۵شنبه ۱۸/۱۱/۸۶-۵:۱۵ بعد از ظهر:
(۱)
روی صندلی دندانپزشکی دراز میکشم و چشمانم را می بندم...
قلبم به طرز وحشتناکی می تپد....انگار نه انگار که دفعه ی سومم است....
این یکماه وقفه باعث شده مثل دفعه ی اول وحشت کنم.....
نرس امروز با آن نرسهای ۲دفعه ی قبل فرق دارد....
نگاهم میکند و میپرسد که میترسم؟؟؟؟
خنده ای عصبی میکنم و میگویم:
یک ماهی یه نیومدم...همه چی واسم تازه و غریبه دوباره....
سوزن را در سرنگ میکند و میگوید:
خب پس نگاه کن که خوب خوب یادت بیاد و دیگه احساس غریبی نکنی...ببین آمپولو...خیلی تیزه نه؟؟؟ اینو خوب دیدی؟؟حالا این یکیو ببین...این تیزتره.....
خنده ام میگیرد...خنده ای توام با ترس...
مجبورم میکند که با دقت نگاه کنم و برای دکتر توضیح میدهد که چقدر مفید است در زمینه ی آشناسازی بیمار با فضای جراحی...
دکتر میگوید:
دفعه ی اولش که نیست....چند دفعه ی دیگه هم اومده اینجا....
(۲)
می آید سمتم....
آخ...آخ!!!! آن آمپول لاغر با آن سوزن دراز دستش است....
ناخودآگاه خودم را عقب میکشم...
لثه هایم دارند جیغ میکشند پیشاپیش....
میگوید: تکان نخور.....تکان نخور....یه کم درد داره (ارواح خاک عمت!!!)
آن سوزن دراز را فرو میکند و در می آورد..... منقبض میشوم و منبسط....
درد را تا تحتانی ترین نقاط وجودم حس میکنم...
اینقدر فشار درد زیاد است که داد میکشم.....و کله ام خم میشود سمت چپ....
گریه ی بلند کاری است که واقعا دلم میخواهد انجام بدهم....
دکتر سرم را دوباره برمیگرداند به سمت راست...آه!!!خدایا!!! دوباره شکنجه....
-چند جای لثه ات بی حس نشده...تکون نخور دخترم..الان تموم میشه...
طفلک مهربان است و صبور...این آمپولش است که وحش است....!!!!*
رگهای دستهایم الان است که بترکد..
مگر دست چقدر میتواند فشار انقباض را با مشت کردن تحمل کند ؟؟؟!!!!
(۳)
شکنجه ی اولیه گویا تمام است دیگر...
چشمانم را آرام باز میکنم....
میگوید با نصف محتوی مایع صورتی لیوان پلاستیکی کنارم دهانم را بشویم...
چقدر صورتی قشنگی است**...!!!
یک راه عالی برای کنار آمدن با استرس کندن پوست لب پایین است....
شروع میکنم به جویدن پوست لبم با دندانهای پایینم...
....ولی نه!!! خدایا!!! نیست...نیست...این لب من نیست...
این حجم سنگین گوشتی...قطعه ای بیگانه است با دستگاه عصبی ام....
بی حسی حس گهی ست که.....
۱۰ دقیقه ای طول میکشد که حس فک پایین را از دست بدهم...
(۴)
پارچه های سبز....دستکش سفید...بوی گند استریل.....
لعنت به آن دندان و لثه های زشت پوستر روبه رو.....آدم تهوع اش میگیرد!!!!
چشمانم را میبندم...
دکتر امروز خیلی خوششششششششحااااااال و پر حرف است....
مدام با نرسش میخندد و شوخی میکند...
همیشه چنان ساکت است که صدای دم و بازدمش ر ا میشنوم....
صدایش نزدیک میشود... آمده بالای سرم..میگوید:
دهانت را باز کن...
باز میکنم دهان کوفتی را و همزمان چشمهایم را....
