تبليغاتX
سپندارمزد
 

میرقصد و من نگاهش میکنم...

 در چشمان کسی نگاه میکنم  که بیست و یکمین مهرش را میرفصد....

                                                                                     بیست و یک.....!!!

و ما آن موقع چند ساله بودیم؟؟؟؟ ۱۴ ساله.......

***

میرقصد...خوب هم میرقصد.....

می شناسمش....می شناسمش...

روزی روزگاری او تنها آشنای غربت سردم بود.....

                                                           غربت سرد من...من...من...

منی که در آن مدرسه ی دراندردشت ،  تازه واردی غریب بودم....

او ۱۴ سالگیش مدرسه را متر میکرد و من هم شانه به شانه اش....

***

میخندد و میرقصد....

چقدر امشب زیبا شده!!!!! چقدر بزرگ شده!!!!!!

آنی کوچک حالا جشن دارد میگیرد...

جشن از مهر ۶۶ تا مهر۸۶ بودنش را......

***

کفشهایش را در می آورد که راحت تر برقصد.....

                                                  می رقصد....خوب هم میرقصد....

بیشتر ساعتهای روزانه اش را میرقصد......

بقیه اش را لباس میخرد....مو شانه میکند....آرایش میکند....کادو میگیرد....عاشق میشود... دوست میشود....خواستگاری را رد میکند....باز عاشق میشود...کادو میگیرد...تا پای سفره عقد میرود....بله را نمیگوید...

قلب و ذهنش کلکسیون دوستت دارم های مختلف است......

با دوستان متعدد و ناتمامش تلفنی حرف میزند.....اس ام اس میزند....منتظر اس ام اس میماند...

مسافرت میرود...کیش..دبی...

هر بار می آید با خاطراتی از دوستان جدید...کادوهای جدید...

هر بار یا با مهدی مقدم میروند بیرون شام میخورند...یا با محمد خردادیان در یک هتل است..یا با یکی دیگر یک جای دیگر است....

کامپیوترش پر است از فیلمهای عروسی این و آن.....

پر از عکسهای هنر پیشه ها و خواننده های مختلف.....

هر بار شماره اش عوض میشود...دانشگاه  و رشته اش عوض میشود...

                                                                       مثل مار که پوست می اندازد.....

***

همه ریخته اند وسط....همه دارند میرقصند....

مامان همیشه وقتی از تولد و مهمانی و عروسی برمیگردد مدهای جدید را برایم رو میکند...

یادم باشد مد جدید را برایش شرح دهم......

به صورتک هایشان که در آرایش از آنچه که هست غیرواقعی تر و مصنوعی تر است نگاه میکنم...

-پشت این نقابهای خندان و پر انرژی چه کسی نشسته؟؟؟؟اصلا کسی نشسته؟؟؟؟؟!!!!!!!

 آیا اوی پنهانی ای در پس این نقابها و اندامها هست؟؟؟؟

سکوت کرده ام...سکوتی از جنس سخت سنگ.....

ذاتم اجتماعی است...حرافی در خونم جریان دارد!!!!!

اما......خدایا...............!!!!

غریبم...غریبم با اینها......

من چه میدانم مد روز زیر شلواری تورتوری با بلوز بلند چین چین است؟؟؟

 رقص عربی ام کجا بوده؟؟؟

خط چشمم را نمیتوانم تا فرق سرم بکشم....من اصلا خط چشم بلد نیستم بکشم...

 چکار کنم که گوشی ام آخرش نیست!!!!!!!!

چه میدانم کدام مغازه چه جنس جدیدی آورده؟؟؟؟

دوست پسر هم نداشته ام که عوض شده باشد یا نه!!!!

آخر مجلس هم نمیمانم که قاطی بشود یا نشود!!!!!

پس دیگر چه میماند که در دایره ی مشترک من با اینها بنشیند؟؟؟؟

من چه صحبتی دارم با اینها؟؟؟ چه صحبتی میتوانم داشته باشم؟؟؟؟

***

موقع شام است...

آنی نزدیکم نشسته....

از او میپرسم:دوستت که با پسرخاله ات دوست شد و نامزد کردند...رفتند خانه ی خودشان؟؟؟

نشانش میدهد و میگوید: حامله است....۲ ماهه.....

از خودم میپرسم کدام غیر عادی و آنرمال هستیم؟؟؟ من یا او؟؟؟؟

یکی از دوستانم در جواب اندوه ژرفم اس ام اس میزند:

اونا خوشبختن و ما نه...ای کاش ما مث اونا بودیم...تناسب خوبه...ما هم اون ور افتادیم..اینم بده اونم بده...

***

آنی میرود داخل اتاق و برمیگردد....

یک لباس جدید پوشیده...در این لباس راحت تر است...

خوب نگاهش میکنم...دقیق و موشکافانه....

نمی شناسمش...نه...!!!!!

دیگر شانه ام نیست...شانه اش نیستم...

۱۴ سالگیمان رفت بر باد.....نمی شناسمش...نمیفهمش...

