تبليغاتX
سپندارمزد
 

 زدودن عادتهای کهنه و از سر نو عادت کردن کاریه که همه انجامش میدیم...

گاهی مجبوریم و گاهی مختار...اگر از آن قسمت اختیاری اش بگذریم می بینیم که گاهی محکومیم عادتها را بشکنیم و عادتی تازه بسازیم....

چهارشنبه اول رمضان بود که بعد افطار توی خیابان قدم میزدم...رفتم تا اول بلوار و خواستم مسیر را برگردم که ناگهان ایستادم و عینکم را از چشمم در آوردم و حرکت کردم...

همه چیز به طرز باشکوهی تار بود...آدمها تار...میله ها تار...درختها تار...چراغهای ماشینها در هم و برهم.... این آخرین چهارشنبه ای بود که میشد تار دید....خنده دار بود....!!!!! ۱۳ سال بود که میتوانستم این کار را بکنم و با دیدگانی تار قدم بزنم ولی درست وقتی این کار را کردم که از این نکته آگاه بودم که قرار است این عادت تار دیدنهایم را بشکنم.... به طرز مسخره ای برای لحظاتی حس کردم دلم برای تار دیدن تنگ میشود....!!!!!!

دیروز که بعد از چند روز آب ریزش چشم و خستگی و خواب عینکم را به چشمم زدم باور کردم که ۱۳ سال عادتم شکست....انگار نه انگار که آن عینک ،چشم من بود..!!!!

اگر آن روز توی خیابان احتیاج داشتم که عینک را بردارم تا تار ببینم حالا عینک به چشمم بود که تار میدیدم...

گاهی یادم میرود که عینکی روی بینی ام نیست تا سر بخورد و بخواهم با انگشت اشاره ی دست راست بدهمش بالا...

سحرها و صبحها که از خواب بیدار میشوم طبق عادت ۱۳ ساله ام دنبال عینکم میگردم و طول میکشد تا این قضیه برایم لود شود که همه چیز واضح واضح است و از این واضح تر نمیشود...ناخودآگاه یا خودآگاه چشمم به دورترین نقطه ای که در دایره ی دیدم است می افتد:

                                                                                           ... می بینمش....

            

+ نوشته شده توسط نگار در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 16:6 |
 

چرخ زدن تو سایتهای حقوقی و خوندن مقاله های جالب یکی از دل مشغولیهامه...مخصوصا وقتی مقاله ای درباره ی حقوق زن و نابرابریها و بی عدالتیها باشه...این یه مقاله ی جالبه که توصیه میکنم بخونین...  

http://www.aftab.ir/articles/social/law/c4c1189157393p1.php

 

+ نوشته شده توسط نگار در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 17:46 |
 

استادمون گفت:عدالت رو غربیها نتونستن تعریف کنن و یک سره چسبیدن به مصداقها..در حالیکه اول باید مفهوم رو تعریف کرد بعد رفت سراغ مصداقها.... واسه همینم هست که قوانینشون مشکل داره...

گفتم:شما میتونین عدالتو تعریف کنین؟؟؟

-اسلام تعریف کرده....تو قرآن اومده...

-تعریف کرده؟؟؟میشه بگین چه تعریفی کرده؟؟؟

-عدالت همه ی آن چیزی است که در رفتارو گفتار و سیره ی پیامبر و معصومین هست...آیه ی صریح قرآنه...

-خب استاد اینم که تعریف نیست!!!!.....مصداقه....همه ی اونچه که در رفتار و گفتار پیغمبر هست...

چیزی که یادمه اینه که اون استاد با حرفهای پرت و پلا نتونست جواب محکمی به من بده و یه سری جزوه درباره ی عدالت از سقراط و افلاطون و حضرت علی و کی و کی و کی بهم داد که نشون بده فقط علی تونسته عدالتو تعرف کنه چون عدالت یک مفهوم فطری یه و فقط خدا تعریفشو داره که من هر چی نگاه کردم بازم مصداق دیدم و اثری از مفهوم نبود.....

