حوصله ی هیچکدامشان را ندارم جز یکی....مامان از وسط فیلم بلندم کرده آورده اینجا....میخواهم بقیه ی بازی کودکی ژولین و سوفی را ببینم....
بشقاب جمع کن...چای ببر...به این سلام کن...واسه اون لبخند بزن...با اون حرف بزن....آجیل بردی؟؟؟
به این مراسم میگویند جلوس....
(۲)
صلیب فیروزه ای ام به گردنم است....دست میبرم و صلیب را زیر پیراهنم پنهان میکنم....
این ملتی که آمده اند جلوس!!!!!!!!!!! صلیب را که ببینند مهدورالدم میشوم در نگاهشان....
(۳)
خاله نمکدان دستم میدهد...
-قربون دستت بذار سر میزا...
جولان میدهم وسط هال....فقط یک نفر خیار برداشته...یک نمکدان را میگذارم جلوی بشقاب خیاردار..۳ تا نمکدان دیگر دستم مانده....احمق سان به بشقابها نگاه میکنم و خیار نمی بینم...چند ثانیه ای این ور و آن ور را نگاه میکنم و برای اینکه بیشتر از این صحنه احمقانه شود نمکدانها را میگذارم روی میزها....۳ نمکدان برای ۳ میز...دریغ از یک دانه خیار...
(۴)
-خاله قربون دستت همون سینی رو بده...
-کدوم سینی؟؟؟
-همون سینی دسته داره....
چند ثانیه بعد قضیه لود میشود...
-خاله؟؟؟؟ سینی ای که دسته داره؟؟؟؟ مگه سینی بی دسته هم داریم؟؟؟
نزدیک است آبجوش داغ را بریزد روی خودش....
(۵)
خسته ام از این همه شلوغی...از دیالوگ جور کردن برای مکالمه....
گفتم که حوصله ی هیچکدامشان را ندارم جز یکی....
می نشیند روی پایم....
-من آخرش تورو میخورم...ها...
-نمیتونی...
-میبینی که میتونم...من قبلا هم شهرنوش خوردم....میخورمت میری تو شیکمم...
با بدجنسی میخندد و میگوید:
بعدش که بدنیا میام؟؟؟
-نه...بدنیا نمیای!!!!!
نگاهش پر سوال میشود...
پس کجا میرم؟؟؟
-میری تو توالت قاطی پی پی ها....
-نخیرم....
-چرا....تازه شم اول تو قابلمه میپزمت...سرخ میکنم که خوشمزه شی....
-بدمزه میشم ها....
-نخیر اینقده خوشمزه میشی...من میدونم...
-سیب زمینی ای هم سرخ میکنی میذاری کنار من؟؟؟؟
-آره...سیب زمینی هم سرخ میکنم...
نکند بزند زیر گریه ....میخواهم بگویم شوخی کردم....الکی گفتم بابا...
یهو آب دهنش را جمع میکند و میگوید:
ببین...میشه لطفا منو که میخوای بپزی عین مرغ پخته شم؟؟ اینجوری خوشمزه میشم ها....
جیغ میکشم وسط میهمانی....بغلش میکنم و چشمهایم پر از اشک میشود و دهانم پر از لبخند....
مادرش توضیح میدهد:
شهرنوش فقط گوشت مرغ دوس داره...
(و من تو را می ستایم که اینقدر پاک و ساده و معصومی که آنچه را خودت دوست میداری برای دیگری هم همان را میخواهی.....)
(۶)
و من میخندم...در روزی که چند ساعت متوالی اش را گریه کردم....
(۷)
به شکم بر آمده اش نگاه میکنم....
از صفیه میپرسم:
دخترعموی من خوبه؟؟؟؟
نگاهم میکند مجهول... جمله ام را تکرار میکنم و به شکمش اشاره میکنم...
چند ثانیه ای فکر میکند و بعد میخندد...
این خنده اش را دوست دارم خیلی....چقدر دلم میخواهد وسط این جمع بغلش کنم....
(۸)
فیلم بازی کودکی را می بینم...
در بامدادی ساکت.....
و ریه هایم را پر میکنم از هوایی خیلی خوب....
بعد از سه روز و خورده ای حال و هوای بد.... حالا باز هم یک هوای خوب....
(۹)
در یخچال را باز میکنم...سرک میکشم به عادت هر نیمه شب...
توی یک لیوان پلاستیکی یک عالمه توت فرنگی ست...
یکی برمیدارم...
میگذارمش روی زبانم و با لذت میجوم...
مزه ی ترش و شیرینش را حس میکنم....
.. خم شده ام روی بوته ها....توت فرنگی میچینم...به این ور و آن ور نگاه میکنم و میگذارمش روی زبانم...
....دارم خامه و توت فرنگی میخورم....سال ۱۳۷۹....محوطه ی دانشگاه سوآس لندن.... جشن فارغ التحصیلی ست و من چقدر دلم میخواهد دانشجو بشوم....
....چ.......رخ میزند...میچرخند......
دور خودش چرخ میزند و میچرخند توت فرنگی های روی پیراهنش....
عاشق این لباسش است....بخاطر اینکه توت فرنگی دارد...
(۱۰)
میخورم...میخورم...یکی دو تا سه تا....هشت تا....
توت فرنگی میخورم در ساعت یک و نیم بامداد....