شامم را تمام میکنم و میروم لباس بپوشم....

برایش بهانه می آورم که از صبح بیرون بوده ام و خسته ام...(ولی خدا میداند که خستگی ام را به جان روز پر مشغله ام غر نمیزنم!!!)

نگاهم میکند....ناگهان در آغوشم میکشد.....میخواهم تا ابد در آِغوشش بمانم...آغوشی که خلاف ظاهر و باطن صاحبش همچنان ۱۴ ساله است....

میخواهم تا ابد در آغوشش بمانم...بالاخره یک همزبان پیدا کرده ام هر چند در سکوت...

آغوشش در این آشفته بازار غربت تنها چیزی است که میشناسم.....

به درون چشمانش می نگرم...   ۱۴ سالگی دست تکان میدهد...

و به من میگوید که گرچه دیگر نمی فهممش و نمی فهمدم...

                                                        اما هنوز دوستش دارم.....

            

   *افسوس(در فرانسه)

 

+ نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 1:12 |

چشمانش سبز است...

گاهی که حواسم نیست به او  خیره شدم ناگاه که به خودم میایم میگویم:نکند با آن مردمکهای سبزش مرا زیر نظر دارد و به روی مبارک هم نمیآورد.......!!!!

گاهی واقعا حس میکنم دزدکی دارد  نگاهم میکند و درست مثل یک دوربین تمام حرکتهای مرا ثبت و ضبط میکند...  

دستهایش روی سه تار حرکت میکند به چه مهارتی!!! 

اشتباه که میزند..فقط کافیست  یکبار گوش بدهد و دفعه ی بعد بی اشتباه بزند....

***

صدایش در اتاقی که فقط ما ۴ نفر در آن هستیم میپیچد..

مردمکهایش همه جا دودو میزند و هیچ جا.....

اشتباه میکند....میخندد...یک بار به ریتم گوش میکند و دفعه ی بعد از سرضرب میخواند و درست....

همیشه خندان است....و من با خودم فکر میکنم اگر لبهایش از هم باز نشوند از چشمهایش هیچ چیز را نمیشود فهمید!!!!

***

چند برگه کاغذ سفید روی میز است...یک جور مجله است...آن را برمیدارم و ورق میزنم...سفید سفید است..دست که به روی برجستگی هایش میکشم احساس کودک ۶ ساله ای را دارم که کتاب داستانی در دست دارد که نوشته هایش برایش در حکم نقاشی اند....

***

همکلاسی ام را می بینم...

از اول سال تحصیلی ندیدمش....

تا حالا از نزدیک با هم سلام و علیک نداشته ایم....

میروم جلو:

سلام آقای.....!!!! حالتون خوبه؟؟؟؟

میخواهم خودم را معرفی کنم که می بینم دارد حال و احوال میکند....

                چطور مرا می شناسد؟؟؟؟؟

***

در را برایش باز میکنم...سوار ماشین میشود....

عینک آفتابی به چشم دارد درست مثل من....

به آفتاب نگاه میکنم که دم غروب پرزور است و چشم را میسوازند....

میخواهم از او بپرسم که آفتاب چشمش را اذیت نمیکند؟؟؟ نمیسوازند؟؟؟؟

سوالم را میجوم و متوجه میشوم که باید قورتش بدهم....

ماشین را روشن میکنم و حرکت میکنم...

روز قشنگی است....!!!!!

همه جا سبز است و خورشید غروب،طلا پاشیده روی آن همه سبزی....

میخواهم بگویم:می بینی چه قدر ترکیب سبز و طلایی زیباست؟؟؟با اینکه هوا گرم است ولی روز قشنگی است!!!!!

ولی انگار ذهنم سخت پر اشتهاست باز سوال میخورد.....

میگوید:

چه خوبه که شما رانندگی بلدین و ماشین دارین!!!!!

از اینکه سکوت را شکسته استقبال میکنم و میگویم:

-آره...اولین کاری که بعد کنکور کردم این بود که رانندگی یاد گرفتم....

میخواهم بگویم:شما رانندگی بلد نیستین؟؟؟؟

 اما... باز...از میل عجیب ذهن پر حرفم به خوردن  سوال دارم تعجب میکنم...

میگوید: شما کانون چه کار داشتین؟؟؟

-کانون می آم فقط برای تمرین موسیقی....

-چه خوب!!! چه سازی میزنین؟؟؟؟

-تنبک و دف....

-من هم چند سال پیش ارگ میزدم....

-چرا ادامه ندادین؟؟؟ شماها خیلی خوبه که موسیقی کار کنین چون گوشهاتون خیلی قویه.....

(دعا دعا میکنم نپرسد:شماها منظورتان کیهاست؟؟؟)

در سکوت به رانندگی ادامه میدهم....

نمیدانم چه باید بگویم!!!!!

استیصال در چشمهایم موج میزند..

خوشحالم که هر دو عینک آفتابی به چشم داریم و نگاهمان از نگاه دیگری خالیست....

