به نقشه ی لعنتی کشورم نگاه میکنم...
به جبری فکر میکنم که مرا در این شهر دور و پرت کشور انداخته...
جبر،تقدیر،شانس...
آیا این واژه ها فرقی هم با هم دارند؟؟؟؟
این که بر من گذشت جبر بود یا تقدیر یا شانس؟؟؟
پشت فرمون بودم که یکی از دوستام زنگ زد و گفت:حدس بزن چه خبری برات دارم؟؟؟
۸،۹ ۵،۶ ۲،۳ مرداد شجریان تهران کنسرت داره...اکه بلیط میخوای بگو که برات بگیرم...
پشت فرمون از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم...
آرزوی کهنه و دور از دست من در چند قدمی ام بود...یادم اومد ۱۱ سالگیمو...در ۱۱ سالگی دیوانه ی کاست آرام جانش شدم و از آن موقع قصه ی من و او شروع شد و دی ماه ۸۲ با تصنیف ببار ای بارون ببارش که از شبکه ی ۲ به مناسبت زلزله ی بم پخش شد اوج گرفت....
همایون...همایون شجریان...کسی که پرواز کردم با تصنیف پنهان چو دلش....
-همایون هم هست؟؟؟؟

-آره که هست...شما دخترا اگه همایونو نداشتین چی کار میکردین؟؟؟
زدم زیر خنده...
فرداش اقدام کردم برای بلیط قطار...بلیط واسه ۷ مرداد گیر آوردم که به اجرای روز هشتم برسم..
چند روز تو خوشی محقق شدن آرزوم غوطه میخوردم که...
این خبر مث پتک خورد تو سرم:
مادر استاد فوت شدن و برنامه ی کنسرت فعلا معلوم نیست...
خبر۲:کنسرت استاد به تعویق می افتد...
خبر۳:بلیطهای استاد تماما از طریق اینترنت به فروش میرسد
تا آمدم به خودم بجنبم و کارت بانک سامان و تجارت و اقتصاد نوین و چند تا گزینه ی دیگه پیدا کنم و مراحل خرید بلیطو انجام بدم...
خبر۴:بلیطهای کنسرت استاد برای هر ۶ شب فروخته شد...از کسانیکه موفق به خرید بلیط نشده اند عذر میخواهیم..به امید دیدار در کنسرتهای آتی...
بی خیال شدم...این بود سهم من که بکشم بار این آرزوی دور و دراز را به دوش دیگر...
این جبر بود یا تقدیر یا شانس که من در نا امیدی محض برای بدست آوردن بلیط باشم و دوستی زنگ بزند و بگوید:یه دونه بلیط واسه ۱۴ مرداد میتونم براتون جور کنم..میتونین بلیط قطاری هواپیمایی اتوبوسی گیر بیارین؟؟؟
بدو..بدو..زنگ بزن آزانس هواپیمایی...از خواب بپر که آقا جهنم با هر سختی ای شده حتی با اتوبوس میرم تهران..بریم ترمینال...لباس بپوش که بری تو گرمای شدید و کلافه کننده یه لنگه پا بایستی تو راه آهن بلکه بلیط روز فروشی پیدا شه...
خبر۵:
-بلیط هواپیما واسه ۶:۳۰ صبح فردا یه دونه هست..میخواین؟؟؟
از خوشحالی جیغ میکشم....
بامداد یکشنبه از شوق دیدار با استاد رباعی زیبایی که ایرج زبردست در وصفش گفته رو میخونم:
دست نفست ستاره ها را چیده است
شب با دف ماه تا سحر رقصیده است
همچون سحر از عطر اذان سرشاری
انگار لب تو را خدا بوسیده است
یاد ۲۰ مهر ۸۳ می افتم...
مرا ميبينی و هر دم زيادت ميکنی دردم تو را ميبينم و ميلم زيادت ميشود هر دم
شهرام ناظری در چند متری منه...دارم مث ابر بهار گریه میکنم...دیوانه ام، مستم، از خود بیخودم...
حافظ و شهرام ناظری در یک شب...خدا ااااااااااااااااااااا!!!!!!
