاپ و رستوران دلم لک میزند برای چند صندلی خالی و ساکت و یک جای دنج...

در پارک چشمم دو دو میزند برای دیدن چند درخت....

تابستان خوب و بد است...

             

                                                  ورق میخورد اما....

۲۵ تیر

۱۷:۲۸

 

+ نوشته شده توسط نگار در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 13:2 |

این روزا جسته و گریخته چیزایی نوشتم تا در اولین فرصت که به یک کامپیوتر رسیدم اونارو تو وبلاگ بنویسم...کامپیوترم ماه پیش بقول انگلیسی ها out of order شد ..اینه که دیر به دیر آپ میکنم...


چقدر دلم میخواهد تنها در کوچه های تاریک و ساکت شهر قدم بزنم..

افسوس که زمین و زمانه مجالم نمی دهد..

به کفاره ی کدامین گناه ناکرده؟؟؟

۶ جولای-۰۰:۱۴


تنهایی عمیقی را در تک تک سلولها و رگهایم، مویرگها و گلبولهایم حس میکنم...

مثل یک بادکنک هر لحظه بزرگتر میشود تنهایی ام..

عاقبت میترکد و میترکم...

من خود خود تنهایی ام!

۱۰ جولای-۰۰:۰۹


میخواهم در آغوش این تنهایی و بی کسی سر بگذارم به گوچه و خیابان..

میخواهم در تاریکی و سکوت گم شوم و کسی نیابد مرا...

اما نمیتوانم...چرا خدا؟؟؟

وقتی دلت میگیرد..وقتی تنها میشوی میتوانی دست در دست تنهایی ات بروی خیابان و با او بازی کنی اما من....

میرسد روزی که بپذیرم آنچه را زمین و زمانه میگویدم هستی و باش!!!!!

۱۰ جولای-۰۰:۲۱


در تاکسی نشسته ام و به این فکر میکنم که چقدر بد است عمر طولانی داشتن و چقدر خنده دار است که مادربزرگ در ۸۵ سالگی هنوز هم زیستن میخواهد و میهراسد از مرگ...

و فکر میکنم به اینکه چقدر دوست دارم در جوانی مرگ را در آغوش بگیرم...

از تاکسی پیاده میشوم...

باقی مانده ی کرایه را تو ی صندوق می اندازم..

روی صندوق نوشته است:

صدقه طول عمر را زیاد میکند...

به صندوق زل میزنم..

نگاهم آمیزه ای از حرص و خنده و اندوه و وحشت...

۸ جولای


به کلاغ زردم:

چه کسی باور میکند که کلاغ هم دوست داشتنی است؟

جز تو...تو... تو که وقتی کلاغها قارقار میکنند..جست می زنند..پنیر و صابون به دهان میگیرند....روی سبز چمنها راه میروند....غروبها در لابه لای شاخه های درختان پرسه میزنند....

برق چشمان به رنگ طلایت تماشایی است!!!


به بهانه ی کرد و کوچک خوشبختی ام:

تو اتاقم نشسته بودم و داشتم فرانسه میخوندم..

بکهو هدفونم رو کردم تو گوشم و جلوی ریتم شاد کردی که تو گوشم غوغا میکرد نتونستم مقاومت کنم...

بلند شدم و لباس مرتب پوشیدم و شروع کردم به رقصیدن...

کسی خونه نبود .واسه همین هرچی دیوانه بازی دلم خواست و در چنته ام داشتم در آوردم..

خدا رو شکر که کسی نبود میزان دز مستی و دیوانگی منو بسنجه...

تو و تمام کردها قاصرید از فهم چگونگی و چیستی دیوانگی من در مواجهه با ملودی کردی...

اما اگه یه روزی بتونین این حالتهای منو بفهمین، ایمان میارین که فارسی موجود نشده که به پای خلیت من نسبت به کردستان و کردها و هر جی گه برچسب کردی روشه برسه...

گفتی مواظب خودم باشم چون اگه بمیرم از شادی کسی نیست به دادم برسه..

فکر کن: روزنامه ها مینویسن دختری در اثر استماع آهنگای کردی جان به جان آفرین تسلیم کرد...

بعد میان تو رو به جرم معاونت در قتل از طریق فراهم کردن آلت جرم دستگیر میکنن...

چقدر مهیج بشه...ملودی کردی میره تو لیست آلات جرم و حکم قرص اکسو پیدا میکنه....

۱۶ جولای-۱۹:۴۰

 

+ نوشته شده توسط نگار در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 12:19 |
 

امتحانا تموم شد.....

 آری ولی به خون جگر...

و ساعتهای آغازین رهایی ام چه تلخ و بد بود....

بعد از ۲ تا امتحان پشت سر هم در حالیکه یقول یکی از دوستام خستگی تاریخ پشت سرم بود اما... با شور و شوق یک انسان آزاده رفتم تو یه جشن فارغ التحصیلی که همنوازی کنم... تنبک و تنبور...