منتهی عینک آفتابی ای که من و او هر دو به چشم داریم با هم خیلی فرق دارد...

عینک آفتابی که به چشم من است از روی خودخواهی ست و عینک آفتابی او از روی دیگرخواهی...

من عینک به چشم زده ام تا نور آفتاب اذیتم نکند..او عینک به چشم زده تا گودی بی مردمک چشمانش دیگران را اذیت نکند.... 

ماشین را نگه میدارم و پیاده میشوم....

میگویم:رسیدیم..اینجا دانشکده الهیاته....میخواین کمکتون کنم؟؟؟؟

پیاده میشود....لوله های سفیدی در دست دارد که به نخ به هم پیوسته اند...لوله ها را به هم وصل میکند....

از چشمهایش که هیچ چیز را نمیتوان خواند....

از روی حالتهایش میفهمم که میخواهد کمکش کنم و رویش نمیشود بگوید.....

ماشین را پارک میکنم و بازویش را میگیرم....

یاد فیلم امیلی می افتم....

دلم میخواهد چند دقیقه ای برایش امیلی باشم اما ناتوانم...اندوه عجیبی را در تمام سلولهایم حس میکنم....

-مستقیم برین...حالا چپ..حالا به پله میرسیم...نه..سمت چپ ستونه....

چشمهایم خسته اند....دوبل دارند کار میکنند...چشمهای دو سر هستند....چشمهای دو جسم و دو روح.... 

شماره ی کلاس دوستش را از روی بردها پیدا میکنم..

میرویم طبقه ی دوم..کلاس ۶۰....

دم کلاس ۶۰ از او خداحافظی میکنم...

از من تشکر میکند و من میخواهم تمامش کند... میخواهم بس کند این تعارفهای الکی را...من هیچ وظیفه و اجباری در خودم احساس نکردم و با دل خودم تا مقصدش رساندمش...

سپاس از نگاه و دل و دست و پا و تک تک اعضای وجودم میبارید...

خواستم بگویم:من متشکرم..من ممنون توام...

اما زبانم نچرخید....

از دانشکده ی الهیات بیرون می آمدم...

به آن لوله های سفید فکر میکردم که سر هم شدند و شدند سپیدی چشمهای سیاهش.....

به سبزی و گل و آدمها و اتوبوسها نگاه میکنم...به آسمان آبی...به خورشید...

انگار دفعه ی اولی ست که می بینمشان...

                       

                   

+ نوشته شده توسط نگار در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 23:42 |
 

 

فیلم لیلا را دیدم امشب...چند سال پیش دیده بودم ولی جسته و گریخته یادم می اومد....

یه جمله ای رو علی مصفا تو این فیلم از رو کتاب میخونه که خیلی زیبا و عمیقه:

کسی که فرزندی به این دنیا می آورد بر فریب کاری زندگی محنت بارش صحه میگذارد.او باید دیوانه باشد و دیوانه وار عاشق خویش که بخواهد کس دیگری را در این مصیبت سهیم کند....

میدونم..میدونم که این خلاف فطرت آدمهاست.....مخصوصا فطرت زنانه....

بقیه شاید هدف به دنیا آوردن بچه را بقای نسل بدانند و اینطور دلیل بیاورند ولی من با خودم فکر میکنم که من چه هستم که بقای نسلم چی باشد؟؟؟ خودمانی تر: خودم چه تحفه ای ام که بچه ام چی بشه!!!!؟؟؟؟

آخر خود شیفتگی و خودخواهی تا به کجا؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط نگار در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 20:36 |
              

چند بار بابا گفته بود بیا ببرمت افغانستان را ببینی...من ریشخندش کرده بودم:افغانستان هم جاست که بیام ببینم؟؟؟قحطی جا واسه سفره؟؟؟

چشمهایم درد میکند....میسوزد از اشک و بیخوابی و درد....

هر بار با تمام کردن یک کتاب دیگر(بخصوص رمان) اندوه عجیبی تمام وجودم را پر میکند....

چند وقت پیش با دوستم در محوطه ی دانشکده بیکار نشسته بودیم تو ماشین و حرف میزدیم...

او هم دانشکده ای هایمان را نشان میداد و میگفت:

-گاهی در تعجبم که این آدمهایی که در طول عمرشان شاید ۲ کتاب هم نخوانده اند واقعا چیکار میکنند؟؟؟

چقدر زندگی بدون کتاب مسخره است....

-اگه دقت کنی می بینی که واسه همینه که اتفاقا شاد هم هستن...ما،خودمون رو نگاه کن!!!! چقدر نسبت به سنمون دپرسیم!!!!! چقدر خسته و غمگینیم!!!! دلیلش فکر میکنی چیه واقعا؟؟؟دلیلش  غرق شدن در ادبیاته....ادبیات اندوه زاست...

هر بار با انرژی تمام شروع میکنم به خواندن کتابی...غافلم از آن لحظه ای که چشمانم روی کلمه ی آخر جمله ی آخر صفحه ی آخر می ایستد و آنجا تازه نقطه ی شروع است....نقطه ی شروع درد و اندوه و رنجی غریب...غریب و به غایت عمیق.... و بعد احساس خستگی و کرختی است!!!!!

