تبليغاتX
سپندارمزد
 

وسط این هاگیر و واگیر و هول و استرس این ته مانده ی امتحانات چقدر خواندن یک جمله ی بی ربط و بی اهمیت در جزوه ای که از کسی گرفته ای میتواند بخنداندت و زنده ات کند....

        در جزوه ی حقوق بین الملل عمومی ۲ میخوانم:

خرچنگ دریایی وقتی شنا میکند متعلق به منطقه ی انحصاری و اقتصادی و وقتی استراحت میکند متعلق به کف دریاست...

خب خرچنگ خان!!! شما الان مشغول استراحت هستید یا شنا سرورم؟؟؟

لطفا موقعیت خود را به مراجع بین المللی اعلام کنید....!!!!!!!!

 تمام حقوق بین الملل لنگ شنا و استراحت شماست....!!!!!

                                           فتبارک الله احسن الخالقین!!!!!

+ نوشته شده توسط نگار در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 13:58 |
 

میگن بالاتر از سیاهی رنگی نیست...

چقدر این جمله پر مفهومه...چقدر تو زندگی باید بکارش بست تا از دز گندی لحظه ها کم بشه...

تا زندگیت از اینی که هست مزخرف تر نشه...


این روزها که اینقدر خسته ام و تمام تنم بوی متعفن کتابهای درسی و جزوه ها و امتحانهای گند زده شده را گرفته.... باید تمام رمقم را جمع کنم واسه ۳ امتحان باقی مونده....

ولی مسئله اینجاست که رمقی برام نمونده....

حالم داره از خودم به هم میخوره...

چقدر متنفر بودم از اون دانشجوهایی که واسه پاس کردن درس میخوندن...حالا من کیم؟؟؟

درست یکی از همون ها... 

به اینجا رسیده ام و روز به روز دارم از خودم متنفرتر میشوم...

کتابارو که میذارم جلوم میخوام عق بزنم...میخوام داد بزنم...میخوام سرمو بکوبم به دیوار...

چقدر من موجود ضعیفی هستم و چقدر از مغزم انتظار واهی دارم...

به این مغز بیچاره که پر است از سرخوشی های در طول ترمُ چطور میتوان یک شبه و دو شبه کلی مطلب را چپاند در سلولهای خاکستری اش....

راه میروم و به خودم فحش میدهم و نمیدانم چرا با اینکه این اتفاق در ۲ ترم پیش هم افتاده بود عبرت نگرفتم....

دو ترم پیش رو حالا به کنار....میگم اوضاع روحیم گند خورده بوده و نابود شده بودم....اما حالا....

واقعا؟؟؟ واقعا؟؟؟؟ چرا اینجوری هستم؟؟؟؟

کی با پاس کردن درساش و ول گشتن در طول ترم تونسته کسی بشه...؟؟؟؟

با این وضع خیلی زور بزنم یک مدرک لیسانس میگذارم توی طاقچه.....

هیچ گوری رام نمیدن...... حتی نمیذارن میت وکیلها رو بشورم و کفن تنشون کنم....

از خودم میپرسم همش که چطور شد از مامان و بابای با اون انگیزه و تلاش و مدارج بالا این تحفه به عرصه ی وجود گام نهاد؟؟؟؟؟

 اینارو اینجا گفتم که یادم باشه ترمای بعد.....

زجری رو که لابلای این واژه ها جا خوش کرده ترم دیگه بیاد بیارم....

حالا باید جزوه ی اصول و کتاب تطبیقی را باز کنم و به این جمله فکر کنم که بالاتر از سیاهی رنگی نیست.....

آخرین فرضی که میشه متصور شد افتادن تمام واحدهای پیش روست دیگه

....هوم؟؟؟؟

و نتیجه اینکه مشروط بشم....

جز اینه؟؟؟

با یه ترم مشروطی هم که کسی رو ننداختن از دانشگاه بیرون....

تازه کلی فایده هم هست تو این مشروطی....

آدمو یه تکونی میده...

کلا باس افتاد تا بلند شد....

مث بهار و تابستونی که افتادم و بلند شدم رو جفت پاهام...

