تبليغاتX
سپندارمزد
 

قشنگترین نوع بیدار شدن تو سالروز تولدت اینه که ببینی بالا سرت یه پاکت نامه ست و روی موبایلت چند تا علامت پاکت که منتظرن بازشون کنی و پر شی از حس خوب....

با چشمای خواب آلود پاکت نامه رو باز میکنم...

یه مقدار پول توشه و یه نامه ی دو خطی:

دختر کوچولوی من!!!!

                          تولدت مبارک!!!

                                               مامان

                                                         ۱۸/۱۲/۸۶

جلوی نامه و نوشته جدا کم میارم و نمیتونم خودمو کنترل کنم...درست مثل دیروز در مقابل متنی که مریم تو وبلاگش ازم نوشته بود..اینجاست که گریه میکنم...نمیدونم چی توی نوشته ی آدمهاست که وقتی واسه ی من چیزی مینویسن اینجور از خود بیخود میشم....

میرم سر وقت پاکتهای توی موبایلم...

یک اس ام اس از آنا...یکی از زهرا...یکی از صبا...

میخوانم اس ام اس ها را و پر میشوم از تمام حسهای خوب موجود توی دنیا....

اس ام اس آنا و زهرا اشک توی چشمهام میاره... و اس ام اس صبا منو میخندونه...به طرز بدی کنار پیشخون آشپزخانه خنده ام میگیره.....

اس ام اس های اینها را جدا جدا خواندنش کلی حس خوب دارد...آن وقت حالا همه با هم...!!!!!!

میروم سر وقت چای شیرین با پنیر صبحانه ام.... بابا می آید از پشت سرم...دستهایش را دور گردنم می اندازد و گونه ام را میبوسد...و یک پاکت دیگر....

میروم به اتاقم و پاکت را باز میکنم:

عزیزم...

بیستمین بهار زندگیت را شاد باش میگویم...

با قلب یک پدر با مهری بیست ساله و عشقی هزار ساله....

بیست (۲۰) همیشه برای من نمره ی کمال بوده است.

این کمال را در قامت و دنیای ذهنی تو مشاهده میکنم.

قربان همیشگی ات:

           بابا

                 ۱۸/۱۲/۸۶

یاد اس ام اس اش می افتم و خنده ام میگیرد:

 کتابهایت را آقای غلامی میخرد...به پاساژ مهتاب نروی که شلوغ است..... بابا

                                   *****

جلوی کامپیوتر نشسته ام....زکریا دارد میخواند....و من به دیروز فکر میکنم و به امروز...به امروز که از دو جهت روز من است....هم تولدم است و هم ۸ مارس است روز جهانی زن...دوست دارم این دومی را به من تبریک بگویند بیشتر... چون حس میکنم در این ۲۰ سال توانستم قسمتی از حق بودنم را بعنوان یک زن از خانواده و جامعه ام بگیرم...بماند که کم سیلی نخوردم...کم از پا نیفتادم... کم مزه ی شور خون را در دهانم حس نکردم...اما ارزشش را داشت خیلی...

 فکر میکنم به اس ام اس ها و تبریک هایی که از زمین و زمان رسید و میرسد....

با اینها آسانتر میشود...

آسانتر میشود تحمل کرد بار بودن را بر دوش...

حامد اولین اس ام اس را زد...پارسال هم اولین تبریک را او  گفت....

و بهزاد کوچکم از آمریکا به من گفت:

birthday مبارک...چند تا gift گرفتی؟؟؟

و بعد ریخت..ریخت...سرازیر شد...تبریک از اینجا و آن جا...

با هر اس ام اس و هر صدای از پشت تلفن اشک میریختم و میریزم...

و عمو سعید درست وقتی که میخواستم بهش زنگ بزنم تولدش رو تبریک بگم، اس ام اس اش رسید که تولدم مبارک... و این تله پاتی عجیب...یعنی قصه ی همزادی...

****

مامان حریفم نشد...نتوانست مرا به روضه ببرد...تنهایی میخواستم شب تولدم...

سکوت...پیاده روی...فکر....

دیشب توی خیابانهای تاریک بلوار خیام راه رفتم....

توی کوچه های هوشیاری که پارسال هم در آنها قدم زده بودم...

توی کوچه هایی که تمام کودکی و نوجوانی ام را...۱۷ سال را در آنها قدم زده بودم...

چه دور و چه نزدیک!!!!

در هوشیارها و خیامها قدم میزدم... از پلهایی عبور میکردم...که پارسال همین موقع...از آنها گذشته بودم...پل هایی هم خراب شده بود....دیگر نمیشد از آنها گذشت.... درست مثل پلهایی که من خراب کرده بودم پشت سر....