ادبیات معمولا همین است...اندوه زا و رنج افزا... شاید در کتابهای نیکولا کوچولو و رامونا و خلاصه ادبیات کودک بشود استثنای کوچکی برای اندوه ادبیات پیدا کرد ولی این در مقایسه با کل ادبیات خیلی خیلی کوچک است!!!!!

دیشب!!!! نمیدانم چقدرش را توانستم بخوابم....

وقتی از ترس مامان نزدیکیهای سحر کتاب را بستم و خواستم که چشمهایم را فقط ببندم(تمنای خواب از آن چشمانی که بکوب ۳۰۱ صفحه را خوانده بود خیلی خواسته ی بزرگی بود!) دیدم حتی قدرت بستن چشمهایم را ندارم....جمله ها دیالوگ ها توصیف ها دردهای درون سینه ی شخصیتها استخوان سوزی میکرد...آن کتاب فقط یک قصه نبود که سر آدم را گرم کند و ببندیش و بگویی:فقط یک قصه بود و هیچ ریشه ای در واقعیت نداست.... موجودی زیر پوست داستان نفس نفس میزد... و در میان نفسهایش داد که: من واقعیت هستم...یک واقعیت تلخی که بودم و هستم و خواهم بود....و تا دنیا دنیاست قلبم می تپد در سینه ی تاریخ...

و من مدام از همه چیز و همه کس میپرسیدم:

که آخر به کفاره ی کدامین گناه ناکرده؟؟؟؟ 

 این همه آدم بدنیا می آیند که همه وارث سیب سرخ آدم و حوا باشند؟؟؟ و اشتباهها و گناهها و کوتاهیها و تاریخها را دوش به دوش و سینه یه سینه حمل کنند؟؟؟ که چه؟؟؟که چه بشود؟؟؟ 

 از پنجره آسمان سیاه را نگاه کردم..هزاران هزار خورشید به هم چسبیده ی سیاه و تیره را....

دنبال آن ستاره ی همیشه حی و حاضر خورشیدهای تیره به هم چسبیده گشتم....میدانستم که هست...باید باشد..باید باشد...باید باشد.... این بی در و پیکری را صاحبی، نگهبانی، آغوشی هست!!!

                                           

-بابا!گوش کن!!!!!

میخواهم افغانستان را ببینم..این جغرافیای درد و ویرانی را که بیخ گوشم نفس میکشد....

                                         

                         خالد حسینی:نویسنده ی بادبادک باز و هزار خورشید درخشان

+ نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 13:2 |

 

وارد کلاس آیین دادرسی مدنی که شدم و سر جایم نشستم..دوستم از من پرسید:

از لایحه قانون حمایت از خانواده چه خبر؟؟؟؟

گفتم:خبر تازه ندارم...باید سر بزنیم به سایتها...

و امشب رفتم به سایت کمپین...جایی که وقتی بهش سر میزنم... می بینم با چه شور و حرارتی زن و مرد در کارند برای بهبود اوضاع زنان و کلی احساس قدرت و امید میکنم... 

این مقاله مقاله ی جالبی بود که دیدم خوبه بذارمش تو وبلاگ...

 

اوج وفرود دغدغه مردانه در تدوین یک

 قانون زیانبار: چندهمسری

 

مریم مالک

شنبه14 مهر 1386


قانون چندهمسری سال هاست که دغدغه جامعه مردسالارانه ماست . آنگاه که مردان قانون را برای ما زنان نوشتند و حق خود را در آن جستند زنان را ضعیفه هایی تلقی می کردند در اختیار مرد و جامعه اش، و اکنون نیز پس از چندین دهه که مردان برایمان قانون را تصحیح می کنند درمردانه برهمان پاشنه می چرخد، با این تفاوت که اکنون زنان این قانون نگاری ها را برنمی تابند.

در قانون حمایت خانواده مصوب سال ۴۶ تصویب شد كه اگر مردی بخواهد با داشتن زن، همسر دیگری اختیار كند باید حتما از دادگاه اجازه بگیرد و دادگاه در صورت احراز صلاحیت مرد برای اجرای عدالت، اجازه ازدواج مجدد را می دهد.

ماده ۱۴ این قانون پیش بینی كرده بود كه اگر مردی بدون اجازه همسر خود مبادرت به ازدواج دوم كند، به مجازاتی كه در ماده ۵ قانون ازدواج مصوب ۱۳۱۰ مقرر شده، محكوم می شود، این مجازات ۶ ماه تا ۲ سال حبس تعزیری تعیین شده بود.

قانون حمایت خانواده در سال 53 بازنگری شد و این بار شرایط سخت تری برای ازدواج مجدد مقرر کرد. ماده ۱۴ آن قانون تبدیل به مواد ۱۶ و ۱۷ شد كه طبق ماده ۱۶ مرد تنها در صورت احراز شرایطی می تواند با وجود داشتن زن، همسر دوم اختیار كند.