آمپول دستش است...همان آمپول دراز لاغر زشت..... میخواهد فرو کند در لثه هایم دوباره...
باز بدنم عکس العمل نشان میدهد...خودم را عقب میکشم و دهانم را کمی می بندم....
دکتر میخندد:
الان که لثه هات بی حسه....چیزی یو حس نمیکنن که!!!!
همزمان هم خنده ام میگیرد از واکنش احمقانه ی سمپاتیک بدنم..هم میترسم دروغ گفته باشد دکتر....
مثل اینکه یک مشت لثه ی بیشعور دارم حالا من...چقدر من احمقم....بگو بی حس شدی!!!!!
ولی نه.........
آن زیر زیر ها یک تکه از لثه هنوز شعور دارد...درد میدود به تک تک سلولهایم....
-درد داشتی؟؟؟
.....تکان سرم با ابروهای در هم کشیده و نفس های بریده بریده ....
-پس هنوز اینجا مث که خوب بی حس نشده.....عجیبه!!! تکون نخور یه بار دیگه بی حسی بزنم....
دوباره آمپول نکبتی....
بیشعور شو لثه ی عوضی!!! بیشعور شو بافت لعنتی!!!!
(۵)
نرس چرت و پرت میگوید... سر به سر هم میگذارند نرس و دکتر....
سعی میکنم به این فکر کنم که چقدر دستهای دکتر گرم و مهربان است....و چقدر صدایش گرم است....
و وقتی دخترم دخترم میکند چقدر حس امنیت خوبی به آدم میدهد..***
برای خودشان حرف میزنند و چرت و پرت میگویند...زنک از خواستگارش که حاج آقایی است با ۴ پسر تعریف میکند....در گفتگوهاشان شرکت میکنم:
با دهان باز قهقهه سر میدهم.... و جواب منفی و مثبت میدهم با تکان سر....
یک آن به این فکر میکنم که اگر الان آینه جلوی صورتم بگیرند و آن منظره ی لثه های لت و پار را ببینم....
بی تردید با همان دهان باز سکته خواهم زد....
لعنت به این ذهن چندش پرورم!!!!!
لثه هایم را بهم میدوزد با نخ سیاه و میمالد آن خمیر سفید را به لثه های پایینم....
لیوان محتوی مایع صورتی را نشانم میدهد.... و دستمال کلنکس میدهد دستم....
از جایم بلند میشوم و صورت نابودم را میشویم....
این بار حجم آدامس گونه چسبیده به لثه های فک پایینم.... باز از فردا هی باید برای همه توضیح بدهم به کرات که این آدامس نیست..پانسمان است!!!!!
دارد برایم نسخه مینویسد...
-خب دیگه...هفته ی دیگه بیا بخیه هاتو باز کنم و دیگه جراحی نخواهی داشت انشالله.... پولم زیاد ریختی به صندوق...برو باقی پولتو پس بگیر...
به طرز بدی خوشحال میشوم از این حرفش...
(۶)
میروم پیش دوست دندانپزشکم....
کلی خوشحال میشود...تیکه می اندازیم به هم و سر به سر هم میذاریم...
میخواهد لثه هایم را ببیند....دراز میکشم روی صندلی دندانپزشکی دوباره....
میگوید:
چه شده لثه هاتون!!! بیخود نیست میگن دستاش مینیاتوری کار میکنه...چقدر تمیز کار کرده...!!!
(۷)
داروخانه ایم.....
به نگین میگویم چانه ام بی حس است....با تمام قدرت ویشگون میگیرد از چانه ام و ضربه میزند به آن...من هم مثل اشکول ها نگاهش میکنم..میخندد..... چقدر عجیب است همین پدیده ی بی حسی....
مامان دارد داروهایم را میگیرد....من به ویترین لوازم آرایش نگاه میکنم...
از داروخانه بیرون می آیم..
با اضافه ی پولی که دهانم را صاف کرده رژ خریده ام....****
*: مرده ی این چند صحنه نیک بینی و مثبت اندیشی ام هستم!!!!