سال چهارم دبستان بودم که خیلی دلم میخواست برم مدرسه...ذوق داشتم که کتاب جغرافی و تاریخ و مدنی داریم...اون سال هم زمزمه ی این بود که ۲۲ شهریور بریم مدرسه...
یعنی وقتی گفتن که همون اول مهر باید بریم میخواستم از ناراحتی بمیرم...
یادمه روزشماری میکردم به طرز احمقانه ای!!!! ۲۰ تا برگه تهیه کرده بودم از اوایل شهریور و روشون عددارو از ۲۰ به ۱ برعکس نوشته بودم که هر شب یه برگه رو بکنم.....
امسالم که اینقدر دلم میخواد برم دانشگاه میگن که تصمیم رئیس روسا عوض شده و همون اول مهر باس بریم....کلاس فرانسه مم که تموم شده و از تا سر حد مرگ از خنده ذلیل شدن سر کلاسهای مسیو بایگی خبری نیست....
فکر نکنین از این بچه مثبتام که دلم غنج میزنه برای شنا کردن در بحر علم و دانش....
نه!!!!!
دو گروه دانشجوها هستن که دوست دارن دانشگاها زودتر شروع شه:
یکی همون تیرو طایفه ی بچه خرخونا و بعضا درس خونا که ما بهشون میخندیم و هزار بار از خودمون پرسیده ایم که زندگی اینا که همش درس میخونن ملالت بار نیست؟؟؟و اسمشونو هم میگذاریم:
انگیزه و motivated و نابود و active....
این مخلوقات مثبت خداوند شب را تا صبح بدنبال جواب سوال استاد میگردند و صبح با چشمانی خواب آلوده دست بلند میکنند که :استاد...جواب سوالتان را پیدا کرده ایم.... فاصله ی بین کلاسها را می افتند دنبال استاد و میپرسند:چطور برای ارشد درس بخوانیم؟؟؟ و اگر سایرین مانع کسب اطلاع از منابع ارشد و نحوه ی قبولی در آن بشوند سریع السیر خودشان را به سایت میرسانند تا گوگل را نابود کنند در جستجوهایشان....و اگر سایت شلوغ باشد کتابخانه که هست!!!!!!!(به این گروه مشتاق بازگشایی دانشگاه گویند: آینده سازان فردا..کسانیکه با همین دو دست خویش قانون اساسی را همی میتوانند عوض کنند)
..یکی هم امثال من که می آن دانشگاه که دور هم بخندن و مسخره بازی در بیارن و کلاسارو دودر کنن به مقصد تریاهای متعدد و چرخ زدن در محوطه ی پردیس دانشگاه و نامه نگاری بکنن تمام زمان کلاسهایی رو که بعضا توشن و گهگاه واسه تفنن هم که شده یکی دو تا کلاسو رفتن و مثل یک دانشجوی خوب گوش کردن و اووووووووووووه! نت برداشتن و سوال کردن.... و آنگاه در پایان ترم دویدن به دنبال جزوه و یک لنگه پا ایستادن کنار تایپ و تکثیر و خواندن کتابی به قطر خدا در شب یلدای امتحان....
(به این گروه دیگر مشتاق گویند: انگلهای جامعه....دلیل تمام عقب ماندگیهای کشورهای جهان سوم...
مایه ی تاسف و عصبانیت استادان دانشگاه و آینده سازان فرداهای روشن که درصدشان کم هم نیست!!!)
خب به هر تقدیر کیفش هم به همین است........
کم مصیبت دارم در این ته مانده ی شهریور!!!! ماه رمضان هم مزید بر علت....احساس یک افلیج را دارم...دست و پایم یارم نمیشوند با دهن روزه کاری از پیش ببرم...اینقدر خوابیده ام که زخم بستر گرفته ام...
گاهی پلوخورش مرادی کرمانی را میخوانم و هر از چند گاهی فصلی از بارون درخت نشین ایتالو کالوینو ..انگار برای خواندن کتاب هر چند هم کتاب درسی و اجباری نباشد احتیاج به انگیزه و قوت روح و جسم داری....
ببین در چه حد انسان میتواند نابود شده باشد که برود در یک جمع خاله زنک و حرفهای خاله زنکی بشنود و بدتر از آن بزند....
دلم دانشکده ی شلوغ و متراکممان را میخواهد با موجودات جالب و از همه رنگ درونش....
دلم کلاس فرانسه میخواهد....دلم باد و باران میخواهد....دلم تابلوی نقاشی برگهای پاییزی محوطه ی دانشگاه..دلم تنوع،تازگی،هیجان....دلم..دلم...
خسته شده ام از این تقویم زرد و کسل بار و گرم تابستانه!!!!!
+ نوشته شده توسط نگار در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت
0:52 |