نمیدونم چرا زندگی پیازی رو یادم رفته؟؟؟؟؟

کلا باس تکونی به این زندگی ام بدم که از اینی که هست بیشتر گند نخوره بهش.....

 

 

+ نوشته شده توسط نگار در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت 20:12 |
استیصال بود و استیصال...خنده های هیستریک بود و قانون ورق زدنهای بی فایده....سالن احتیاج به مراقب نداشت چون تک بارقه ی امید پاس شدن یعنی تقلب هم دیگر مفهومی نداشت....سالن ساکت و کلافه و عصبی بود....

و استاد حجمی مشکی و لاغر بود که از میان سعی و تلاش عبث دانشجویان برای رهایی از غرق شدن در بحر دو واحد، فاتحانه در قایق قدرتش پارو میزد و از دیدن آن همه ناتوانی به منتهی درجه ی لذت و کیف میرسید.....

همسر این استاد در بیانیه ای چند روز پیش شهادت داده که این استاد در طول ۳ روز متوالی جز برای وعده های غذایی از اتاق خود خارج نشده و وقتی از اتاق کارش به در شده بدنش را کش و قوسی داده و گفته: آخیشششششششششششششش! چه سوالایی طرح کردم....و همسر ایشان در ادامه ی بیانیاتش فرموده که خوب این درس را بخوانید نه به خاطر اینکه درس شوهرم است که بخاطر اینکه شاهد بودم چقدر وقت گذاشته برای طرح آنها و یقینا سوالات سختی را بعد از سه روز تحبیس طرح نموده است.....*

و نام این استاد را چه میتوان گذارد جز سادو مازوخیست؟؟؟؟؟


* اصصصصصصصصصصصلا خالی نبستم و اغراف و خیالبافی هم در کار نیست.... این روایت مشهور کاملا معتبر میباشد از لحاظ سلسله ی راویان...احتمال هیچگونه تبانی بین آنها نمیرود....اصلا احتیاجی به شاهد و سلسله ی راویان ندارد...بدیهیییییییییی اسسسسسسسسسسست.....

+ نوشته شده توسط نگار در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 15:49 |
 

تمام ترم جوش میزدم برای امتحان تجارت...

حالا که کمتر از ۲۴ ساعت تا امتحان گند و نفس گیر و مغز پودر کن تجارت مانده...

که نمیتونم متصور بشم چه نمره ای از این درس خواهم گرفت.....

نشستم جلوی کامپیوتر... نسکافه میخورم....وبلاگ گردی میکنم و کامنت میگذارم ...

از دیروز تا حالا یک عادت قدیمی به سراغم آمده....

چسب مایع به کف دستم میمالم و وقتی خشک میشود با لذت پوسته پوسته های چسب خشک شده را از کف دستم میکنم.....

خب...چرا ااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟


ساعت ۹:۲۲ شب امتحان مذکور:

احساس دیگ آش رشته ای را دارم که دارند محتویاتش را هم میزنند.....

والا ما جان بخشی به اشیا رو درک کرده بودیم ولی این دیگه اسمش چی میتونه باشه؟؟؟

مرگ بخشی به موجودات جاندار....؟؟؟؟؟ تمریگ(بر وزن تشخیص!!!)؟؟؟؟

پ.ن:چه کرده این استاد حقوق تجارت جدا!!!!!!! دچار جنون بدی شدم...

 

+ نوشته شده توسط نگار در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 16:32 |
 

صبا که از ماشین پیاده شد..من ماندم و زهرا و فرناز و سکوتی به عمق برفی که میبارید....

گونه های زهرا را نوازش کردم بی اختیار....

حس میکردم بارش برف سنگین اندوه را روی قلب و ذهنم.....

باید برفها را کنار میزدم.....باید حواسم جمع رانندگی میشد......

دنده را یک کردم و دو کردم...یک کردم و دو کردم....ماشین لیز خورد و لیز خورد تا بالاخره به یک ثبات نسبی رسید و توانست در مسیر یخ زده  تلوتلوخوران  به جلو حرکت کند....

