تبليغاتX
سپندارمزد
 

حالا میفهمم وقتی استاد جامعه شناسی ام میگفت:

بدنبال کسانی باشید که شما را میفهمند و به آنها چنگ بزنید چون خیلی کمند این آدمها..یعنی چه؟؟؟

حالا میفهمم که چقدر دو یار همکلاسی و همراه و همسایه و همشانه ام نازنینند و چقدر تابستان گند است که آنها را اینقدر کم دارم!!!! حالا میفهمم که چقدر دلتنگ روزهای دانشگاه هستم که نیرویی عجیب ما را بهم زنجیر میکرد و آب بی هم نمی خوردیم...

حالا میفهمم وقتهایی که حالم گند است و حرفهایی میزنم که فقط عقده ام خالی شود و آرام شوم و خشم و غصه ی درونم لهم نکند چقدر عالی است که آن دو میفهمند!!!!!!گهگاه سکوت کامل...گاه پا به پایم فحش میدهند و لعنت میکنند و.... وقتی آرام میشوم....حرفهای منطقی میزنند...و من دربست قبولشان میکنم و می ستایمشان که اینقدر خوب مرا درک میکنند و تمیز میدهند حالم را وقتی احساساتی هستم و وقتی احساساتم فروکش میکند.....

هیچ چیزی بیشتر از این نمیتوانست برای من نابود کننده باشد که وقتی دارم فوران احساس میکنم کسی منطقی و بی احساس با من برخورد کند و بی هیچ در ک و فهمی حرفهای احساسی ام را زیر ذره بین لعنتی منطق ببرد و یا وقتی آرام شده ام و حرفهایم با حالت احساسی ام متناقض میزند بگوید:خب تو که اینقدر میفهمی و منطقی هستی آن روز چرا آن حرفها را زدی؟؟؟

 قبلا میخواستم خفه اش کنم کسی را که تشخیص نمیدهد یلدا وقتی از کوره در میرود حرفهایش را باید احساس آن لحظه اش دانست و بس....

 و سیذارتا راست میگوید که:

((رودخانه همه گاه همه جا هست،در چشمه سار و در دهانه،در آبشار و کنار گیل،در تند آب و در دریا و در کوهستان همه جا هست و برای آن تنها اکنونی هست،نه سایه ای از گذشته بر آن افتاده نه سایه ای ازآاینده))

((من زندگی خود را در پرتو آب از نو دیدم که آن هم رود بود و سیذارتای کودک سیذارتای نوجوان و سیذارتای پیر هیچ چیز نبوده است و هیچ چیز نخواهد بود و همه چیز هستی و راستی و بوش دارد ))

من خودم را مثل سیذارتا یک رودخانه میدانم...رودخانه ای که در عین اینکه هر لحظه به گونه ای است...گاهی در طغیان و گاهی در آرامش..گاهی کم آب و گاهی پر آب...گاهی تمیز و زلال گاهی کثیف و گل آلود...اما هست و هستی و راستی و بوش دارد....

یعنی در دل نسبیت منی که رود هستم یک نقطه ی مطلق هم هست و آن نقطه ی مطلق چیزی جز ذات هستی من نیست....

تنها خدا و خودم و معدود انسانهایی که مرا فهمیده اند این نسبی بودن مرا درک میکنند و میشناسند...

و تنها خدای خالق این رودخانه است که نقطه ی مطلق آن را میشناسد و خود رودخانه هم حتی نه...

و بقیه.... بقیه هیچ چیز نمی دانند از رودخانه.....نه نسبی بودنش و نه مطلق بودنش...

و به قول یکی از عزیزترین دوستانم که واقعا انسان بزرگی است:

خانم(....)!آدمها در مقابل شما دو گونه اند...یا شما را میشناسند و یا نمی شناسند...

اگر میشناسند که حرفی مخالف با آنچه شما هستید نمیزنند و هیچ حرفی را که درباره ی شما اشتباه باشد باور نمیکنند و اگر نمی شناسند که خب هر چی دلشان میخواهد بگویند و از سایر غریبه ها بشنوند...چه اهمیتی دارد؟؟؟؟

برای شما اهمیت دارد که آدمهایی شما را نشناخته درباره تان قضاوت کنند؟؟؟؟خب اگر دلشان میخواهد این کار را بکنند بکنند....شما نباید نارحت شوید و با خودتان بگویید این چرا درباره ی من اینگونه قضاوت میکند؟

من از وقتی بی خیال حرف مردم شده ام خیلی آرامش بیشتری دارم!!!!

و بقول زهرا:

 یادت باشد که آدمها موظف نیستند مارا درک کنند....(چقدر این جمله عمیق است!!!)

و من چقدر آرامتر شده ام از وقتی بقیه ها را کنار گذاشته ام و به این جمله ی زهرا ایمان آورده ام و میدانم کسی که مرا امروز نفهمد هرگز نخواهد فهمید....و کسی که تا الان فهمیده همیشه خواهد فهمید...و نمیشود کسی را مجبور کرد که آدم را بفهمد...چون فهمیدن اکتسابی نیست...ذاتی است...و کسانی که در زندگیم مرا فهمیده اند کسانی بودند که معمولا از همان دیدارهای اول گویی میشناختمشان و میشناختندم....و خدا که همیشه شناخته و میشناسد و خواهد شناخت لحظاتی را که پر میشوم از او و لحظاتی را که خالی میشوم از او....چه خوب اوج و فرودها و نوسانهای مرا میفهمد!!!!

و به مهربانی خالق به تمام لحظاتی که پر از او و خالی از اویم میخندد چون ناپایداری ذات رودخانه ای مرا درک میکند.... 

   

خدایا!!!! شکرت که تو میفهمی و نازنینهایی را میفرستی که میفهمند!!!!

+ نوشته شده توسط نگار در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 21:55 |
دیشب مشغول خوندن چند صفحه ی آخر داستان اسکار و بانوی گلی پوش از کتاب گلهای معرفت نوشته ی اریک امانوئل اشمیت بودم که ریمایندر موبایلم به من یک خاطره ی زیبا رو یادآوری کرد...

رفتم سراغ تقویم  سرخ ۸۴ام...

یکی از تفریحهای منه که برمیگردم به تقویمهای قبلی که ببینم سالهای قبل در همین روزی که توش هستم چه اتفاقی نشسته؟؟؟

نوشته ام:هر دو با هم همزمان خواستیم حرف بزنیم...به هم تعارف کردیم...مثل همیشه من کوتاه آمدم و حرفم را که زدم ازش پرسیدم:چی میخواستی بگی؟؟؟

-هیچی..میخواستم بگم تو دختر خیلی خوبی هستی...

خیلی باشکوه است که از دهان کسی که واقعا خوب است و تو بینهایت دوستش داری بشنوی که خوبی حتی ..حتی اگر دروغ باشد!!!

یکهو احساس خوشبختی نابی کردم...از آن حسهایی که گهگاه سراغم می آید و چنان از عشق لبریزم میکند که دیوانه،مستانه،پروانه میشوم...مدتها بود این حس ناب به سراغم نیامده بود و حالا که آمده بود با شوق و شور در آعوش فشردمش...

یاد تمام خوبیها و خوبها افتادم...

چند خطی در تقویمم نوشتم و خدا را بابت خاطره ی دیروز و کسی که آن خاطره را برایم ساخته بود شکر کردم و یکهو به دلم افتاد که باید به شکرانه ی حضور با تمام وجود این انسان که در هر لحظه ای که با او برایم میگذرد و معنویت به رگم تزریق میکند نماز بریزم روی سجاده....

بلند شدم که وضو بگیرم..نگاهم به دکور میزم افتاد.....

به کیف کوچک صورتی ساقی...به تنبور و دفی که رویش نوشته بود:یا علی مدد...

به نعلبکی ای که رویش نوشته گفتار نیک... کردار نیک...پندار نیک... و منو یاد یه خاطره ی خیلی عزیز میندازه....

به تسبیح قهوه ای زهرا....

به سوغاتی مریم از مکه و کارتی که قبل از تولدم بهم داد و آبیه و روش دو تا گل.....

میرم وضو میگیرم و برمیگردم به اتاقم...

کشوی دوم میزم رو میکشم...

جعبه ی طلایی میدرخشد...

با احتیاط بازش میکنم که گلهای خشک شده اش خراب نشوند..

آن بوی دیوانه کننده اش هنوز دیوانه میکند....

وقتی بازش میکنم  خاطراتی که در این جعبه خفته است در ذهنم میرقصد....

۱۷ اسفند ۸۵...انگار سالها پیش بود....!!!! چقدر اتفاق افتاده از آن روز تا حالا...

به سختی دخترک آن روز را میشناسم....

توی جعبه پستانک است....معصوم ترین نشانه ی یک تولد.....

پستانک است و ۳ تا بادکنک و دیوان مشیری و چند برگ کاغذ نوشته و  یک کارت تولد و چند حبه قند هتل هما و چند پوست شکلات و چند پسته ی سربسته که فقط خودم و خدا معنای آنها را میفهمیم و تقدس خاطره ای را که برایم تداعی میکنند... و یک حوله...

حوله خوشبو را باز میکنم و چشمهایم را می بندم و عطرش را به ریه هایم میکشم و آب وضویم را با آن خشک میکنم...یاد اولین آبی می افتم که در سال ۸۶ درست چند دقیقه بعد از سال تحویل به روی ریختم...آن آب هم با این حوله خشک شد....

حوله را میگذارم سر جایش و کشو را می بندم....چشمم به قاب سیاه فروغ می افتد....

چقدر بهانه های ساده ی خوشبختی دارم!!!! چقدر انسان دیده ام و دوست داشته ام!!!!

و امشب یکهو بیاد همه شان با هم افتاده ام....

موسیقی درونم با موسیقی پر احساس زکریا و واژه های نمازم در می آمیزد و من مدام به خاک می افتم و از خاک بلند میشوم...هر بار که به سجده میروم میمیرم و هر گاه که از سجده برمی خیزم تولد می یابم....

مدتهاست که اینطور نماز نخوانده ام و خدا را بابت انسانهای پاکی که برایم فرستاده و میفرستد شکر نکرده ام...

آرامشی را که بعد از این نمازها در آخرین ساعتهای روز بدست می آورم آن آرامشی است که مدتهاست گمش کرده بودم....

+ نوشته شده توسط نگار در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 14:0 |

می خواهم آدم باشم ، یک آدم کامل

يكشنبه14 مرداد 1386


مطالعه مجموع قوانين مدني و مجازات اسلامي جمهوري اسلامي در خوش بينانه ترين حالت به من احساس نصف آدم بودن مي دهد، حال بماند که گاه فکر مي کنم اصلا وجود ندارم. چون نه مادرم و نه همسر. و از آنجا که در بیشتر مواد قانونی ما بايد يکي از اين ها باشي، وقتي شوهر و بچه نداشته باشي به زبان عامیانه "ول معطلي".