بیاد می آوردم....گریه میکردم...میخندیدم...حسرت میخوردم...شکر میکردم...مرور میکردم....

و کوچه هایی که اینقدر تاریک و خلوت بودند که میترسیدم در آنها پا بگذارم....

و پرچم های سیاه....و آدمهای سیاه پوش...و صدای نوحه....و بوی حلوا...بوی شله...ظرفهای شله زرد...

و آدمهای لاتی که پرچم سیاه به دست تیکه می انداختند...و من تیکه هایشان را نمی شنیدم...توی گوشم یک آهنگ ترکی غمگین- که اولین بار ۱۸ اسفند پارسال شنیدمش- میخواند... تیکه هایشان را نمی شنیدم اما حرکت لبهایشان...نگاهشان...حرف کثیف توی ذهنشان را داد میزد...و من فقط نگاهشان میکردم در سکوت با افسوس...

و ماشینی که هی بوق میزد...میرفت جلوتر...بوق میزد...سرش را از پنجره بیرون می آورد...نگاه کثیفی به من می انداخت....و باز بوق..بوق...بوق... و منی که هی روسری ام را جلوتر میکشیدم و سرم را پایین می انداختم....

منتظر تاکسی ام... چراغ سبز میشود و سرخ....

ماشینهایی بوق میزنند...یکپارچه سیاه پوشیده است شهر....

کلی ماشین می ایستد.. و من از زمین و زمان و خودم حالم به هم میخورد...

اعتماد واژه ای ست که گمش کرده ام و امشب هم پیدایش نیست...

نیت خیلی از اینهایی که می ایستند پاک است...میدانم..میدانم..میدانم...

اما وقتی پرچمدار حسین، شب شهادت امام رضا....

شما را به خدا بگذارید یک امشب را با خودم تنها باشم....بگذارید با خیال راحت قدمم را بزنم...فکرم را بکنم...چکار دارید که من چه میخوانم زیر لب؟؟؟ چکار دارید که من با که تلفنی حرف میزنم؟؟؟

شما را به همان سیاه هایی که پوشیده اید قسم....

روی یکی از نیمکتهای بلوار خیام می نشینم....

زکریا در گوشم میخواند...آهنگ روژگارش است...

چقدر این روژگار زکریا با روزگار من میخواند...

 قد کشیده ام...قد کشیده ام....این را در ذهن و قلبم حس میکنم...

پارسال این موقع بود که دیگر نخواستم یک نهال آلبالوی لطیف و ظریف باشم که با هر نیمچه بادی خم میشود این سو و آن سو.... و مشکل آمد از پس مشکلی دیگر...و زخمی تازه نشست روی زخم قبلی... و زخمهای کهنه سرباز کرد و خون پاشید و همیشه سختی ها.....دردها....زجرها...در هم شکستن ها و ویرانی ها آدم را بزرگ میکند...میسازد....

عمو سعید!!! گفتم:یک سال بنفشه کاشتیم توی باغچه مان...دوست داشتم امسال هم بنفشه بکاریم...گفتی: بنفشه با درخت فرق میکند درخت بکار.... گوش کن:

من درخت کاشته ام....درختی که روی تنه اش رد زخمهاست....شلاق ها و تندبادهاست....

اما با تمام این زخمها....شلاق ها..تندبادها... تنها و قوی است....و به خودش متکی است!!!! 

و میخواهد شکوفه کند در آستانه ی بهاری که دارد میرسد از راه...چند روز دیگر....

                   

پ.ن:

      کلاغ...کلاغ..آلاله(زن داداشم) واسم کلاغ کشیده... وصل بود به کادوم...نازی!       

                                   Click for Full Size View

+ نوشته شده توسط نگار در شنبه هجدهم اسفند 1386 و ساعت 11:49 |
 

(۱)

زجر این است که آدم صبح سه شنبه بیدار شود از خواب و بخواهد بنشیند پای درس...

درس خواندن یکی از سخت ترین کارهای دنیاست....آن هم در طول ترم.....

می نشینم پای جزوه ی تجارت که دست کم بفهمم موضوع جلسه ی پیش پیرامون چه مسئله ای بود!!!!! حوصله ندارم مثل بیشتر وقتها....به خودم وعده میدهم...این ۳ صفحه را بخوان و بعد سه تار تمرین کن....

(۲)

دارم سه تار میزنم...ناشیانه... آماتور...

