تبليغاتX
سپندارمزد
(۱)

حوصله ی هیچکدامشان را ندارم جز یکی....مامان از وسط فیلم بلندم کرده آورده اینجا....میخواهم بقیه ی بازی کودکی ژولین و سوفی را ببینم....

بشقاب جمع کن...چای ببر...به این سلام کن...واسه اون لبخند بزن...با اون حرف بزن....آجیل بردی؟؟؟

به این مراسم میگویند جلوس....

 

(۲)

صلیب فیروزه ای ام به گردنم است....دست میبرم و صلیب را زیر پیراهنم پنهان میکنم....

این ملتی که آمده اند جلوس!!!!!!!!!!! صلیب را که ببینند مهدورالدم میشوم در نگاهشان....

(۳)

خاله نمکدان دستم میدهد...

-قربون دستت بذار سر میزا...

جولان میدهم وسط هال....فقط یک نفر خیار برداشته...یک نمکدان را میگذارم جلوی بشقاب خیاردار..۳ تا نمکدان دیگر دستم مانده....احمق سان به بشقابها نگاه میکنم و خیار نمی بینم...چند ثانیه ای این ور و آن ور را نگاه میکنم و برای اینکه بیشتر از این صحنه احمقانه شود نمکدانها را میگذارم روی میزها....۳ نمکدان برای ۳ میز...دریغ از یک دانه خیار...

(۴)

-خاله قربون دستت همون سینی رو بده...

-کدوم سینی؟؟؟

-همون سینی دسته داره....

چند ثانیه بعد قضیه لود میشود...

-خاله؟؟؟؟ سینی ای که دسته داره؟؟؟؟ مگه سینی بی دسته هم داریم؟؟؟

نزدیک است آبجوش داغ را بریزد روی خودش....

(۵)

خسته ام از این همه شلوغی...از دیالوگ جور کردن برای مکالمه....

گفتم که حوصله ی هیچکدامشان را ندارم جز یکی....

می نشیند روی پایم....

-من آخرش تورو میخورم...ها...

-نمیتونی...

-میبینی که میتونم...من قبلا هم شهرنوش خوردم....میخورمت میری تو شیکمم...

با بدجنسی میخندد و میگوید:

بعدش که بدنیا میام؟؟؟

-نه...بدنیا نمیای!!!!!

نگاهش پر سوال میشود...

پس کجا میرم؟؟؟

-میری تو توالت قاطی پی پی ها....

-نخیرم....

-چرا....تازه شم اول تو قابلمه میپزمت...سرخ میکنم که خوشمزه شی....

-بدمزه میشم ها....

-نخیر اینقده خوشمزه میشی...من میدونم...

-سیب زمینی ای هم سرخ میکنی میذاری کنار من؟؟؟؟

-آره...سیب زمینی هم سرخ میکنم...

نکند بزند زیر گریه ....میخواهم بگویم شوخی کردم....الکی گفتم  بابا...

یهو آب دهنش را جمع میکند و میگوید:

ببین...میشه لطفا منو که میخوای بپزی عین مرغ پخته شم؟؟ اینجوری خوشمزه میشم ها....

 

جیغ میکشم وسط میهمانی....بغلش میکنم و چشمهایم پر از اشک میشود و دهانم پر از لبخند....

مادرش توضیح میدهد:

شهرنوش فقط گوشت مرغ دوس داره...

(و من تو را می ستایم که اینقدر پاک و ساده و معصومی که آنچه را خودت دوست میداری برای دیگری هم همان را میخواهی.....)

(۶)

و من میخندم...در روزی که چند ساعت متوالی اش را گریه کردم....

(۷)

به شکم بر آمده اش نگاه میکنم....

از صفیه میپرسم:

دخترعموی من خوبه؟؟؟؟

نگاهم میکند مجهول... جمله ام را تکرار میکنم و به شکمش اشاره میکنم...

 چند ثانیه ای فکر میکند و بعد میخندد...

این خنده اش را دوست دارم خیلی....چقدر دلم میخواهد وسط این جمع بغلش کنم....

(۸)

فیلم بازی کودکی را می بینم...

در بامدادی ساکت.....

و ریه هایم را پر میکنم از هوایی خیلی خوب....

