*Helas
میرقصد و من نگاهش میکنم...
در چشمان کسی نگاه میکنم که بیست و یکمین مهرش را میرفصد....
بیست و یک.....!!!
و ما آن موقع چند ساله بودیم؟؟؟؟ ۱۴ ساله.......
***
میرقصد...خوب هم میرقصد.....
می شناسمش....می شناسمش...
روزی روزگاری او تنها آشنای غربت سردم بود.....
غربت سرد من...من...من...
منی که در آن مدرسه ی دراندردشت ، تازه واردی غریب بودم....
او ۱۴ سالگیش مدرسه را متر میکرد و من هم شانه به شانه اش....
***
میخندد و میرقصد....
چقدر امشب زیبا شده!!!!! چقدر بزرگ شده!!!!!!
آنی کوچک حالا جشن دارد میگیرد...
جشن از مهر ۶۶ تا مهر۸۶ بودنش را......
***
کفشهایش را در می آورد که راحت تر برقصد.....
می رقصد....خوب هم میرقصد....
بیشتر ساعتهای روزانه اش را میرقصد......
بقیه اش را لباس میخرد....مو شانه میکند....آرایش میکند....کادو میگیرد....عاشق میشود... دوست میشود....خواستگاری را رد میکند....باز عاشق میشود...کادو میگیرد...تا پای سفره عقد میرود....بله را نمیگوید...
قلب و ذهنش کلکسیون دوستت دارم های مختلف است......
با دوستان متعدد و ناتمامش تلفنی حرف میزند.....اس ام اس میزند....منتظر اس ام اس میماند...
مسافرت میرود...کیش..دبی...
هر بار می آید با خاطراتی از دوستان جدید...کادوهای جدید...
هر بار یا با مهدی مقدم میروند بیرون شام میخورند...یا با محمد خردادیان در یک هتل است..یا با یکی دیگر یک جای دیگر است....
کامپیوترش پر است از فیلمهای عروسی این و آن.....
پر از عکسهای هنر پیشه ها و خواننده های مختلف.....
هر بار شماره اش عوض میشود...دانشگاه و رشته اش عوض میشود...
مثل مار که پوست می اندازد.....
***
همه ریخته اند وسط....همه دارند میرقصند....
مامان همیشه وقتی از تولد و مهمانی و عروسی برمیگردد مدهای جدید را برایم رو میکند...
یادم باشد مد جدید را برایش شرح دهم......
به صورتک هایشان که در آرایش از آنچه که هست غیرواقعی تر و مصنوعی تر است نگاه میکنم...
-پشت این نقابهای خندان و پر انرژی چه کسی نشسته؟؟؟؟اصلا کسی نشسته؟؟؟؟؟!!!!!!!
آیا اوی پنهانی ای در پس این نقابها و اندامها هست؟؟؟؟
سکوت کرده ام...سکوتی از جنس سخت سنگ.....
ذاتم اجتماعی است...حرافی در خونم جریان دارد!!!!!
اما......خدایا...............!!!!
غریبم...غریبم با اینها......
من چه میدانم مد روز زیر شلواری تورتوری با بلوز بلند چین چین است؟؟؟
رقص عربی ام کجا بوده؟؟؟
خط چشمم را نمیتوانم تا فرق سرم بکشم....من اصلا خط چشم بلد نیستم بکشم...
چکار کنم که گوشی ام آخرش نیست!!!!!!!!
چه میدانم کدام مغازه چه جنس جدیدی آورده؟؟؟؟
دوست پسر هم نداشته ام که عوض شده باشد یا نه!!!!
آخر مجلس هم نمیمانم که قاطی بشود یا نشود!!!!!
پس دیگر چه میماند که در دایره ی مشترک من با اینها بنشیند؟؟؟؟
من چه صحبتی دارم با اینها؟؟؟ چه صحبتی میتوانم داشته باشم؟؟؟؟
***
موقع شام است...
آنی نزدیکم نشسته....
از او میپرسم:دوستت که با پسرخاله ات دوست شد و نامزد کردند...رفتند خانه ی خودشان؟؟؟
نشانش میدهد و میگوید: حامله است....۲ ماهه.....
از خودم میپرسم کدام غیر عادی و آنرمال هستیم؟؟؟ من یا او؟؟؟؟
یکی از دوستانم در جواب اندوه ژرفم اس ام اس میزند:
اونا خوشبختن و ما نه...ای کاش ما مث اونا بودیم...تناسب خوبه...ما هم اون ور افتادیم..اینم بده اونم بده...
***
آنی میرود داخل اتاق و برمیگردد....
یک لباس جدید پوشیده...در این لباس راحت تر است...
خوب نگاهش میکنم...دقیق و موشکافانه....
نمی شناسمش...نه...!!!!!
دیگر شانه ام نیست...شانه اش نیستم...
۱۴ سالگیمان رفت بر باد.....نمی شناسمش...نمیفهمش...
شامم را تمام میکنم و میروم لباس بپوشم....
برایش بهانه می آورم که از صبح بیرون بوده ام و خسته ام...(ولی خدا میداند که خستگی ام را به جان روز پر مشغله ام غر نمیزنم!!!)
نگاهم میکند....ناگهان در آغوشم میکشد.....میخواهم تا ابد در آِغوشش بمانم...آغوشی که خلاف ظاهر و باطن صاحبش همچنان ۱۴ ساله است....
میخواهم تا ابد در آغوشش بمانم...بالاخره یک همزبان پیدا کرده ام هر چند در سکوت...
آغوشش در این آشفته بازار غربت تنها چیزی است که میشناسم.....
به درون چشمانش می نگرم... ۱۴ سالگی دست تکان میدهد...
و به من میگوید که گرچه دیگر نمی فهممش و نمی فهمدم...
اما هنوز دوستش دارم.....
*افسوس(در فرانسه)




