تبليغاتX
سپندارمزد
۷:۳۰ صبح:

دارم حاضر میشوم بروم دانشگاه....

شلوارلی ام را میپوشم...

جلوی آینه می ایستم و رژ میزنم به لبهای ترک خورده ام....

چشمم به ژاکتم می افتد.....راه راه های رنگی دارد....

چقدر حس خوبی دارم وقتی این ژاکت را به تنم می بینم...

مانتویم را از روی تخت برمیدارم و تنم میکنم...

آن همه رنگ شاد و حس خوب میرود زیر یک مانتو و مقنعه ی مشکی....

                                             ***

سر کلاس نشسته ام در ردیف پسرها....

جلویم را که نگاه میکنم یکی بنفش پوشیده...یکی سبز...یکی قرمز...یکی نارنجی...یکی آبی....یکی کروات زده....یکی لی پوشیده سر تا پا...

ردیف دخترها را نگاه میکنم...چشمم عزا میگیرد....

به ژاکت رنگارنگ زیر مانتویم فکر میکنم و یاد کارتون پرسپولیس می افتم....مرجان یک صحنه از این کارتون رو به کسی که آمده موعظه کند برای رعایت بیش از پیش حجاب، میگوید:

you make comments about us while the brothers have many diffrent clothes and hair cut,sometimes we can even see their underwears.
why is it that as a woman I'm not allowed to feel anything when watching them,while men can get excited on our shorter cowls?

 

+ نوشته شده توسط نگار در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 13:46 |
 

بعضی چیزها هستند که خیلی خیلی باشکوهند....

مثل نزدیک شدن صدای سلام اسفندی که دارد میرسد از راه ...

 مثل بودن زیر باران در ساعت ۳ بامداد...

 مثل غرق نیاز و تمنا و اشک و عشق شدن...

 مثل گشتن بدنبال مخاطب و نگاه کردن به تمام زمین و آسمان....

 مثل تلاقی اشکهایت با باران...مثل ایمان...

مثل تکیه دادن به ستون و افتادن روی زمین خیس و دعا....دعا....دعا...

 مثل پایین رفتن از راه پله های تاریک تاریک....با پنجه ی پا...

 مثل گذاشتن خستگی هایت زیر باران، روی پشت بام....

و شکر...شکر....این پدیده ی عجیب که در هیچ قالبی نمی گنجد....

                          

+ نوشته شده توسط نگار در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 14:58 |
(۱)

از خواب بیدار میشوم با صدای زنگ موبایل...نگین مانتوی مدرسه اش را پوشیده و جلوی آینه ایستاده، منتظر عکس العمل من است که آیا از رختخواب دل خواهم کندیدن یا نه؟؟؟؟

صدای زنگ هی دارد بلند و بلندتر میشود.....

به سه سوت تصمیم میگیرم و میگویم خاموشش کند و سرم را میگذارم روی بالش...

و اینطوری میشود که من کلاس متون حقوقی ام در ساعت ۱۰-۸ روز چهارشنبه را دودر میکنم(و عجیب خواب در ساعت کلاسی آن هم ۸ صبح نوشین است!!!!) 

 صدای بوق ماشین و صدای بابا که میگوید: نگین!!!! سرویست!!!!!!

و نگین با عجله میرود سمت در خروجی و من سرم را در بالش فرو میکنم....

(چه خوب است که دوران مدرسه تمام شده....هر روز ساعت ۶ و ۷ پا شدن و منتظر سرویس ماندن و تو مدرسه چرت زدن و سردرد داشتن و عدم توانایی در دودر کردن و غیبت موجه و غیر موجه و..... !)

(۲)

نمیدانم ساعت چند است!!!؟؟؟؟

چشمهایم را باز کرده ام...نه ساعت مرا بیدار کرده...نه گرما...نه خورشید.... نه مامان..نه صدای گوشخراشی....نه کابوس....کلاس خسته کننده ی متون حقوقی با آن موجودات خنگ درونش هم دودر شده.... عجله ای ندارم برای رفتن به جایی....کار واجبی ندارم که استرس داشته باشم....

هوا ابری ست...از آن ابری های دوست داشتنی که ساعت را نمیشود حدس زد...به ساعت نگاه میکنم:

ساعت هم در موقعیت خوبی ست....۹:۴۵...نه خیلی زود...نه خیلی دیر....

به این بیداری چه میگویند؟؟؟

یک بیداری perfect

(۳)

چای میخورم و سالاد ماکارونی ای که از دیشب مانده....

به بهانه ی یک چای دیگر کلی ماهواره تماشا میکنم....

(گول زدن خویشتن با یک چای بسیار خوردنی است!!!)

(۴)

کتاب حقوق اداری را باز میکنم.... و به خودم هشدار میدهم که امتحان این درس با آیین دادرسی مدنی خفن در یک روز است...پس باید بخوانم مثل یک بچه ی سر به راه خوب آن را به مرور....

(۵)

زودتر می آیم دانشگاه...میخواهم بروم سالن مطالعه(خیر..مطالعه ی درسی بس است...میخواهم سیلویا پلات بخوانم...) دو تا از سال بالایی ها را می بینم که حال میدهد گپی بزنم باهاشان...

وارد کلاس اداری میشوم....زهرا امروزش را خودش برای خودش تعطیلی رسمی اعلام کرده....دودره بازترین دوستی است که تا به حال داشته ام....نه متون حقوقی را آمده و نه اداری را میخواهد بیاید....(البته امروز منتظر یه بسته ی پستی بوده ولی کلناتش همینجوریست!)

تهدید به عقوبت و پینشهاد پاداش در ازای آمدنش به کلاس موثر نمی افتد...

 گاهی میتوان از روی آب و هوا احتمال آمدنش را بیشتر کرد...

معمولا روزهای برفی و بارانی احتمال رویتش بیشتر میشود.... 

امروز برفی ست....نرم نرم دارد برف می آید....ولی زهرا نیست...میدانم..نخواهد آمد.....

بچه های این کلاس همه ۸۶ ای اند.... جز ۴ نفر از همکلاسی هایم که با هیچکدامشان میانه ی دوستی ندارم...درییییییییغ از یک نقطه ی مشترک!!!!!

با زهرا و صبا کلاسها زود میگذرد...حالا که تنها هستم چاره ای ندارم جز اینکه گوش کنم به حرفهای خسته کننده ی استاد... و گوش تیز کنم ببینم چیزی میفهمم از سوال آن همکلاسی ام که وقتی شروع میکند به صحبت درست مثل این است که نواری روی دور تند با صدایی زیر دارد میخواند.....و در ظاهر دارد سوال میکند، در واقع دارد لکچری میدهد از تمام محتویات محبوس درون سلولهای خاکستری اش.....

(۶)

سر کلاس اس ام اس می آید که کلاس زبان تشکیل نمیشود...

هییییییییییی!!! درست همین امروز که من حالش را ندارم و میخواستم دودر کنم....

(۷)

میروم دانشکده ی مهندسی...قرار است دی وی دی راتاتویی را بدهم و در ازایش پرسپولیس بگیرم.....