بعد از سه روز و خورده ای حال و هوای بد.... حالا باز هم یک هوای خوب....

(۹)

در یخچال را باز میکنم...سرک میکشم به عادت هر نیمه شب...

توی یک لیوان پلاستیکی یک عالمه توت فرنگی ست...

یکی برمیدارم...

میگذارمش روی زبانم و با لذت میجوم...

مزه ی ترش و شیرینش را حس میکنم....

 

.. خم شده ام روی بوته ها....توت فرنگی میچینم...به این ور و آن ور نگاه میکنم و میگذارمش روی زبانم...

 

....دارم خامه و توت فرنگی میخورم....سال ۱۳۷۹....محوطه ی دانشگاه سوآس لندن.... جشن فارغ التحصیلی ست و من چقدر دلم میخواهد دانشجو بشوم....

 

  ....چ.......رخ میزند...میچرخند......

دور خودش چرخ میزند و میچرخند توت فرنگی های روی پیراهنش....

عاشق این لباسش است....بخاطر اینکه توت فرنگی دارد...

 

(۱۰)

میخورم...میخورم...یکی دو تا سه تا....هشت تا....

           توت فرنگی میخورم در ساعت یک و نیم بامداد....

              

 

+ نوشته شده توسط نگار در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 2:48 |
 

امروز سر کلاس حقوق جزا اول کتاب قانونم نوشتم:

اصل بر این است که مرد کشته نمیشود مگر اینکه خلافش ثابت شود....

آمدم خانه اصلاحش کردم....جامع و مانع شد...:

اصل بر این است که مرد هر گهی که هوس کند، میتواند بخورد مگر اینکه خلافش ثابت شود...

عرض دیگری نیست....

 

+ نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 15:33 |
 

یک آن دلم ماه رمضان خواست...

فقط و فقط بخاطر شنیدن ربنای شجریان کنار سفره ی رنگین افطار....

                         


چقدر قشنگ گفته ایرج زبردست در وصف صدایش:

دست نفست ستاره ها را چیده ست

                          شب با دف ماه تا سحر رقصیده ست

همچون سحر از عطر اذان سرشاری

                               انگار لب تو را خدا بوسیده ست

 

+ نوشته شده توسط نگار در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 0:41 |
 

(۱)

در اتاقش را میزنیم...صدای نازنینش پاسخ میدهد:بفرمایید... چقدر وقتی فارسی حرف زدنش را میشنوم برایم جالب است و عجیب....بهش کادو میدهیم من و سعیده.... من از تاجیکستان یک تسبیح سنگی برایش آورده ام و سعیده یک قرآن فرانسوی... مثل بچه ها ذوق میکند و شوخی میکند...سعیده از امتحان میپرسد و من عجله دارم که به کلاسم برسم....بایگی به فارسی میگوید: برین زود که میخوام کادوهامو باز کنم....

از اتاقش که بیرون میرویم قربان صدقه اش میروم....آخر چطور میشود یک انسان در سن ۲۷ سالگی اینقدر معصوم و دوست داشتنی باشد؟؟؟؟

(۲)

تربیت بدنی تشکیل نمیشود....هوا سرد است و ابری...با صبا دور زمین فوتبال راه میرویم...و من نوستول میشوم...برای ساعتهای ورزش مدرسه ی ایرانیان در لندن....که بعد از نماز روزهای چهارشنبه میدویدیم به سمت حیاط...و بیشتر اوقات در چنین هوایی با بچه ها فوتبال باز میکردیم...کنار درختهای غرق در شکوفه های صورتی و سپید...و من چنان بازی میکردم که بعد از کلاس سرم را میگرفتم زیر شیر آبخوری و ول کن هم نبودم...مریم با توپ و تشر از آبخوری جدایم میکرد و میگفت: آب شرب لندنو تموم کردی که!!!!!

آدم یاد چه چیزها که نمی افتد....!!!!!!

یک هوای ابری...یک قدم زدن دور زمین فوتبال در ساعت تربیت بدنی مرا برد به سال ۷۹...کلاس اول راهنمایی...مدرسه ی ایرانیان لندن....

(۳)

منم و صبا و یک یک ساعت و نیمی که میشود علافی کرد با خیال راحت...باران شروع کرده به باریدن....میرویم دانشکده ی علوم تربیتی...که پر از درخت است و چمن و میوه های کاج و بوی اقاقی...