خیلی ها میگن ممکنه عدالت تعریفی نداشته باشه ولی اجرای قانون عین عدالته....

ولی یه جمله از مصطفی ملکیان تو یکی از مقاله هاش به چشمم خورد که خیلی لذت بردم:

عدالت فقط منحصر به اجرای قوانین نیست بلکه خود قوانین هم میتوانند عادلانه یا ناعادلانه باشند....

که نتیجه میشه: اگه روح یک قانون ناعادلانه باشه اجراشم مسلما ناعادلانه است....از لحاظ منطقی امکان نداره که خود یک چیزی اساسا اشتباه باشه و نتیجه ی دنبال کردنش درست...

حالا برای اینکه اثبات کنیم ماده ای ناعادلانه است که در نتیجه اجراشم به بی عدالتی محض منجر میشه به چی میتونیم چنگ بزنیم؟؟؟؟به قرآن که نمیشه...در تخصص ما نیست...نظریات فقها هم که رنگ و وارنگ و تازه اونا هم انسانند و جایزالخطا...سنت و سیره ی پیامبر و امامان هم که بسته به زمان و مکان خودش بوده و نمیشه قیاس کرد....غیر قرآن و پیامبر و امامان هم که قانون اساسی اساسا منبعی نمیشناسه.....

اگه خوب نگاه کنیم می بینیم واژه ی عدالت یه واژه ی سلیقه ای یه و هیچ تعریف مشخصی نداره و اگه باز بهتر و دقیق تر نگاه کنیم می بینیم که ملکیان با این جمله اش فاتحه ی موجودیت عدالتو در عصر حاضر روی این زمین خوند....

                        

 


پ.ن:این آرم عدالت هم کشته منو!!!!

                                             

آخه یکی نیست بگه چی با چی برابره؟؟؟

زن با مرد؟؟؟ کارگر با کارگر؟؟؟بچه با بچه؟؟؟ معلم با معلم؟؟؟مدرسه با مدرسه؟؟؟شهر با شهر؟؟؟روستا با روستا؟؟؟چی با چی آخه؟؟؟

این آرم را باید بچسبانند سر در میوه فروشیها.....آرم میوه فروشی شود بیشتر اعاده ی مفهوم میکند!!!

 

 

 

+ نوشته شده توسط نگار در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 1:43 |
 

 سال چهارم دبستان بودم که خیلی دلم میخواست برم مدرسه...ذوق داشتم که کتاب جغرافی و تاریخ و مدنی داریم...اون سال هم زمزمه ی این بود که ۲۲ شهریور بریم مدرسه...

یعنی وقتی گفتن که همون اول مهر باید بریم میخواستم از ناراحتی بمیرم...

یادمه روزشماری میکردم به طرز احمقانه ای!!!! ۲۰ تا برگه تهیه کرده بودم از اوایل شهریور و روشون عددارو از ۲۰ به ۱ برعکس نوشته بودم که هر شب یه برگه رو بکنم.....

امسالم که اینقدر دلم میخواد برم دانشگاه میگن که تصمیم رئیس روسا عوض شده و همون اول مهر باس بریم....کلاس فرانسه مم که تموم شده و از تا سر حد مرگ از خنده ذلیل شدن سر کلاسهای مسیو بایگی خبری نیست....

فکر نکنین از این بچه مثبتام که دلم غنج میزنه برای شنا کردن در بحر علم و دانش....

نه!!!!!

دو گروه  دانشجوها هستن که دوست دارن دانشگاها زودتر شروع شه:

یکی همون تیرو طایفه ی بچه خرخونا و بعضا درس خونا که ما بهشون میخندیم و هزار بار از خودمون پرسیده ایم که زندگی اینا که همش درس میخونن ملالت بار نیست؟؟؟و اسمشونو هم میگذاریم:

انگیزه و motivated و نابود و active....

