- انسان باید دیوانه باشد که چای شامگاهش را در حالیکه میتواند روی سنگهای ساحل سنگی بنوشد،در محیط بسته ی یک چهار دیواری آن هم در چند قدمی دریا به کام کشد...
-چایم را در سکوت و سرما روی ساحل سنگی مینوشم...
-جایی هستم در لامکانی و لازمانی...
دریا کف بر لب و طوفانی هم که باشد آرامش را به درون رگهایت می ریزد...موجهای کف آلود قصه ای ازلی را در گوشم میخوانند:
تو از آبی..تو از آبی..تو از آب....
-روی سنگها دراز میکشم و این شعر برایم تداعی میشود:
اینک این دریا کف بر لب و طوفانی
نمی بینی که چگونه می تازد به ساحل سنگی؟!
دریا اندوهت را باز میگرداند به ساحل خسته ی وجودت چون موج....
-دریا تو را به وسعت شب به نهایت سکوت...به خدای آرامش میبرد..در تلاقی نگاهت با نگاه آبی دریاست که در می یابی اینجا نه مکان و زمان اندیشیدن است...که اینجا تنها باید گره بگشایی از گیسو و بسپاریشان به رقص با نسیم شبانه...
میخواهم که به بوسیدن گونه هایش اکتفا کنم ولی نمیشود...
باید لبش ببوسم...
لب دریا را...لب خدا را....
اینجا ساحل است...
-امشب لالایی ام را نه موسیقی های تکراری...نه صدای ویراژ ماشینها..نه صدای عوعوی سگها و گیس و گیس کشی گربه های شهر که امشب خدا برایم لالایی میگوید....خدا با ساز پر شور و جوش و خروش و یگانه اش:دریا.....
-تمام انگشتانم میسوزد..سرخ و متورم است...میخارد...
این آن بهایی است که برای بوسیدن آغوش مرطوب دریا و بوسیدن لبهای خالقش باید بپردازم....
-چه لذتی دارد آدم به پنجره اش پناه ببرد و از دریچه ی آن به جای دود و ماشین و ساختمان نیمه کاره آبی آرامش دریا را ببیند...
-ته کوچه بن بست است...اما نه بن بستی منتهی به یک ستون،دیوار یا ساختمان..که بن بستی منتهی به دریا....
-مردم اینجا میگویند دریا روزمره شان شده است.... و من از خود میپرسم که چطور ممکن است این آرامش آبی ناب روزمرگی شود؟
-اینجا خوابت که نبرد دلیل ندارد خانه را دور بزنی چشم به آسفالت کج و کوله ی خیابان بدوزی و چراغهای روشن و آسمان بی ستاره ی غبار آلود...
اینجا بی خوابی و تنهایی ات را شریکی،همدمی،مونسی است یگانه...
اینجا دو قدم تا دریاست...چند قدم تا آغوش درختان...اینجا فاصله ای نیست بین تو و ماه تابان و ستاره های آسمان.....
-اینجا همه چیز تازه است...نه فقط ماهی هایش...که...
تخم مرغ تازه..میوه ی تازه...سبزی تازه...آب تازه....بوی تازه...هوای تازه..
.اینجا خدایش هم تازه است....!!!!!!
روی شنهای خیس ساحل روز هنگام طلوع:
-j'aime la mer..
Mon Dieu est ici...
روی شنهای خیس ساحل روز زیر نور ماه...:
-Ecoute-moi bien! Je suis ici,a cote de toi..Je suis La fille de ma Mer!
*****
-اینجا نام هایی اصیل و ایرانی می شنوم که روی کودکان خود گذاشته اند.....چقدر معنا و شکوه و افتخار در این نامها نهفته است:
سپنتا،یسنا،سورنا،سوشیانت....
-اینجا همه میگویند شانس شما هوا عالی است...آفتابی آفتابی... و من تمام این سه روز را در حسرت یک باران سیل آسا ماندم....
-در جمعه بازار راه میرویم...بوی انواع ترشی و سبزی و میوه های تازه معده ام را دیوانه کرده است...
- نگاهم متوجه پیرزنی است که بساط کوچکش را روی زمین پهن کرده ..۳ کیلویی لوبیا سبز و چند کیلویی سبزی خوردن تازه که ریحان قرمز دارد اندازه ی کف دست و چند دانه پرتقال و نارنگی بزرگ و شیرین و فلفلهای سبز شیرین!!!!! کل چیزهایی است که روی بساطش به چشم میخورد...
با لهجه ی شیرین مازندرانی صحبت میکند و وزنه ها را روی ترازوی کوچکش جا به جا میکند...
پولش را که میگیرد و باقی پول را حساب میکند و بقیه را در کیف کوچکش می چپاند کیف میکنم...
