قشنگترین نوع بیدار شدن تو سالروز تولدت اینه که ببینی بالا سرت یه پاکت نامه ست و روی موبایلت چند تا علامت پاکت که منتظرن بازشون کنی و پر شی از حس خوب....
با چشمای خواب آلود پاکت نامه رو باز میکنم...
یه مقدار پول توشه و یه نامه ی دو خطی:
دختر کوچولوی من!!!!
تولدت مبارک!!!
مامان
۱۸/۱۲/۸۶
جلوی نامه و نوشته جدا کم میارم و نمیتونم خودمو کنترل کنم...درست مثل دیروز در مقابل متنی که مریم تو وبلاگش ازم نوشته بود..اینجاست که گریه میکنم...نمیدونم چی توی نوشته ی آدمهاست که وقتی واسه ی من چیزی مینویسن اینجور از خود بیخود میشم....
میرم سر وقت پاکتهای توی موبایلم...
یک اس ام اس از آنا...یکی از زهرا...یکی از صبا...
میخوانم اس ام اس ها را و پر میشوم از تمام حسهای خوب موجود توی دنیا....
اس ام اس آنا و زهرا اشک توی چشمهام میاره... و اس ام اس صبا منو میخندونه...به طرز بدی کنار پیشخون آشپزخانه خنده ام میگیره.....
اس ام اس های اینها را جدا جدا خواندنش کلی حس خوب دارد...آن وقت حالا همه با هم...!!!!!!
میروم سر وقت چای شیرین با پنیر صبحانه ام.... بابا می آید از پشت سرم...دستهایش را دور گردنم می اندازد و گونه ام را میبوسد...و یک پاکت دیگر....
میروم به اتاقم و پاکت را باز میکنم:
عزیزم...
بیستمین بهار زندگیت را شاد باش میگویم...
با قلب یک پدر با مهری بیست ساله و عشقی هزار ساله....
بیست (۲۰) همیشه برای من نمره ی کمال بوده است.
این کمال را در قامت و دنیای ذهنی تو مشاهده میکنم.
قربان همیشگی ات:
بابا
۱۸/۱۲/۸۶
یاد اس ام اس اش می افتم و خنده ام میگیرد:
کتابهایت را آقای غلامی میخرد...به پاساژ مهتاب نروی که شلوغ است..... بابا
*****
جلوی کامپیوتر نشسته ام....زکریا دارد میخواند....و من به دیروز فکر میکنم و به امروز...به امروز که از دو جهت روز من است....هم تولدم است و هم ۸ مارس است روز جهانی زن...دوست دارم این دومی را به من تبریک بگویند بیشتر... چون حس میکنم در این ۲۰ سال توانستم قسمتی از حق بودنم را بعنوان یک زن از خانواده و جامعه ام بگیرم...بماند که کم سیلی نخوردم...کم از پا نیفتادم... کم مزه ی شور خون را در دهانم حس نکردم...اما ارزشش را داشت خیلی...
فکر میکنم به اس ام اس ها و تبریک هایی که از زمین و زمان رسید و میرسد....
با اینها آسانتر میشود...
آسانتر میشود تحمل کرد بار بودن را بر دوش...
حامد اولین اس ام اس را زد...پارسال هم اولین تبریک را او گفت....
و بهزاد کوچکم از آمریکا به من گفت:
birthday مبارک...چند تا gift گرفتی؟؟؟
و بعد ریخت..ریخت...سرازیر شد...تبریک از اینجا و آن جا...
با هر اس ام اس و هر صدای از پشت تلفن اشک میریختم و میریزم...
و عمو سعید درست وقتی که میخواستم بهش زنگ بزنم تولدش رو تبریک بگم، اس ام اس اش رسید که تولدم مبارک... و این تله پاتی عجیب...یعنی قصه ی همزادی...
****
مامان حریفم نشد...نتوانست مرا به روضه ببرد...تنهایی میخواستم شب تولدم...
سکوت...پیاده روی...فکر....
دیشب توی خیابانهای تاریک بلوار خیام راه رفتم....
توی کوچه های هوشیاری که پارسال هم در آنها قدم زده بودم...