یعنی وقتی شجریان رو ببینم و صدایش را بشنوم که در سالن طنین می اندازد چه خواهم کرد؟؟؟
خودم را تصور میکنم که در سالن نشسته ام و بی دریغ میبارم بی خیال نگاهها و دوربینها..
آنجا همه...شجریان که بیاید همه عاشق هستند*
۵ صبح یکشنبه ۱۴ مرداد:
لباس پوشیده و حاضر و آماده واسه در آغوش گرفتن آرزوم...
امشب چه شبی خواهد بود!!!! خدایا!اگر زیاد وقتی نمانده و ناگزیرم از مرگ..میخواهم که زنده بمانم تا به این آرزویم برسم..فقط تا آخر امشب...نمیخواهم این آرزویم را با خودم به گورم ببرم..میفهمی؟؟؟
۵ و خرده ای توی ماشین..نصیحتهای یک پدر:
-رسیدی تهران زنگ بزن بیان دنبالت یا سوار اتوبوسای انقلاب شو... مواظب کیفت باش...چه جوری برمیگردی؟؟بلیط برگشت هم داری؟؟
سر تکان میدهم بی آنکه چیزی از حرفهایش را فهمیده باشم...
فقط و فقط به این فکر میکنم که پایم به تهران برسد و شب بشود و من لبهای خدا را ببوسم...
۶:۰۰ صبح-فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد:
میروم که بلیطم را ok کنم...گیشه هنوز باز نشده...همه ی مسافرا منتظرن...
بابا پیشنهاد میدهد که از اطلاعات پرواز بپرسیم..شاید پرواز تاخیر داشته باشد...
میخواهم که نشنوم مسئول اطلاعات پرواز چه میگوید اما....:
پرواز کنسل شده و متاسفانه پرواز جایگزین هم نداریم لا اقل تا آخر امروز...
این جبر بود یا تقدیر یا شانس؟؟
نگاهم به گیشه ی باز بغلی خیره میماند:
تهران-ساعت: ۷:۰۰
مسافرینش دارند با خیال راحت بارهاشان را تحویل میدهند...
نیم ساعت تفاوت بین دو پروازی که یکی برقرار است و دیگری کنسل..
این جبر بود یا تقدیر یا شانس؟؟
نرسیده به تهران شجریان اشکم را در می آورد..اما نه اشک شوق که اشک اندوه و حسرت و خشم...
میخواهم چنان ببارم که سیل ببرد فرودگاه را با تمام پروازهایش....
-وقتی آرزویی در دل داری و با تمام وجود برای رسیدنش تلاش میکنی،تمام کیهان همدست میشوند تا تو به آرزویت برسی....
این جبر بود یا تقدیر یا شانس که کیهانیان همه دست به یکی کردند که من به آرزویم نرسم؟؟؟
احساس یک چک برگشتی را دارم....برگشت میخورم با ساکم به خانه....
با تمام وجودم شکوه و گلایه میکنم و لعنت با پست پیشتاز میفرستم به زمین و زمان و جامعه ی لعنتی ایران و به خصوص شهر لعنتی و دورافتاده ی مشهد... نفرین میکنم تمام زوارهایی را که می آیند و میروند و بلیطی برای ما مشهدیها نمیگذارند...نفرین و لعنت میکنم اون الاغی رو که بنزینو سهمیه بندی کرد بی اینکه به این قضیه فکر کنه که ۴ تا هواپیما بخره و چند تا قطار اضافه کنه که سیل آدمهای متقاضی سفر اینجوری درمونده ی یه بیلط نشن....
حالم به هم میخورد وقتی یادم می آید که شجریان همشهری خودم است و من برای شنیدن صدایش باید ۱۰۰۰ کیلومتر را با خون جگر بپیمایم و تازه کو بلیط؟؟؟کجاست پرواز جایگزین؟؟؟
چرا شجریان نباید همین جا در شهر خودش بخواند؟؟؟ چرا تقدس مشهد را تبدیل کرده اند به تعفن؟؟؟
شجریان مشهدی مال پایتخت نشین ها و پارتی دارهاست....چرا؟؟؟؟
چرا در مشهد ما حتی یک سالن مناسب برای کنسرت نداریم و تازه....اگر بنا باشد در یکی از همین سالنهای در پیت کنسرتی باشد کی جراتش را دارد که بیاید کنسرت بدهد؟؟؟
اینجا....در شهر مقدس مشهد شجریان اگر بخواند خیانت به اسلام است...اگر ناظری کنسرت بدهد به امام رضا برمیخورد....اگر کامکارها بیایند، دین کجا برود؟؟؟
این جبر است یا تقدیر یا شانس؟؟؟
خواب درمان دردها نبوده و نیست...خواب یک فراموشی ساده است...یک افیون کوچک....