انگار به خیابان اکلیل پاشیده بودند....چه اندوه و حزنی داشت این شب برفی لعنتی...که از امتحان آمده بودیم.....که امتحانهای بدی پیش رو بود....که از قرار معلوم این برف نمیتوانست اراده ی آهنین دانشگاه فردوسی را سست کند تا  بی خیال امتحانهایش شود..... که سرد بود...که صبا......

فرناز آهنگ میگذاشت...

من سکوت کرده بودم..کاری که کم در زندگیم انجام داده ام....چیزی که  گهگاه  سکوتم را می شکست فحشهایی بود که نثار راننده ها و عابرها میکردم.. رانندگانی که در آن شب برفی نه راهنما میدانستند چیست و نه ول کن بوقهای متمادی شان بودند.....و عابرانی که خیابان لیز-که من در آن دو دستی به فرمان چسبیده بودم-را با مسیر رومانتیک یک پارک اشتباه گرفته بودند....

فرناز آهنگ میگذاشت که بشکند آن سکوت حزن انگیز لعنتی را....

نه...نه....حالا وقت این آهنگ نبود...

Hello  از Evanescence.....

 همینطوری در حالت  معمولی  کافی بود تا نابودت کند....

توی چشمم یک شکوفه ی اشک یخ بست.....

فرناز که از ماشین پیاده شد.......تو ماشین با خودم تنها شدم.....

به زمین یخ بسته و اکلیلی نگاه میکردم و به شیشه های غبار گرفته ی ماشین....

فکر میکردم به این شبای لعنتی امتحانهای در پیش رو که سردست و سیاه و خسته و طولانی.....و برای صبا باید غم را هم به این لیست صفتهای لعنتی و جدا نشدنی از موصوف اضافه کنیم....

و با خودم تکرار میکردم که هیچ کاری نمیشه برا صبا انجام داد...و کلا هیچ کاری نمیشه واسه کسی که غم داره انجام داد جز اینکه دعا کنیم و از خدا بخوایم بگذره.....

  بله....بله...میگذره...شکی نیست که میگذره..گذشت زمان به دعای این و اون که بند نیست... ولی خواهشا تو این شبای لعنتی کمی زودتر...کمی راحت تر...

 

+ نوشته شده توسط نگار در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 22:2 |
 

حالا میفهمم وقتی میگن تو دانشگاه یه واحدایی هست که فقط باید پاس کنی یعنی چی؟؟؟

درس خوندن همینجوریش زجرآوره ولی باز یه وقتایی هست درسی که داری میخونی جالبه..جذابه....ذهنتو درگیر میکنه....به درد میخوره...هی تکرار مکررات نیست...ارتباط منطقی بین خود عبارات و بین عبارات و  موضوع درس وجود داره....

میخواستم رو جزوه ی متون فقه بالا بیارم...

با کمال بی انگیزگی جزوه رو ورق میزدم..ناخون میجویدم و آدامس و چای...ذهنم به صدجا میرفت و برمیگشت...

  برفی که از پریشب شروع کرده بود به باریدن و تعطیلی غیرمنتظره ی دو روز دانشگاه مستم کرده بود و تا امروز عصر اصصصلا حواسم نبود که وسط امتحانام و امتحانای سخت و مرگ آوری پیش رومه....همه از این تعطیلی ها استفاده میکنن واسه خوندن امتحانای بعدی من انگار نه انگار....چرخ زدم تو نت...رفتم بیرون و قدم زدم تو برفا....جلو ماهواره نشستم و از این کانال به اون کانال پریدم....

و امروز عصر به خودم قبولوندم که فردا ۸ صبح امتحان ترم دارم و علافی و تعطیلات و غوطه خوردن تو رویاهای برفی رو باید تموم کرد و نشست پای جزوه ی چرت متون فقه....

تو ۲ هفته ی پیش که داشتم درس میخوندم هیچوقت این احساس گندی که حالا دارم رو نداشتم...

احساس یاس در مواجهه با بی محتوایی مطلبی که جلوی چشماته...احساس پوچی ناشی از حفظ کردن عبارات بی منطق ساختاری و مفهومی...احساس بطالت عمیقی بخاطر از دست دادن وقتی که می تونستی یه کار خوب و جالب توش انجام بدی و ازش لذت ببری....