سن قانوني ازدواج در ايران براي دخترها 13 سال و براي پسرها 15 ساله. اما دادگاه مي تواند به پدر دختر اجازه بدهد که اگر مصلحت ببیند دخترش را پیش از 13 سالگی شوهر دهد. و مصلحت چيزی است که براي هر شعبه و هر قاضي مفهومي جداگانه دارد. آیا واقعا می توان از ازدواج یک دختر 9 ساله و پيرمرد 70 ساله به عنوان "ازدواج" نام برد؟ در اثر اين قانون زیبا زن با ازدواج بسیاری از حقوق شخصي مانند داشتن حق سفر، خروج از کشور، انتخاب مسکن، تحصيل و کار کردن را از دست مي دهد و همه اينها منوط به اجازه شوهر می شود. به خاطر «احصان» (در دسترس بودن زن براي عمل جنسي)زن هميشه بايد در دسترس باشد و به خاطر همين نمي تواند بدون اجازه شوهرش از خانه خارج شود. در اين صورت خوب است که که مرد طبق قانون اجازه دارد چهار زن دايم و بي نهايت زن صيغه اي اختيار کند، تا زن ها تقسيم وظيفه کنند.

مهريه و نفقه هم داستان جالبي دارد. زن در ازاي مهریه به عقد مرد در مي آید. مهريه عندالمطالبه است يعني هر لحظه که زن بخواهد بايد مهريه اش را بگيرد. چيزي وجود دارد به اسم حق حبس که به زن اجازه مي دهد تا مهريه اش را نگرفته از اعمال زناشويي امتناع کند. اما به محض اينکه مهريه را گرفت اين اختيار حبس را از دست مي دهد و اين کار او را وارد قوانين تمکين می کند. دو نوع تمکين وجود دارد: خاص و عام. تمکين عام يعني وظايف خانه داري و تمکين خاص يعني روابط جنسي. اگر زن از يکي از اين دو تا امتناع کند مي شود زن ناشزه. يعني زني که حکم عدم تمکين در موردش صادر مي شود و نقفه بهش تعلق نمي گيرد. نفقه در ازاي تمکين پرداخت مي شود.

طبق قوانين زن بعد از ازدواج تابيعت (رابطه فرد با دولت) را از دست مي دهد و تابعيتي را مي گيرد که شوهرش داشته باشد. اگر شوهرش ايراني باشد تابيعت ايراني مي گيرد و اگر غير ايراني باشد طبق قانون آن کشور .حالا چه پيش می آید. زن هاي بسياري که شوهرهاي عراقي و افغاني دارند تابيعت ندارند و براي بچه هایشان هم نمي توانند تابيعت و شناسنامه بگيرند...

طلاق حقي است که متعلق به مرد است. مرد بي هيچ دليلي مي تواند زن را طلاق بدهد اما زن براي اين کار بايد مواردي رو به اثبات برساند. مثلا اينکه شوهر زن ديگري اختيار کند، بين 6 تا 9 ماه غايب باشد، عليه حيات زن سوء رفتار داشته باشد يا سوء رفتار غير تحمل داشته باشد (اين غير تحمل بودن را هم قاضي تشخيص مي دهد)، بيماري صعب العلاج داشته باشد، به الکل و مواد مخدر اعتياد داشته باشد و ضرب و شتم شوهر مطابق عرف قابل تامل باشد. (قابل تامل بودن يعني چي؟ کبودي؟ شکستگي؟ مرگ؟ اين را دادگاه تشخيص مي دهد و تشخيص هر شعبه با شعبه فرق دارد)

حق خروج از کشور و کار کردن هم چند تبصره دارد. اگر شغلي که زن انتخاب مي کنده مغاير با مصالح خانواده و اجتماع نباشد زن مي تواند با اجازه دادگاه کار کند حتي اگر شوهرش نگذارد. اما اين مغاير نبودن با مصالح هم به تعداد شعبه هاي دادگاه تاثير دارد. در حج تمتع و عمل جراحي فوري زن مي تواند بدون اجازه شوهر و با اجازه دادگاه از کشور خارج شود. تصور کنيد زن بتواند رييس جمهور شود. فردا قرار باشد برود سازمان ملل، شب با شوهرش دعوایش شود، شوهرش ممنوع الخروجش کند!

حضانت و ولايت در قانون دو مفهوم جداگانه است. حضانت يعني نگهداري و ولايت يعني سرپرستي. ولايت قابل واگذاري نيست و هيچ وقت به زن تعلق نمي گيرد...

ارث و ديه هم که بر همگان واضح و مبرهن است که براي زن نصف مرد است. اگر يک زن حامله کشته شود و جنينش پسر باشد براي جنين دو برابر ديه در نظر گرفته مي شود. ارث هم ايضا. البته ارث زن از شوهر يک هشتم است و اگر طرف چهار تا زن داشته باشد همان يک هشتم چهار قسمت مي شود !

شهادت يک مرد مساوي با شهادت دو زن است. اين يکي ديگر واقعا جالب است. بابا من هم دو تا چشم دارم از همان چشم هایی که مردها دارند!

سن کیفری هم....

حالا مي فهمم ادبيات ايتاليايي خيلي شيرين تر از حقوق است. حالا مي فهمم کاتوزيان چرا بعد از انقلاب وکالت نکرد. عصباني ام؟ آيا حقش را ندارم؟ از خدا مي خواهم همه انرژي هاي دنيا را براي يه مبارزه حسابي به من بدهد. تمکين نمي کنم. مي خواهم زنده باشم. مي خواهم آدم باشم. يک آدم کامل.

ف. جلالی

 
+ نوشته شده توسط نگار در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت 14:10 |
به نقشه ی لعنتی کشورم نگاه میکنم...

به جبری فکر میکنم که مرا در این شهر دور و پرت کشور انداخته...

جبر،تقدیر،شانس...

آیا این واژه ها فرقی هم با هم دارند؟؟؟؟

این که بر من گذشت جبر بود یا تقدیر یا شانس؟؟؟

پشت فرمون بودم که یکی از دوستام زنگ زد و گفت:حدس بزن چه خبری برات دارم؟؟؟

۸،۹ ۵،۶ ۲،۳ مرداد شجریان تهران کنسرت داره...اکه بلیط میخوای بگو که برات بگیرم...

پشت فرمون از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم...

آرزوی کهنه و دور از دست من در چند قدمی ام بود...یادم اومد ۱۱ سالگیمو...در ۱۱ سالگی دیوانه ی کاست آرام جانش شدم و از آن موقع قصه ی من و او شروع شد و دی ماه ۸۲ با تصنیف ببار ای بارون ببارش که از شبکه ی ۲ به مناسبت زلزله ی بم پخش شد اوج گرفت....

همایون...همایون شجریان...کسی که پرواز کردم با تصنیف پنهان چو دلش....

-همایون هم هست؟؟؟؟

 

             

-آره که هست...شما دخترا اگه همایونو نداشتین چی کار میکردین؟؟؟

زدم زیر خنده...

فرداش اقدام کردم برای بلیط قطار...بلیط واسه ۷ مرداد گیر آوردم که به اجرای روز هشتم برسم..

چند روز تو خوشی محقق شدن آرزوم غوطه میخوردم که...

این خبر مث پتک خورد تو سرم:

مادر استاد فوت شدن و برنامه ی کنسرت فعلا معلوم نیست...

خبر۲:کنسرت استاد به تعویق می افتد...

خبر۳:بلیطهای استاد تماما از طریق اینترنت به فروش میرسد

تا آمدم به خودم بجنبم و کارت بانک سامان و تجارت و اقتصاد نوین و چند تا گزینه ی دیگه پیدا کنم و مراحل خرید بلیطو انجام بدم...

خبر۴:بلیطهای کنسرت استاد برای هر ۶ شب فروخته شد...از کسانیکه موفق به خرید بلیط نشده اند عذر میخواهیم..به امید دیدار در کنسرتهای آتی...

بی خیال شدم...این بود سهم من که بکشم بار این آرزوی دور و دراز را به دوش دیگر...

 این جبر بود یا تقدیر یا شانس که من در نا امیدی محض برای بدست آوردن بلیط باشم و دوستی زنگ بزند و بگوید:یه دونه بلیط واسه ۱۴ مرداد میتونم براتون جور کنم..میتونین بلیط قطاری هواپیمایی اتوبوسی گیر بیارین؟؟؟

بدو..بدو..زنگ بزن آزانس هواپیمایی...از خواب بپر که آقا جهنم با هر سختی ای شده حتی با اتوبوس میرم تهران..بریم ترمینال...لباس بپوش که بری تو گرمای شدید و کلافه کننده یه لنگه پا بایستی تو راه آهن بلکه بلیط روز فروشی پیدا شه...

خبر۵:

-بلیط هواپیما واسه ۶:۳۰ صبح فردا یه دونه هست..میخواین؟؟؟

از خوشحالی جیغ میکشم....

بامداد یکشنبه از شوق دیدار با استاد رباعی زیبایی که ایرج زبردست در وصفش گفته رو میخونم:

            دست نفست ستاره ها را چیده است

            شب با دف ماه تا سحر رقصیده است

                                                     همچون سحر از عطر اذان سرشاری

                                                         انگار لب تو را خدا بوسیده است

یاد ۲۰ مهر ۸۳ می افتم...

مرا ميبينی و هر دم زيادت ميکنی دردم       تو را ميبينم و ميلم زيادت ميشود هر دم

شهرام ناظری در چند متری منه...دارم مث ابر بهار گریه میکنم...دیوانه ام، مستم، از خود بیخودم...

حافظ و شهرام ناظری در یک شب...خدا ااااااااااااااااااااا!!!!!!

یعنی وقتی شجریان رو ببینم و صدایش را بشنوم که در سالن طنین می اندازد چه خواهم کرد؟؟؟

خودم را تصور میکنم که در سالن نشسته ام و بی دریغ میبارم بی خیال نگاهها و دوربینها..

آنجا همه...شجریان که بیاید همه عاشق هستند*

۵ صبح یکشنبه ۱۴ مرداد:

لباس پوشیده و حاضر و آماده واسه در آغوش گرفتن آرزوم...