به دور و برم نگاه میکنم...به گوشه و کنار جمعه بازار....اینجا پر از این گونه پیرزنهاست..
میمیرم واسه این پیرزنهای چروک و مچاله ی روستایی!!!!!! به این ها میگویند نمونه ی زنهای فعال در عرصه ی افتصاد....چقدر اینها زنند!!!!!!!
-در بازار ماهی فروشان فریدونکنار راه میرویم....همه جا خیس است و پولک ماهیهایی که هنوز نفسی میزنند برق میزند....
ماهی ای را می بینم که هنوز دهانش باز و بسته میشو د و طفلی اکسیژن می خواهد،در پاسخش روی سرش یخ میریزند تا تازه بماند برای نمایش فردا....
جایی ماهیها چنان صف کشیده اند و مرتب کنار هم هستند که بی اختیار یاد حالت خبردار سربازهای صف کشیده ی سربازخانه می افتم..
تک و توک ماهیهایی هستند بزرگ و گوشتی که سرشان دعواست...
چقدر این شمالیها ماهی میخورند....!!!!!!
برای زهرا که از بازار ماهی فروشها میگویم، میگوید: آدم دچار یاس فلسفی میشود وقتی آن ماهیها را می بیند...
لاک پشتهای کوچکی که به زحمت اندازه ی کف دست میشوند توی آب تشتهای قرمز شنا میکنند...آدم یک آن فکر میکند تشتها قرمز نیستند...که آب قرمز است....
-رد شدن از روی پل رودخانه آدم را شدیدا نوستالوژیک میکند....اینجا روی رودخانه کشتی گونه ای ساخته اند که کافی شاپ است...پر است از گلدانهای گل رنگارنگ و نیلوفرهای آبی....سکان و عرشه هم دارد.....
-باغچه ی خانه ی شمالی هم عالمی دارد!!!! درخت خرمالو....بوته ی نارنج....عطر یاسهای رازقی...
-خوردن لذت ناب من نیست اما چطور بگذرم از مرغ ترش و فسنجون و ماهی و انواع ترشی و زیتونهای پرورده ی به این خوشمزگی؟؟؟ مدتهاست اینطور با لذتی وافر غذا نخورده ام!!!!
-شب آخر را در دریا کنار قدم میزنیم..میرویم تا ساحل شنی دریا در خیابان هفدهم....
عرض ساحل را روی شنهای خیس گاه راه میروم و گاهی میدوم...بستگی به آهنگی دارد که دارم گوش میدهم...گاهی می ایستم و به پهنه ی بی کرانه ی دریا می نگرم...از شرق به غرب..از غرب به شرق که نگاه کنی همه اش سیاه است....در آمیختگی کف سپید موج و آب تیره چقدر زیبا و آرامبخش است....!!!!موج از روی پاهایم می لغزد و غلغلکم میدهد.... وقتی میخواهد برگردد به آغوش مادرش شنها را از زیر پایم میکشد....
میدوم...مست و سرخوش و زنده......گاهی تعادلم به هم میخورد و در بازی با موجها شکست میخورم...مامان هول میکند...من میخندم....
من...دریا... دریا.......من.....
امشب هر دو در قرص سپید ماه نگریسته ایم!!!!!
دیوانه دریا... دیوانه من......
بازی با شنهای خیس ساحل کودک درون آدم را بیدار میکند....کودکی که دلش بازی میخواهد...
با انگشت روی شنهای ساحل بکر و خیس مینویسم از دریا......
مهم نیست که موج نوشته هایم را میشوید و میبرد...میدانم میدانم که دریا آنها را میخواند.....
نگین شن نوشته ای را نشانم میدهد...کودک درون مامان هم در این شب زیبا ...در کنار این دریای آرام بیدار شده است.....به املای غلطش میخندم سرخوشانه....:
Good Buy!
-وقت وداع با دریاست....دو زانو می نشینم روی ساحل....به سجده میروم از چهار جهت...طعم خیس خاک را در دهانم حس میکنم....سر بلند میکنم و به ماه چشم میدوزم که حالا وسط آسمان است:
خدایا شکرت.......................
-تمام مسیر را تا ویلا میان درختان میدوم...دست به برگها می کشم...شبنم علفها را شوت میکنم...حلزونها را ناز میکنم...نارنگی ها را می بویم....
بلند بلند با آهنگی که در گوشم میخواند میخوانم....وسط خیابان میرقصم...از خود بیخودم....
احساس لطیف خود بودن آن هم چنین تازه دارد غلغلکم میدهد....
اینجا شمال است... خون رگ به رگم تازه است!!!!!
کسی نیست..... نفسم تازه است!!!!!