میزنم و میخوانم: مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازه تر کن

                          زاه شرربار،این قفس را بر شکن و زیر و زبر کن

و  هی تکرار میکنم همین یک تکه را....

مثل شهرنوش که وقتی میگوید یک شعر تازه یاد گرفته است و برایم میخواند یک بیت شعر را هی تکرار میکند و وقتی میپرسم بقیه شعرت کو پس؟؟؟ با لحن معصومانه و معترضش میگوید:

بقیه شو بلد نیستم خب!!!!!!

مرغ سحر را بی خیال میشوم و خودم الکی میزنم.... صداهای قشنگی از ساز در می آید...همینجوری الکی الکی...حسی حسی...

حس خوبی دارم...

(۳)

روی چمن ورزشگاه نشسته ایم...و دستهای همدیگر را گرفته ایم...یک جور الاکلنگ بازی ست...مربی میگوید: تمرین درازنشست است...

من دراز میکشم زهرا می نشیند..من می نشینم زهرا دراز میکشد.... با کمک دستهای هم...

زهرا چشمانش را می بندد و نرمش را انجام میدهد... امروز از آن روزهای خسته و بی حوصله ی زهراست....

من چشمانم را باز نگه میدارم و نگاهش میکنم و از اینکه دستهایش توی دستهایم هست حس خوبی دارم به خوبی بادی که می وزد لای موهایم....

(۴)

زهرا دارد مانتو و مقنعه اش را میپوشد.... حس میکنم میخواهد بزند مشت به لثه ها و دندانهایم...بس که زر زده ام و مزخرف گفته ام که شاید کمی حال و هوایش...

و با اینکه زهرا اصصصصصصصصلا حال و حوصله ام را ندارد نمیدانم چه جوری ست.....

نمیدانم چه جوری ست وقتی یکی را خیلی خیلی دوست داری حتی اگر ساکت باشد و بی حوصله...باز هم دوستش داری....انگار صرف حضورش در کنارت...همین که هستی اش در کنار هستی ات...

نمیدانم.....

(۵)

سر کلاس تجارت هستم...

جا نبود...مجبور شدم کنار یکی از پسرها بنشینم....

استاد سریع جزوه میگوید... چند جا عقب میمانم... از روی جزوه ی پسره مینویسم...خوشبختانه خطش درشت است و خوانا....بر عکس خیلی از پسرها...

از رویش مینویسم...میفهمد که دارم مینویسم...دستش را میزند کنار....

یک جا به طرز وحشتناکی عقب میمانم...

به پریسا و نگار نگاه میکنم... آنها هم عقب مانده اند...و نگاهم میکنند مستاصل....

نگاه میکنم به جزوه ی آن بغل دستی مذکر...

دستش روی جزوه است و حواسش نیست....

مثل کسانی که دارند دزدکی جایی را دید میزنند سعی میکنم از لابلای دستهایش بخوانم که چه نوشته.... یکهو حالم از خودم و از این کلاس و از این ورودی جمیعا به هم میخورد...سرم را می اندازم پایین...به کفشهای بنده خدا نگاه میکنم.....

ترم چهارم است و ما مثل غریبه ها میرویم و می آییم....همکلاسی در ذهن بچه ها مفهومی ندارد...کوچکترین کلامی رد و بدل نمیشود مگر چه بشود!!!!! و درست بخاطر همین است که من زبانم نمیچرخد که بگویم:

آقای....! ممکنه از رو جزوه تون بنویسم؟؟؟

(۶)

سر کلاس آیین دادرسی مدنی ام...

مغزم دیگر فسفر ندارد که بسوزاند....

سه شنبه ها حال و هوایم سیر کاملا نزولی دارد...هر چه از صبح به سمت بعد ازظهر پیش میرود اندک اندک حس و حالم به یغما میرود... 

یک دختره ای انداخته خودش را وسط من و زهرا و صبا....

میخندد به مسخره بازی ها و چرت و پرت گویی هامان.... و گاهی هم سوالی میکند... دلم میخواهد نخندد و حرفی هم نزند..آخر دهانش که باز میشود بوی گندی از درون معده اش به بیرون می شتابد... چه خورده که حاصلش این شده نمیدانم و نمیخواهم که بدانم...

(۷)

جل الخالق!!! چه چیزها که نمی پوشند این پسرها....

آدم میماند این لباسها و این کفشها را ملت از کجا می آورند!!!!!

و هیچ کس به اینها هیچی نمیگوید که این چه ریختی ست دیگر....؟؟؟؟

خب..البته ما که بخیل نیستیم.....

دست کم روحیه هامان شاد و رنگی میشود در این لباسهای تیره و خفه ....