امشب چه شبی خواهد بود!!!! خدایا!اگر زیاد وقتی نمانده و ناگزیرم از مرگ..میخواهم که زنده بمانم تا به این آرزویم برسم..فقط تا آخر امشب...نمیخواهم این آرزویم را با خودم به گورم ببرم..میفهمی؟؟؟

۵ و خرده ای توی ماشین..نصیحتهای یک پدر:

-رسیدی تهران زنگ بزن بیان دنبالت یا سوار اتوبوسای انقلاب شو... مواظب کیفت باش...چه جوری برمیگردی؟؟بلیط برگشت هم داری؟؟

سر تکان میدهم بی آنکه چیزی از حرفهایش را فهمیده باشم...

فقط و فقط به این فکر میکنم که پایم به تهران برسد و شب بشود و من لبهای خدا را ببوسم...

۶:۰۰ صبح-فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد:

میروم که بلیطم را ok کنم...گیشه هنوز باز نشده...همه ی مسافرا منتظرن...

بابا پیشنهاد میدهد که از اطلاعات پرواز بپرسیم..شاید پرواز تاخیر داشته باشد...

میخواهم که نشنوم مسئول اطلاعات پرواز چه میگوید اما....:

پرواز کنسل شده و متاسفانه پرواز جایگزین هم نداریم لا اقل تا آخر امروز...

این جبر بود یا تقدیر یا شانس؟؟

نگاهم به گیشه ی باز بغلی خیره میماند:

تهران-ساعت: ۷:۰۰

مسافرینش دارند با خیال راحت بارهاشان را تحویل میدهند...

نیم ساعت تفاوت بین دو پروازی که یکی برقرار است و دیگری کنسل..

این جبر بود یا تقدیر یا شانس؟؟

نرسیده به تهران شجریان اشکم را در می آورد..اما نه اشک شوق که اشک اندوه و حسرت و خشم...

میخواهم چنان ببارم که سیل ببرد فرودگاه را با تمام پروازهایش....

-وقتی آرزویی در دل داری و با تمام وجود برای رسیدنش تلاش میکنی،تمام کیهان همدست میشوند تا تو به آرزویت برسی....

این جبر بود یا تقدیر یا شانس که کیهانیان همه دست به یکی کردند که من به آرزویم نرسم؟؟؟

احساس یک چک برگشتی را دارم....برگشت میخورم با ساکم به خانه....

با تمام وجودم شکوه و گلایه میکنم و لعنت با پست پیشتاز میفرستم به زمین و زمان و جامعه ی لعنتی ایران و به خصوص شهر لعنتی و دورافتاده ی مشهد... نفرین میکنم تمام زوارهایی را که می آیند و میروند و بلیطی برای ما مشهدیها نمیگذارند...نفرین و لعنت میکنم اون الاغی رو که بنزینو سهمیه بندی کرد بی اینکه به این قضیه فکر کنه که ۴ تا هواپیما بخره و چند تا قطار اضافه کنه که سیل آدمهای متقاضی سفر اینجوری درمونده ی یه بیلط نشن....

حالم به هم میخورد وقتی یادم می آید که شجریان همشهری خودم است و من برای شنیدن صدایش باید ۱۰۰۰ کیلومتر را با خون جگر بپیمایم و تازه کو بلیط؟؟؟کجاست پرواز جایگزین؟؟؟

چرا شجریان نباید همین جا در شهر خودش بخواند؟؟؟ چرا تقدس مشهد را تبدیل کرده اند به تعفن؟؟؟

شجریان مشهدی مال پایتخت نشین ها و پارتی دارهاست....چرا؟؟؟؟

چرا در مشهد ما حتی یک سالن مناسب برای کنسرت نداریم و تازه....اگر بنا باشد در یکی از همین سالنهای در پیت کنسرتی باشد کی جراتش را دارد که بیاید کنسرت بدهد؟؟؟

اینجا....در شهر مقدس مشهد شجریان اگر بخواند خیانت به اسلام است...اگر ناظری کنسرت بدهد به امام رضا برمیخورد....اگر کامکارها بیایند، دین کجا برود؟؟؟

این جبر است یا تقدیر یا شانس؟؟؟

خواب درمان دردها نبوده و نیست...خواب یک فراموشی ساده است...یک افیون کوچک....

سرم را میگذارم روی بالش که سرم منفجر نشود از این همه چرا و رژه ی وازه های جبر و تقدیر ئ شانس...

از پله های سالن کنسرت دارم می آیم پایین..

همایون و محمدرضا شجریان نشسته اند روی سن....

 

     

با هر قدمم ده ها دانه اشک از چشمانم به روی پله ها میریزد....

این جبر بود یا تقدیر یا شانس که از خواب بیدار شوم و بفهمم خواب بوده ام و واقعیت نه آنی است که در خواب بود...

این جبر است یا تقدیر یا شانس که فرزاد بیاید بالای سرم و با لحن تمسخر آمیزی که تا عمق وجودم را میسوزاند بپرسد:

کنسرت سجریان خوش گذشت؟؟؟

به دوستم زنگ میزنم که بگویم بلیط را به یکی بدهد که از دست نرود چون پای من دیگر به تهران نمیرسد..

ماجرا را  که برایش میگویم،میگوید:

خانوم(....)! یادتون باشه که توی هر مسئله ای که اتفاق می افته یک زنجیره از حلقه های علت و معلولیه که فقط ۲ تا از اونا دست ماست و بقیه اش دست ما نیست...درسته که ما باید تلاش کنیم که اون دو تا حلقه ای رو که دست ماست به هم زنجیر کنیم ولی باید قبول کنیم که اون دو تا حلقه فقط دو تا حلقه است و باید سایر حلقه ها هم به هم متصل باشن وگرنه اتفاق مورد نظر نمی افته...

اختیار ما فقط در حوزه ی اون دو تا حلقه است و بقیه اش جبره و ما اگه اینو قبول کنیم آرامش خاطر بیشتری داریم...

میدونین این اتفاقا به آدم میخواد بگه که همه ی شادی ها و غمها زودگذرن..خوش به حال اونایی که عارف واقعی ان...نه تحت تاثیر شادیها زیاد قرار میگیرن نه غمها...و به هیچی دل نمی بندن!!

-شما چیکار میکنین؟؟؟میرین کنسرت؟؟

-یحتمل بلیط اگه واسه امشب گیرم بیاد شاید بشه برم ولی هنوز که بلیط ندارم...

چند روز بعد:

-سلام آقای....!!! چی شد؟؟ رفتین کنسرت؟؟؟

این جبر بود یا تقدیر یا شانس؟؟؟؟ که شنیدم:

آره رفتم...جاتون خالی..خیلی خوب بود....

-آخه به کجای دنیا برمیخورد اگه بلیط من کنسل نمیشد و من هم می اومدم کنسرت؟؟؟

-ما قرار نیست از همه چی سر در بیاریم...البته متاسفانه....

امروز سیدی غوغای عشقبازان استاد رو گوش کردم...چند تا از قطعه های همین آلبومو تو کنسرتش خونده بود.....                         

تمام غزلیاتش با اوضاع و احوالم میخورد:

                               ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی

                                دودم به سر برآمد زین آتش نهانی

                                 ای بر در سرایت غوغای عشقبازان

                                همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی

                               تو فارغی و عشقت بازیچه می نماید

                                تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی

                           شهر آن توست و شاهی فرمای هرچه خواهی

                               گر بی عمل ببخشی ور بی گنه برانی

***

 

تا کی دوم ار عشق تو شوریده به هر سوی

تا کی دوم از شور تو دیوانه به هر کوی

......

***

این جبر بود یا تقدیر یا شانس؟؟

کسی نگفت آخر این جبر بود یا تقدیر یا شانس؟؟؟

 

                           تصویر روی بروشور کنسرت استاد شجریان و گروه آوا

                

                 

                  

                  

                

                  

                  

* ملهم از نام مجموعه رباعی های ایرج زبر دست:

              باران که بیاید همه عاشق هستند

 

+ نوشته شده توسط نگار در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت 0:3 |

4شنبه 10 مرداد-ساعت 7:30

انتهای آزادشهر نزدیک پل اندیشه غلغله بود..

کلی پلیس وسرباز و گارد و بسیجی و مردم اومده بودن برای اعدام اون 5 نفر...

5 نفر محکوم به اعدام به جرم فساد و هتک حرمت نوامیس مردم....

                                

یک داربست بزرگ گذاشته بودند و ۵ حلقه ی دار ازش آویزون کرده بودن...

۵ نفر بنا بود اونجا اعدام شن و ۲ نفر دیگه هم توی رضاییه به جرم تجاوز به عنف و اکراه که طبق بند دال ماده ی ۸۲ قانون مجازات اسلامی جرمشان قتل محسوب میشد..

یارو پرونده ی محکومین رو برامون میخوند...گزارشش دقیق اما مجمل بود...

هر چی جرم بود ماشاالله دریغ نکرده بودن از جامعه ی مشهد...

اونم چه جرائمی!!!!!!

آدم ربایی در لباس مسافرکش-فحاشی-سرقت-تهدید-شرب مسکر-تجاوز!!!!!

باندشون ۲۰ نفر بودن که به جز این ۷ نفر بقیه ی نفرات به حد شرعی و تعزیرات و حبس و جرایم نقدی محکوم شده بودن....

مردم حوصلشون از جزئیات چگونگی وقوع جرمها که از زبان قربانیها بود سر میرفت و من حظ میکردم...

خوشحال بودم که درباره ی جنایت در حوزه ی تابوهای جامعه که همون مسائل جنسی باشه اینظور دقیق گزارش میشه که مردم آگاه باشن به جرائم جنسی...بعضی نچ نچ میکردن و خجالت میکشیدن...آخه بگو واقعیت تلخ جامعه است بیان نشدنش خجالت آوره!!!!

باعشق گوش میکردم...هر لحظه که میگذشت بیشتر حس میکردم که دیوانه ی حقوق جزا هستم و پرپر هیجانات ناشی از آن...

ولی میدونستم اگه دانشجوی رشته ی دیگه ای بودم هرگز حاضر نمیشدم صجنه ی اعدام تماشا کنم!!!

آوردنشون روی ماشین پلیس..جایی که حلقه های دار بود..یا بقول یارویی که از توی بلندگو حرف میزد:دار اعدام!!!!!

جلادها حلقه های دار رو به گردن محکومین انداختن...

 

صدای یارو از تو بلندگو:ای محکومین به حد الهی!!!در آخرین دقایق عمرتان از خداوند طلب آمرزش و مغفرت کنید..بگویید استغفرالله!!!!!

همه نگاهمان یه محکوم وسطی افتاد که همزمان با این در خواست از توی بلندگو شروع کرد کله شو تکون دادن و خوشحال رو به جمعیت لبخند میزد و حرص همه رو در می آورد...یارو بلندگوییه با صدایی که در حرص غوطه میخورد، میگفت:

بگویید اشهدان لا اله الا الله!!! الله اکبر..الله اکبر...