 اون جمعیت شاد بعد از ۴ سال داشتن از هم جدا میشدن و خاطره های شیرینشونو مرور میکردن..

خنده بود و شادی و شعر و موسیقی...

و من غرق آن همه شور و زندگی بودم و فکرم را تا دورها..تا جشن فارغ التحصیلی حقوق ۸۵ میبردم...  

با عشق تمرین کرده بودم و شور موسیقی رو به رگهام ریخته بودم و میخواستم بقیه آدمارو هم تو شور و شادی و آرامش موسیقی شریک کنم...

پامو که رو سن گذاشتم که آماده بشم....مرده بهم گفت: شما نمیتونی اجرا کنی....

انگار بار خستگی تمام عمرم و نه فقط امتحانا افتاد رو دوشم...

گفتم:چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ولی میدانستم برای این چرا هیچکس جوابی نمیتواند بدهد که البته جواب واضح و بدیهی است..

حس کردم طناب دار جسمم را دور گردنم....

لمس کردم گلوله ی سنگی زنجیردار از جنس حوا بودنم....

ریخته شد زهر آپارتاید جنسیتی به رگ رگ وجودم....

در ششمین انگشت تیر....انگشت اول آدمها را میدیدم که به سمتم اشاره میکردن و میگفتن:

 آقایون میتونن اجرا کنن ولی این خانم نه.....

گفتم: آقا ما اردیبهشت اینجا اجرا داشتیم تو گروهی که ۳ تا خانم بودیم....جریان چیه؟

-قانون جدیده خانوم....

کلمه ی قانونو که شنیدم شکستم...طغیان کردم...بازدمم آتشین شد.....

-این چه قانونیه که شب میخوابن صبح نسخ میشه؟؟؟ مگه نسخ قانون به همین کشکیه؟؟؟

به خودم آمدم..

-تو!تو توی لعنتی داری حقوق این مملکتو میخونی...کتاب قانون مجازات اسلامی این مملکت دیشب دستت بود ورق میزدیش.... 

تو کدوم؟؟؟ ماده ی این قانون لعنتی ات گفته بود:

به جرم اینکه دختری مجازاتت محرومیت از ساز زدن و رو سن رفتنته....

-آقا! من اون بالا میخوام برم برقصم؟؟؟ آقا من بد حجابم؟؟؟ جلفم؟؟؟ چمه؟؟؟؟

-من نمیدونم خانوم!!!! کسی که مجوزو داده خودش با دیدن اسم خانوم مجوزشو لغو کرده...

-این آقا کجاست که خودم باهاش حرف بزنم؟؟؟

با هر کی حرف زدم گفت مسئول نیست..... 

اصولا وقتی پای اینجور مسائل باز میشه هیچکس مسئول نیست و همه مسئولند...جالبه!!!!!

خشمم را جلوی یکی از اون مسئولین سالن رها کردم در فضا:

 من انسانم قبل از اینکه دختر باشم لعنتی ها!!!! من چه فرقی با اون پسر نوازنده دارم هااااااااااااااان؟؟؟

این اسلامه آیا؟؟؟ به گند کشیدین اسلامو شماها!!!!!!!!!!!

و میدانم من خواهم خفت در خاک و تنها صدا...تنها صداست که میماند.......

 زخم از جنسیتی بودن نگاهها زیاد خورده ام امااااااااااااااا....

این زخم دگرگونه زخمی بود....زخمی از نوع موضعه...زخمی که از گوشت میگذشت و به بطن استخوان میرسید و از بطن استخوان هم میگذشت و به عمق جان میرسید.....

چه میشود کرد که سوخته ایم ما....

 و زن ماده ی سوختنی زندگی ای است که تمامش چهارشنبه سوری است!!!!

این نگاههای جنسیتی کاری با من کرده که گم کرده ام معبودم را میان تسبیح و صلیب و مسجد و کلیسا و کنیسه و بت کده و های و هوی مانی و زردشت....و گم شده ام در همه ی اینها هست و در هیچکدام نیست.....

-مقصود تویی کعبه و بتخانه یگانه             اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه.....

هر لحظه که میگذرد بیشتر میفهمم که اینی که در جامعه نامش دین است، دین نیست...

آپارتاید آفریقای جنوبی است....مردپرستی و زن ستیزی است....تبعیضهای جنسیتی است....

جامعه گرایی و فرد گریزی است....این خشونت ناب، آن دین پاک و زیبا و آرامبخش محمد نیست...

اگر مسیح تنها مسیحی بود و دیگر مسیحی نیست....محمد هم تنها مسلمان بود و مسلمان هم دیگر نیست.....

این اسلام نیست که یعنی سلامت،آرامش،صفا....

 کوره ی آدم سوزی هیتلر است......

                                این چهارشنبه سوری است....

   

 

+ نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت 13:53 |