تو شبای فصل امتحانا که بخاطر برف حالا به درازا کشیده شده، باس فقط به چیزای خوبی که بعد امتحانا در انتظارتن فکر کنی و یادت بیاد که چه نقشه ها واسه تعطیلی بین دو ترم کشیدی....

و گرنه لحظه هات مزخرف تر از اینی که هستن میگذرن.....

+ نوشته شده توسط نگار در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 20:15 |
چیزی که باعث میشود ماه دی را با وجود امتحانهای لعنتی درونش دوست داشته باشم وجود سرماست و باریدن برف و باران و آسمان ابری و چای و سوپ گرم و بخارهای برخاسته از دهان... و همین ها هم باعث میشوند نفرت خاصی داشته باشم از ماه خرداد....در خرداد عرق باید ریخت...یکسره خورشید باید دید....بدنبال یک قطعه ابر تمام افق را کاوید و شب یلدای امتحان هم تا خود صبح در گرما و استرس غلتیییید....


چقدر دلم چنین برفی میخواست....!!!!

برفی که تمام سیاهی شب را در سپیدی اش گم کند...

چه سکوتی دارد خیابانهای شهرم... دنده های همه ی ماشینها ۲... کلاغهای سیاه جست و خیز کنان روی برف سپید.....نه صدای ویراژ ...نه صدای ترمز....نه صدای آهنگ بلند....تنها صدای بارش برف است و صدای سکوت شب روشن...

و من می دوم روی برف و رد پا میسازم....برفهای نرم را شوت میکنم در هوا.... روی سرسره می نشینم و با برفهای رویش کودکانه می آیم پایین...می نشینم و به بارش بی وقفه ی برف نگاه میکنم و میلرزم با لذت از درون...دراز میکشم روی حجم سپید لیز و به شکوه برفی که میریزد در کاسه ی چشمهایم نگاه میکنم....

                        

چشمهایم را می بندم و فکر میکنم به:

به برف که میبارد.. باران که میزند....رنگین کمان که پل میزند از این سوی آسمان به آن دیگر سو...مه که در آغوش میگیرد کوچه را از ابتدا تا به انتها و من در مسیر... دریا و جنگل و کویر که میشود منظره ی درون نگاهم... بوی برنج و خیس شالیزار که میرقصد در محیط اطرافم.... انار که میخورم...پرتقال که پوست میگیرم.. ساز که میزنم.... موسیقی که میجوشد در رگهایم....زهرا که قربان صدقه ی کلاغ سیاه خیس و گربه ی یک پا میرود .....صبا که ماجرای خریدن عکس برگردان شرکت هیولاها را با معصومیت تعریف میکند... فرناز که از راهروی دانشکده به من تقلب میرساند با ادا و اصول و به خنده ام می اندازد و داد میزند از پشت تلفن و میگوید:پایه ی کوه است برای فردا صبح...آنا که برای همه مان مادری میکند و به جای همه مان جزوه مینویسد....ساقی که همه اش به سفر میرود و کارش دل سوزاندن من است در فصل گند امتحانات....مریم که اس ام اس میزند: دلم برایت تنگ شده بانو...مسیو بایگی که مرا تا سر حد مرگ میخنداند و سر به سرم میگذارد....صنعتی که حضورش و تنها حضور با تمام وجودش در چند قدمی من کافی ست که حس کنم نبض زندگی را در رگ به رگ وجودم....مرجان که نشسته است تمام خاطراتش در تمام مضرابها...سنتورها....

شهرنوش که میگوید: فقط ۳ تا دوست دارد که همه دخترند:

غزل و فرناز و ارغوان و شایان و پوریا......

می شمارم...می شمارم..می شمارم...

                بهانه های ساده و کوچک خوشبختی را

                                                         و میگذارم بگذرد......

                                                بی پرسش...بی حرف..

                            در سکوتی به ژرفای سکوت بارش یک برف....