(۴)

ماشین را پارک میکنم و قدم میزنیم زیر باران....۵ شنبه که به عمو سعید گفتم: من هر وقت دعای باران میکنم زود جواب میگیرم...گفت: خب الان دعا کن بیاد این روزا بارون...و من دعا کردم و امروز باران زد....

(۵)

آه که چقدر رنگ سبز درخشان برگهای درختان را دوست دارم....و میوه های نمناک کاج و بوی خیس یک ردیف پر از درخت اقاقی را....و قدم زدن با صبا را....

(۶)

میرویم تریا مهندسی...باران شدت میگیرد...همه هجوم می آورند سمت تریا...من و صبا ساندویچمان تمام شده با لذت و بی هیچ عجله ای راه میرویم زیر باران....و من به این فکر میکنم که چقدر نعمتی ست اینکه دوستی داشته باشی که زیر باران شدید قدم زدن را بفهمد.... و یکی از انگیزه هایش برای لیزیک کردن چشمش این باشد که باران گند نزند به شیشه ی عینکش....

(۷)

سر کلاس مدنی نشسته ام....خودم خیس خالی ام و قوز کرده ام از سرما... با این حال میخندم به لباسها و کله های خیس...

(۸)

باران قطع شده...استاد دارد میگوید از خسارتهای احتمالی... خسته و بی حوصله ام...بحثهای خشکی ست...صدای چند گنجشک و بلبل سرمست از باران و شاخه های خیس حواسم را پرت میکند و به خنده ام می اندازد....چقدر خوشحالند...ترانه های عاشقانه سر میدهند به صورت سوال و جواب...انگار دارند مشاعره میکنند...زهرا اگر اینجا بود میگفت: خجسته دل اند پرنده ها چقدر....

(۹)

کلاس تمام میشود و داریم میرویم بیرون....چشمم از پنجره به بیرون می افتد...با ذوق و شوق خطاب به سعیده میگویم: منظره رو ببین...

آسمان آبی قشنگی ست...یک آبی خیلی خاص... و آمیخته ست با سبز درخشان درختهای خیس خورده....

                      

(۱۰)

با نگار و فرناز و صبا راه می افتیم به سمت تریا....منظره ی اطراف دانشکده به وصف نمی آید...

فرناز چرت و پرت میگوید و من و صبا خنده های افسار گسیخته سر میدهیم.... چقدر نسکافه میچسبد با این هوای تمیز بعد از باران و این اداهای فرناز و ماجراهایی که تعریف میکند و آن خنده های از ته دلش...چقدر یک موجود میتواند خواستنی باشد!!!!

(۱۱)

شب است و برف پاک کن* ماشین که قطره های باران را پاک میکند از شیشه و یک ترانه ی شاد بارانی.... رانندگی میکنم تا خانه با لذتی تمام و کمال...

(۱۲)

اگر بهار قرار باشد دوست داشتنی باشد فقط از دست باران کاری ساخته ست...

         

 


*: برف پاک کن با قطره های باران چکار دارد؟؟؟؟

پ.ن:عنوان پست:نام یکی از مجموعه داستانهای کوتاه اریک امانوئل اشمیت...

پ.ن۲:آهنگ ای یوسف خوش نام ما ی شجریان را به صورت non-stop دارم گوش میکنم.....چه میکند شجریان با روح و روان و جان من....

+ نوشته شده توسط نگار در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 22:4 |

 

۱-برای ناهار ماکارونی درست میکنم...امید مامان نا امید است از آشپزی من...ماکارونی زیاده از حد میشود و کم رب و کم گوشت....

۲-می نشینم پای ماهواره و وقت میگذرانم با این کانال و آن کانال کردنهای بی هدف و چای مینوشم پی در پی...

۳-مانتوی بنفشم را میپوشم با مقنعه ی سورمیه ای...به خودم در آینه نگاه میکنم و لبخند میزنم....چقدر رنگ شاد میتواند حس خوب بدهد به سلولهای زیر پوست...

۴-همزبان میشویم...تنبک و سه تار و دف و ویلون و یک حنجره....شادی و شور و نشاط و شوخی چرخ میخورد در فضا....