کار محکومه خیلی جالب بود!!!!

ناخودآگاه از روحیه اش یا تظاهر به داشتن اون روحیه-اونم وقتی که طناب حلقه ی دار رو رو گردنش احساس میکرد-خندم گرفت و باهاش حال کردم...

اونای دیگه سرشون پایین بود و مثل وسطیه اونطور گستاخ و خوشحال نبودن...

ما هنوز تو کف روحیه ی اعدامیه بودیم که یهو دیدم یکی یکی شون مثل عروسک خیمه شب بازی از طناب آویزون شدن و شروع کردن به تاب خوردن...

 

من تماشاگر یه نمایشنامه ی عروسکی بودم...خیمه شب بازی عروسکای کثیف و غیرقابل ترحم!!!!!!

فکر میکردم این نمایش روم تاثیر بدی بذاره...و حتی به گریه ام بندازه....

به هر حال صحنه ی مرگ چند آدم بود..هرچند مرگی به حق!!!!

ولی من لبخند زدم...لبخندی توام با غرور به نشان پیروزی...

میتونستم از جرائم آدم ربایی و سرقت و فحاشی و شرب مسکرشون بگذرم و اینارو به حساب وضع بد اقتصادی و فرهنگی بذارم اما تجاوز به دخترهای طفل معصوم و به هم ریختن آنها و خانواده شان به بهای یک لذت کثیف چه توجیهی داشت؟؟؟

آخر دین نه..خدا نه...وجدان چی؟؟؟ مگر خودشان خواهر و مادر نداشتند؟؟؟

چه لذتی داشت که با تهدید دختری را مجبور کنند لباسهایش را در بیاورد و با بی میلی و ترس و نفرت به زنا با آنها تن دهد؟؟؟

چرا آنها رسالت میل جنسی را نمی فهمیدند؟؟؟مگر رسالت میل جنسی جز یکی شدن روح و روان آدمهاست؟؟؟

مگر هدف میل جنسی جز این است که رسالت اندامها پایان بپذیرد؟؟؟

خدایا!!!! خدای خوب خالق!!!! مگر تو این میل را خلق کردی که نتیجه اش ترس و وحشت و غلبه و قدرت نمایی و آزار باشد؟؟

دختری کنار من ایستاده بود و گوله گوله اشک میریخت...دست گذاشتم رو بازوهاش و وادارش کردم تاب تاب خوردنهای آن عروسکهای بی قواره را تماشا نکنه....

حالش خیلی بد شده بود...

او گریه میکرد و من می خندیدم و با بقیه دخترهایی که اونجا بودن شوخی میکردم که الان عزرائیل خوشحاله و داره بالای سرشون چرخ میزنه...

با خودم فکر میکردم روح اون جسمهای کثیف از فرط سنگینی بار گناهان جسمشون آیا توان اینو دارن که بالا برن و از این زمین رها بشن؟؟؟

دوشنبه شب از دیدن صحنه ی مرگ کسی تو موبایل دیوانه وار گریسته بودم و امروز صبح دم پل اندیشه انتهای آزادشهر از دیدن صحنه ی مرگ آدمها آهن هم بطور زنده خندیده بودم!!! ولی ببین تفاوت از کجاست تا به کجا؟؟؟

دخترک ۱۷ ساله ی بی گناه بی محکمه و بی قانون و بی وکیل و قاضی به طرز وحشیانه ای آن هم به جرمی که واقعا جرم نبود سنگسار شده و کشته شده و طعمه ی سگان شده بود و اینجا چند مرد کثیف با پررویی تمام آدم ربایی و هتک حرمت و دزدی و فحاشی کرده بودند و باز با این حال محکمه و قانون و قاضی و وکیل داشتند و بطور قانونی و به راحت ترین شیوه ی مرگ کشته شده بودند..به آنها فرصت داده شده بود از خودشان دفاع کنند،حرف بزنند،اقرار کنند و شهادتین بگن...

با چشمانی که در آنها آتش بود به عروسکهای خیمه شب بازی نگاه میکردم که گردنهایشان به یک طرف کج شده بود و پاندول وار تو هوا چرخ میخوردن...

برگشتم و به ردیف مردهای پشت سرم نگاه کردم...

هر کدام از آنها بالقوه مرتکب همان جرمی بودند که آن ۵ نفر شده بودن...

آنها باید عبرت میگرفتند از این حرکت پاندول وار عروسکهای زشت!!!

آنها باید می فهمیدن که چون فاعل جنسی هستند دلیل بر این نمیشود که هر غلطی دلشان میخواهد با منفعیلن جنسی انجام بدهند و رها بشوند مثل ویروس و انگل در جامعه...باید می فهمیدن که برای بدست آوردن یک التذاذ کثیف و آنی اینطور جامعه را به هم نباید بریزند...باید قوه ی انجام این جنایتها در آنها کشته میشد!!!

خیلی دلم میخواست ببینم چطور آن عروسکها را از داربست پایین میکشند و با خفت و خواری به گودال مرگ میبرندشان؟!

 اما بابا میخواست بره و میترسید از فوران جمعیت و ترافیک...

پسر نبودم که همان جا تا هر وقت که خواستم تنهایی پرسه بزنم...

آنجا پر بود از گرگانی که حتی با نگاهشان هتک حرمت میکردند....

نشستم تو ماشین و کولر رو روشن کردم...

بابا هم مث که خیلی جریان این پرونده براش جالب بود...

-آدم نمیدونه که تو این شهر چه جنایتها میکنن!!!!آدم باورش نمیشه که اینا این همه جنایت کرده باشن!!!! هیچوقت سوار این شخصیها نشی!!!!همیشه سوار تاکسی بشو ...(نصیحتهای یک پدر!!!)

باهاش شوخی کردم...

-بابا!!! جنبه ی دیدن صحنه ی اعدام متجاوزین رو نداری ها!!! دیگه نمی برمت!!!

ولی واقعا سزای اینا جز مرگ و اعدامه؟؟ نمیفهمم واقعا نمیفهمم چرا کشورهای غریب ایران رو متهم به نقض حقوق بشر میکنند و اعدام رو از لیست مجازاتهاشون حذف کردن و ایران رو بدلیل همین مورد مجازات اعدام از خیلی حقوق بین المللی محروم کردن؟

واقعا با جنایتکاری که اینجور زهر میریزه به کام آدمهایی که کاری به کار کسی ندارن باید چه کار کرد؟؟؟یعنی غیر از کشتنش چی کار میشه کرد؟؟؟

خیلیها میگن اصلاح و تربیت...اما...

اعدامی ای که آن بالا میخندید مگر قابل اصلاح بود؟؟؟

مگر میشد از دل چنان جنایتکاری که پرونده اش کلکسیون جرائم رنگارنگ بود انسان شریف و پاکی بیرون کشید؟؟؟

شاید خیلی از مجرمین جرائم خفیف تر رو بشه اصلاح و تربیت کرد ولی اینها....

۷ گرگ صدمتری،۴راه آزادشهر،خواجه ربیع و میدان قائم را از هستی به حق ساقط کردند ولی چه گرگها و سگها و شغالها و روباههای خفته اند در جای جای این شهر و کمین کرده اند که بدرند دختران معصوم و بی پناه را به کفاره ی کدامین گناه؟؟؟؟

               

پ.ن۱:نام ۵ محکوم به نقل از روزنامه خراسان:

احمد احسانی،مهدی محمدپور،هادی صلاحی،مهدی وهابیان و رضا.س

پ.ن۲:فلسفه ی رضا.س این وسط چیه؟چرا فقط فامیل این یکی مجهوله نمیدونم!!

 

+ نوشته شده توسط نگار در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت 12:44 |
 

مقدمه گونه:

دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد..

دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد..

دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد.......

 دسترسی به هر سایت فارسی لعنتی ای با خبر و مقاله و گزارشی از سنگسار امکان پذیر نمی باشد...

دلمان خوش است که کامپیوتر و اینترنت و تکنولوژی داریم..میتوانیم خبرها را در کوتاهترین فاصله ی زمانی دریافت کنیم...اما لعنت به این فیلترها و سانسورها که بر وقایع سرپوش میگذارند....لعنت به آنهایی که چشممان را می بندند و اعمال سیاسی کثیف و وحشیگریهای قومی و جنسیتیشان را به اسم دین انجام میدهند و بعد آن را انکار میکنند...

خب سنگسار میکنید...اعدام میکنید...اگر اینقدر به درستی و راستی کارتان ایمان دارید شهامت داشته باشید و بگذارید مردم ببینند و بفهمند....

*اسم اینی را که نوشته ام مقاله نباید گذاشت..نه به روز است و نه ویژگیهای مقاله را دارد و نه من مدعی نوشتن مقاله هستم...من هر آنچه بدان می اندیشم و هر آنچه را که احساس میکنم توی وبلاگم مینویسم... 


درباره ی دعا خلیل در اینترنت مطالبی خوانده بودم و شنیده بودم فیلمش هم در موبایلها تکثیر شده است...تا حالا سنگسار ندیده بودم...سنگسار برایم یک کلمه با یک مفهوم غریب بود...شنیده بودم در کشور خودمان هم زیرزیرکی این حکم اجرا میشود ولی این شنیدنها کی بود مانند دیدنها؟؟؟

                          دعا خلیل اسود | Dua khalil aswad    دعا خلیل اسود | Dua khalil aswad     Dua khalil aswad | دعا خلیل اسود

دیشب رفته بودم کتابفروشی تا با دستمزد کوچکی که از کسی برای تایپ مطالبش گرفته بودم انجیل عیسی مسیح بخرم.... انجیلم گم شده بود و هرچه گشته بودم پیدایش نکرده بودم...

اتفاقی یکی از دوستان نزدیکم را دیدم...با هم کمی میان کتابهای جورواجور پرسه زدیم و مسیری را با هم پیاده آمدیم...این دوست من از عقاید و افکار زنانه ی من و حساسیت من روی حقوق زن کاملا با خبر بود...بهتره بگم با پوست و گوشت و استخوانش مرا میشناخت و درک میکرد....

تا اسم دعا را آورد و گفت فیلمش را دارد از او خواستم که برایم بلوتوس کند....

میدانستم دیدن صحنه ی سنگسار چیز خوشایندی نیست ولی به چشمانم گفته بودم که باید ببینند آنچه را که واقعیت است...هرچند کثیف!!!!! تا به کی غرق غزلها و مثنویها؟؟؟ تا به کی غوطه ور در  دنیای آرمانی؟؟؟تا به کی نگاه ایده آل به همه چیز و همه کس؟؟؟حالا که آمده ای حقوق...حالا که دانش آموز ساده ی رشته ی ادبیات و علوم انسانی نیستی...حالا که دیگر یک نوجوان نیستی.... حالا ببین خشونت و بی رحمی را !!!!!!!!!!!!!!! ببین تکه تکه شدنهای انسانیت را !!!!