+ نوشته شده توسط نگار در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 1:53 |
              

   

(۱)

تو کنسرت پژوهشی سوله ی فرهنگی دانشگاه مملکتمان بودیم..هنوز برنامه شروع نشده بود....یه آقا و خانوم اصصصصصصصصصصصصل مثبت زن و شوهر کنار هم ردیف جلوی ما نشسته بودند...نگهبانه اومد بهشون گیر داد که چرا کنار هم نشستین و آقا شما لطف کنین برین اون ردیف بشینین!!!!!!

دوستم،نگین، با لحنی دیوانه وار معترض جوری که خودمون دو تا می شنیدیم گفت:

ای بابا!!!!!!!!!!!! اینارو دیگه خدا به هم بخشیده!!!! تو که بنده شی نمیگذری؟؟؟؟؟

و خوشم اومد که مرده اصصصصصصصصصصصصصصلا هم از جاش بلند نشد و همونجا نشست..... 

(۲)

مرده نگهبانه به طرز خستگی ناپذیری با لحنی خواهشمندانه بین ردیفها راه میرفت و تذکر میداد....

البته دلیلش کاملا محترم بود:

از اونجایی که مکان دیگه ای در سطح شهر واسه فسق و فجورهای احتمالی وجود نداره...و کافی شاپ چه میدانیم چیست....؟؟؟؟و سینما اصصصصلا تاریک نیست و پارکها اصصصصصصلا خلوت نیست.....و سلسله جبال بینالود و هزار مسجد و کلات و اخلمد و درود و بوژان و اینا در کجای این نقشه ی پهناور جغرافیایی است....؟؟؟؟

بسیار شایسته ی تقدیره که در محیط علمی و فرهنگی دانشگاه نگذاریم پایی بلغزد.....

این که زاده ی آسیایی یو میگن جبر جغرافیایی...  

(۳)

کنسرت پژوهشی تارنوازی در ایران طبق روال همیشه ی ایران با تاخیر شروع شد....

مجری در همون چند سطر اول خطابه اش گفت:لطفا فیلم نگیرین چون که...ااااااااااا.....میدونین که....

و پچ پچ ها با تعلل مجری تبدیل شد به یک آوای بلند:

چون غیر مجااااااااااااااااااااااااااازه

(۴)

داشتیم از سالن خارج میشدیم و مجری داشت آخرین سطرای خطابشو میگفت که:

ممنون از اینکه وقتتونو در اختیار ما گذاشتین و تو این هوای سرد اومدین و با ما همراه بودین...و شرمنده بابت تاخیر و اینکه اگه نتونستیم سوالاتونو مطرح کنیم....شرمنده اگه برنامه دلخواهتون نبود یا اشتباهی از بنده سر زد و...شرمنده که...

و من به این نکته دقت کردم که چقدر شرم و حیا در ما ایرانیها هست...

 از آن ما مجری شرمنده...نوازنده ی شرمنده... نگهبان شرمنده....شهرداری شرمنده....دولت شرمنده....ملت شرمنده....

ما، ملت ایران، یکپارچه در حال صرف فعل بودن با شرمندگی هستیم..... 

(۵)

چقدر خوشحال شدم که کیوان ساکت آهنگ ای ایران رو طبق روال هر ساله اش نزد که بقیه هم باهاش بخونن...با اینکه عاشق این آهنگم ولی در اون لحظه اصصصصلا دلم نمیخواست بشنومش...چون خلاف همیشه با شنیدنش گریه ام میگرفت....

(۶)

و بعد از تمام اینا.....

 مقوله  ی بسیار بدیییییییییه اینکه با شور و شوق زیاد منتظر باز شدن صفحه ای از صفحات اینترنت باشی که حاوی کلی موزیک واسه دانلود و کلی لیریک واسه خوندنه بعد جناب eror با زبان فارسی تو دهنت بزنه که:

دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد

یا این یکی:                       

مشترک گرامی
صفحه مورد درخواست شما برابر با قوانین جمهوری اسلامی ایران مسدود می باشد .
   

در صورت بروز اشتباه در مسدود شدن صفحه مورد نظر با ما تماس حاصل فرمایید.