مهمترین این شرایط رضایت همسر اول به ازدواج مجدد مرد بود، شرط دوم عدم قدرت همسر اول به ایفای وظایف زناشویی، شرط سوم عدم تمكین زن اول از شوهر، شرط چهارم ابتلای زن به جنون و امراض صعب العلاج كه در ماده ۸ موارد آن مشخص شده است، شرط پنجم محكومیت زن، شرط ششم ابتلای زن به هرگونه اعتیاد، شرط هفتم ترك زندگی خانوادگی از طرف زن، شرط هشتم عقیم بودن زن و آخرین شرط، غایب یا مفقودالاثر شدن زن است. بر اساس ماده ۱۷ قانون حمایت خانواده مصوب ۵۳ ، مرد متقاضی ازدواج دوم باید تقاضا نامه ای در دو نسخه به دادگاه تسلیم كند و دلایل ازدواج دوم خود را قید كند كه یك نسخه از تقاضا نامه، ضمن تعیین وقت رسیدگی در دادگاه به همسر اول ابلاغ می شد و ضمنا دادگاه با انجام اقدامات ضروری از زن اول او تحقیق می كرد و توانایی مالی مرد را می سنجید كه آیا مرد می تواند عدالت را اجرا كند یا خیر و در كنار این شرایط، اگر تقاضای مرد طبق ماده ۱۶ قانون سال ۵۳ صحت داشت آن وقت اجازه اختیار كردن همسر جدید را به مرد می داد و این حق را برای همسر اول باقی می گذاشت كه اگر نمی خواهد زن این مرد باقی بماند از دادگاه تقاضای طلاق و صدور گواهی عدم امكان سازش كند. علاوه بر این مجازات تعیین شده برای مردی که بدون اجازه همسر اولش، ازدواج مجدد کند، نیز تضمینی برای رعایت حقوق زنان بود. در ماده 17 این قانون آمده است:«هر گاه مردی با داشتن همسر، بدون اجازه همسر اول مبادرت به ازدواج نماید به حبس جنحه ای از شش ماه تا یک سال محکوم خواهد شد. همین مجازات مقرر است برای عاقد و سر دفتر ازدواج و زن جدید که عالم به ازدواج سابق مرد باشد. »

همه این سخت گیری ها اما با تصویب قانون مدنی بطور ضمنی ملغی شد. شورای نگهبان مجازات های مقرر در ماده 17 قانون حمایت از خانواده را غیر شرعی اعلام کرد و لایحه حمایت از خانواده که به تازگی تقدیم مجلس شده تیر خلاص را به همه این سخت گیری ها زد و اجازه ازدواج مجدد مرد را از همسر اول سلب کرده و به دادگاه سپرد. به دادگاهی که تنها با تحصیل شرط تمکین مالی مرد اجازه ازدواج مجدد مرد را صادر خواهد کرد.

این در حالی است که هم اکنون که این لایحه نیز به مرحله تصویب و اجرا نرسیده است زنان بدون داشتن امنیت خاطر پا به زندگی زناشویی می گذارند و از لحظه ای که به عقد مرد در می آيند تحت اين فشار روحی قرار می گیرند که ممکن است مرد زمانی تصميم بگيرد که زن ديگری را جايگزين او کند و حاصل زحمات تمام سالهای عمرش بر باد برود.

یکی از هزاران زن تبعیضی

«مینا» یکی از هزاران زنی است که زیر بار این قوانین تبعیض آمیز خرد شده و رنج کشیده است: " وقتی با حسام ازدواج کردم عاشق هم بودیم، خیلی خوشبخت بودیم و با هم مغازه هایمان را اداره می کردیم. چند سالی از ازدواجمان نگذشته بود که صاحب یک پسر شدیم و خوشبختیمان دو چندان شد. اما ناگهان همه چیز عوض شد. ما ورشکسته شدیم و به یکباره تمام زندگیمان زیر و رو شد. طلبکارها رهایمان نمی کردند، مغازه ها را با تمام اجناسش به قیمت ارزان فروختیم و حتی جهیزیه من را به حراج گذاشتیم، از فرشهای گرانقیمت تا تلویزیون و طلاهایم را و تمام طلبها را پرداختیم.

دوباره باردار شدم و اینبار شوهرم گفت که برای کار به بندر عباس برویم، گرمای آنجا برایم طاقت فرسا بود اما به خاطر حسام قبول کردم دخترم هم بدنیا آمد، اما آن موقع بود که دنیا روی سرم خراب شد حسام با یک خانم که صاحب یک فرزند هم بود ازدواج کرده بود. بدون اینکه من بفهمم، صیغه کرده بود و یک روز به خانه آمد و خیلی راحت گفت چون این خانم وضعیت مالی خوبی دارد با او ازدواج کردم، او صاحب یک شرکت است و دیگر لازم نیست که من زیاد کار کنم، ت تو هم نگران خرجیت نباش وضعمان دیگرخوب شده....