ساعت ۵/۹ شب بود...در مسیر خانه ایستادم و تماشا کردم....نتوانستم قدم از قدم بردارم...

آیه های قرآن بالای سر دخترک طفل معصوم پخش میکردند و وحشیانه به سر و صورتش میزدند...

 

چند بار فیلم را نگاه کردم و اشکها ریختم بر بی کسی و معصومیتش..حتی کمک نمیخواست دخترک ۱۷ ساله... حتما میدانست که صدایش به هیچ کجای دنیا نخواهد رسید!!!!! هیچکس دست ۱۷ ساله اش را در دست نخواهد فشرد!!!!

 جلوی صورتش را میگرفت...دستهایش را پس میزدند از جلوی صورتش تا لگدهای وحشیانه شان به صورتش بخورد....تمام تن و سر و صورت دخترک کبود و سیاه...حتی شلواری پایش نبود....جایی خواندم  کسی که او را آنطور وحشیانه میزد برادرش بود و چند نفر از فامیل و بستگان وی هم در قتل او شریک بودند....خب اگر دعا عصمت شما را لکه دار کرده..اگر اینقدر عصمت و پاکی و عفت برای شما اهمیت دارد چرا جلوی انظار تمام پایین تنه ی دخترک عیان است؟؟؟؟

با چشمانی اشکبار توی سایتها گشتم....سایتهای ایرانی همه فیلتر و یا اگر هم فیلتر نبودند مطالب ناقص و بی سر و ته...خدا را شکر زبان انگلیسی به دادم رسید و از سایت ویکی پدیا اطلاعاتی به دست آوردم....

دعا خلیل دختری از فرقه ی یزیدی اهل کردستان عراق بوده...جستجو کردم کلمه یزیدی را...

فرقه ای است از مذهب یزدانیسم....این مذهب طبق اطلاعاتی که از ویکی پدیا به دست آوردم یکی از مذاهب کردهاست قبل از اسلام که هنوز هم کاملا منقرض نشده است و بعد از اسلام در جوامع کوچک به حیات خودش ادامه داد ...یزدانیسم ۳ شاخه دارد:یارسانی(اهل حق) علوی و یزیدی...وقتی اسلام در قرن ۱۶ میلادی وارد کردستان شد، آموزه های یزدانیسم در اسلامی که در این منطقه درونی شد تاثیر گذاشت...(البته این اطلاعات خیلی شتابزده و کلی هستند.یک ترجمه ی اجمالی و آماتور...من فقط مفهومی را که در سایت بود اینجا تحت عنوان ترجمه نوشته ام... در فرصتهای بعد بیشتر به دنبال اطلاعات در این باره خواهم رفت.)

دعا خلیل گویا ۷ آوریل ۲۰۰۷ کشته شده اما اخبارش منتشر نشده تا وقتی که توسط موبایلها(این گزارشگران مدرن عصر حاضر) فیلم سنگسارش پخش شده است...

این دختر عاشق پسری سنی شده بود...و آنچه که موجب خشم اعضای فرقه ی یزیدی شده بود پذیرش اسلام توسط دعا خلیل بوده که البته این هم مورد تردید است و معشوق او این مسئله را رد کرده است.البته بعضی هم میگویند دلیل کشتن او تنبیه برای بیرون بودن از خانه برای یک شب بوده است.

گزارشها میگویند که دعا از بازگشت به خانه وحشت داشته..به هر حال او میدانسته که قوانین عرفی و مقدس یک جامعه ی ۱ میلیونی یزدانی را زیر پا گذاشته و قطعا با او برخورد شدید خواهند داشت ولی خانواده اش به او پیغام میدهند که او را بخشیده اند..البته معلوم نیست که آیا خانواده اش صد در صد مقصر در مرگ او هستند یا نه...از روی فیلم هم نمیتوان فهمید که دع خلیل اسود در مسیر بازگشت به خانه کشته شده یا به خانه رسیده و جمعیت او را به خیابان کشانده اند و سنگسار کرده اند....تعداد مهاجمان به دعای ۱۷ ساله بین هزار تا دوهزار نفر مرد تخمین زده شده است...

این حملات ۳۰ دقیقه طول کشیده است...دعا سوئی شرت قرمزی به تن دارد و پایین تنه اش به غیر از ساتر عورت کاملا در فیلم معلوم است..چند بار سعی میکند از جا برخیزد ولی دوباره به زمین می زنندش و در آخر سنگی بزرگ روی سرش می اندازنند و خون است که از صورت و سر دعا بیرون می ریزد..پلیس عراق در این فیلم دیده میشود که هیچکاری برای توقف جنایت انجام نمی دهد.بعد از مرگ دعا او را میسوزانند و ته مانده ی جسدش را به خورد سگ میدهند تا بی ارزشی وجود دعا را بطور نمادین نشان داده باشند.

 

البته در سایت رادیو زمانه اطلاعات دیگری هم به چشمم خورد:

خبر بیست روز بعد از حادثه، زمانی در جهان انعکاس یافت که چند صحنه از فاجعه بصورت فیلمی که با یک تلفن دستی گرفته شده بود، به صفحه‌های اینترتی راه یافت. دخترک را دیدیم که زیر پاهای پر نفرت مردان افتاده و سرش را میان دو دست گرفته است. مردها که از وابستگان دعا بودند و حدود هشت نفری می‌شدند پائین تنه دخترک را لخت کردند، بر پیکر پیچیده در درد او لگد زدند و سنگسارش کردند. جمعیت زیادی به تماشا ایستاده بودند. چند نفر هم که انیفورم پلیس به تن داشتند، موقع آوردن دعا به صحنه دیده می‌شدند. آنطور که از فیلم استنباط می‌شد، آنها سعی داشتند آرامش صحنه را حفظ کنند تا شاید خللی در اجرای جنایت پیش نیاید.

 وقت برای نجات دعا وجود داشت. وقتی معشوق مسلمان از ازدواج با دعا خودداری کرد، دعا باید به خانه باز می‌گشت. مگر جای دیگری بود که او را پناه دهد؟ همه می‌دانستند که چه سرنوشتی دخترک را در خانه تهدید می‌کند. یکی از نمایندگان دین یزیدی شهر بشیقه پنج روز دعا را در خانه اش پناه داد. مردان خانواده، دخترک را از آن خانه بیرون کشیدند با این قول که دخترشان را سنگسار نخواهند کرد.

تا آنجا که فهمیدم قاتل اصلی و محرک این جنایت باعث مرگ ۲۳ یزیدی دیگر هم در همان شهر محل جنایت شده است و دولت کردستان چند مقصر اصلی این قتلها را دستگیر کرده است....

دعا اسود خلیل فقط یکی از آن بیچارگانی ست که قربانی خشونتهای قومی و بعضا مذهبی میشوند...

و فکر نکنیم که این خشونت ها و این سنگسارهای وحشیانه مال کردستان عراق و طالبان افغانستان است و در ایران نیست...و همچنین فکر نکنیم که این سنگسار مجازاتی صد در صد دینی و  مستقیما مربوط به اسلام است...من از دیروز تا حالا مثل سیر و سرکه جوشیدم و اطلاعات در این باره کسب کردم...روی هوا و تعصب چیزی نمی نویسم و نمی گویم....اسلام فقط برای زن و مرد محصنه- یعنی فقط آنهایی که تعهد همسری به دیگری دارند و با فردی غیر از همسر خود همخوابه میشوند- مجازات رجم تعیین کرده است آن هم در شرایطی که فرد دسترسی به همسرش داشته باشد و موردی مثل حبس و مسافرت بین فرد زانی و همسرش فاصله نینداخته باشد و با شهادت ۴ مرد عادل ثابت میشود ... کتاب قانون مجازات اسلامی را زیر و رو کردم...سنگسار برای زن و مردی که ازدواج نکرده اند نیامده...حد جلد(شلاق) داریم برای این موارد...

از لحاظ فقهی و سنت پیامبر هم حتی همین مورد سنگسار فرد زانی محصنه به همین سادگی نیست...

به محمد خبر میدهند که ۲ نفر دارند زنا میکنند،حضرت توجه نمیکنند...۲ بار میگویند..۳ بار میگویند..محمد عصبانی میشود و میگویند:میدانید چه میگویید؟؟اگر ۴ نفر مرد این صحنه را ندیده باشند خودتان مجازات میشوید...اطلاع دهندگان اصرار میکنند..محمد(ص) علی را میفرستد..علی چشمش را می بندد و به در میکوبد تا زانیان را به خود بیاورد..برمیگردد و میگوید: من هیچ چیز ندیده ام!!!

یا حکایتی از خود امام علی هست:

زنی پیش امام آمد و به زنای خود اعتراف کرد و گفت که حامله شده است..حضرت فرمود که برود و بچه اش را بدنیا بیاورد و بعد بیاید...زن بعد از تولد بچه می آید و دوباره اعتراف میکند...حضرت باز میگویند که حالا برود بچه اش را شیر بدهد تا از سن شیرخوارگی اش بگذرد..چنین میکند و باز برای اعتراف برمیگردد...همینطور هر بار علی زن را تا موعدی مقرر از مجازات زنا بری میدانند و زن هر بار اعتراف میکند تا که حضرت میگویند: تو از مجازات مبری هستی و گناهت بخشیده شده چون خودت پشیمانی...

آخر ببخشید ببخشید مگر خدا با خودش مشکل دارد که انسانها را بیافریند و عذابشان بدهد و ذجرکششان کند...رحمت و عشق هسته ی آفرینش بوده است نه خشونت و قساوت...

گر کافر و رند و بت پرستی باز آ               صدبار اگر توبه شکستی باز آ

این است پیام ادیان الهی...

آنچه که ما داریم می بینیم سیاستهای کثیف دولتی و قومی و منفک از دین است ولی با نام دین...

توی سایت گوگل جستجو کردم درباره ی سنگسار...

ژیلا دختر ۱۳ ساله ی مریوانی محکوم به سنگسار....جعفر کیانی سنگسار شده در روستایی در تاکستان و چندین عنوان دیگر که فقط یک عنوان بودند و توضیحهایشان همه فیلتر......

اگر دعاها سنگسارمیشوند، قربانی کوتاهی های دولت و  سیاستهای کثیفشان و تعصب گرایی قومی و جنسیتی و عقاید کوته فکرانه ی ناموسی شده اند...

