(۱)
وارد لوازم التحریری میشوم...میخواهم کاغذ کادو بخرم...
مغازه شلوغ است...تا نوبت به من برسد ویترین شاد لوازم التحریری را نگاه میکنم...
مداد شمعی...ماژیک..خودکار ژله ای....مدادرنگی...عکس برگردون...
یکهو دلم یک چیزی را خیلی میخواهد....تو ویترین دنبالش میگردم و پیداش نمیکنم...
-آقا خمیر بازی دارین؟؟؟؟
***
چند دقیقه بعد دختربچه ای را می بینم که کیفش را بغل گرفته و یک جعبه خمیر بازی از همه رنگ در دست راستش دارد...در چشمانش آتش موج میزند....میخواهد هر چه زودتر به خانه برسد و تمام تنش بوی خمیر بازی را بگیرد....
***
کلاس آیین دادرسی مدنی که تمام میشود با عجله و بی احتیاط تر از همیشه میرانم تا خانه....
احساس شورانگیزی تمام اندامم را در آغوش کشیده است....
دلم تنگ است...میخواهم زود زود برسم به خانه...
میخواهم تمام تنش.....
میخواهد تمام تنم....
***
مادرش میپرسد:
-چیه اینا؟؟؟شکلاته؟؟؟
-نه مامان..اینا شکلات نیست...
-پس چیه؟؟؟
-خمیر بازیه...
-خمیر بازی؟؟؟ واسه کی خریدی؟؟؟
-واسه خودم..
-واسه خودت؟؟؟شوخی میکنی!!!!
نگاهش ابری میشود....
-آره..واسه خودم خریدم...مگه چیه؟؟
با کف دست و انگشتان میزند به مخم....
-خجالت نمیکشی؟؟؟
نمیفهمد خجالت را برای چه باید بکشد؟؟؟؟ خب دلش خمیر بازی میخواهد دیگر...
-مگه چیه؟؟؟
-هیچی..اینقدررررررررررر بیکاری که میخوای خمیر بازی کنی؟؟؟ بعدم مگه تو بلدی چیزی درست کنی با این خمیرا؟؟؟
-بله که بلدم....
-درست کن ببینم...تو که هیچوقت چیزی درست نکردی با خمیر...تو اصلا از اینجور کارا بلد نیستی..
-نخیرم!!!!!
تو مهدکودک...
...من همیشه خمیر بازی....
***
بسته را باز میکنم...با شوق به رنگهای سرخ و زرد و سبز و صورتی و بنفش و آبی نگاه میکند....
خمیر آبی را انتخاب میکنم....نمیداند که چه بسازد...!!!!!
بی هیچ فکری شروع میکنم به گرد کردن خمیر با کف دستهایم...
گلدانی آبی میسازد....
انگشتانش را بو میکند...
هنوز مانده تا تمام تنش....
گلدان خالی است....
خمیر سبز را برمیدارم.... شروع میکند به رشته رشته های سبز درست کردن...
میگذارم توی گلدان....
خمیر صورتی و سرخ را بر میدارد.... غنچه درست میکند میچسباند به رشته های سبز...
روبان قرمز میبندم به گلدان آبی....تازه پاپیون هم دارد....
***
مادرش به گلدان خمیری کف دستش نگاه میکند...
-نه بابا!!! مث که بلدی از این کارا هم بکنی و رو نمیکنی...
-قشنگ نیس؟؟؟
-چرا خیلی قشنگه...یه جایی بذار و به همه بگو بدونن: تو بودی که درستش کردی...
***
وارد اتاق میشوم... گلدان آبی را میچسباند روی چوب دکور....
لبخند میزنم...لبخند میزند....
خمیر زرد برمیدارم....خمیر سفید....سبز....نارنجی...آبی.....
ابر....ساقه...گلبرگ...چمن....جوجه...خورشید میسازد.....

-مامان بیا!!! بیا ببین....
مادرش می آید با پوزخندی بر لب....
خمیرهای چسبیده روی چوب را با انگشت نشان میدهد....
پوزخندش بزرگتر میشود....
-آفرین دخترم....صد آفرین...چقدر قشنگه!!!!! ولی اگه به شهرنوش نشون بدی کلی ذوق میکنه...
***
(۲)
شهرنوش...شهرنوش.....
یکهو دلم برایش خیلی تنگ میشود...
گوشی تلفن به دستم است...صدایش را میخواهم...
-شهرنوش جون!!!! مریض بودی... خوب شدی؟؟؟؟
-آره...چند روز پیش سوسیس خوردم...تو مهدکودک هم کالباس خوردم حالم بد شد..دیگه از اینا نمیخورم که مریض نشم...
ازش میپرسم:
قرص خوردی یا شربت که حالت خوب شد؟؟؟
-مممممم!!! خاله راضی اون روز اومد مهدم دنبالم برام کیک و آبمیوه خرید با مزه ی گلابی.....
به بی ربطی جوابش و معصومیت آن میخندم...
-پوریا امروز تو مهدکودک غزلو زد....برا همین من خیلی دوستش دارم....تازه پوریا پسره ها....
میخندم...بلند بلند....
ازش میپرسم:
-تو مهدکودک خمیر بازی میکنی؟؟؟
-آره..
-چی یا درست میکنی؟؟؟
-عروس....ولی بقیه مار درست میکنن...پسرا مار درست میکنن...
-دامادم درست میکنی؟؟؟
-نه...
-چرا؟؟؟
-آخه بلد نیستم خب!!!!!! فقط عروس بلدم..
گوشی تلفن را گذاشته ام و هنوز معصومیت و صداقت و پاکی آن کودک غلغلکم میدهد...
نمیخواهد و نمیخواهم که معصومیتش..صداقت و پاکی اش از دست برود...اما...
از دست خواهد رفت همراه با ۴ سالگی اش....
میخواهم بروم جزوه ی آیین دادرسی مدنی ام را تکمیل کنم که می بینم در توانم نیست....
آیین دادرسی مدنی گند میزند به تمام تنم که....
تمام تنم بوی خمیر بازی را گرفته...
بوی خمیر بازی با دستهای شهرنوش....