دیگرچیزی نمی شنیدم باورم نمی شد که حسام با من این کار را کرده، فردای آن روز وحشتناک بچه هایم را برداشتم و به تهران برگشتم .به خانواده های مان همه چیز را گفتم همه طرف من را گرفتند و می گفتند او حق نداشته که با من اینکار را کند، منی که شریک تمام لحظات و سختی های او بودم، به حسام زنگ می زدند ومرتب از او می خواستند که آن زن را طلاق دهد و بر گردد تهران ولی حسام قبول نمی کرد و می گفت او را عقد کرده وآن زن مهریه سنگینی دارد. من دیگر طاقت نیاوردم و به دادگاه رفتم وشکایت کردم قاضی با تمام وقاحت به من گفت خانم چه اشکالی دارد مگر از شما چیزی کم می شود مگر از خرجی شما کم گذاشته شده، گفتم بدون اجازه من رفته ازدواج کرده قاضی گفت شوهرت باید حضور داشته باشد و احضاریه ای را برای شوهرم فرستادند اما شوهرم به همراه آن زن متواری شدند و هیچ اثری از هیچکدامشان نبود.

تصمیم گرفتم طلاق غیابی بگیرم و حالا چند سالی است که این دادگاه را می روم و می آیم. اوایل از شوهرم شکایت کرده بودم چون بدون اجازه من ازدواج کرده بود و دادگاه او را محکوم کرد ولی شوهرم هرگز پیدایش نشد و حالا بعد از چندین بار آگهی دادن در روزنامه آمدم تا طلاق غیابی از او بگیرم و حضانت فرزندانم را به عهده بگیرم.

باید به فکر پیدا کردن کار و تهیه مسکن هم باشم. چون دیگر نمی توانم از پدرم و برادرانم پول بگیرم آنها چیزی نمی گویند ولی من نمی توانم تا آخر عمرم از آنها کمک بگیرم.از همه مهمتر ناراحتی های روحی که برای بچه هایم ایجاد شده است. من خیلی درمانده شده ام و نمی دانم چه باید کرد؟ هیچ قانونی وجود ندارد که از ما حمایت کند و یا همسرم را وادار کند که برگردد و من وفرزندانم مثل روزهای گذشته طعم خوش زندگی را بچشیم و یک خانواده خوشبخت باشیم. حالا هم که شنیده ام لایحه خانواده را به مجلس دادند و ازدواج مجدد مرد را آزاد گذاشتند واقعاً دلم گرفت و شکست، دردم بیشتر شد.

ناعدالتی به این بزرگی در حق ما زنان!!!! باورم نمی شود این همه تبعیض و نابرابری را. مگر ما زنان حق زندگی نداریم مگر ما احساس نداریم؟ گناه ما این است زن آفریده شدیم؟ پس فرزندانمان چه می شوند، نباید یک کانون گرم خانواده داشته باشند؟ . . . . . »

مینا یکی از هزاران قربانی ازدواج مجدد مردان است که نه تنها لطمات جسمی بلکه صدمات روحی فراوانی به خود و فرزندانشان وارد شده است و قانون به جای کم کردن این صدمات و حمایت از این قشر آسیب دیده جامعه لایحه خانواده را مطرح می سازد. خانواده، خانواده، خانواده، . . . با این تفاسیری که وجود دارد دیگر کدام خانواده؟

+ نوشته شده توسط نگار در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 22:47 |
 

*همیشه همینطور است..نباید تلاش کنی برای آمدنش...فقط وقتی آمد باید پذیرایش شوی...

با زور نمیشود دوباره به نقطه ی اوج برسی...باید بگذاری نیرویی پرتابت کند نه اینکه به زور خودت را پرت کنی...اگر سعی کنی به زور خودت را پرت کنی نه تنها بالا نمیروی که.....سقوط میکنی...

باید امشب میدانستی که دیگر حس سبکبالی آن شب به سراغت نخواهد آمد....

هر چه قدر هم دعا زیبا باشد.....!!!!!!!

لحظات ناب را با تلاش نمیتوانی به چنگ بیاوری.....

آن لحظات پر از ایمان اگر بنا باشد هر دقیقه و هر ساعت که تو اراده کنی و به سراغش بروی اتفاق بیفتند که دیگر ناب نیستند...هستند؟؟؟؟؟؟؟

چه انتظاری داشتی؟؟؟؟ انتظار داشتی مثل آن شب هر کلمه ی جوشن کبیر به گریه ات اندازد و پروازت دهد؟؟؟؟ 

 امشب دعا خواندنت تقریبا منطقی بود...بله..بله می شناسمت.... دوست داری وقتی دعا میخوانی پرواز کنی... برای همین هم هست که وقتی خسته ای و یک جورهایی حوصله ی هیچ چیز را نداری نمازت هم نماز نیست...و خیلی وقتها ترجیح میدهی آن نماز بی شعور را نخوانی و بیشتر اوقات در برزخ خواندن و نخواندنش دست و پا میزنی و هر کدام را که انتخاب کنی جهنم است!!!!! نه نماز بی شعور را دوست داری نه بی خیال خدا شدن را.... 

