تبليغاتX
سپندارمزد
 

سالگردها دارند یکی یکی رد میشوند....

زمستان دارد می آید...

زمستانی سرد، سراسر سالگرد و  سکوت، بی شمع و لبخند و بادکنک ...

شومینه روشن است.....

    نگاهم به شراره ی آتش است...

                                  چقدر ساده خاطره ها میسوزند..!!!!

       میسوزند و میسوزانند....

                                                              میسوزند و میسوزانند....

            و ما چه گستاخانه،

                        چه قدر ساده لوحانه،

                                     باز دوست داریمشان!!!                                  

                                                             

 

+ نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت 21:21 |
 

نشستم تو ماشین....

در آینه ی جلو مشغول بررسی لثه هام شدم...بخیه هامو کشیده بودم و منظره ی دهانم به غایت دهشت بار بود...

تق تق تق...

ضربه ای به شیشه ی ماشینم خورد.... نگاهم را از آینه به شیشه ی بغلم بردم...

پسر بچه ای دست راستش را بالا گرفته بود و به تعداد انگشتهای کوچیکش دعا داشت...

 پنجره را پایین دادم و با لبخند گفتم:

چی یا داری؟؟؟

هر ۵ تا دعا را به دستم داد...

اسم دعاها رو بلند بلند میخوندم.... همینطوری زیارت آل یاسین را انتخاب کردم....

-چنده؟؟؟؟

-دعایی ۲۰۰ تومن...

همینطور که در قهقرای کیفم دنبال یک ۲۰۰ تومنی میگشتم پرسیدم:

- اسمت چیه؟؟؟

-سراج....

اسمش را با خودم تکرار کردم....

سراج...سراج...سراج...

 عاقبت یک ۵۰۰ تومنی تو کیفم پیدا کردم...

۵۰۰ تومنیو گرفتم تو مشتم و گفتم:

-میدونی معنی اسمت چیه؟؟؟

لبخند کمرنگی زد و گفت:

- نه....

 با لبخند پررنگی گفتم:

-یعنی چراغ.... قشنگه اسمت....

فقط پلک زد..نگاهش خاکستری ترین نگاهی بود که تا حالا دیده بودم....به مشتم نگاه میکرد و آن اسکناس صورتی....

-خورد داری بهم بدی؟؟؟ ۲۰۰ تومنی ندارم...

از توی جیب شلوارش ۲۵۰ تومن کشید بیرون و گذاشت تو دستم....

اینقدر کوچک بود که حتی حساب درست و حسابی هم نمیدونست....

هیچی نگفتم و ۵۰۰ تومنیو دادم بهش....

دوید سمت ماشین جلویی که داشت از پارک در می اومد... و دعاهایش را با دست راست بالا گرفت..

حالا ۴ دعا داشت...به تعداد انگشتانش منهای یک...

توی آینه نگاه کردم....

همیشه لثه هایم را قرمز و ورم کرده دیده بودم....اما حالا بعد از جراحی دیگر آن سرخی لثه ها رفته بود و  به رنگ همان ۵۰۰ تومنی در آمده بودند: صورتی....

ماشینی از کنارم رد شد و نور آبی اش را انداخت توی آینه ام...

به نظرم آمد که صورتم خاکستری شده...به رنگ نگاه پسرک دعا فروش....

-اسمت چیه؟؟؟؟   سراج...سراج.... سراج...میدونی معنی اسمت چیه؟؟؟ یعنی چراغ..قشنگه..قشنگه....معنی اسمت...اسمت...سراج.....

به پسرک نگاه کردم...

. نگاه خاکستری اش چشم انتظار یک اسکناس صورتی دیگر بود....

دیگر نه به خاکستری نگاه کردم نه به صورتی...نه به قرمز لثه هایم فکر کردم و نه به آبی لعنتی ماشینی که رد شد و نورش را انداخت تو آینه ام...

کاری که کردم این بود که ماشین را روشن کردم و با سرعت تمام گاز دادم...

           میخواستم تمام رنگها را بالا بیاورم....!!!!!

 

                                                                                                      ۵ شنبه:۸ آذر ۸۶

 

 

 

+ نوشته شده توسط نگار در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 23:2 |
 

۵ شنبه ۱ آذر۸۶

(۱)

میدانستم چه چیزی انتظارم را میکشد... این دفعه دیگر میدانستم....

همیشه ترس و وحشت از ندانستن نیست.....

گاهی وقتها لعنتی از دانستن است.....

از اینکه میدانی چه دردی قرار است بکشی....و تازه وقتی بی حسی میرود میفهمی عمق فاجعه تا به کجاست!!!!!

 

****

(۲)

پایم را در کلینیک که میگذارم غم عالم و آدم میریزد در دلم.....