این مخلوقات مثبت خداوند شب را تا صبح بدنبال جواب سوال استاد میگردند و صبح با چشمانی خواب آلوده دست بلند میکنند که :استاد...جواب سوالتان را پیدا کرده ایم.... فاصله ی بین کلاسها را می افتند دنبال استاد و میپرسند:چطور برای ارشد درس بخوانیم؟؟؟ و اگر سایرین مانع کسب اطلاع از منابع ارشد و نحوه ی قبولی در آن بشوند سریع السیر خودشان را به سایت میرسانند تا گوگل را نابود کنند در جستجوهایشان....و اگر سایت شلوغ باشد کتابخانه که هست!!!!!!!(به این گروه مشتاق بازگشایی دانشگاه گویند: آینده سازان فردا..کسانیکه با همین دو دست خویش قانون اساسی را همی میتوانند عوض کنند)

..یکی هم امثال من که می آن دانشگاه که دور هم بخندن و مسخره بازی در بیارن و کلاسارو دودر کنن به مقصد تریاهای متعدد و چرخ زدن در محوطه ی پردیس دانشگاه و نامه نگاری بکنن تمام زمان کلاسهایی رو که بعضا توشن و گهگاه واسه تفنن هم که شده یکی دو تا کلاسو رفتن و مثل یک دانشجوی خوب گوش کردن و اووووووووووووه! نت برداشتن و سوال کردن.... و آنگاه در پایان ترم دویدن به دنبال جزوه و یک لنگه پا ایستادن کنار تایپ و تکثیر و خواندن کتابی به قطر خدا در شب یلدای امتحان....

(به این گروه دیگر مشتاق گویند: انگلهای جامعه....دلیل تمام عقب ماندگیهای کشورهای جهان سوم...

مایه ی تاسف و عصبانیت استادان دانشگاه و آینده سازان فرداهای روشن که درصدشان کم هم نیست!!!)

خب به هر تقدیر کیفش هم به همین است........

کم مصیبت دارم در این ته مانده ی شهریور!!!! ماه رمضان هم مزید بر علت....احساس یک افلیج را دارم...دست و پایم یارم نمیشوند با دهن روزه کاری از پیش ببرم...اینقدر خوابیده ام که زخم بستر گرفته ام...

گاهی پلوخورش مرادی کرمانی را میخوانم و هر از چند گاهی فصلی از بارون درخت نشین ایتالو کالوینو ..انگار برای خواندن کتاب هر چند هم کتاب درسی و اجباری نباشد احتیاج به انگیزه و قوت روح و جسم داری....

ببین در چه حد انسان میتواند نابود شده باشد که برود در یک جمع خاله زنک و حرفهای خاله زنکی بشنود و بدتر از آن بزند....

دلم دانشکده ی شلوغ و متراکممان را میخواهد با موجودات جالب و از همه رنگ درونش....

دلم کلاس فرانسه میخواهد....دلم باد و باران میخواهد....دلم تابلوی نقاشی برگهای پاییزی محوطه ی دانشگاه..دلم تنوع،تازگی،هیجان....دلم..دلم...

خسته شده ام از این تقویم زرد و کسل بار و گرم تابستانه!!!!!

 

 

+ نوشته شده توسط نگار در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 0:52 |
من چه سبزم امشب و چه اندازه تنم هشیار است....!!!!

به من بگو نازنینا!!!!

یک آدم چقدر میتواند باعث آرامش و شادی دیگری شود؟؟؟

خدا در تو چه قرار داده که من دلمرده را در ۳ دقیقه مکالمه ی تلفنی دگرگون میکنی و قدم زدن شبانه ام را رنگ و بوی عارفانه می بخشی؟؟؟

                                                      تو کی هستی؟؟؟

 

مرا تو بی سببی نیستی.