 این که چیزی را خدا گفته است و بی چون و چرا باید عمل کنیم را به خورد جوامع سنتی و مکانیک میدهند تا دهان مردم را ببندند و در اصطلاح قانونی سبب اباحه ای داشته باشند برای سیاستهای پلید قومی و دولتی...

خوب که گوش کنیم میشنویم کلمات محمد را در این دنیای عصیان زده ...

که روزی میرسد که از اسلام جز نامی نخواهد ماند....

نتیجه ی این انحرافات و دست بردنها در دین و سیاستهای قومی و دولتی را به اسم دین اعمال کردنها این میشود که ما جوانهای جوامع سنتی و مکانیک سرگردان میشویم میان دین وسیاست و دین و تعصب و دین و بربریت و تبدیل میشویم به یک مشت انسانهای درمانده که میدویم به دنبال ذره ای معنویت...

برای دعاها دعا کنیم...

دعاهایی که هنوز زیر فشار چرخ دنده های اطرافشان نفسی میکشند.... 


پ.ن: در صورت تمایل به سایتی که درباره ی دعا در لینکها آورده ام سری بزنید و بیان زیبایی از واقعه را بخوانید. 

پ.ن:ماجرای دعا و کلا چندین ماجرای پشت سر همی که درباره ی سنگسار شنیدم و خواندم باعث شد که موضوع لکچر انگلیسی ام را پیدا کنم...قبلا موضوع موسیقی را انتخاب کرده بودم ولی خیلی دوست داشتم که درباره ی موضوعی زیر پوستی و مرتبط با رشته و عقایدم تحقیق کنم و از این بابت کلافه بودم...

دعای بیچاره و بقیه ی بی گناهان میمیرند ...درباره شان تحقیق میکنیم...لکچر میدهیم...بحث میکنیم...پایان نامه ارائه میدهیم و نمره ای هم میگیریم...نشستها و گردهمایی ها که برگزار نمیشود!!! گزارش ها و مقاله ها که نوشته نمیشود!!!!

اما نه دعا زنده میشود و نه برای هم سرنوشتهای دعا که در انتظار اجرای حکمشان هستند کسی حرکتی میکند...

+ نوشته شده توسط نگار در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 18:41 |
 

هیچ چیز با شکوهتر از این نیست که شبها تا پگاه بیدار باشی....

تمام روز از گرما و صدا و تلفن و اس ام اس و صدای میو میوی گربه ام و تکاپوی آدمهای دور و برم خسته میشوم و شبها آرام میگیرم....

همیشه بابا آیه ی قرآن را برایم مثال میزند و میگوید شب برای خوابیدن است....اما من مثل جغد و دراکولا و خفاش و سگ یا به تعبیر شاعرانه یک عارف شبها بیدار میمانم و روزها میخوابم...و از این نوع زندگی کردن لذت میبرم....

بهترین لحظانی که تا حالا تجربه کرده ام بین ساعت ۱۲ تا ۶ صبح،قبل از طلوع بوده اند....

شبها بی ازدحام آدمهایم..خلوت میکنم با خودم...تنهایی ام را به درون ریه ها میکشم..فکر میکنم..میخوانم... موسیقی گوش میکنم...احساس میکنم...مینویسم...زندگی میکنم....

بارها سعی کردم در طول روز بخوانم و بنویسم و فکر کنم و احساس...ولی روزمرگیها نمی گذارد....

کمتر در روز آنطور که دلم میخواهد زندگی کرده ام....

هر بار که نزدیکیهای ظهر به ضرب و زور تلفن و صدای گرسنه ی گربه و سایر آلات بیدار سازی بیدار میشوم و خورشید را می بینم به خودم نهیب میزنم که یک روز دیگر با تمام روزمرگیهایش شروع شد...از هر فرصتی استفاده میکنم که چرتی بزنم و برای شب سرحال باشم..معمولا موفق میشوم که خوابم را جبران کنم اما... این پیروزیها فقط در تابستان و تعطیلات بدست می آید...

سال تحصیلی و کلاس درس و استادها و امتحانها..... فاجعه است!!!!!


بامداد امروز یک کتاب فوق العاده روح بخش و غلغلک آورو تموم کردم...

سیذارتا*  اثر هرمان هسه....

خیلی از جملات نغزی که تو کتاب اومده بود رو میدانستم و قبلا در جاهای مختلف خونده بودم اما دانستن یک چیز است و فهمیدن یک چیز دیگر...نثر کتاب و شیوه ی روایی اش طوری بود که وقتی از رود جاری صحبت میشد من صدای رودو می شنیدم...وقتی از چهره ی زیبای گوتاما میگفت من اونو میدیدم...وقتی از روزمرگی و تکرارهای بیهوده ی مردمان میگفت من ابتذال لحظه هایش را حس میکردم...گاهی نفسم میگرفت از شکوه جمله هایی که ترجمه ای بودند از نثر توانای نویسنده اش...

حالا میفهمم منظور دوستم از بیان اینکه من برایش پارتیشن بندی ندارم و بخش بخش نیستم یعنی چه؟؟؟؟میگفت تو خودت را بخش بخش میکنی...یلدای ۳ آذر...یلدای ۱۸ اسفند..یلدای فلان تاریخ و فلان تاریخ...ولی من تو را یکپارچه می بینم...تو یک نفر هستی...برای من این بخش بخش کردنهات معنی نداره...تو از یلدای فلان تاریخ می گریزی و به یلدای فلان تاریخ چنگ میزنی..من تو را اینطور نمی بینم...

((رودخانه همه گاه همه جا هست،در چشمه سار و در دهانه،در آبشار و کنار گیل،در تند آب و در دریا و در کوهستان همه جا هست و برای آن تنها اکنونی هست،نه سایه ای از گذشته بر آن افتاده نه سایه ای ازآاینده))

((من زندگی خود را در پرتو آب از نو دیدم که آن هم رود بود و سیذارتای کودک سیذارتای نوجوان و سیذارتای پیر هیچ چیز نبوده است و هیچ چیز نخواهد بود و همه چیز هستی و راستی و بوش دارد))

((رود برای ایشان تنها آب نبود،آوای زندگی بود و آوای هستی و آوای شدن و شدن پیوسته))

حالا میفهمم که چرا دوستم در مقابل اصرارهای من برای اینکه از راهش بگوید و از اعتقادات و ایمانش به من میگفت: باید خودت راهت را پیدا کنی و بروی..راه من راه تو نیست....

سیذارتا به من گفت که آیین چیست و شریعت چه؟؟؟ سیذارتا در گوشم فریاد زد که:همه چیز را خود آزمودن کاری نیکوست و هیج معلمی نمیتواند راه رستگاری را به ما بنماید....

حالا میفهمم که من نه تنها آیینی ندارم بلکه تکه تکه ای ناقص از یک شریعتم به اسم اسلام...

دوستم به من میگوید: شریعت مدار...ولی من تصرف و تلخیص و کولاژی از یک شریعت هستم...

من نه سیذارتایم نه شمن و مرتاض...من یک برزخی سرگردان هستم میان مذهب و آیین....

سیذارتا هم مثل من از دید نسبی گرایی، جهان را میدید...

((خود جهان که در ما و گرد ماست هرگز یک پهلو نیست.هرگز یک تن آدمی یک سامسارای سامسارا یا نیروانای نیروانا نیست..هرگز یک تن آدمی گناهکار گناهکار یا پاک پاک نیست..))

اما در پی تمام نسبی گراییهایش به یک نقطه ی مطلق رسید...به همان نقطه ی اتصال دو بال سنجاقک**

((به هنگام فکر و ذکر ژرف میتوان گذر روزگار را به دور افکند.در یک دم همه ی گذشته و اکنون و آینده را با هم دید که آنگاه همه چیز نیک است،همه چیز کامل است،همه چیز برهمن است.از اینجا دیده ی من چنین می نماید که هر چیز که هست نیک است.چه مرگ،چه زندگی،چه گناه،چه پاکی،چه خردمندی،چه دیوانگی.

همه چیز بایسته است..همه چیز تنهای نیازمند همرایی من و همراهی من و دریافت مهرآمیز من است.آنگاه همه چیز با من سازگار است و هیچ چیز نمیتواند به من اسیب رسان))

 به آرامش سیذارتا حسرت خوردم....

دوست خوبی که این کتاب را به من معرفی کرد قبل از خواندن کتاب از من خواست که خودم را در سیذارتا پیدا کنم...

هر کسی بالقوه سیذارتاست...بوداست...برهماست...نیرواناست..خود خود خداست...

سیذارتا یک جریان پیوسته به هم است ولی در عین حال یک وجود واحد...مثل یک خط آهن که از مبدائی به مقصدی میرود...

خواسته ی دوستم از من قبل از خواندن کتاب بی مفهوم بود اما حالا....

با خودم فکر میکنم که من در کجای مسیر سیذارتایم؟؟؟معلق میان کدامین ایستگاههای راه آهن؟؟؟

                                  

  *سیذارتا: در سانسکریت کسی که به هدفش رسیده است.

**رجوع کنید به شعر سنجاقک در آرشیوم ملهم از فیلم سنجاقک با بازی کوین کاستنر

*** ممنونم از دوست خوب کردم  که مثل بقیه ی انسانهای خدا آمده است تا چیزهای جدیدی نشانم بدهد و مرا در راهی که می باید بروم بیشتر به خودم بشناساند... 

+ نوشته شده توسط نگار در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 4:11 |

به مناسبت 15 دی،سالروز تولد پریشادخت شعر آدمیزادان

فروغ فرخزاد تمام وزن زنانگي در ادبيات ايران است. ادبياتي كه هرچند پيكره اي وسيع دارد اما حتي حالا نيز مردانگي در لابه لاي ابيات آن موج مي زند. اين را مي توان به وضوح در ويترين شعر امروز ايران نيز به تماشا نشست. شعري كه دچار نوعي فرار به حاشيه هاي غير متعارف شده است. آن هم با دلايلي كه سرايندگانش به واسطه چرخش معكوس مدرنيسم و بازگشت به دوراني كه هيچ نمي توان نامي برآن گذاشت جز عقب گرد در فضايي ناشناخته و بدون مخاطب؛ در پي تحليل چنين ديالوگ موزيكالي برمي آيند.