یکی از اولین برنامه هایم در جشن فارغ التحصیلی این است:

 از اینها آدرس بوتیک لباسها و کفشهایشان را بپرسم....

البته احتمالش هم هست که سفارشی باشد...آخر ندیده ام اینچنین پوشاکی در طول دو دهه زندگانی بر روی زمین.....

(۸)

با زهرا توی ماشین نشسته ایم...

میفهممش...در این زمینه که اعصابش را بیش از پیش له کرده است خیلی خیلی خوب میفهممش...

مقوله ی بدی ست اینکه زرت و زرت آدم را بچسبانند به خانواده اش...

انگار نه انگار که از خودش شخصیت مستقلی دارد....

خوشحالم که نرفتم رشته ی بابا...چقدر دوست داشت که این کار را بکنم....!!!!

گور پدر علاقه و استعداد و هر کوفت و زهر مار دیگه ای....

اینجا در حقوق فقط خودم هستم...خود خودم...نه تکه ای لاینفک از خانواده.... 

 لازم نیست نام پدرم را به دوش بکشم و مقایسه بشوم هی......و زجر آن مقوله ی متعفن انتطار را بتحملم دم به دم....

(۹)

از پله های خانه ای دارم میروم بالا....

چقدر سالهای قبل می آمدم اینجا...و حالا چقدر کم....

 یک اتفاق تلخ....یک قصه ی پر دشنام...یک کابوس توهین و تهمت و تحقیر کافی ست....

اینها کافی ست برای اینکه بکنی حجاب عادت هایت را و راهت را کج کنی و فکرت را و روحت را از هر آنچه تو را به سمت آن اتفاق، آن قصه و آن کابوس میبرد....

(۱۰)

مژگان شکلاتی به من میدهد تا با چای ام بخورم...

به شهرنوش نده فقط که واسش خوب نیست....

می نشینم روی مبل...سعی میکنم شکلات را قایم کنم...

شهرنوش نگاهی به شکلات می اندازد و با لحنی روشنفکرانه و منطقی و در عین حال کودکانه میگوید:

ببین!!! میتونی شکلاتتو راحت بخوریا... فکر نکن که  هوسم میکنه....واسم خوب نیس....

جیغ میکشم.... قربان صدقه اش میروم با صدای بلند....بغلش میکنم و آن حجم معصوم ۴ ساله را میفشارم....گریه ام میگیرد....گریه ام میگیرد...

درست مثل آنشب که آن دختر کوچک باران نام، یکهو توی تاکسی از بغل پدرش خواست بیاید بغلم..و من بغلش کردم...و او سرش را گذاشت معصومانه روی بازوی دست راستم.... و من....

سرم را چسباندم به سر کوچکش و پیشانی اش را بوسیدم و انگشتم را گذاشتم توی مشتهای کوچکش و چشمهایم را بستم و به نفسهای کوچکش گوش دادم.....

و از آن شب بازوی دست راستم بوی باران میدهد...

و من دوست دارمش...

(۱۱)

میخواهم بروم....شهرنوش می آید بغلم میکند و میگوید:

- تازگی ها تو میخوای بری خونتون دیگه؟؟؟

- آره....

-دلم برات تنگ میشه....

(اگر همه ی شهر بگویند دلمان برایت تنگ میشود باور نمیکنم اما تو..میدانم...میدانم...میدانم دل کوچک تو واقعا تنگ میشود!!! آغوش تو با من حرف میزند!!!)

(۱۲)

ساعت: یک و پنجاه و یک دقیقه بامداد....

                                   سلام ای شب معصوم.....سلام...سلام....


پ.ن: دانلود آهنگهای آلبوم جدید زکریا عبدالله(آهنگ گوله رو پیشنهاد میکنم)

+ نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 2:5 |
 

نمیفهمم...نمیفهمم...اصصصصلا نمیفهمم....

۷ جد و آباد منو هم که بگیری از طرف بابا که از خراسان خارج نشده...

نهایتا اگرم از خراسان خارج شده باشه احتمال اینکه رگه ای از رگهای آبا و اجداد پدری ام به سمت غرب رفته باشه صفره...به شرق ممکنه...کما اینکه با مامان این احتمالو میدیم که از طرف شرق به مغولستان برسه یه رگمون.... آخه چطور میشه آدم چشماش اینقدر تنگ و باریک باشه و ایرانی خالص هم؟؟؟؟

از طرف مامان هم به یزد و نواحی مرکزی ایران بیشتر نمیرسه شاخه های شجره نامه ام...