(۷)

بیرون داره آسمون خودشو هلاک میکنه و مجریه هنجرش سولاخ شده که آقا جان تمام مراکز آموزش و پرورش و اداره ها و مراکز آموزش عالی و کجا و کجا به علت برودت هوا و لغزندگی جاده ها و مشکلات رفت و آمد تعطیل میباشن...زنگ میزنیم به آموزش دانشگاه فردوسی میگیم فردا امتحان برگزار نمیشه دیگه..نه؟؟؟اخبار گفته سراسر ایران تعطیله..

جناب آموزش میفرماین که به ما هنوز ابلاغ رسمی نرسیده و باید اخبار استان اعلام کنه...(اخبار سراسری که تمام کشور رو تعطیل میکنه کی هست اصلا؟؟؟ اخبار استان خراسانه که باید تعیین تکلیف کنه!!!) و حالا شما فردا صبح ساعت ۷ تماس بگیرید که ما بهتون بگیم امتحان برگزار میشه یا نه؟؟؟؟

بگوووووو انگیزه ی دانشجوها از تماس حاصل کردن با آموزش فقط و فقط این بوده که بدونن امتحان ۸ صبح رو بخونن یا نخونن..!!!!! و دونستن این نکته که ۷ صبح امتحان ۸ صبح برگزار میشه یا نه اصصصصصصصصصصصصصصصصصلا به حالشون فرقی نمیکنه!!!!

دوست داشتم آموزش این جمله رو چند بار پشت سر هم با صدای بلند بگه که پژواک صداش توی کولاک برف و بوران بپیچه!!!!


پ.ن:چقدر گفتم اصصصصصصصصصصصصلا!!!!!

+ نوشته شده توسط نگار در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت 18:57 |

....

 و من به بکارت معصوم آن خاطره های سپید می اندیشم

                                                      که حالا آبستن خاطره هاست.....

                                                                                                  ۸ دیماه ۸۶

                                

+ نوشته شده توسط نگار در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 11:17 |
(۱)

وارد لوازم التحریری میشوم...میخواهم کاغذ کادو بخرم...

مغازه شلوغ است...تا نوبت به من برسد ویترین شاد لوازم التحریری را نگاه میکنم...

مداد شمعی...ماژیک..خودکار ژله ای....مدادرنگی...عکس برگردون...

یکهو دلم یک چیزی را خیلی میخواهد....تو ویترین دنبالش میگردم و پیداش نمیکنم...

-آقا خمیر بازی دارین؟؟؟؟

***

چند دقیقه بعد دختربچه ای را می بینم که کیفش را بغل گرفته و یک جعبه خمیر بازی از همه رنگ در دست راستش دارد...در چشمانش آتش موج میزند....میخواهد هر چه زودتر به خانه برسد و تمام تنش بوی خمیر بازی را بگیرد....

***

کلاس آیین دادرسی مدنی که تمام میشود با عجله و بی احتیاط تر از همیشه میرانم تا خانه....

احساس شورانگیزی تمام اندامم را در آغوش کشیده است....

دلم تنگ است...میخواهم زود زود برسم به خانه...

                                   میخواهم تمام تنش.....

                                           میخواهد تمام تنم....

***

مادرش میپرسد:

-چیه اینا؟؟؟شکلاته؟؟؟

-نه مامان..اینا شکلات نیست...

-پس چیه؟؟؟

-خمیر بازیه...

-خمیر بازی؟؟؟ واسه کی خریدی؟؟؟

-واسه خودم..

-واسه خودت؟؟؟شوخی میکنی!!!!

نگاهش ابری میشود....

-آره..واسه خودم خریدم...مگه چیه؟؟ 

با کف دست و انگشتان میزند به مخم....

-خجالت نمیکشی؟؟؟

نمیفهمد خجالت را برای چه باید بکشد؟؟؟؟ خب دلش خمیر بازی میخواهد دیگر...

-مگه چیه؟؟؟

-هیچی..اینقدررررررررررر بیکاری که میخوای خمیر بازی کنی؟؟؟ بعدم مگه تو بلدی چیزی درست کنی با این خمیرا؟؟؟

-بله که بلدم....

-درست کن ببینم...تو که هیچوقت چیزی درست نکردی با خمیر...تو اصلا از اینجور کارا بلد نیستی..