درهای اتاقها باز و بسته میشوند...آدمهای سبز و سفید پوش با آن ماسکهای روی دهانشان حالم را به هم میزنند... صدای وسایل برقی روحم را سوهان میزند....

میروم به قسمت پذیرش....

مثل همیشه پول کم می آورم.... اینجا فقط درمان بیماریهای دهان و دندان و لثه انجام نمیشود....اینجا دهان را آسفالت هم میکنند آن هم بدون بی حسی......

****

(۳)

                                            

به اتاقی میروم که رویش نوشته:

جراحی لثه....           

دکتر را می بینم...حاضر و آماده و سرمست از نزدیک شدن لحظه های لذت بخش فرو کردن انواع وسایل موحش در حلق من....وسایل موحشی که میتراشند و میسوزانند و میبرند و صدایت هم نباید در بیاید....

روی صندلی دندان پزشکی دراز میکشم و می بینم که دستکشهایش را دارد دستش میکند و پارچه های سبز را دارد آماده میکند که تمام وجودم را با آنها بپوشاند الا حلقم را...

لعنتی نفسم!!!!!! دارد تنگ میشود....قلبم فشرده میشود.... دلم درد میگیرد...تمام ماهیچه های بدنم دارند منقبض میشوند.... و تمام این واکنشها برای اینند که میدانم چه چیزی در انتظارم است.....!!!!!

سعی میکنم به شوخیهای بچه ها فکر کنم در مورد لثه و دهان و فک و حلق و خیالبافیهامان و مثل دفعه ی قبل و برای پرت کردن حواسم کاغذ روبرویم را بخوانم که طرز درست مسواک زدن و نخ دندان کشیدن را یاد میدهد....  دیدن نقاشی آن دهان بی صورت و هویت که دندانهای به آن بزرگی دارد مو به تنم سیخ میکند....

آمپول بلند و لاغرش را در می آورد.... و یک چند باری توی لثه ی نحیفم فرو میکند و در می آورد و هی هم میگوید تکان نخورم.... انگار مرض دارم که الکی تکان بخورم..!!!!!

آمپولش منهدم کننده است....!!!!! دستمال کلنکس توی دستم را پودر میکنم از فشار درد...

آمپول زدنش را بس میکند فک بالا سمت چپ دارد محو میشود از دستگاه عصبی ام....

بی حسی حس گهی است که دارد فک بالا سمت چپم را تحت پوشش قرار میدهد.... 

 دختر جوانی که در جهت صاف کردن لثه هایم و سرویس کردن آنها به او کمک میکند نزدیک میشود...

میخواهند کابوس را شروع کنند.....

***

(۴)

دفعه ی پیش با چشمانی باز به دم و دستگاهی که از حلقم بازدید میکردند با تعجب نگاه میکردم تا بلکه سر در بیاورم اما این دفعه ترجیح میدهم چشمانم را ببندم....گاهی ندیدن به مراتب بهتر از دیدن است....آن دستکشهای سفید خونی و ماسک و آن وسایل جراحی را همان بهتر که نبینی...

      چشمانم را می بندم  و آن وقت کابوس صداها....

صدایی شبیه اره برقی...صدای زنگ موبایل دختره....صدای تراشیدن لثه و دندانها..صدای فش فش آب....رویت را سمت من بکن دخترم....اینقدر رویم را سمت دکتر کج کرده ام که صدای قلبش را دارم میشنوم.... صدای زنگ موبایل دختره....باز فش فش آب....صدایی مثل دلر....

دهانت را بیشتر باز کن دخترم....آها...تکان نخور....صدایی چکش مانند....صدای قرقره ی آب....صدای دکتره که میگوید: چقدر لثه هاش حساسه....چه خونی میریزه.....

صدای ترکی حرف زدن دختره...صدای اره برقیه...سوهانه....صدای زنگ موبایل دختره دوباره....

همینطور که چشمانم بسته است میفهمم که دکتر دقیقا دارد چه کار میکند....

میفهمم که دارد لثه ام را باز میکند درست مثل پوست موز.... از اینکه لثه ی احمقم بی حس است و نمیفهمد چه بلایی دارد سرش می آید لجم میگیرد....لجم گرفته و ارکستر غیر هارمونیک آن صداها اعصابم را منهدم کرده....

دکتر نگران میپرسد که چیزی حس میکنم؟؟؟

و من که دهانم در دستان دکتر آلت بازی است سر تکان میدهم...

-پس چرا اخم میکنی؟؟؟ اخمت واسه چیه؟؟؟ نکن خب اینجوری فکر میکنم از درده....

با شنیدن این جمله ها یاد بچه ها می افتم که همیشه به من میگویند به طرز وحشتناکی برون گرا هستم و قیافه ام هر چه را در درونم میگذرد به وضوح تصویر سینما نمایش میدهد....