آخه چطور میشه وقتی ننه و بابام هیچکدوم کرد نیستن و هیچ جوره هم به غرب ایران ربط مختصری پیدا نمیکنیم من اینجور از آب در بیام؟؟؟

اینجور مرده ی آهنگای کردی و رقص کردی و گویش کردی و کردستان و کرمانشاه و حتی خود کردها؟؟؟

یک آهنگ جدید از زکریا دانلود کرده ام امروز ظهر...

و این روال منه که هر آهنگ جدیدی رو که باهاش حال کنم به کرات گوش میدم.... کلا بقول بچه ها به یه چیزی که گیر بدم ول کن قضیه نیستم.... 

شور وسوز و  احساسی تو این آهنگ است و تو صدای زکریا که منهدمم کرده.....با اینکه نمیفهمم اصلا چی میگه طرف...

بعد از این همه سال و بخصوص سالهای اخیر که اینقدر آهنگ کردی گوش کردم به یه کشف جالب در مورد موسیقی کردی رسیدم... موسیقی و گویش کردی اینقدر انعطاف پذیری داره که چه شاد باشه چه غمگین به معنای واقعی کلمه شاده  یا غمگین....

یه دفعه داشتم یه آهنگ وحشتناک غمگین زکریا رو گوش میکردم....یکی از دوستای کردم اس ام اس زد که چطوری و اینا...گفتم: نابوووووووووودم...یه آهنگ زکریا رو گذاشته ام و دارم گریه میکنم باهاش...

گفت: ای بابا!!!!! زکریا آهنگ شاد هم داره....خب یه شادشو بذار حال و هوات عوض شه....پاشی برقصی....

امروز با اتوبوس اومدم خونه....

تو اتوبوس یه آهنگ شاد زکریا تو گوشم داشت میخوند.... دلم میخواست همون وسط کردی برقصم...ولی جلوی اون میل شدید رقصیدن واستادم و فقط سر جام درجا زدم که با توجه به اینکه اتوبوس هم داشت تکون میخورد تکون خوردنای من معلوم نبود ارادیه...

یه بار یادمه سوار قطار بودیم....داشتیم میرفتیم تهران...تابستون بود.... گرم تا سر حد مرگ... ذخیره آبمون هم ته کشیده بود...من بیرون کوپه واستاده بودم و داشتم از پنجره ی واگن به خطوط آهن نگاه میکردم...همین آهنگ شاد مذکور یهو اومد و من نفهمیدم حال و هوامو...یادم رفت تشنمه....یادم رفت هوا گرمه... یادم رفت که اعصابم خورده از تاخیر قطار....وسط راهرو شروع کردم به رقص پا....

مامان از تو کوپه نگام کرد و چشاش گرد شد....اومد تو راهرو و گفت: همه دارن نگات میکنن...نرقص..زشته....

من چنان سرخوش بودم تو اون پوزیشن مرگبار که مامان خندش گرفت و به طرز عجیبی هیچی دیگه نگفت و رفت تو کوپه نشست و گذاشت الکی خوش باشم....(این واکنش مامان باید در لیست برخوردهای عجیبش در زندگیم قرار بگیره و بررسی بشه!!!)

یه بارم نمایشگاه ایرانگردی جهانگردی مشهد بودیم...آخر وقت بود...میخواستیم بریم....من پا به زمین کوبیدم که باید جشنواره ی موسیقی رو تا تهش بمونیم که رقص کردی داره...بعد بریم....

لجبازی و بهونه گیری ام بالاخره کار خودشو کرد و بقیه هم موندن و اینقدر اون رقص کردی فوق العاده بود که بقیه هم کف کرده بودن....من که رسما دیوانه شده بودم!

دو سه سال پیش بود...صد البته که جناب رئیس جمهور فعلی نمیذارن هیچگونه گهی در زمینه ی فرهنگ و سنت ملی نوش جان کنیم!!!!! (چقدر اون موقع خوشحال بودم که یواش یواش ما هم داریم واسه خودمون تو ایران خودمون کارناوال رقص راه می اندازیم!!! زهی خیال خام و باطل!!!)

عجیبه....عجیبه تاثیر شدید این نوع موسیقی در روح و روان من....!!!

وقتی با یه آهنگ کردی به نهایت شادی و یا غم میرسم با تمام وجود دلم میخواد که یه دختر کرد باشم که لباس محلی زرق برقی پوشیده و  روی یه تپه ی سبز داره با یک گروه که اونا هم لباس محلی رنگ و وارنگ پوشیدن میرقصه...در نهایت گریه ام میخواد بگیره که چرا  کرد نیستم!!!!؟؟؟ 

و حالا دقیقا در یکی از همان نقطه های اوج هستم.... در یکی از همان نهایت ها....