افتاده ام روی دور تند فیلم و کارتون....

(۸)

در راه برگشتن به خانه ام....

پارسال این موقع ظهیرالدوله بودم و میخواندم ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را در کنار گور فروغ و امسال

این موقع دارم قدم میزنم زیر برف تا خانه.....

درگیر شالگردنم هستم....هی بازش میکنم... هی میبندم....مدل بستنم را تغییر میدهم....

برف دارد میبارد همچنان نرم نرم...

و من نمیفهمم چرا آدمها از برف بدشان می آید؟؟؟ و یک هوای برفی را میگویند هوای بد....!!!!!

از اوایل دی زمین برف دارد.....تا می آیند برفها آب شوند برف تازه و تمیز می نشیند روی برفهای کهنه و گلی و زمینهای یخ بسته....

و من همین را دوست دارم...و میمیرم برای کوههای هزار مسجد وقتی سفید میزند از دور....

(۹)

هیچی بهتر از یک چای نیست وقتی قدم زده ای زیر برف....

و به مادربزرگ خندیدن که دراز کشیده کنار دستشویی که تا اذان دادند بپرد وضو بگیرد....

(۱۰)

جزوه ی تجارت و آیین دادرسی را پاکنویس میکنم.... برای خودم تخم مرغ نیمرو میکنم با گوجه....

سه تار تمرین میکنم و سعی میکنم صدای خوبی از ساز در بیاورم....

(۱۱)

فیلم پرسپولیس را تماشا میکنم..فرانسوی است با زیر نویس انگلیسی...کلی لذت میبرم..از خود انیمیشن..از دیالوگهای فرانسوی..از اینکه هنوز انگلیسی یادم مانده.. 

و نمیفهمم کجای این انیمیشن دروغ و بزرگ نمایی و اغراقهای سیاسی و وطن فروشی ست؟؟؟ همه اش واقعیت محض بود....

مثل سیصد نبود که به خرافات و اغراض سیاسی آمیخته باشد!!!!!!

فرزاد رد میشود از کنارم و میگوید: خوشحال است از اینکه من دارم انیمیشن نگاه میکنم!!!!!!

(۱۲)

برای مامان و بابا و خودم نسکافه درست میکنم...

هر دوشان ولو اند جلوی تلویزیون.... میخواهم فیلم بادبادک باز را برایشان بگذارم که لپ تاب مامان صدایش مشکل دارد....

(۱۳)

حالا فردا شده است...

کلی نت گردی کرده ام...

 ۹ صبح میروم کلاس سه تار...جلسه ی دوم....(مگر موسیقی مرا از رختخواب صبح بکند!)

(۱۴)

کاش الان هم زنگ انشا داشتیم و موضوعمان این بود:

                                                یک روز خوب ساده.....

 

+ نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 3:0 |
 

۵شنبه ۱۸/۱۱/۸۶-۵:۱۵ بعد از ظهر:

(۱)

روی صندلی دندانپزشکی دراز میکشم و چشمانم را می بندم...

قلبم به طرز وحشتناکی می تپد....انگار نه انگار که دفعه ی سومم است....

این یکماه وقفه باعث شده مثل دفعه ی اول وحشت کنم.....

نرس امروز با آن نرسهای ۲دفعه ی قبل فرق دارد....

نگاهم میکند و میپرسد که میترسم؟؟؟؟

خنده ای عصبی میکنم و میگویم:

 یک ماهی یه نیومدم...همه چی واسم تازه و غریبه دوباره....

سوزن را در سرنگ میکند و میگوید:

 خب پس نگاه کن که خوب خوب یادت بیاد و دیگه احساس غریبی نکنی...ببین آمپولو...خیلی تیزه نه؟؟؟ اینو خوب دیدی؟؟حالا این یکیو ببین...این تیزتره.....

خنده ام میگیرد...خنده ای توام با ترس...

مجبورم میکند که با دقت نگاه کنم و برای دکتر توضیح میدهد که چقدر مفید است در زمینه ی آشناسازی بیمار با فضای جراحی...

دکتر میگوید:

 دفعه ی اولش که نیست....چند دفعه ی دیگه هم اومده اینجا....

 

   (۲)                                  

 می آید سمتم....

آخ...آخ!!!! آن آمپول لاغر با آن سوزن دراز دستش است....

ناخودآگاه خودم را عقب میکشم...

لثه هایم دارند جیغ میکشند پیشاپیش....

میگوید: تکان نخور.....تکان نخور....یه کم درد داره (ارواح خاک عمت!!!)

آن سوزن دراز را فرو میکند و در می آورد..... منقبض میشوم و منبسط....

درد را تا تحتانی ترین نقاط وجودم حس میکنم...

اینقدر فشار درد زیاد است که داد میکشم.....و کله ام خم میشود سمت چپ....

گریه ی بلند کاری است که واقعا دلم میخواهد انجام بدهم....

دکتر سرم را دوباره برمیگرداند به سمت راست...آه!!!خدایا!!! دوباره شکنجه....

-چند جای لثه ات بی حس نشده...تکون نخور دخترم..الان تموم میشه...

طفلک مهربان است و صبور...این آمپولش است که وحش است....!!!!*

 رگهای دستهایم الان است که بترکد..

مگر دست چقدر میتواند فشار انقباض را با مشت کردن تحمل کند ؟؟؟!!!!

 (۳)                                     

شکنجه ی اولیه گویا تمام است دیگر...

چشمانم را آرام باز میکنم....

میگوید با نصف محتوی مایع صورتی لیوان پلاستیکی کنارم دهانم را بشویم...

چقدر صورتی قشنگی است**...!!! 

یک راه عالی برای کنار آمدن با استرس کندن پوست لب پایین است....

شروع میکنم به جویدن پوست لبم با دندانهای پایینم... 

....ولی نه!!! خدایا!!! نیست...نیست...این لب من نیست...

این حجم سنگین گوشتی...قطعه ای بیگانه است با دستگاه عصبی ام....

 بی حسی حس گهی ست که..... 

۱۰ دقیقه ای طول میکشد که حس فک پایین را از دست بدهم...

 (۴)

پارچه های سبز....دستکش سفید...بوی گند استریل.....

لعنت به آن دندان و لثه های زشت پوستر روبه رو.....آدم تهوع اش میگیرد!!!!

چشمانم را میبندم...

دکتر امروز خیلی خوششششششششحااااااال و پر حرف است....

مدام با نرسش میخندد و شوخی میکند...

همیشه چنان ساکت است که صدای دم و بازدمش ر ا میشنوم....

صدایش نزدیک میشود... آمده بالای سرم..میگوید:

 دهانت را باز کن...

باز میکنم دهان کوفتی را و همزمان چشمهایم را.... 

آمپول دستش است...همان آمپول دراز لاغر زشت..... میخواهد فرو کند در لثه هایم دوباره...

باز بدنم عکس العمل نشان میدهد...خودم را عقب میکشم و دهانم را کمی می بندم....

دکتر میخندد:

الان که لثه هات بی حسه....چیزی یو حس نمیکنن که!!!!