ولی ببین هنوز آنقدر پرهایت در نیامده اند که بی کمک کسی..بی اینکه دستی..نیرویی..چه میدانم..چیزی تو را ببرد به اوج، تنهایی و از روی همین خاک پر بگیری....پس......

بدان که تا همینی..همیشه همینطور است...

 

*امشب چقدر هوا سرد بود....سردی اواخر پاییز..

چقدر دلت میخواست باران بزند یا برف....

آن وقت هم رانندگی لذت بخش بود هم پیاده روی....

اما آن موقع فقط سرد بود...سردی خشک و خالی معروف مشهد که کارش فقط استخوان سوزی است و بس...

*

-چشماتو ببند..دهنتو باز کن...

-بابا جان دارم مینویسم..تمرکزمو از بین نبر...

-تو چشماتو ببند..دهنتو باز کن....

تسلیم میشوم....چشم می بندم و دهان را باز میکنم...

طعم ترش اولین انارهای پاییزی دهانم را پر میکند......

انار...انار...انار........

چشمانم را باز میکنم و به خواهر کوچکم لبخند میزنم...

انار کوچک و چوبی همیشه و در همه حال در گردنم را در مشت میگیرم و آرام میگویم:

..........انار...............

چقدر این میوه خداست!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط نگار در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت 0:6 |
 

همیشه همین طور است...زیاد طول نمی کشد....باید قدر دانست....باید لحظه لحظه اش را زندگی کرد...قطره قطره اش را پاس داشت...

تمام که بشود..آرام که بگیری سرت درد میگیرد..چشمانت میسوزد....خسته میشوی گرچه تازه...و باورت نمیشود که آن اوج گرفتن ها...آن پر زدنها تمام شده باشد و تو دوباره افتاده باشی بر خاک....

-روزه ای؟؟؟

-آره..تو چی؟؟؟

-نه..امروز که روزه نیستم امسال خیلی روزه خوردم...چشمامو عمل کردم و قطره میریزم و قرص میخورم اینه که مجبور شدم خیلی روزه هامو بخورم....

-قبول باشه...

-چی؟؟؟ روزه هایی که نگرفتم؟؟؟

-روزه هایی که گرفتی قبول باشه...اونایی هم که نگرفتی که با عذر شرعی نگرفتی!!!!الکی که نخوردی...اطاعت امر کردی....واسه خاطر جسمت کردی...

        .......

-تو همیشه لطف میکنی و زنگ میزنی و احوال منو میپرسی ولی من خیلی کوتاهی میکنم که بهت زنگ نمیزنم و این خیلی بده...

-آخه من کوچکترم وظیفمه که من بیام جلو و سلام و احوالپرسی کنم...

-نه اینجوری نیست...ما میگیم فلانی کوچکتره اون وظیفشه ولی حقیقت چیز دیگه ایه...خیلی وقتها کوچکترهایی هستند که خیلی بزرگن...خیلی بزرگتر از اونایی که بظاهر بزرگن....تو لطف داری..محبت داری...

 تلفیق اشک و بذاق....

....میکوشم لحنم لو ندهد که چه سان دارم میبارم....

- نه...این لطف یا محبت نیست....اگه کسی باعث بشه آدم گناهشو یه گناه بزرگشو ترک کنه آدم در قبال اون آدم احساس وظیفه میکنه....احساس وظیفه میکنه که بهش زنگ بزنه...از حال و احوالش باخبر باشه...

-نه ببین...اگه تو گناهیو ترک کردی خودت این کارو کردی...من دلیلش نبودم....من فقط سعی کردم چیزایی یو که خودم یاد گرفتم و فکر میکردم درستن بهت یاد بدم...نمیدونم..شاید چند سال دیگه یکهو به این نتیجه برسی که همه ی حرفام غلط بوده و این همه سال تحت تاثیر حرفای غلط زندگی کردی....

هق هقی سخت گلویم را میفشارد...جلوی خودم را میگیرم که هق هقم بلند نشود...

گوشی را میگذارم و سر به سجده می نهم..هق هقم میان دیوارهای خانه ی خالی می پیچد....

-چی شده؟؟؟داری گریه میکنی؟؟؟

-آره...

-از اون گریه هایی که توش خداس؟؟؟

-آره...از اون گریه هایی که توش خداس....

        

-پس خدارو برای آدمهایی که واست فرستاده و در کنارتن شکر کن...

عجز از تک تک سلولهایم دارد تراوش میکند به بیرون...

-نمیتونم...عاجزم از شکرش...

-خدا هم خودش میدونه که بنده هاش از شکرش عاجزن...همین احساس عجز بنده در مقابل حمد و سپاس خدا خودش بالاترین شکره...اون همینو میخواد...

خوش به حالت....التماس دعا دارم تو این حالی که داری...خبر ما را به اسمان ببر.....

 

تمام زندگیت را مثل آونگ در نوسانی....