                  به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟

ستاره باران جواب کدام سلامی

                                                         به آفتاب از دریچه ی تاریک؟

کلام از نگاه تو شکل می بندد.

                                                  خوشا نظر بازیا که تو آغاز میکنی!

پس پشت مردمکان ات فریاد کدام زندانی است که آزادی را

                                                         به لبان آماسیده گل سرخی پرتاب میکند؟

ور نه این ستاره بازی

                                      حاشا  چیزی بدهکار آفتاب نیست.

نگاه از صدای تو ایمن میشود.

                                      چه مومنانه نام مرا آواز میکنی!

و دلت

کبوتر آشتی ست،

                             در خون تپیده به بام تلخ.

با این همه

                              چه بالا

                                             چه  بلند پرواز میکنی!*


*شعر از احمد شاملو

 پ.ن:نکته ی جالبی که از شاملو کشف کرده ام اینه که شعر شاملو خیلی انعطاف داره...

              عشق و حماسه و بزرگی و کودکی و سیاست...خشم و نفرین و انتقام..پاکبازی و فداکاری..

                                                  همه و همه در شعرش یافت میشوند!!!!

درود بر تو ای شاملوی نازنین!!!!

 

                                    

+ نوشته شده توسط نگار در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 1:41 |
۰۰:۲۳ گیرنده ی پیام: یک دانشجوی هوا فضا

تا حالا شده خیلی دلت بخواد با یکی حرف بزنی ولی ندونی با کی واقعا میخوای حرف بزنی و اصلا درباره ی چی؟؟؟ من حالا در چنین وضعیتی هستم..نظرت چیه؟

-آره پیش اومده..اما مطمئنم با احساس تو متفاوت بوده..چون این احساس مال یلدائه.. یه پیشنهاد..دوست داری با من صحبت کنی؟؟بگو..من میشنوم...

-بر فرض اون کی مجهول معلوم شه تویی...درباره چی حرف بزنم؟؟؟معادله دو مجهوله است ریاضیدان!( چه جوری با یک کی معلوم میشه یک چی مجهول رو معلوم کرد؟؟؟)

                                                 د...لا مصب حلش کن دیگه...

چند دقیقه بعد .....

-حل کردی هاضا؟؟؟(مخفف هوا فضا)میبینی؟؟؟ معادله ها و نا معادله های زیادی هستند که به نظر ساده ان ولی وقتی  عمقشونو بفهمی می بینی که از حلشون عاجزی...از خودتو ریاضی دفاع کن!!!!

هنوزه که هنوزه طرف جواب نداده...احتمالات زیادی میشه داد که چرا جواب نیامده..

احتمال۱:دانشجو در حال حل معادله میباشد...

احتمال۲: دانشجو در حال حل مسئله خوابش برده است...

احتمال۳:دانشجو در حال حل مسئله بوده که یکهو به بیهودگی کارش پی برده و مسئله را همانطور مجهول رها کرده و تلویزیون را روشن نموده است و این کانال اون کانال کردن را سودمندتر از حل مسئله دانسته است..

احتمال۴: دانشجو قادر به حل معادله دو مجهولی نبوده و کم آورده است...

احتمال ۵:دانشجو اصلا پی تفکر حول حل کردن معادله نرفته و به یک قهقهه اکتفا نموده است... 

و هزاران احتمال دیگر که دیگر به آنها نمی پردازیم...

برمیگردیم به سوال اولیه....

تا حالا شده خیلی دلت بخواد با یکی حرف بزنی ولی ندونی با کی میخوای حرف بزنی و اصلا درباره ی چی؟؟؟ من حالا در چنین وضعیتی هستم....

از آنجا که هر وضعیتی برای صاحب آن اسم خاصی دارد و این اسامی وضعیتها متفاوتند چون صاحبان آنها از لحاظ روحی و جسمی و فرهنگی و اقتصادی و.... با هم متفاوتند....