 همزمان هم خنده ام میگیرد از واکنش احمقانه ی سمپاتیک بدنم..هم میترسم دروغ گفته باشد دکتر.... 

 مثل اینکه یک مشت لثه ی بیشعور دارم حالا من...چقدر من احمقم....بگو بی حس شدی!!!!!

 ولی نه.........

 آن زیر زیر ها یک تکه از لثه هنوز شعور دارد...درد میدود به تک تک سلولهایم....

-درد داشتی؟؟؟

 .....تکان سرم با ابروهای در هم کشیده و نفس های بریده بریده ....

-پس هنوز اینجا مث که خوب بی حس نشده.....عجیبه!!! تکون نخور یه بار دیگه بی حسی بزنم....

دوباره آمپول نکبتی....

بیشعور شو لثه ی عوضی!!! بیشعور شو بافت لعنتی!!!!

(۵)                                     

نرس چرت و پرت میگوید... سر به سر هم میگذارند نرس و دکتر....

سعی میکنم به این فکر کنم که چقدر دستهای دکتر گرم و مهربان است....و چقدر صدایش گرم است....

و وقتی دخترم دخترم میکند چقدر حس امنیت خوبی به آدم میدهد..***

برای خودشان حرف میزنند و چرت و پرت میگویند...زنک از خواستگارش که حاج آقایی است با ۴ پسر تعریف میکند....در گفتگوهاشان شرکت میکنم:

 با دهان باز قهقهه سر میدهم....  و جواب منفی و مثبت میدهم با تکان سر....

یک آن به این فکر میکنم که اگر الان آینه جلوی صورتم بگیرند و آن منظره ی لثه های لت و پار را ببینم....

بی تردید با همان دهان باز سکته خواهم زد....

                           لعنت به این ذهن چندش پرورم!!!!!

لثه هایم را بهم میدوزد با نخ سیاه و میمالد آن خمیر سفید را به لثه های پایینم....

لیوان محتوی مایع صورتی را نشانم میدهد.... و دستمال کلنکس میدهد دستم....

از جایم بلند میشوم و صورت نابودم را میشویم....

این بار حجم آدامس گونه چسبیده به لثه های فک پایینم.... باز از فردا هی باید برای همه توضیح بدهم به کرات که این آدامس نیست..پانسمان است!!!!!  

دارد برایم نسخه مینویسد...

-خب دیگه...هفته ی دیگه بیا بخیه هاتو باز کنم و دیگه جراحی نخواهی داشت انشالله.... پولم زیاد ریختی به صندوق...برو باقی پولتو پس بگیر...

به طرز بدی خوشحال میشوم از این حرفش...

 (۶)

میروم پیش دوست دندانپزشکم....

کلی خوشحال میشود...تیکه می اندازیم به هم و سر به سر هم میذاریم...

میخواهد لثه هایم را ببیند....دراز میکشم روی صندلی دندانپزشکی دوباره....

میگوید:

چه شده لثه هاتون!!! بیخود نیست میگن دستاش مینیاتوری کار میکنه...چقدر تمیز کار کرده...!!!

(۷)

داروخانه ایم.....

به نگین میگویم چانه ام بی حس است....با تمام قدرت ویشگون میگیرد از چانه ام و ضربه میزند به آن...من هم مثل اشکول ها نگاهش میکنم..میخندد..... چقدر عجیب است همین پدیده ی بی حسی....

مامان دارد داروهایم را میگیرد....من به ویترین لوازم آرایش نگاه میکنم...

از داروخانه بیرون می آیم..

 با اضافه ی پولی که دهانم را صاف کرده  رژ خریده ام....****


*: مرده ی این چند صحنه نیک بینی و مثبت اندیشی ام هستم!!!!

+ نوشته شده توسط نگار در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 21:28 |
 

روزهایی هست در زندگی آدم که سیری ایستا و ساکن دارد.....روزهای بی تفاوت...روزهای حوصله سر بر...روزهایی کسل کننده...

و روزهایی هست که آدم تماما در اوج سیر میکند!!!!!! روزهایی که پر از شور و شوق است!!!!!

و روزهایی که تماما غم زده و خسته است.... به قهقرا میرود حالت....هر لحطه بدتر از لحظه ی قبل میشود.....

و روزهایی که ناگهان از غمی بزرگ به شادی ای عظیم پرتاب میشوی و روزهایی که شادی لحظه هایت را یک خبر بد از دماغت در می آورد....

 و روزهایی هست در زندگی آدم که خیلی خیلی عجیب است...

مدام اوج و فرود دارد.....  می روی بالا و می افتی پایین....گاهی در آن واحد هم افتاده ای پایین و هم پریده ای بالا... همین افتادن ها و بالا پریدنهاست که جسم و روحت را دگرگون میکند....

امروز از این مدل روزها بود....

احساس توپی را داشتم که هی میزنندش زمین و کمی که قل خورد دوباره می جهد بالا....

این اوج و فرودها به کنار..اینکه در آن واحد بیفتی پایین و بپری بالا یک مسئله ی عجیب دیگر است که آدم در اینجور مواقع احساس سر در گمی وحشتناکی میکند....و درونا با خودش درگیر است...که بالاخره چه احساسی باید داشته باشد؟؟؟ امیدوارم کسی این حالت را تجربه نکند...اینکه نداند بالاخره چه حسی باید داشته باشد؟؟؟؟!!!!!

                                      ****

تمام این ۳ روز تمام شکوه ها و شکایتهایم را پیش خدا بردم....

که خدایا این انصاف است که تلاش کنی و نتیجه ای بگیری که پاسخ تلاشهایت نباشد؟؟؟؟

داشتم ایمان می آوردم که علت و معلولی جهان در موردم دارد عکس عمل میکند....

داشتم ایمان می آوردم که تلاش بیشتر=نتیجه ی بدتر....

۳ روز در جهنم وحشتناکی دست و پا زدم و مدام با خدا حرف میزدم که این بود مرامت؟؟؟این بود جواب من؟؟؟ این بود آغوشی که بهش پناه برده بودم؟؟؟ آخه چرا؟؟؟ اشتباه من کجا بود؟؟؟حکمتی که اینقدر همه میگویند و خودت گفته ای و خودم میدانم در چیست؟؟؟

امشب که از کلاس زبان می آمدم..در حال رانندگی پذیرفتم که حتما اینجا چیزی هست....وگرنه من که علت و معلولی جهان را رعایت کردم...چیزی که فرای دید من است...چیزی که ارزش دارد یک اتفاق خیلی خیلی تلخ را تجربه کنی!!!!!!

- یک چیزی که در زندگیم فهمیدم این بود که خدا همیشه از طریق نشانه هایش با بندگانش صحبت میکند.هر چیزی که از ابتدای روز برایمان پیش می آید تا انتهای شب نشانه است.بعضی ها را میفهمیم خیلی ها را نه. سعی کن پله ها را  بروی بالا..روی پله ها نایست....*

این روزها احساس میکنم که از آن دخترک ترم اولی پارسال دارم دور و دورتر میشوم چه برسد به آن دختری که در قدیمی ترین پستهای آرشیو این وبلاگ است....اسم این از خود بیگانگی نیست...یکی دیگر شدن نیست....