شعر امروز ايران بيش از آن كه برداشتي شاعرانه باشد، نوعي چكش كاري و مهندسي كلمات است كه بر اساس اصل گريز از رسالت هاي فردي و آرمان خواهي شاعرانه به شكل نشسته است. بر همين اساس مي توان به جرات گفت كه همچنان فروغ یکی از پرچمداران شعر آريايي است. آنقدر كه نمي توان رد پاي " زن تنهاي" ايراني را آن هم در عصر بدعت گزاري هاي زنانه در متون شعر ايراني جستجو كرد. به هر حال وقتي گروهي مدعي مي شوند كه فروغ بزرگترين بيان زنانگي در شعر ايران است؛ مي توان با ترازو كردن ميزان موفقيت زنان امروز ايران در استفاده از روش هاي ادبي براي خروج از "اريستوكراسي" مردانه، به واقعي بودن آن پي برد. چه؛ او درست در هنگامه اي نخستين بدعت هاي زنانگي خود را در ميادين اجتماعي روي ضرباهنگ شعر ريخت كه ايران مي رفت تا مدرنيزاسيون توليد در ساختارهاي اقتصادي را تجربه كند اما از سوي ديگر مدرنيته فرهنگي به دليل تاخت و تاز اجتماعي و حكومت آمرانه نظامي دچار شبيخون شده بود. در واقع او محصول دوراني است كه براي نخستين بار توسعه اقتصادي از طريق الگوي ديكتاتوري سياسي جاي خود را در ميدان اجتماعي ايران باز كرده بود. در چنين شرايطي فروغ كودكي خود را پشت سر گذاشت و وقتي هم كه به بلوغ شاعرانه گي رسيد باز هم پس از دوراني كوتاه تجربه آزادي هاي سياسي و تغيير فضاي اجتماعي، ايران مي رفت تا با يك كودتاي سياه براي بار ديگر در آغوش استبداد آرام بگيرد. اين خط و سير اجتماعي سكوت زن ايراني را نيز تشديد كرد. يا می توان گفت اشعاري از زنان ايراني به بيرون درز كردند كه پيش از آن كه در پي بدعت باشند و يا از تمايلات زنانگي خود سخن بگويند نوعي واگويه هاي دروني و گلايه از شرايط محيطي بودند. فروغ فرخزاد با انتشار مجموعه "اسير" در تابستان 1334با قاطعيت يخ مردانه را در شعر آريايي شكست. او در اين مجموعه 44قطعه اي با پرداختن به مسائلي چون خواهش هاي هوس آلود زني عاشق، خاطرات زني عاشق، اسارت، فرار، بي تابي و ديدار با معشوق به عبارتي پا در سيماني كرد كه ضخامتي به پهناي تاريخ داشت.
فروغ با ترسيم خطي شاعرانه از عشق تا گناه جامعه اخلاقي آن روز را با چالشي بزرگ مواجه كرد. جامعه اي كه زن آرماني را موجود مطيع و ماهيت زنانه را فقط در قالب همسر و مادر قابل ارائه مي دانست. اسير در واقع اين چيدمان را با برداشتي فردي دچار ريزش كرد.
"قلب تو پاك و دامن من ناپاك
من شاهدم به خلوت بيگانه
تو از شراب بوسه من مستي
من سرخوش از شرابم و پيمانه". (مجموعه اسير)
جالب اينجاست كه فروغ هيچ گاه در مجموعه اسير و حتي دست نوشته هاي بعدي خود نيز از جانب هويت عمومي زن ايراني سخن نگفت. او به عبارتي يك زن را در مقام"من" روبري كليت مردانه ايران به تصوير كشيد.موجوديت "من" صاحب واقعي ترين ساختار شخصيت به لحاظ تصميم گيري هاي عقلاني و پارامترهاي كنترل كننده است. جامعه شناسان بسياري، مخصوصاً از حوزه فمنيست ها امروز با قاطعيت از اتكا به "من" با عنوان برشي از ساختار شخصيت ياد مي كنند كه حضوري جدي در مقابل"نهاد"با عنوان بستري براي پرتاب لذت بدون توجه به واقعيت هاي محيطي دارد. چنين تحليلي مي تواند از اشعار زني گرفته شود كه هر چند پيش از اين شعررا تجربه كرده بود اما با مجموعه "اسير" در سال 34حضور زن را در جامعه اي اعلام كرد كه در آن انسان تنها با نمايي مردانه توصيف مي شد. هنوز هم مي توان گفت كه زن ايراني وقتي در بساط ادبيات آريايي پا مي گذارد چندين برابر بيشتر از مردان اديب نياز به ديده شدن دارد و سعي در پوشاندن اين نياز مي كند. در اين ميان شايد همچنان فروغ پرچمدار اين جريان است كه بارها با صداي بلند اعلام كرده است: " و اين منم زني ..." اما در مقابل شاعران مرد هيچ نيازي به ديده شدن را بروز نمي دهند. به عنوان مثال احمد شاملو هرگاه به چهار راه جنسيت مي رسد از خود با عنوان ابر انساني زيبا ياد مي كند: " من آن غول زيبايم ..." يا مهدي اخوان ثالث بارها از چشيدن سيلي سرد زمستان تا تراشيدن صورت براي قراري عاشقانه، تو را در هاله اي فرو مي برد كه هرگز گمان نمي بري روايت گر اين اشعار نيز شايد بتواند يك زن باشد. كلام و زبان زنانه سهراب نيز هيچ جايي براي زنان باز نكرده است. او چه وقتي در پي خانه دوست مي گردد يا هنگامي كه در عبوري عارفانه كفش هاي خود را جستجومي كند يا حتي زماني كه با مجموعه هاي" ماهيچ، ما نگاه" و "حجم سبز"
دفتر شعر خود را به پايان مي رساند حتي يك بار هم ديده نشده است كه از سر نياز بر جنسيت خود تاكيد كند. اين تفاوت هرچند كه از سوي برخي تحليل گران مولفه مهمي ارزيابي نمي شود اما نبايد اين نكته را مورد غفلت قرار داد كه در شعر ايران به عنوان عكس برگرداني از ماهيت اجتماع، مردخود را موجودي از پيش معرفي شده مي داند و اين زن است كه تنها در اشعار فروغ، گريزي از سلطه و اقتدار مردانه مي زند و بر جنسيت خود پا سفت مي كند. از سوی دیگر فروغ فرخزاد شايد تنها شاعر زني باشد كه از خانه و آشيانه اسطوره اي ايران بيرون مي زند و از استقلال فردي سخن مي گويد و يا تا جايي پيش مي رود كه در مدار سنتي ايران بدون پرده از عشق و گناه شعر مي سازد. ولي در مقابل اين موضوع را نيز نبايد ناديده گرفت كه باز هم اين فروغ فرخزاد است كه از همان جهان وسيع تر( كه پيروزي بدست آوردن آن را چشيده بود) به ياد خانه مي افتد و براي ترنم چرخ خياطي دل مي سوزاند.
" تمام روز در آئينه گريه مي كردم
بهار پنجره ام را به وهم سبز درختان سپرده بود....
كدام قله كدام اوج؟
مرا پناه دهيد اي زنان ساده كامل
كه از وراي پوست، سرانگشت هاي نازكتان
مسير جنبش كيف آور جنيني را
دنبال مي كند
ودر شكاف گريبانتان هميشه هوا
به بوي شير تازه مي آميزد
كدام قله كدام اوج؟
مرا پناه دهيد اي اجاق هاي پرآتش، اي نعل هاي خوشبختي
واي سرود ظرف هاي مسين در سياه كاري مطبخ
و اي ترنم دلگير چرخ خياطي ... "
چنين هوايي در استقلال طلبي فروغ شايد ايستادن در مقابل ارزش هاي نهادينه شده را به چالش بكشاند و يا اين گمان را ايجاد كند كه اوج طلبي فروغ در نهايت به وهمي براي بازگشت رسيده است. ولي از سوي ديگر و از منظر تعابير " ژان ژاك روسويي" فروغ در كنار اين نمايه قرار مي گيرد كه با تكيه بر "ادبيات اعتراضي"، حالت هاي روحي و شرايط رواني و شخصي خود را اعتراف كرده است. اتفاقي كه در ايران، شايد مردان نيز به ندرت به آن تن مي دهند و دربطن خود سانسوري پهن مي شوند. فروغ اما درست در هنگامه اي كه زن خانه اي در وراي باورهاي ايراني داشت، براي گريز از حاكميت مردانه ابتدا زباني زنانه را پي ريزي مي كند و پس ازآن در ميدان پرش با مانع ايران، به راحتي از روي موانع خود سانسور عبور مي كند. حتي اگر اين موضوع از سوي مخالفين و منتقدين زن محوري در كار فروغ با عنوان شكست و متوقف شدن در مقابل ارزش هاي تك بعدي جامعه ياد شود باز هم فروغ واهمه اي ندارد و همان طور كه در گفت و گوي خود با ايرج گرگين ياد آور شده بود همواره ازيك اصل پيروي كرده است.
اصلي به نام تجربه هاي فردي و دور ريختن هراسي كه مانع از گفتن آزاد مي شود.
فروغ در تجربه هاي بعدي خود (ديوار – تير1335)، (عصيان1337)،(تولدي ديگر1342) و (ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد- هفت سال پس از در گذشت فروغ در سال 1352منتشر شده است.) نيز به نوعي عشق، گناه و در نهايت نيز آرمان خواهي اجتماعي و سياسي را تجربه كرده است.
او در ديوار از زن عاشقي سخن مي گويد كه جزئيات عشق گناه آلود خود را نيز توصيف مي كند و براي نخستين بار به طور جدي ادبيات اعتراض را از طريق كلام و احساس زنانه روي كيوسك ادبيات ايراني مي گذارد.
روي دو ساقم لبان مرتعش آب
بوسه زن و بيقرار و تشنه و تبدار
ناگه در هم خزيد راضي و سر مست
جسم من و روح چشمه سار گنه كار (ديوار)
از مجموعه عصيان تحول دروني فروغ به آرامي آغاز مي شود او در عصيان تصوير زن عاشق و غوطه ور در بستر گناه را به پرسش هايي مي دهد كه خدا را مورد خطاب قرار مي دهند و چرايي آفرينش زن و شرايط او را جستجو مي كنند. در تولدي ديگر، فروغ تولد عناصر زنانه را جشن مي گيرد و با سرودن اين شعر كه حتي ستاره ها نيز با يكديگر همخوابه مي شوند؛ تمام موجودات عالم را مستحق عاشق بودن و معشوق شدن مي داند. اما در اين ميان مجموعه ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد جنسي ديگر دارد. در اين مجموعه تمام احساس هاي جسمي و انقلاب عشق هاي زنانه به پايان مي رسند و جاي آن را دگرگوني ديگري باز هم از جنس زنانه مي گيرد با اين تفاوت كه اين بار صداي زنانه در اشعار فروغ راه خود را در ميان آرمان هاي اجتماعي و واقعيت هاي انساني باز مي كند. حتي اگر تابلوي بزرگ ورود ممنوع در اتوبان اجتماعي براي زنان نصب شده باشد فروغ با ايمان آوردن به ناتواني دست هاي سيماني زن، جاي اين انسان را نيز در چنين بساطي باز مي كند.
" من تكيه داده ام به دري تاريك
پيشاني فشرده زدردم را
مي سايم از اميد براين درباز
انگشت هاي نازك و سردم را
آن داغ ننگ خورده كه مي خندد
بر طعنه هاي بيهوده من بودم
گفتم كه بانگ هستي خود باشم
اما دريغ و درد كه "زن بودم" (عصيان)