 

+ نوشته شده توسط نگار در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 17:49 |
 

از پنجره به باغچه نگاه میکنم...بنفشه هایی که از زیر خاک سر بر آورده اند یعنی اسفند...

میروم آشپزخانه که برای خودم در فنجان محبوب سه آفتابگردانم، چای بریزم....

این شیشه پاک کن و تخت های بی روتختی و جنگ دستمال با خاک یعنی اسفند....

می نشینم روی تخت و عطر سنبل، عطر کاج را باز میکنم و میخوانم...موهایم خیس است....آفتاب بغلم میکند.... در بازوان داغ آفتاب موهایم را شانه میزنم....

 این آسمان، آفتاب،ابر،نسیم یعنی اسفند.... 

فاطمه خانم کمدم را میکشد جلو تا پشتش را تمیز کند....

میخواهم بپرسم:انجیلم را ندیده؟؟؟؟

این پیدا شدن ناگهانی انجیل من با آن جلد چرمی اش و فشردنش به سینه ام با دلتنگی یعنی اسفند.....

چشمم به بسته ی عودی می افتد که ساقی به من داده....

یکی را برمیدارم....روشن میکنم... چانه ام را میگذارم روی لبه ی میز و به دود عود نگاه میکنم که چرخ میزند در هوا....و آن بوی دود عود....و این حس خوب من یعنی اسفند....

به دهم اسفند ۸۶ نگاه میکنم...

بیاد می آورم اسفندها را و بخصوص اسفند پارسال را....

بیاد می آورم خودم را...بیاد می آورم و نمی شناسم....

این قد کشیدن ناگهانی یکساله از پس لحظه های ویرانی یعنی اسفند.....

بیشتر روزهای اسفندی تقویم هایم را گریه کردم.....

این روزها  که حس خوبی دارم..که ساده ترین چیزها را دوست میدارم..که مثل باغبان مهربانی که به نهال آلبالوی تازه پر و بال گرفته اش نگاه میکند با لذت.... به خودم نگاه میکنم و شاخه هایم را...جوانه های زیر پوستم را و سلام آفتاب را دوست میدارم... این روزها که بیست سالگی دارد ته میکشد.....این آخرین جرعه هایش یعنی اسفند....

                                                من یعنی اسفند.....

             

 

+ نوشته شده توسط نگار در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 14:6 |
 

*این پست صرفا یک خاطره است...هرچند طولانی....حوصله ندارید مجبور نیستید بخوانید که...این رو جهت اطلاع اونهایی گفتم که خرده میگیرند چپ و راست...

این پست هم خاطره است...هم طولانی...هم شاید صرفا یک خاطره ی شخصی...

و تمام افراد در خواندن/نخواندن پستها آزادی تام دارند....

 

(۱)

زهرا میپرسد:

پایه ی کتابفروشی امامی؟؟؟

 زهرا که قصد کاری میکند به طور اتومات من هم موافقم....

- از خود اراده ندارم؟؟؟

-نه... اراده دارم!!!

ولی نمیدانم وقتی زهرا با ذوق چیزی میخواهد و آن چیز کتابفروشی امام و امثالهم است نمیتوانم بگویم:نه....

-زهرا را دوست دارم؟؟؟

-حتما.....!!!!!!

وارد کتابفروشی میشویم....

عاشق آن لحظه ام که در کتابفروشی را هل میدهیم و وارد میشویم...

عاشق آن بوی خوب کتاب که می پیچد در دماغم....

قسم خورده بودم که کتاب تازه نخرم تا آنهایی  که توی قفسه اند را بخوانم بعد...

اما سست میشوم مثل همیشه...

عطر سنبل،عطر کاج میخرم و سلاخ خانه ی شماره ی پنج کورت ونه گات....

کتاب خواندن یک چیز است...کتاب خریدن یک مسئله ی دیگر...

اینها برای من تفکیک شده اند کاملا.... لذت هر کدام به جای خود...حتی بگویم دومی از اولی بیشتر...

آخ...میمیرم برای آن لحظه که در کتابفروشی را میکشیم و میرویم بیرون با پلاستیکی که رویش نوشته شده با آبی: کتابفروشی امام....

(۲)

زهرا میخواهد کاموا بخرد....

وارد مغازه ی کاموا فروشی میشویم.... و یک عالم رنگ شاد و متنوع میریزد توی چشمهایم.... با زهرا تصور میکنیم یک بچه گربه را آنجا.....که میدود میان کامواها....