آن منطقی که همیشه آرزویش را داشتم دارد کم کم، نرم نرمک در وجود من احساساتی جا باز میکند...

من در حال قد کشیدنم از لابلای درد و درمانهای مکرر و این قد کشیدن را دوست دارم...


* این عبارت را از کسی شنیدم که بدون شک موهبتی بی جایگزین در زندگی من است....در ۱۷ سالگی آن را به من گفت و من تازه ی تازه دارم معنی اش را میفهمم...

+ نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 0:34 |
 

از یک واکنش خودم نسبت به مسائل اندوه زا و خشم آور متنفرم.....

هر کاری هم میکنم این واکنشم تحت اراده ام در نمی آید....

انگار بند نافم را با اشک بریده اند.....

وقتی اندوه و خشم بر من چیره میشود و گونه هایم خیس، و صدایم لرزان و نوک دماغم قرمز....

                                              به منتهی درجه ی نفرت از خودم میرسم....

 هراس دارم...

هراس دارم از اینکه همینطور بمانم....

 و نومیدم...

نومیدم....

                  نومیدم از تغییر.....


*وقتی کامنت پستی را میبندم یعنی نمیخواهم هیچ چیز درباره ی آن بشنوم....کامنت نذارید درباره ی این پست و پست قبلی که اصصصصصصصصصصلا نمیخواهم دلداریها و نصیحت های آه این هم بگذردهایتان و زندگی زیباست و بزرگ میشوی یادت میرود و از این قبیل را...

 

 

+ نوشته شده توسط نگار در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 23:9 |
 

در حال گذراندن لحظه های بی صفتی هستم....

لحظه هایی که در رکیک ترین کلمه ها هم جایی ندارند...

چقدر دلم میخواهد ظرفی را با خشم بزنم زمین و بشکنم...حالا ظرف هم نشد یک لیوان لا اقل...

وقتی خشم دارد سلولهایت را میخورد باید یک طوری بیرون بریزی اش.... یک طوری که بیشتر دردت نگیرد.... وگرنه بله...میتوان سر به دیوار کوفت...لگد و مشت زد....داد کشید....اما اینها درد دارد...

 

 

 

+ نوشته شده توسط نگار در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 22:57 |
 

دیدن یک فیلم خوب تا مدتهای طولانی به آدم حس خوبی میدهد....

یادآوریش به طرز وحشتناکی آدم را غلغلک میدهد...

و آدم هی دوست دارد صحنه های فیلم و دیالوگها  را بیاد بیاورد و روی آنها خوب فکر کند....

                                                ****

دیروز عصر فیلم نجات سرجوخه رایان رو دیدم...

چقدر یک فیلم میتواند احساسات آدم را برانگیزد و بدنبال آن فکر و اندیشه را؟؟؟؟!!!!!

هی دارند صحنه ها جلو چشمم رژه میروند....صحنه هایی که صفت خاصی را نمیتوانم به آنها بدهم....صحنه های بی صفت....

جنگ بدون شک آمیزه ای از همه چیز است....آمیزه ای از همه ی عواطف و احساسات آدمی و عقل و اندیشه ی او....پدیده ی غریبی است جنگ....

در عین اینکه چیز کثیفی است ولی چیزهای قشنگی از درونش میجوشد....چیزهایی مثل ایمان... برادری....فداکاری....امید.... مردانگی...عشق.... چیزهایی که در بانیان و متولیان جنگها پیدا نمیشود ولی در سربازها و ارتشی های درون آن جنگها هست.....یعنی نه که همیشه باشد...امکانش هست که باشد.....هر چه باشد آنها انسانند هنوز و جنگ را نخواسته اند و از آدمکشی لذت نبرده اند.....و تنها بازیچه و قربانی اند...بازیچه ی قدرت نمایی های دولتهایشان و قربانی جنگهای به راه افتاده....

                                                           ****

 چند صحنه دارد دیوانه ام میکند...دیوانه.....

یکی آن صحنه ای که سرباز آلمانی داشت قبر میکند و یکهو شروع کرد به فحش دادن ...فحش هایی از سر خشم و نزدیک شدن لحظه ی مرگش....فحشهایی از سر استیصال.....فحشهایی خطاب به هیتلر*....

یکی آن صحنه ی جنازه های لب ساحل که با هر موجی که به ساحل می آمد فوج فوج خون انسانهای بی گناه میرفت به آغوش دریا و دریا آب خونی بیش نبود و آن جنازه ها که با هر موج تکان ملایمی میخوردند و آن ماهیها که در آب کثیف خونی، کنار جنازه ها جان میدادند.....

یکی آن صحنه ی واپسین لحظات زندگی کاپیتان میلر که با تفنگی معمولی شلیکهای الکی و از سر نومیدی میکرد به تانکی که جلویش می آمد و یکهو هواپیماهای آمریکایی آمدند و فرشته ی نجات آنها شدند و آخرین حرفهای کاپیتان میلر به سرجوخه رایان.....

یکی آن صحنه ای که سربازهای آمریکایی در انتظار رسیدن آلمانی ها داشتند آهنگ فرانسوی خیلی خیلی ملایم و عاشقانه ای گوش میکردند و یکی از آنها برای بقیه ترجمه میکرد....

و فکر میکنم قشنگترین** صحنه ی فیلم همان صحنه ی صلیبهای گورستان کشته شدگان نرماندی بود...

 صلیبهای سفید یکدست روی چمن سبز....در صفهای متمادی..درست پشت سر هم....درست مثل صفهای مرتب و منظم نظامیان.....

صحنه ای که دو بار تکرار شد..اول و آخر فیلم....

و من نمیتوانم بگویم با دیدن این صحنه چه حسی شدم!!!!

به وصف نمی آید.....همیشه....همیشه...

همیشه والاترین وصفها و احساسات به نوک قلم نمی رسند....

این خاصیت حسهای خیلی خیلی والاست....

                                


* هیتلر را با زندانAuschwitz فهمیدم...قساوت و پستی این آدم را با چشم ۱۴ ساله ام دیدم...احتمالا یه پستی میذارم درباره ی این زندان در سفر به لهستان....در سال ۲۰۰۱ ....

**: توجه...توجه!!!! من صحنه های ساحل خونبار و صلیبهای سفید پشت سر هم را از دید زیبایی شناسی و صرف نظر از مفهوم آن نگاه کردم وگرنه اگر بخواهیم مفهومی به این دو صحنه نگاه کنیم نفرت انگیزند بسی و پرند از زشتی...زیبا از لحاظ فیلمبرداری.... زشت از لحاظ مفهوم و محتوا...و تاثیر گذار از هر دو نظر..... 

 پ.ن: دیوانه ی تام هنکس شدم.... چه میکند این موجود با روح من!!!!!

 

+ نوشته شده توسط نگار در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 3:39 |
 

 گیر دادن بدون شک ،انگیزه ی خوبی است  برای پدر و مادر شدن....                 

+ نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 12:26 |
 

چیزهایی هست که همیشه خوشحالم میکنند...

این فرق میکند با چیزهایی که آدم دوست دارد....

مثلا من شعر دوست دارم....موسیقی دوست دارم،باران و برف و رانندگی را هم، ولی اینها همیشه خوشحالم نمیکنند گاهی عصبانی و ناراحتم هم میکنند و گاهی تنها مسکنند....

ولی چیزهایی هستند که همیشه باعث میشوند احساس خوبی داشته باشم...

یک جور انرژی مثبت به من میدهند....

 چه دیدنشان...چه خریدن و چه هدیه گرفتنشان....

                       هر موقع، هر زمان و به هر مناسبتی....

                                            نرگس، بنفشه،انار

                                                     گربه،ماهی و کتاب...

                                                 

                                                                                 

   

                                                  Click for Full Size View

یک پاورقی مهم مهم مهم مهم:

                                                   .... و کلاغ.....

                   از وقتی که از چشمهای روشن زهرا خواندم: شادی حضور یک کلاغ سیاه را.....

                                                                                   و چشمهایش چشمهایم شد....

                                   


 پ.ن: چرا یادم رفتش کلاغ خوشگلو؟؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 21:32 |
 

یکی از کارهایی که خیلی اتفاقی شروع کردمش حدود یکسال پیش و بابتش خیلی خوشحال و از خود ممنون!!!!! هستم یاد گرفتن زبان فرانسه است...(خیلی کم میشه که من از خودم بابت چیزی ممنون باشم!)

دیشب دوستم،شقایق، کتابی رو بهم داد که من با دیدنش بالا و پایین پریدم...Le Petit Nicholas

حالا این کتاب جلو رومه و من خیلی خوشحالم که میتونم نیکولا کوچولو رو که یک بار به فارسی خوندم حالا با زبان اصلی بخونم.... و این بار لذت بیشتری ببرم....چون چیزایی هست که تو ترجمه گم میشه، هر چقدرم یک ترجمه عالی و کم نقص باشه.....

                                    

                                                            

                           

+ نوشته شده توسط نگار در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 15:8 |
 

*

من رئیس افتخاری انجمن اومانیست های آمریکا هستم و بعد از نویسنده ی بزرگ و فقید علمی تخیلی، ایزاک آسیموف،بر این جایگاه به کل تشریفاتی و بدون کار اجرایی تکیه زده ام.چند سال قبل در مراسم یادبودی برای ایزاک اسیموف برگزار کردیم و من سخنرانی کردم و یکجای سخنرانی گفتم:

ایزاک،حالا جاش تو بهشته...

خنده دار ترین حرفی که میشد وسط جمع اومانیست های بگویم همین بود.

از هر طرف لای صندلی ها ولو کرده بودمشان.چند دقیقه طول کشید تا نظم دوباره برقرار شود.

اگر قرار شد یک موقعی بمیرم،دور از جون البته، امیدوارم شما بگویید:

کورت حالا جاش تو بهشته..

این شوخی محبوب من است.

**

نظر اومانیست ها درباره ی عیسی چیست؟من،مثل همه ی اومانیست ها، در مورد عیسی میگویم:اگر حرف هایی که زد خوب بود و بیشتر حرفهایش هم جدا زیباست، مگر مهم است حالا خدا وجود داشته باشد یا نه؟؟

اما اگر مسیح،آن مواعظ بالای کوه را نگفته بود،که آن همه پیغام رحمت و ترحم در خود دارد،دلم نمیخواست انسان باشم.

دوست داشتم هر چه سریعتر تبدیل شوم به مار زنگی.

***

آنچه زنده بودن را در نظر من تا حدی ارزشمند میکند،سوای موسیقی،امام زاده هایی است که دیده ام و ممکن است هر جایی هم سر و کله شان پیدا شود.منظورم از اما زاده،آدمهایی هستند که در جامعه ای عجیب ناشرافتمندانه،شرافتمندانه رفتار میکنند. 

****

اگر قرار شد روزی بمیرم،دور از جوان البته،این را هم روی قبرم بنویسید:

تنها دلیلی که او برای اثبات خدا نیاز داشت، موسیقی بود.

*****

طنز راهی است برای دور کردن این موضوع از ذهن که زندگی چقدر ممکن است مهیب باشد،تا بتوانید خودتان را حفظ کنید.

******

I Wanted All Things To Seem To Make Some Sense,So We colud All Be Happy,Yes,Insted Of Tense.And I Made Up Lies,So They All Fit Nice,And I Made This Sad World A Paradise.

*******

 that's the end of Good News About Anything.
Our Planet's Immune System is Trying To Get Rid Of People.

This is Sure The Way To Do That.

 

                                 مرد بی وطن

                                                   "کورت ونه گات"

                     

+ نوشته شده توسط نگار در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 12:48 |
 

روی تختم نشسته ام و دارم کتاب مرد بی وطن که ماجرایش خاطرات کورت ونه گات از زبان خودش است را میخوانم همراه با موسیقی کلاسیک...اونم از نوع *باخ* ش.... نگین از تو هال صدایم میکند: بیا اون وحشی ها که تو دوس داری رو داره میذاره....( منظورش کشتی کج است!!!) میدوم به سمت هال و ولو میشوم روی مبل...عاشق کشتی کج هستم....هر چند ورزشی کاملا غیر انسانی ست ولی خب هر انسانی یک بخشی هم دارد که متعلق به توحش و حیوانیت است...در حقیقت ما انسانها خیر سرمان نوع پیشرفته ای از حیوان هستیم....

این وسط خالم اینا میان خونمون و من همراه با پسرخاله هایم به تماشای کشتی کج ادامه میدهم...بحث میکنیم و از مسابقه هایی که دیدیم تعریف میکنیم.... دخترخاله ام با مامان و خاله ام  سالاد الویه درست میکنند.....

اینها میروند....قول میدهم به مامان که ظرفها را بشویم و لباسهای خشک شده را هم جمع کنم.... باز یک کانال دیگر کشتی کج دارد...باز می نشینم و وحشی ها را نگاه میکنم که دک و دهن هم را خونی میکنند و نعره میزنند و ذره ای عاطفه در وجودشان نیست...و به داور میخندم که تذکر میدهد و وقتی یارو لندهوره نعره میزند ۶ متر میپرد عقب از ترس....

کشتی کج تمام میشود میزنم کانال Mezzo به هوای اینکه شاید باله داشته باشد امشب که weekend است...که ببینم آن دخترها و پسرهایی را که به نرمی پر قو می خرامند و می رقصند... نه...مثل اینکه امشب ندارد...اپراست...زیاد حال نمیکنم با اپرا...