سرم را میگذارم روی بالش که سرم منفجر نشود از این همه چرا و رژه ی وازه های جبر و تقدیر ئ شانس...
از پله های سالن کنسرت دارم می آیم پایین..
همایون و محمدرضا شجریان نشسته اند روی سن....

با هر قدمم ده ها دانه اشک از چشمانم به روی پله ها میریزد....
این جبر بود یا تقدیر یا شانس که از خواب بیدار شوم و بفهمم خواب بوده ام و واقعیت نه آنی است که در خواب بود...
این جبر است یا تقدیر یا شانس که فرزاد بیاید بالای سرم و با لحن تمسخر آمیزی که تا عمق وجودم را میسوزاند بپرسد:
کنسرت سجریان خوش گذشت؟؟؟
به دوستم زنگ میزنم که بگویم بلیط را به یکی بدهد که از دست نرود چون پای من دیگر به تهران نمیرسد..
ماجرا را که برایش میگویم،میگوید:
خانوم(....)! یادتون باشه که توی هر مسئله ای که اتفاق می افته یک زنجیره از حلقه های علت و معلولیه که فقط ۲ تا از اونا دست ماست و بقیه اش دست ما نیست...درسته که ما باید تلاش کنیم که اون دو تا حلقه ای رو که دست ماست به هم زنجیر کنیم ولی باید قبول کنیم که اون دو تا حلقه فقط دو تا حلقه است و باید سایر حلقه ها هم به هم متصل باشن وگرنه اتفاق مورد نظر نمی افته...
اختیار ما فقط در حوزه ی اون دو تا حلقه است و بقیه اش جبره و ما اگه اینو قبول کنیم آرامش خاطر بیشتری داریم...
میدونین این اتفاقا به آدم میخواد بگه که همه ی شادی ها و غمها زودگذرن..خوش به حال اونایی که عارف واقعی ان...نه تحت تاثیر شادیها زیاد قرار میگیرن نه غمها...و به هیچی دل نمی بندن!!
-شما چیکار میکنین؟؟؟میرین کنسرت؟؟
-یحتمل بلیط اگه واسه امشب گیرم بیاد شاید بشه برم ولی هنوز که بلیط ندارم...
چند روز بعد:
-سلام آقای....!!! چی شد؟؟ رفتین کنسرت؟؟؟
این جبر بود یا تقدیر یا شانس؟؟؟؟ که شنیدم:
آره رفتم...جاتون خالی..خیلی خوب بود....
-آخه به کجای دنیا برمیخورد اگه بلیط من کنسل نمیشد و من هم می اومدم کنسرت؟؟؟
-ما قرار نیست از همه چی سر در بیاریم...البته متاسفانه....
امروز سیدی غوغای عشقبازان استاد رو گوش کردم...چند تا از قطعه های همین آلبومو تو کنسرتش خونده بود.....
تمام غزلیاتش با اوضاع و احوالم میخورد:
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
دودم به سر برآمد زین آتش نهانی
ای بر در سرایت غوغای عشقبازان
همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی
تو فارغی و عشقت بازیچه می نماید
تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی
شهر آن توست و شاهی فرمای هرچه خواهی
گر بی عمل ببخشی ور بی گنه برانی
***
تا کی دوم ار عشق تو شوریده به هر سوی
تا کی دوم از شور تو دیوانه به هر کوی
......
***
این جبر بود یا تقدیر یا شانس؟؟
کسی نگفت آخر این جبر بود یا تقدیر یا شانس؟؟؟







* ملهم از نام مجموعه رباعی های ایرج زبر دست:
باران که بیاید همه عاشق هستند