این موجود چقدر متفاوت است!!!!!!! گربه نه....زهرا را میگویم....

این دخترک از خواستنی ترین موجوداتی است که خدا گذاشته در کنارم...

میمیرم برای کارهای متفاوتش.... آن روز پازل میخرد و امروز مرا می آورد میان این همه رنگ..که کاموا بخرد...که خودش با آن دستهای کوچک و نازنینش برای خودش شالگردن ببافد....

(۳)

سر راهمان تا ماشین ناخودآگاه پایمان سست میشود به آن مغازه ی دوست داشتنی....که کارت پستال دارد...پازل دارد....کاغذ کادو هم....

دو تایی قربان صدقه ی کارت پستالها میرویم...آنها که طرح و نقشهای شاد و بچه گانه دارند و ماهی...ماهی های سرخ...کارت پستالهای عید....

از ۳ تا کارتی که میخرم ۲ تایش رویش عکس ماهی دارد....نمیدانم چه چیزی در این ماهی هست که اینقدر دوست میدارم؟؟؟؟ این طالع بینی ها نباید همینطوری باشد....

می آییم از مغازه بیرون...

ایستاده ایم کنار خیابان و کاغذ کادو ها را به هم نشان میدهیم... و قربان صدقه ی طرح های کاغذ کادو میرویم با صدای بلند....

(۴)

میخندیم...میخندیم...من که پشت فرمان ذلیل میشوم....

میخندیم میخندیم میخندیم...به خواب های بی سر و ته من که پرند از عقده های سرکوب شده....

(۵)

میرویم صبا را هم برمیداریم و میرویم خانه ی ما....

بچه ها توی اتاقم نشسته اند و دارند با هم حرف میزنند و میخندند...

من توی اتاق بغلی نماز میخوانم و سر میگذارم روی مهر و بخاطر آن دو موجودی که صدای خنده هایشان خانه را پر کرده، خدا را با تمام وجود شکر میکنم....

چقدر خوب است که زهرا و صبا اینجا هستند...اینجا...درست همین جا در اتاق من....!!!!

(۶)

تکلف بی تکلف.... تعارف بی تعارف... همینشان را عشق است!!!!!!

میدانم چای را پایه اند...چای درست میکنم و با هم میخوریم.....مزه میدهد خیلی...

میپرسم میوه و شیرینی میخورید؟؟؟ جواب میدهند:نه....

مامان می آید...گیر میدهد که میوه و شیرینی ببر!!!!رویشان نمیشود خب!!!!

هر چه میگویم اصصصصصصلا تعارف نداریم زیر بار نمیرود.... آخر سر که داریم میرویم کار خودش را میکند...شیرینی و میوه می آورد...

(۷)

وارد زمین چمن میشویم...

چقدر دوست دارم...حالا....همین حالا که داریم با لباسها و کفش ورزشی راه میرویم کنار هم و زهرا هلم میدهد....و موهایمان آفتاب و باد میخورد با ولع....

زهرا و صبا به من میخندند که مثل بچه ی آدم نمیتوانم راه بروم...خشن و مردانه راه میروم با قوز...پایم را هم کج میگذارم...

و من به سایه ی زهرا که دارد نرمش میکند...    به معلول های جسمی میماند آخر!!!!

مربی هم دوست داشتنی است در نظر اول...

یک بازی میکنیم....

من میشوم خرک و همه از روی من میپرند!!!(الحق که شخص مناسبی را برای خرک  انتخاب کرده مربی!!!)

بعد از پرش از خرک بچه ها باید از زیر پای زهرا رد بشوند....

چمن خیس میشود از اشکهایم....

زهرا به خودش میخندد و من...من به زهرا میخندم و به خودم...

بچه هایی که میپرند نمره میگیرند...

به زنک میگویم: ما خرک شدیم و لگد خوردیم اینها نمره میگیرند؟؟؟

کلی میخندد....

(۸)

دلم میخواهد زمان همین جا..همین حالا یخ بزند....

حالا که ورزش تمام شده و ما ۳ تایی دراز کشیده ایم روی چمن....

و صبا میگوید:

-بچه ها با دستتون جوری جلوی چشمتون رو بگیرید که فقط آسمونو ببینین....

ببینین چقدر آسمون آبیه...و چقدر بعد یه مدت عجیبه که اینقدر آبیه....!!!!

انگار کوری آبی گرفتین....!!!!

این جمله ی آسمان چقدر آبی است را ان مرتبه از اولی که وارد زمین شده ایم گفته ایم...

عجیب آبی است....دریغ از یک نقطه ی سپید ابر...