میزنم کانال AB1 که شاید برنامه یJerry Springers داشته باشد...این هم یکی دیگر از برنامه های مورد علاقه ی من است که شدیدا پایه اش هستم...زبان برنامه انگلیسی ست با لهجه ی غلیظ آمریکایی و زیرنویس فرانسه...اولین بار که جذب شدم بخاطر این بود که هر دو زبانم را تقویت میکرد.... یک جور دادگاه است منتهی بدون قاضی یا حقوق دان یا چه میدانم حتی مجازات خاصی.. شبیه مشاوره است.....مردم می نشینند توی سالن و یک نفر می آید و میگوید که آقا من این زندگی را داشته ام....حالا این اتفاق افتاده و من میخواهم همه چیز رو در رو با طرفم حل شود...معمولا مسائل ناموسی است و خیانت و گهگاه این وسط مسط ها هم بحث خانواده و مسائل مالی و شغلی و بچه های وسط دعوا هم مطرح میشود و شکل انسانی پیدا میکند....خلاصه طرف دیگر قضیه می آید(معمولا یک یا دو نفر است ولی گاهی یک ایل هم میشوند)...آقا اینها شروع میکنند به زدن هم به قصد کشت و دادن فحشهای رکیک که سانسور میشود...چند نفر قلدر اینها را جدا میکنند و نمیگذارند کار به خون و خونریزی بکشد...این وسط جری که مجری برنامه است از آنها سوال های مختلفی میکند و به شکلی منطقی پازلهای قضیه را کنار هم میگذارد و به طرفین راه حل ارائه میدهد....مردم هم آن وسط آدمها را محکوم میکنند و فحش و فحش کاری و کتک کاری میشود....

وقتی این برنامه را می بینم در آن واحد هم غصه ام میگیرد از این وحشی بازی و خشونتی که گریبانگیر غرب است(اوووووه!چه جمله ی بدی!!!)...هم خنده ام میگیرد از اینکه مردم سر چه چیزهایی به هم خیانت میکنند و گهگاه حتی به سمت یکدیگر هم دوباره بر میگردند!!!!!!! و هم احساس پوچی میکنم از دیدن اینها که تمام زندگیشان و هست و نیستشان مسائل جنسی شده است و بس....(اونا فکر و ذکرشون سکس شده من این وسط چرا احساس پوچی میکنم نمیفهمم!!!!)

خب..امشب این برنامه هم یافت نمیشود از شانس من....

کانال دیگر را میزنم....یکی از کانالهای ایران که موسیقی اصیل ایرانی پخش میکند و من هم می نشینم و گوش میکنم و حال میکنم....خب...این هم موجود نیست...کانالهای کرد هم خف کرده اند و رقص کردی نمیگذارند که شارژ روحی بشوم...میزنم آن یکی کانال که مال فرانسه است و مسابقه ای است برای بچه ها و یک مجری بی نهایت دوست داشتنی دارد که من وقتی پای برنامه اش می نشینم تمام غمهای زندگیم را از یاد میبرم.... این یکی هست خوشبختانه...می تماشایم...

بالاخره وقتی ته میکشد تمام برنامه ها و از این کانال اون کانال کردن خسته میشوم تلویزیون را که خاموش میکنم یک آن فکرم به این سمت میرود که چقدر برنامه های مورد علاقه ام ضد و نقیض است....و اینکه کلا چقدرررررررررررررر موجود عجیب الخلقه ای هستم......

برادرم میگوید خدا در خلقت من دچار اشتباه شده است...میگوید:صدایت که کلفت است...لحن و اصطلاحاتت که پسرانه....از کارای خونه هم که متنفری..وحشیانه هم که رانندگی میکنی... با این حساب چند وقت دیگه فکر کنم سبیلات هم در میاد....!!!! میگوید جدی ام و اصصصصلا نمیتوانم چرت و پرتهای خنده دار بگویم و کلا آدم نچسبی هستم...

از زهر ا که از اس ام اس من به خنده ی شدیدی افتاده، میپرسم که تو دبیرستان که منو تا حدودی میشناخته فکر میکرده که من تا این حد مبتذل و مسخره باشم و تا این حد شیطون و پر سرو زبون؟؟؟؟ میگوید:اصصصلا و ابدا!!!! فکر میکردم کاملا احساساتی و جدی هستی بدون هر گونه ناخالصی و مواد نگه دارنده!!!!!

بعضی هنوزه که هنوزه به من میرسند و میگویند تو با این روحیه ی لطیف و شکننده نباید میرفتی حقوق باید میرفتی ادبیات..حقوق با روحیه ی تو سازگار نیست.... و من به اینها میخندم که فکر میکنند از آن دخترهایی هستم که فقط روی ابرها چرخ میزنم و شعر را با آه و افسوس میخوانم.... صحنه ی اعدام که میروم می بینم میگویند:تو چطور دلت آمد با این روحیه ی حسسسسسسسساس و لطیف بری اعدام ببینی؟؟؟ میگویم:اعدام که چیزی نبود....!!! بعد کافی است یک فیلم رومانتیک یا تراژدی ببینم هق هقیه که سر میدم...مثلا باس رویت میشدم موقع فیلم مصائب مسیح یا گلادیاتور یا دفترچه خاطرات....

خودم هم از خودم در شگفتم...!!!! که چطور گاوبازی اسپانیا را هم دوست دارم و مثلا آن شرلی را هم.... یا کشتی کج را دوست میدارم و رقص باله را نیز....در کویر شریعتی هم میتوانم گم بشوم و رمان جنایی و پلیسی را هم با لذت دنبال کنم.... بروم اعدام ببینم ولی عق بزنم وقتی دخترعمویم که تازه پزشکی قبول شده است با لذت از کلاس تشریحش تعریف میکند....سر قبر فروغ در لحظه ی سالگرد تصادفش ایمان بیاوریمش را با اشک و آه بخوانم و عاشق شرکت کردن در دادگاههای جنایی خفن هم باشم....یکی معصومیت و مظلومیت را صفت جانشین اسم من کند و دیگری بگوید تخس تر از من دختر ندیده است و طفلک قاضی ای که زیر دست من بیفتد...و کافی است کسی رانندگی وحش مرا ببیند که چطور بی مهابا میرانم و از میلیمتری یک ماشین رد میشوم و بعد ببیند آن موقع باران شروع کند به باریدن و من از ماشین پیاده میشوم و آسمان را با لدت نگاه میکنم و چشمهایم را میبندمُ به حتم تعجب تپلی خواهد کرد....

کلا فکر کنم اگر خدا خودش میخواست پدیده های عجیب خلقتش را رده بندی کند مرا در رده های نخست جدول رده بندی اش قرار میداد...... 

+ نوشته شده توسط نگار در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 3:37 |
 

-چی؟؟؟

 نه جان من اونجوری نگام نکن...با نگاهت همچون نگاه حجم لاغر و مشکی نگو خجالت بکش... نگاهت.مثل آن روز تریای داروسازی که داشتی پودر نسکافه ات را می ریختی توی لیوانت، اینقدر شاکی نباشد....

من نیامدم بگویم که آی تولدت مبارک و صد سال زنده باشی و  انشالله عروسیت و دختر ناز بهمنی تو دوست یکتای منی یا چه می دانم به مناسبت سالگرد بودنت میخواهم تبریک و تهنیت بریزم در قالب یک متن وبلاگی...