"آه، من پربودم از شهوت، شهوت مرگ
هردو پستانم از احساسي سرسام آور تير كشيد
آه
من به ياد آوردم
اولين روز بلوغم را
كه همه اندامم
باز مي شد در بهتي معصوم (تولدي ديگر)


" واين منم
زني تنها
در آستانه فصلي سرد
در ابتداي درك هستي آلوده زميني
و ياس ساده و غمناك آسمان
و ناتواني اين دست هاي سيماني" ( ايمان بياوريم ...)
اگر بسياري بر اين باورند كه فروغ تمام وزن زنانگي شعر ايران است آنچنان بيراه نرفته اند.چه؛ او حتي در قالبي بزرگتر از اين مي گنجد. فارغ از هر تعارف و تعصبي، تنها زبان شعر فروغ به دليل آهنگين كردن كلام محاوره اي، برخي از تحليل گران ادبي را بر آن داشته است كه نام او را در كنار حافظ به ثبت رسانند. كسي كه شيرين زباني اش در عهد كلاسيك، شعر را با نجوايي آرايش كرد كه درست تصويري بود از واگويه هاي مردمي؛ به هر حال فروغ را نمي توان ناديده گرفت. وزن او زماني مشخص مي شود كه نقش زنان در شكل گيري ادبيات قطور ايراني مورد ارزيابي قرار بگيرد . اگر چه او با عصيان و پرده دري سنت هاي مردانه شعر را دگرگون كرد ولي در نهايت هيچ گاه ادعاي مبارزه با وضعيت نا بسامان و جنسيت طبقه بندي شده را نداشته است. اما از اين بابت كه او، و شايد تنهايي او، تك صداي تنهايي زن ايراني بوده است مي توان نامش را به باد سپرد تا همواره در گوش تاريخ سرنايش كند. هنوز هم با اين كه دير زماني گذشته است از عهدي كه فروغ زندگي را تجربه كرد ولي باز هم مورد تاخت و تاز كساني قرار دارد كه مي خواهند فقط وجود يك انسان را به رسميت بشناسند. اين شايد مهم ترين مولفه براي معرفي كاري باشد كه او در سال 45 سهم خود را در آن به پايان رساند. ادبيات ايران اگر چه غايبي بزرگ به نام زن داشته است و همچنان اين غيبت ادامه دارد اما روزگار او، عشق از موجودي به نام زن حنجره اي ساخت كه خود را فرياد زد.


به نقل از سایت http://www.hanouz.coml

پانوشت:من که از این مقاله خیلی خوشم آمد مخصوصا از این جمله اش:فروغ تمام وزن زنانگی شعر ایران است...چقدر دلم ظهیرالدوله ی فروغ را میخواهد...از بد حادثه ببین کجا افتاده ام!!!!


 

+ نوشته شده توسط نگار در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت 2:4 |
 

چه فرقی میکند که ساعت چند است؟؟یا که چندمین برگ تقویمت ورق می خورد؟؟؟

                                                                  وقتی تو در انتظار چیزی نیستی.....

                              

+ نوشته شده توسط نگار در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت 0:16 |
 

میخواستم گریه کنم...

بغضی وحشتناک گلومو فشار میداد از ظهر....

از اون روزایی بود که دلم گرفته بود و هیچ چیزی اندازه ی یک گریه ی بلند و رها نمیتوانست آرامم کند...

رفتیم حرم برای عقد برادرم...

خواب دیده بودم که موقع عقد گریه میکنم...ولی وقتی بیدار شدم به خودم خندیدم....

چه دلیلی داره که گریه کنم؟؟؟؟ من که اونقدری وابسته ی فرزاد نبودم!!!! بیشتر با هم کشمکش و کل کل داشتیم تا روابطمان عشقولانه باشد!!!!

ولی نمیدونم چی شد که یهو اشکهامو روی گونه هام حس کردم و باد کولر که بهش خورد گونه هام از اشک سوخت!!!!! ناباورانه به همه نگاه میکردم...و وقتی چشمم به برادرم افتاد یه حالی شدم...حتی نتونستم برم جلو بغلش کنم..چقدر ولی دلم میخواست!!!! توان رفتن به سمتشو نداشتم...

 میدونستم برم بغلش کنم میزنم زیر گریه و اون میگه:خودمو لوس نکنم....

رفتیم تو فضای آزاد..صحن جمهوری....مامان ایستاد که نماز بخواند....

 احساسی پارادوکسی داشتم...تهی و سرشار...

تهی..تهی..تهی...تهی از همه چی... و سرشار...سرشار...سرشار از اندوه....

چشم دوختم به گلدسته ی طلایی صحن جمهوری...

یه مرده ای تو بلندگو حرف میزد و نمیگذاشت تو عالم خودم باشم...

هدفونمو کردم تو گوشم....

صدای غمگین و پر احساس زکریا* تو گوشم پیچید.....

حزنی که تا خرخره داشتم یکهو پرپر شد...

چشم دوختم به گلدسته ی طلایی و با زکریا خواندم و گریه کردم....

اشکها از بار اندوهم که سنگینم کرده بود و نمیگذاشت بپرم،کم میکردند و با هر قطره اشک انگار کیلو کیلو سبکتر میشدم...

احساس کردم پرهایم دارند باز میشوند...مثل کبوترهای امام رضا پر میزدم دور تا دور صحن....

                  

پشت گلدسته آسمانی بود..گرچه تابستانی..اما ابری..و غروبی صورتی لابلای ابرها....

مامان نمازش را تمام کرد و بلند شد و چیزی گفت...

لب خوانی کردم...

-میرم جای نیلوفر**

از جام پریدم...گلی کبود توی صحن قدس آرمیده بود...باید برایش میگفتم...از خیلی چیزها...

از همه جلوتر راه افتادم و رسیدم به قبر نیلوفریش.....

نشستم و سه انگشتم را گذاشتم روی قبر که فاتحه بخوانم...ولی نتوانستم...

بغضی که جلوی گلدسته ی طلایی اشک اشک آب میشد حالا داشت گلومو پاره میکرد و باید با گریه ای بلند رها میشد....

نوشته ی روی قبر میگفت که ۱۵ سال میگذرد از جدا شدن نیلوفریش.....اما به دل بیا و بگو ۱۵ سال...مگر میفهمد؟؟؟

یاد دفتر خاطرات ژاپنش افتادم...

-امروز با صدای فرزاد که میگفت:مامان من کورن فلکس میخواهم از جایم پریدم...ترسیدم چیزی از کورن فلکسها به من نرسد....

فریاد میکشیدم...ولی فقط نیلوفر بود که صدایم را می شنید....

-خواهر جانم!کجایی که ببینی فرزاد کوچولویت که کورن فلکس میخواست حالا خودش برای خودش گلی دارد و بودن در کنار گلش را میخواهد نه کورن فلکس را!!!

تو گل من کجایی؟؟؟ تو گل من چرا نیستی که ببینی!!!؟؟؟

                       

 تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست!

                    چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست!

                                 چگونه جان تو در جان زندگی سبز است!

....

به خواب میماند

            تنها به خواب میماند

                               چراغ،آینه،دیوار،بی تو غمگینند***

......

همه میگویندم که تو که خاطره ای از او نداری چرا اینچنین.....؟؟؟؟

تو بگو بهشان نیلوفرم!!!! تو بگو که اولین برگ خاطره ی ذهن خواهرت چه بود؟؟؟

صحنه ی خونبار پرپر شدنت نیلوفر کبود!!!!!!!

کاش بودی!!!!! دست در دست خوب تو در جشن دامادی فرزادی که کورن فلکس دوست داشت میرقصیدیم.... تو میشدی خواهر بزرگ و من خواهر کوچک....

زکریا و نیلوفر با هم به چشمانم میگفتند که ببارند بی مهابا.....

از روی چینی نازک تنهایی اش بلند شدم و بین قبرها سلانه سلانه حرکت کردم و تکیه دادم به ستون...

دست کوچکی روی شانه ام نشست...

خواهر کوچک داماد بود...نگین کوچک ۱۲ ساله ام....

مادرم در آغوشم گرفت...پدرم اشکهایم را از گونه هایم می سترد....با من حرف میزدند ولی من فقط صدای محزون زکریا را می شنیدم و دیگر هیچ...حتی صدای گریه خودم را هم نمی شنیدم...

با چادر سیاهم روی غم سیاه و غبار گرفته ام را پوشاندم..چادری که تمام مدت لعنتش میکردم که همه اش از سرم می افتاد و زیر پای این و آن و خودم میرفت،حالا پناه کوچکی شده بود که دنیای کوچکی برای خودم بسازم..زکریا هم کمک میکرد که هیچ صدایی دیوار صوتی دنیای کوچکم را نشکند...

با قدمهایی خسته  هیاهوی ساکت گلهای آرمیده را ترک کردم....

قدمهایی خسته از نبودنش و بودنم!!!!!!

نبودن پاکش و بودن اینچنین عاصی ام!!!!

****

توی ماشین وقتی که می آمدیم حرم،متن عقدنامه شان را خواندم و خیلی خوشم آمد...

زمین خدا هموار است و عشق بی آنکه بخواهی آغاز میشود

                        -چنان که شد-

                                   با دو گیاه:مهلا و مهلیانه

                                         مشی و مشیانه

                                                  آنیما و آنیموس

                      و شاخه ریباس با مهری که زبانه کشید و گیاهی که رست:

                                                                                           مهرگیا ریباس!!!


 *زکریا:خواننده ی محبوب و با احساس کردی

**قابل توجه آنهایی که مشهدی نیستند..جای کسی یک اصطلاح مشهدی است...

***شعر از فریدون مشیری

 

+ نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه سوم مرداد 1386 و ساعت 1:0 |
 

گرچه تابستان است و

 دل همه لک میزند برای نغمه های بارانی

   اما  من دلم باران نمیخواهد

           باران یعنی منم و منش،

         گرم و دیوانه وار و سرمست، بی چتر 

            نه اینچنین سرد و ساکت و عبوس و خشک

                                          دو من تنهای بی پسوند!

                            

 

+ نوشته شده توسط نگار در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 0:54 |