کلاغها را تماشا میکنیم که نمیدانم چطور در یک قارقار تمام مفاهیم را به هم رد و بدل میکنند!!!!

 درختان لخت را که کلاغها میپرند روی شاخه هایشان....

یک کلاغی هم آن بالا بالا ها دارد پرواز میکند...

سه تایی دلمان یکهو میخواهد کلاغ باشیم.... حس میکنیم کلاغ خیلی خوشبخت است...کسی کاری به کارش ندارد و شکارش هم نمیکند....

به بچه هایی که دارند ورزش میکنند نگاه میکنیم...

آن همه رنگ شاد یکصدا دارد تکان میخورد....

یکی دو تا هم آن وسط همچنان همان مانتو و مقنعه ی سیاه کذایی را به تن دارند....

گربه ای آن ور تر میپرد روی درخت.... جار میزنیم برای هم...

یکی تو کف ما برود فکر میکند تازه از حبس آزاد شده ایم که اینطور ساده ترین چیزها را....

ولی واقعا این ساده ترین چیزها.....!!!!!!!!!

این دراز کشیدن روی چمن زمین....سبز...آبی...زرد خورشید و موهایمان که میرقصد در باد و آفتاب....!!!!!

و رنگ...رنگ....رنگ.....این همه رنگ....

(۹)

دوست ندارم این لحظه را....

که داریم از ورزشگاه می آییم بیرون....

با مانتو و مقنعه و شلوار لی....

سلام زندگی روزمره...سلام کلاس حقوق مدنی ۴...سلام لحظه های عادی عادی.....

(۱۰)

در آموزشگاه موسیقی نشسته ام...منتظرم نوبتم شود...

۳ تا پسربچه ی تخس با تنبک هایشان آمده اند آموزشگاه....

به هم تیکه می اندازند...

از پسرک میپرسم:

 کلاس چندمی؟؟؟چند وقته می آی کلاس تنبک؟؟؟

میگوید: کلاس سوم.... ۱ ماه و نیم....مختصر و مفید...

بعد یکهو آن پسردیگر را نشان میدهد: این شبیه خوزه مورینیو نیست؟؟؟

میمیرم از خنده.... لپ پسرک را میکشم...

اسمش  نیماست... میگویم: من عاشق اسم نیمام....

میگوید اسمش را دوست ندارد...همه میگویند: نیما یوشیج...

میگویم: نیما یعنی کمان...

کمان فرضی اش را میکشد و تیری رها میکند....میخندیم با هم...

به چهره ی معصوم و در عین حال تخسش نگاه میکنم...

نمیخواهم تصور کنم همین نیمای دوست داشتنی...یک روز بزرگ که شود.....

(۱۱)

استاد درس جدید میدهد...

کلی عذر میخواهد از اینکه معطل شدم و اینها...و حتما خسته شدید و....

 گوش میدهم به مضرابهایش که میرقصد روی سه تار...

و سر تکان میدهم که خسته نیستم....آدم در عشق  و شادی  و مستی خسته میشود مگر؟؟؟؟

یادم می آید که امروز ۵ اسفند است...

                                        روز سپندارمزگان....


 

پ.ن: آقا...هر چه دلتان میخواهد بگویید جوادم... و اینها...که هر شماره یک رنگ است....چرا؟؟؟

حس و حال هر شماره را ریخته ام در رنگها....

پ.ن۲:این موسیقی کلاسیک چه میکند با نظم فکری آدم موقع نوشتن....!!!!!

پ.ن۳: کسی مجبورت نکرده بود تا آخرش را بخوانی!!!! این را هم گفتم در تکمیل خطوط اول پست....

 

+ نوشته شده توسط نگار در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 22:39 |
 

از ۳ دست آدم متنفرم:

یکی اون دسته آدمایی که نگات نمیکنن وقتی دارن باهات حرف میزنن...انگاری چیز شنیعی باشی...که نگاه کردن بهت مشمئز کننده و چندش آور باشه....

یکی اون دسته آدمایی که نگات میکنن ولی انگار که دارن به یه تیکه آشغال محض نگاه میکنن...

و یکی اون دسته که چنان نگاهت میکنن که انگار یه تیکه گوشت خام هستی که باید مث گرگ بدرنت.... 

و آدم میماند...میماند که چرا دسته ی چهارمی ها اینقدر کم اند؟؟؟

آدمهایی که چشم در چشمت نگاهت میکنند با نگاهی مهربان و دهانی پر از لبخند...

و من تنها اسم این آدمهای دسته ی چهارم را انسان میگذارم....

+ نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 8:27 |