نه....نیامدم که اینها را بگویم.... 

باشد...باشد....حتی اسمی از تو نمی برم که کسی بفهمد ۶ بهمن تولدت است.....

با اینکه خیلی دوست دارم اسم قشنگت را فریاد بزنم..اما..باشد....خودت اول هر جمله اسمت را بگذار....که میدانی من اول هر اس ام اسم به تو اگر اسمت را ننویسم مطلب ادا نمیشود....

وقتی نگاه میکنم به روزهایی که گذراندیم در تقویم ها..می بینم خیلی شده...

چیزی حدود ۶ تقویم...۶ سال....

۱۵ سالگی....پادشاه خشمگین و قدرتمند نمایش شاهزاده ای که نمی خندید.......

۱۶ سالگی مجری خوش بیان تمام همایشهای ادبی مدرسه....

۱۷ سالگی هم سرویسی  و همراه خنده ناک ترین لحظه ها با راننده سرویسی کوچولو با آن ماشین نابودش که هر دفعه می آمد یا پنجره ی عقب نداشت...یا وسط راه ماشینش داغ میکرد...یا درش باز نمیشد...و آن درش که همیشه لق بود و میترسیدیم وسط راه با یک ترمز پرت شویم بیرون...و آن خنده های مضمرش در مواجهه با آن همه چرت و پرت گویی های دخترانه مان....و کلاسهای المپیاد...میزبان گوش....ریوندی و رنجبر و  گربه ی مونثی که ولو میشد توی آفتاب، زیر پرچم حیاط مدرسه و ما اسمش را وحید گذاشته بودیم.... 

۱۸ سالگی و باز هم سرویسی....حرص خوردن از دست بی نیازی که همه نیازمندش بودیم ما را به خانه هایمان برساند و او اصل بر این بود که نمی آمد مگر اینکه خلافش ثابت میشد و می آمد اما با تاخیری تپل.... و آن آقای راننده سرویس مهربان آخر سال که هی اسمش یادم میرود....که چقدر مهربان بود و ما چقدر با جیغ و ویغ کردنهامان سرش را میخوردیم...و خانم سلیمانی ای که همیشه می نشست صندلی کنار راننده و ما سر صحبت را باز میکردیم با او که جوابمان را نصفه نیمه بدهد و تا یک ساعت بعد با خودش در آن باره حرف بزند و ما آن عقب خفه شویم از خنده.... و سارایی که هی از ما میپرسید: پیش قراردادی یعنی چه؟؟؟؟و جیم شدن از کلاس به سمت سینما و دیدن فیلم کافه ترانزیت و اون بچه ی ناز و مو فرفری تو فیلم و خنده های دیوانه وار تو سینما با المیرا بزغاله.....

و آن روز آخر امتحانای پیش دانشگاهی که تو توالت مدرسه آواز خواندیم و تو حیاط مدرسه عکسهای مسخره گرفتیم....  و بعدش رفتیم پیتزا ویونا و نهار فارغ التحصیلی خوردیم و چیپس مکزیکی و میزی که گند زدیم بهش....و آن شب عروسی محراب که گفتم دارم می آیم حقوق که قیافه ات اصل کوآ شد و آن میمیک مخصوص خودت که دهانت عمودی باز و چشمهایت در گشادترین حد ممکن....

۱۹ سالگی و توی دانشگاه خلاف دبیرستان این بار کنار هم سر یک کلاس نشستن و خل بازی هایی که شروع شد.....چرخ زدنها....کافه گردیها....دودر کردنها....آن اس ام اس برفیت روز هشتم دی....آن نگاههای خسته ات روز تولدت به جماعتی که نمیخواستی ریختشان را ببینی.... آن روز دیوانه بازی هامان خانه ی شما با آهنگ 

 La Camisa Negra ...

.که تو فیلم می گرفتی و من گیتار میزدم و خل بازی در می آوردیم.....آن ۳ صدایه خواندن هامان در خانه ی خالی....آن مسخره بازی ها که میدانم خوب میدانی...

و آن روزهای گند آخر اسفند که من مسافرت بودم و اس ام اس های تو که تن خاکستر شده ام را شعله ور میکرد..که میدانم چه زجری میکشیدی تا آن حرفها را اس ام اس کنی...... گرچه من ایرانگردی میکردم با نگاهی مغموم و مایوس و خسته به جاده و تو در خانه خستگی هایت را به جان دیوارها میریختی اما با هم بودیم، دوشادوش هم....

من ولی پر از احساس گناه از انداختن تو به آن لحظه های سیاه سیاه......

و صبوری تو...و توداری تو......

و آزردگی دل تو درست چند ساعت مانده به سال تحویل و آن عیدی که همه اش خستگی شد و خشم و کینه و پلیس بازی....

و ۱۲ فروردین که تو آن اس ام اس را زدی و من در تهران آلوده بعد از آن همه روز هوایی تازه و شادی بخش را از کلماتت با لذت به ریه هایم کشیدم.... ۱۲ فروردین و آن کارتی که من برایت خریدم که رویش نقاشی یک جاده ی پر گل بود و عذرخواهی هایم برای رنج دادنها و اشک به چشمهای قشنگت آوردنها و سپاس برای بزرگواریها و از خطاهایم گذشتن هایت....

که تو محق آن همه رنج نبودی....من چرا......

من باید رنج خودم را میکشیدم و رنج رنج دادنت را هم...

و این دومی بدتر بود....

من رنجهایم را بیرون میریختم با داد و گریه های بلند و تو رنجهایت را به درون میریختی با سکوت و چند قطره اشک در خلوت....

و تو صبور بودی..... 

و من نه در ۱۵ سالگی و آن پادشاه نمایش...نه در ۱۶ سالگی و نه در ۱۷ سالگی و نه حتی ۱۸ سالگی... تو را نشناختم....تا رسیدیم به ۱۹....به سایه به سایه ی تو بودن.... 

و آن روز اول دانشگاه بعد از عید که دلم میخواست در پارکینگ دانشکده دستت را ببوسم و نشد.... و نشستیم روی نیمکت در آرامش بعد از آن همه روز سختی با طعم زهر عقرب هندی.....

می نویسم و گریه میکنم....می نویسم و گریه میکنم.....

و آن روزها که حالت بد میشد...دلت به هم می پیچید و ما هم همراه دلت....دکتر گفته بود قولنج کردی و اصصصصصصصصصصصصلا هم قولنج نبود و یک شب راهی بیمارستان شدی و قصه ی زایده ای به اسم آپاندیس...

و فردای عملت که ما آمدیم ملاقاتت با یک دسته گل جواد و تو که میخواستی بخندی به چرت و پرت هامان که نمیتوانستی..که جای بخیه ات درد میگرفت....

و آن روز اردو که تو مثل همیشه همراه من خلاف جهت رودخانه از توی آب آمدی... و آن موقع که افتادی توی آب و من خواستم بگیرمت و آب داشت هر دوی ما را میبرد و ما میخندیدیم.... 