             اگر شما هم این وضعیت را تجربه کردید  اسمش را چه میگذارید؟؟؟؟


پ.ن:پیشاپیش فحش ها و دلسوزیها و تعجب های احتمالی- که ممکن است دوستان در کامنتهایشان نثار اینجانب و به دلایل شخصی و غیر شخصیشان بنمایند -را پذیرا میشوم....  

+ نوشته شده توسط نگار در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 2:33 |
 

فقط گلپونه ها* را کم داشتم که تمامی ارواح خاطره ها احضار شوند....

وقتی ذهنت غبار میگیرد...وقتی مدتهای طولانی خاطره ها را میگذاری در پستوی ذهنت و خاک گرفتنشان را شانه بالا می اندازی...

آن وقت کافی است که تقویمت را باز کنی.....

میرقصند خاطراتی که تمام این مدت محکوم به سکوت یا فراموشی بوده اند و در صفحات کاغذ تقویم، محبوس اراده ی تو....

آن وقت ناگهان همه چیز از سکوت و سکون و مرگ در می آید.....

تا میخواهی به خودت بیایی رقص خاطره ها تو را برده است به سماع.....

بارانی که لابلای خاطرات می آمد حالا ذهنم را خیس خیس کرده.....سوز سرمایی که در آن آمیختگی سیاه و سپید تا مغز استخوانها حس میشد حالا قلبم را آدم برفی کرده.....

حالا تمام ذهنم کوچه کوچه شده....

دو جفت کفش نه خسته از بوسیدن گونه های کوچه ها...

 دو جفت دست یخ زده ی بی جیب پالتوها ....

دو جفت گوش تشنه ی شنیدن آنچه باید گفتنها...

دو جفت چشم مست دیدن آنچه باید بودنها.....هست ها....

دو قصه ی متقاطع بر حسب تصادف در یک جاده ی کوهستانی،

                                                          در هم تنیده همچون تارو پود....

قدم زدنها و قدم زدنها و جیب خالی گشتنها و خسته نشدنها....

                                                       و همنوایی در یک تصنیف:

                                                                              ......گلپونه ها......

                                                                                          

گلپونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد

                                             خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد

       من مانده ام تنهای تنها

                                               من مانده ام تنها میان سیل غمها

گلپونه ها نامهربانی آتشم زد،آتشم زد

                                                گلپونه ها بی همزبانی آتشم زد

میخواهم اکنون تا سحرگاهان بخوانم

                                                   افسرده ام،دیوانه ام،آزرده جانم

 

                                     ...آن روزها رفتند....**

 

 

 

 


*تصنیفی از زنده یاد ایرج بسطامی

**یادش و یاد روزهایش گرامی

 

+ نوشته شده توسط نگار در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت 2:42 |
 

مجموعه داستانهای ریچادر براتیگان رو دارم میخونم با عنوان اتوبوس پیر....

بعضی نویسنده ها و شاعرها هستند که شدیدا میل به کشیدن لپشان را دارم و ریچادر براتیگان یکی از آنهاست....

داستانهای براتیگان کوتاه و حداکثر ۳،۴ صفحه اند و من از یک داستان کوتاهش خیلی خوشم آمد...تا حالا چند بار آن را خواندم و با هر بار خواندنش لذت عمیق و وافری میبرم....و دلیل آن هم این است که عجیب احساس ریچارد را در هنگام نوشتن این داستان کوتاهش میفهمم:

امروز عصر سرم پر است از احساسات بی زبان و اتفاقهایی که به جای کلمه باید در ابعاد چسب زخم تعریفشان کرد.

داشتم تکه پاره های بچگی ام را بررسی میکردم.اینها تکه هایی از یک زندگی دور اند که نه شکل دارند نه معنی.

اینها اتفاقهایی اند که درست مثل چسب زخم افتاده اند....

 

+ نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 و ساعت 16:53 |