-نخیرم!!!!!

            تو مهدکودک...

                          ...من همیشه خمیر بازی....

***

بسته را باز میکنم...با شوق به رنگهای سرخ و زرد و سبز و صورتی و بنفش و آبی نگاه میکند....

خمیر آبی را انتخاب میکنم....نمیداند که چه بسازد...!!!!!

 بی هیچ فکری شروع میکنم به گرد کردن خمیر با کف دستهایم...

         گلدانی آبی میسازد....

                   انگشتانش را بو میکند...

                                  هنوز مانده تا تمام تنش....

                                                                            گلدان خالی است....

خمیر سبز را برمیدارم.... شروع میکند به رشته رشته های سبز درست کردن...

میگذارم توی گلدان....

خمیر صورتی و سرخ را بر میدارد.... غنچه درست میکند میچسباند به رشته های سبز...

روبان قرمز میبندم به گلدان آبی....تازه پاپیون هم دارد....

***

مادرش به  گلدان خمیری کف دستش نگاه میکند...

-نه بابا!!! مث که بلدی از این کارا هم بکنی و رو نمیکنی...

-قشنگ نیس؟؟؟

-چرا خیلی قشنگه...یه جایی بذار و به همه بگو  بدونن: تو بودی که درستش کردی...

***

وارد اتاق میشوم... گلدان آبی را میچسباند روی چوب دکور....

لبخند میزنم...لبخند میزند....

خمیر زرد برمیدارم....خمیر سفید....سبز....نارنجی...آبی.....

ابر....ساقه...گلبرگ...چمن....جوجه...خورشید میسازد.....

                               Click for Full Size View

-مامان بیا!!! بیا ببین....

مادرش می آید با پوزخندی بر لب....

خمیرهای چسبیده روی چوب را با انگشت نشان میدهد....

پوزخندش بزرگتر میشود....

-آفرین دخترم....صد آفرین...چقدر قشنگه!!!!! ولی اگه به شهرنوش نشون بدی کلی ذوق میکنه...

***

(۲)

شهرنوش...شهرنوش.....

یکهو دلم برایش خیلی تنگ میشود...

گوشی تلفن به دستم است...صدایش را میخواهم...

-شهرنوش جون!!!! مریض بودی... خوب شدی؟؟؟؟

-آره...چند روز پیش سوسیس خوردم...تو مهدکودک هم کالباس خوردم حالم بد شد..دیگه از اینا نمیخورم که مریض نشم...

ازش میپرسم:

 قرص خوردی یا شربت که حالت خوب شد؟؟؟

-مممممم!!! خاله راضی اون روز اومد مهدم دنبالم برام کیک و آبمیوه خرید با مزه ی گلابی.....

به بی ربطی جوابش و معصومیت آن میخندم...

-پوریا امروز تو مهدکودک غزلو زد....برا همین من خیلی دوستش دارم....تازه پوریا پسره ها....

میخندم...بلند بلند....

ازش میپرسم:

-تو مهدکودک خمیر بازی میکنی؟؟؟

-آره..

-چی یا درست میکنی؟؟؟

-عروس....ولی بقیه مار درست میکنن...پسرا مار درست میکنن...

-دامادم درست میکنی؟؟؟

-نه...

-چرا؟؟؟

-آخه بلد نیستم خب!!!!!! فقط عروس بلدم..

 گوشی تلفن را گذاشته ام و هنوز معصومیت و صداقت و پاکی آن کودک غلغلکم میدهد...

نمیخواهد و نمیخواهم که معصومیتش..صداقت و پاکی اش از دست برود...اما...

                                                     از دست خواهد رفت همراه با ۴ سالگی اش....

میخواهم بروم جزوه ی آیین دادرسی مدنی ام را تکمیل کنم که می بینم در توانم نیست....

آیین دادرسی مدنی گند میزند به تمام تنم که....

 

 تمام تنم بوی خمیر بازی را گرفته...

                           بوی خمیر بازی با دستهای شهرنوش....

                                       Click for Full Size View

+ نوشته شده توسط نگار در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 23:22 |