و آن روزهای لعنتی خرداد ماه که من نابودترین و اسف بارترین روزهای زندگیم را میگذراندم و تو مثل همیشه حواست به من بود که.....

و آن روزی که با هم در آن مراسم زردشتی ها!!!!!!!!!!!! تو کوه و کمر به خیال بقیه گم شده بودیم که فقط معنی زمان را نمی فهمیدیم که چه سریع میگذشت و ما حرف میزدیم و حرف میزدیم و حرف میزدیم....

و حالا که... تعداد شمعهای فوت شده مان:۲۰.....

که ترم سوم هم تمام شده است و من زخمهایت را میدانم..میدانم...میدانم....

و آینده ی مشترکی که می آید از پس این گذشته ی مشترک......

و امروز روز تولد توست....تو....

و من گریه میکنم....مینویسم و گریه میکنم.....

این همه قصه ها که میدانی را سر هم نکرده ام که با یک جمله ی کلیشه و مسخره که میدانم نمیخواهی بشنوی تمامش کنم و مستطیل نارنجی ثبت مطلب و بازسازی وبلاگ را فشار بدهم....

این همه را نوشته ام با اشک با کلی نوستالژی برای آن روزهای عزیز از پی هم رفته که فقط بگویم که اگر رنج بودن را میکشی که اگر روز تولدت مثل بقیه ی مردمان این شهر چشمت به دهان این و آن نیست که تولدت مبارک....

که حال تهوع میگیری..

که میدانم..که میدانم....این ها همه درست....

خواستم..خواستم بگویم...روز تولدت....ببین..گوش کن....در روز تولدت....

      ممنونم از خدا برای قرار دادن هستی ات در کنار هستی ام....

             

    مینویسم:دوستت دارم

      و یک قطره اشک

            نقطه ی پایان تمام حرافی ها و روده درازی هایم است...

                                                                                     همین.....

 

                                          


پ.ن: راستی بگویم:

 هر چه قدر میخواهی دهنم را با حرکت لطیف یا عجول دستهایت ببند و بنداز هر نقطه ای که میخواهی...پیشاپیش پذیرایم حضور دهانم را در جای جای این کره ی خاکی یا هر گوشه ی این منظومه ی شمسی....

 

+ نوشته شده توسط نگار در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 2:3 |
 

از پورتال دانشجویی دانشگاه فردوسی متنفرم....

از اینکه روزی چند بار صفحه ی نمراتم را باز میکنم که احتمالا گند تازه ای را مشاهده کنم....

از اینکه این معدل دارد با هر نمره ی جدید به قهقرا میرود....

از اینکه امشب آخرین شب امتحانات است و من اصصصصصصصصصصصلا حوصله ی درس خواندن ندارم...

از اینکه از این جا به بعدش موضوع به طرز بدی تهوع آور میشود...

 از اینکه حجم مشکی و لاغر* امروز مراقب جلسه بود و من نگاهم را از او می دزدیدم تا حافظه و آرامشم دچار اختلال نشود....

 از اینکه صبر کرده امتحانها تمام شود بعد نمره های تجارت را بزند....

از اینکه فرموده نمره هایتان از قیافه هایتان سر جلسه ی امتحان بهتر شده است...

(دو مفهوم صریح از این عبارت برداشت میشود: ۱-اگر چهره ی شما در جلسه ی امتحان نمره ی ۲ را نشان میداد نمره ی شما ۴ شده است..ببینید که چقدر تفاوت میکند!!! ۲- چقدر استاد از این امر متاسف است که نمره های ما با نمره های نقش بسته در اجزای صورتمان یکی نشده تا او به قله ی ۸۸۲۸ متری عیش و نوش صعود کند....)

از هر دو مفهوم صریح این جمله متنفرم....

از چیزی که بیشتر از همه متنفرم این است که با توجه به شانس یکتایم،

 یقین دارم فردا بعد از امتحان اصول فقه در راه رفتن به کلاس زبان نمره ی تجارتم را به من خبر میدهند(عددی است بین ۴ تا ۱۰)بعد آن وقت من در صحنه ای فوق تراژیک دار فانی را وداع خواهم گفت...

نه...نه....بعد از یکماه در هول و استرس زیستن مرگ نه..... 


* اشاره به یکی از استادان دانشگاهمان دارد..برای اطلاعات بیشتر به پست سادومازوخیست رجوع کنید..

پ.ن: اینم از آخرین پست دوره ی امتحانات.....

 

+ نوشته شده توسط نگار در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 23:36 |
 

هدف من در این نوشته شناساندن یک سیستم بسیار مفید در دوره ی امتحانات برای کسب موفقیت هر چه بیشتر است...

همه ی ما ایرانیها بالقوه دارای این سیستم هستیم منتهی از آنجا که این سیستم تا حدودی در ضمیر ناخودآگاه ما وجود دارد و کمتر ازآن بصورت آگاهانه استفاده میکنیم فکر میکنیم که فاقد این سیستم حیاتی هستیم در حالیکه اینچنین نیست دوستان!

(البته روی صحبت من بیشتر با دوستان دانشجو در رشته های زیر شاخه ی علوم انسانی است....)

کافی است بعد از پاسخ به سوالات برگردید به آنچه نوشته اید نگاه کنید....آن وقت هست که متوجه بالفعل شدن این سیستم به طرز حیرت آوری میشوید....این سیستم تفینگ(تف+آی.ان.جی مصدر ساز) نام دارد. به طرز غریبی در آغاز، ناخودآگاه است... اما برای خودآگاه نمودن این فرآیند،کافی است  به عملکرد خود روی ورقه ی امتحان التفات داشته باشید آن وقت کم کم این تفینگ شما از ناخودآگاه مغزتان به سمت خودآگاه میرود و در امتحانهای بعد مغزتان به طور فعالانه ای در امر تفینگ یاریتان میکند..هر چه بیشتر به تفینگ خود واقف شوید به مرور مهارت بیشتری در این زمینه کسب میکنید....و در نهایت آینده ی درخشانی انتظار شما را میکشد....

البته رعایت نکات ایمنی در همه جا شرط است و از آنجا که هر سیستمی نکات ایمنی خاص خودش را طلب میکند، لازم است توجه شما را به این نکته جلب کنم که:

گاهی اینقدر تفینگتان بودار است که باید حواستان باشد در آغاز امر تف دادن هود را بیمکث روشن کنید(قصد تبلیغ هود خاصی را ندارم...صرف روشن کردن هود کافی است، نکته ی مهم و شایان توجه، عجالتا عمل کردن در روشن کردن یک سیستم تهویه ی هوا میباشد) 

من به نوبه ی خودم از این سیستم بهره ی شایانی برده ام و هستی و بقایم را در سیستم آموزشی(اعم از آموزش و پرورش و آموزش عالی) بدان مدیونم.... 


پ.ن: نمیدانستم دوران امتحانات اینقدر در تراوشات ذهنی موثر است...

 گویا ارتباطی مستقیم هست بین گند خوردن اعصاب و برون ریزی نوشتاری....

آخه این همه پست ناشی از امتحان در مدت کمتر از سه هفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط نگار در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 14:34 |