میگوید تکان نخورم...وقتی این هشدار را میدهد میدانم که قرار است سوزن  آمپولی استخوان افروز دریافت کنم یا سوزشي مرگبار در اثر حركت وسیله ای عجیب  بین شیارهای دندانم...

دومی است... توضیح میدهد که دارد دوباره آن قسمت قبلی را جرم گیری میکند...

شروع میکند پارچه ها را از رویم برداشتن...نفس میکشم...تند و تند....

دک و دهنم را با اب صورتی میشویم و سمت دستشویی میروم....

قیافه ام خود خود خود درد است....

دفترچه ی بیمه ام را مثل همیشه نیاورده ام..نسخه ی آزاد مینویسد خوش خیالانه....چرا که اصلا پول ندارم که نسخه را بخرم....

****

(۵)

از در اتاق که بیرون می آیم یکی از دوستان دندان پزشکم را می بینم و سلام میکنم....

 پیشنهاد میکند بروم پیشش کمی بنشینم که سرم گیج نرود و گپی هم بزنیم....

بیمارانش را دارد معاینه میکند...به این فکر میکنم که چه قدر از دندان پزشکی بدم می آید و چقدر محیط گندی است محیط اینجا...و چقدر دلم میسوزد برای پسری که دندانش ضرب دیده و زنی که دندان عقلش را میخواهد بکشد.... درد هم دارد لحظه به لحظه بیشتر میشود و نیازی نیست به آن فکر کنم.....

دوستم نگاهی به من می اندازد:

-خانوم....!!! بیاین بریم اون اتاق....

توی مسیر میگوید:

چرا قیافه تون اونجوریه؟؟؟؟ خب مریضا که میان معاينه قیافه ی شمارو که می بینن روحیه شونو میبازن.... از درد اونا ناراحتین یا از درد خودتون که اونجور قیافتون نزاره؟؟؟یا اساسا درد جسمی نیست و مربوط میشه به روح؟؟؟

برایم چای میریزد و شیرینی عید تعارفم میکند...

مصاحب خوبی است...راحت حرفش را میزند و همیشه هم حرفهایی برای گفتن دارد و گاهی شوخیهای جالبی هم میکند....

حرف که میزنیم حواسم پرت میشود از آنچه بر من گذشته و آنچه خواهد گذشت...

و این دومی بدتر است.... بی حسی که برود.....تازه قصه شروع میشود....

****

(۶)

ماشین را با درد میرانم...چراغها همه قرمزند...با ثانیه های طولانی...عروس کشان است...ترافیک است...بد رانندگی میکنند...فرمان نمیچرخد....ماشین عقبی چراغ میدهد که راه بدهم... اتوبوس از توی دهانم عبور میکند و من به پدیده ی راهنما فکر میکنم که خير سرش وجود دارد....

میدانم فایده ندارد ولی با دست چپ فک چپ را گرفته ام...

راه خانه ام را یادم رفته..اغراق نمیکنم...واقعا نمیدانم از کدام خیابان باید بروم....؟؟؟ ماشین را ۳ بار نگه میدارم از ناتوانی در راندن از درد و پیدا کردن راه خانه ام...

به خانه میرسم...گرسنگی دارد دیوانه ام میکند...

یخچال را باز میکنم...

همه چیز  هست و هیچ چیز نمیتوان خورد.... پنیر خالی و یک ورق کالباس برمیدارم و شروع میکنم به خوردن...

دلم نان میخواهد...دلم شیر قهوه ی داغ میخواهد..دلم سیب میخواهد...آدامس میخواهم...چیپس میخواهم...شکلات و سوهان میخواهم....

همه ی آن چیزهایی را میخواهم که نمیتوانم بخورم...

تجربه های عدیدی در زمینه ی گرسنگی دارم....اما این بار قضیه فرق میکرد...وقتی بدانی میتوانی هر چه قدر میخواهی غذا بخوری ولی دلت نمیخواهد و اراده میکنی و نمیخوری زجر ندارد....ولی وقتی اراده ات تحت تاثیر یک عامل بیرونی از بین میرود آن وقت است که احساس میکنی آتش گرفته ای.....

تازه رسیدم به وسط این قصه ی دردبار....هنوز دو چهارم دیگر مانده....


پ.ن۱: میخواستم عکسهای دیگه ای هم واسه متنم بذارم...ولی مگه مرض دارم؟؟؟؟

اینقدر عکسای دندون و لثه چندشه که همون بهتر که....

پ.ن۲: بالاخره گلوی خاک گرفته هم به گل نشست مشهد را باید بررسی کنند در اقلیم شناسی...

پاییزی علنا مشاهده نشد... از له له گرما افتادیم به ورطه ی هاه هاه سرمای زمستان.....

 

 

 

+ نوشته شده توسط نگار در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 16:49 |