ایمان................................کفر                                   کفر................................ایمان

                                 

فاصله ی این دو را مدام می آیی و میروی....منتهی الیه حرکت آونگی ات یک سرش به کفر میرسد یک سرش به ایمان......و بیشتر اوقات در میانه ای.....و این میانه بودن،خنثی بودن،بی تفاوت بودن چقدر بد است!!!! همیشه آرزو میکنی که نیرویی تو را به سمت یکی از آن دو نقطه ی اوج ببرد..فرقی نمیکند...چه کفر.... چه ایمان.....مهم در اوج بودن است....چه در کفر پر شکستن چه در ایمان پر گشودن نعمتی است....!!!!!

-کفر و نعمت؟؟؟؟؟؟ در کفر چه نعمتی است؟؟؟؟بس کن...حرفت را پس بگیر...ایمان حضور خداست و کفر نبودش....چطور در کفر شکر؟؟؟؟

-بله.... کفر و نعمت....

هر بار دستی،چیزی،چه میدانم یک نیرویی مرا میبرد تا کفر....میدانم میدانم میدانم که آونگم...باید به اوج کفر بروم..در کفر غلت بخورم...با کفر بیامیزم حتی!!!! تا سرازیر شوم و با قدرت مسیر آونگی را بپیمایم تا به آغوش آن اوج ایمانی برسم....

هر بار که در آن نقطه ی ایمانی پر میگیرم، با این علم پرواز میکنم که فرودی هم هست...که از خاکم و لاجرم باید دوباره بر خاک بیفتم ...پروازم را زندگی میکنم...شور شیرینم را با لذت می چشم با این علم که این شور شیرین..این پرواز دلنشین...این اشکهای نازنین هم رفتنی اند......

و امروز بعد از مدتها در نقطه ی ایمان عشقبازی کردم.... و دعای جوشن کبیر چشمه ی کوچک مرا جوشان کرد....چقدر این دعا زیباست....انگار خدا خودش در واژه واژه این دعا نشسته است.....چقدر ترجمه های ناشیانه ی آدمها خراب میکند موسیقی آن واژه های خدایی را.....

....یا من یخلق ما یشاء،یا من یفعل ما یشاء، یا من یهدی من یشاء،یا من یذل من یشاء، یا من یعذب من یشاء،یا من یغفر لمن یشاء،یا من یعز من یشاء،یا من یذل من یشاء،یا من یصور فی الارحام ما یشاء،یا من یختصی برحمه من یشاء.....*

...یا من کل شیء خاضع له،یا من کل شیء خاشع له،یا من کل شیء کائن له،یا من کل شیء موجود به،یا من کل شیء منیب الیه،یا من کل شیء خائف منه،یا من کل شیء قائم به،یا من کل شیء صائر الیه،یا من کل شیء یصبح بحمده،یا من کل شیء هالک الا وجهه......*

و حالا...

حالا که دوباره طعم تلخ خاک را در دهانم حس میکنم و بسته شدن پرهایم را...احساس خماری مستی را دارم که از مستی می به ناتوانی نشئگی افتاده است....نشئه ای که قدر شرابی را که در کامش ریخته شد میداند و قدر خیلی چیزهای دیگر را هم....!!!!!!

 تا صورت و پیوند جهان بود علی بود                          تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

مسجود ملائک که شد آدم ز علی شد                       آدم چو یکی قبله و معبود علی بود

 تا صورت و پیوند جهان بود علی بود                           تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

موسی و عصا و ید بیضاء و نبوت                                 در نزد فرعون که بنمود علی بود

 تا صورت و پیوند جهان بود علی بود                          تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

عیسی به وجود آمد و فی الحال سخن گفت                آن نطق و فصاحت که بنمود علی بود

 تا صورت و پیوند جهان بود علی بود                          تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

جبریل که آمد ز بر خالق یکتا                                    در پیش محمد شد و مقصود علی بود

 تا صورت و پیوند جهان بود علی بود                          تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

آن معنی قرآن که خدا در همه قرآن                            درش صفت عصمت و بستود علی بود

 تا صورت و پیوند جهان بود علی بود                          تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

آن قلعه گشای که در قلعه ی خیبر                             برکند به یک حمله و بگشود علی بود

 تا صورت و پیوند جهان بود علی بود                          تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

چندان که در آفاق نظر کردم و دیدم                             ابروی یقین بر همه موجود علی بود

 تا صورت و پیوند جهان بود علی بود                          تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

این کفر نباشد سخن کفر نه این است                       تا هست علی باشد و تا بود علی بود

 تا صورت و پیوند جهان بود علی بود                          تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

 سر دو جهان جمله ز پیدا و ز پنهان                            شمس الحق تبریز که بنمود علی بود

 تا صورت و پیوند جهان بود علی بود                          تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود**


* قسمتهایی از دعای چوشن کبیر که به نظر من از هر جهت فوق العاده اند

**این تصنیف رو سید جلال عالی نژاد خونده...در فضایی کاملا عرفانی با تنبور و دف.....

+ نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 1:22 |