توی کوچه هایی که تمام کودکی و نوجوانی ام را...۱۷ سال را در آنها قدم زده بودم...
چه دور و چه نزدیک!!!!
در هوشیارها و خیامها قدم میزدم... از پلهایی عبور میکردم...که پارسال همین موقع...از آنها گذشته بودم...پل هایی هم خراب شده بود....دیگر نمیشد از آنها گذشت.... درست مثل پلهایی که من خراب کرده بودم پشت سر....
بیاد می آوردم....گریه میکردم...میخندیدم...حسرت میخوردم...شکر میکردم...مرور میکردم....
و کوچه هایی که اینقدر تاریک و خلوت بودند که میترسیدم در آنها پا بگذارم....
و پرچم های سیاه....و آدمهای سیاه پوش...و صدای نوحه....و بوی حلوا...بوی شله...ظرفهای شله زرد...
و آدمهای لاتی که پرچم سیاه به دست تیکه می انداختند...و من تیکه هایشان را نمی شنیدم...توی گوشم یک آهنگ ترکی غمگین- که اولین بار ۱۸ اسفند پارسال شنیدمش- میخواند... تیکه هایشان را نمی شنیدم اما حرکت لبهایشان...نگاهشان...حرف کثیف توی ذهنشان را داد میزد...و من فقط نگاهشان میکردم در سکوت با افسوس...
و ماشینی که هی بوق میزد...میرفت جلوتر...بوق میزد...سرش را از پنجره بیرون می آورد...نگاه کثیفی به من می انداخت....و باز بوق..بوق...بوق... و منی که هی روسری ام را جلوتر میکشیدم و سرم را پایین می انداختم....
منتظر تاکسی ام... چراغ سبز میشود و سرخ....
ماشینهایی بوق میزنند...یکپارچه سیاه پوشیده است شهر....
کلی ماشین می ایستد.. و من از زمین و زمان و خودم حالم به هم میخورد...
اعتماد واژه ای ست که گمش کرده ام و امشب هم پیدایش نیست...
نیت خیلی از اینهایی که می ایستند پاک است...میدانم..میدانم..میدانم...
اما وقتی پرچمدار حسین، شب شهادت امام رضا....
شما را به خدا بگذارید یک امشب را با خودم تنها باشم....بگذارید با خیال راحت قدمم را بزنم...فکرم را بکنم...چکار دارید که من چه میخوانم زیر لب؟؟؟ چکار دارید که من با که تلفنی حرف میزنم؟؟؟
شما را به همان سیاه هایی که پوشیده اید قسم....
روی یکی از نیمکتهای بلوار خیام می نشینم....
زکریا در گوشم میخواند...آهنگ روژگارش است...
چقدر این روژگار زکریا با روزگار من میخواند...
قد کشیده ام...قد کشیده ام....این را در ذهن و قلبم حس میکنم...
پارسال این موقع بود که دیگر نخواستم یک نهال آلبالوی لطیف و ظریف باشم که با هر نیمچه بادی خم میشود این سو و آن سو.... و مشکل آمد از پس مشکلی دیگر...و زخمی تازه نشست روی زخم قبلی... و زخمهای کهنه سرباز کرد و خون پاشید و همیشه سختی ها.....دردها....زجرها...در هم شکستن ها و ویرانی ها آدم را بزرگ میکند...میسازد....
عمو سعید!!! گفتم:یک سال بنفشه کاشتیم توی باغچه مان...دوست داشتم امسال هم بنفشه بکاریم...گفتی: بنفشه با درخت فرق میکند درخت بکار.... گوش کن:
من درخت کاشته ام....درختی که روی تنه اش رد زخمهاست....شلاق ها و تندبادهاست....
اما با تمام این زخمها....شلاق ها..تندبادها... تنها و قوی است....و به خودش متکی است!!!!
و میخواهد شکوفه کند در آستانه ی بهاری که دارد میرسد از راه...چند روز دیگر....

پ.ن:
کلاغ...کلاغ..آلاله(زن داداشم) واسم کلاغ کشیده... وصل بود به کادوم...نازی!