۵-دارم میروم دانشکده ی ادبیات...در حال رانندگی نگاه میکنم به خوشه خوشه های سپید میان سبز سبز درختان با لذت....و فکر میکنم به حرفهای صفیه و سعید....سرمست میشوم از عطر اقاقیهای سفید....

۶-میان این همه دانشجو چشمم بدنبال سعیده است...از مکه آمده و سر تا پا سورمیه ای پوشیده...وقتی حجم کوچکش را بغل میکنم انگار خود خود کعبه را در آغوش گرفته ام....

۷-وارد کالج میشویم...مسیو بایگی به فرانسه چرت و پرت میگوید به سعیده درباره ی حجر الاسود و اینکه اسمش را روی خانه ی خدا نوشت یا نه.....میخندیم...میخندیم...و من به چشمهای بدجنس مسیو نگاه میکنم که پر از شرارت و در عین حال معصومیتی بچگانه است...این موجود بدون شک یکی از دوست داشتنی ترین مخلوقات حی و حاضر خداست...

۸-سر کلاس شعر فرانسوی میسازیم...دارم شعری میسازم درباره ی یک گربه ی سفید که دارد در کوچه موش سفید میخورد...شعرهای همه بامزه است....و از حیث رده بندی مربوط به گروه سنی الف...هیچوقت فکر نمیکردم که یادگیری یک زبان خارجی اینقدر میتواند لذت بخش باشد....

۹-با سعیده بستنی قیفی توت فرنگی میخوریم...هوا خنک است و آسمان ابری...این هوا و آسمان محبوب زهراست...به اسمان ابری نگاه میکنم و دلم برایش تنگ میشود....بستنی ام را لیس میزنم و دوباره یک نگاه به آسمان و تشدید دلتنگی ام....

۱۰-میخواهم بروم خانه که باران میگیرد...به فرناز زنگ میزنم..با آنا و نگار دارند قدم میزنند در پارک...مسیرم را کج میکنم...چقدر دلم میخواهد قدم بزنم با چند دوست خوب در این هوای پاک...

۱۱-بوی خیس خاک و نوشیدن چای داغ و مردمانی که میدوند و راه میروند و مینوشند و  میخندند و هوایی که دارد میرود رو به تاریکی...

۱۲-سه تار میزنم....ادامه ی مرغ سحر را تمرین میکنم...نمیدانم چرا بلبل پربسته ز کنج قفسش در می آید اما نغمه ی آزادی نوع بشرش را عین آدم نمی سراید...

۱۳-شام ماکارونی میخورم دوباره....زیاد آمده و کم رب است و کم گوشت...

                 

                                                                                         شنبه ۲۴ فروردین

 

+ نوشته شده توسط نگار در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 12:35 |
 

حس حزن انگیزی ست اینکه چند روز مانده به اولین سالگرد فوت نویسنده ای تازه تازه بشناسی اش.... این حسی ست که من دارم...چند روزه...از وقتی سلاخ خانه ی شماره ی پنج کورت ونه گات را خوانده ام....

((اگر قرار شد یک موقعی بمیرم،دور از جون البته، امیدوارم شما بگویید:

کورت حالا جاش تو بهشته..

این شوخی محبوب من است..))

-کورت ونه گات دوست داشتنی حالا جاش تو بهشته....حتم دارم که همینطوره....

اون تو بهشته و نیست که دنیای جهنمی مارو که در نبود او روز به روز جهنمی تر هم میشه ببینه....

             

 

 

+ نوشته شده توسط نگار در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 18:42 |
 

آخرش فرار میکنم...

فرار میکنم از این شهر پر رنگ و ریا....

از دست این فامیلها و دوستهای وقت نشناس...

از دست این آدمهایی که حوصله شان را ندارم...

از دست این موجوداتی که ریختشان را هم نمیخواهم ببینم...

از دست این تعارفهای مزخرف و کشکی...از دست رو در بایستی...

از دست این مکالمه های اجباری....

از دست تظاهر به اینکه از دیدن کسی خوشحالم...در حالیکه در دل دارم فحشش میدهم...

از دست دروغ گفتن به این و آن برای فرار از ملاقاتشان....و دروغ پشت دروغ...

از دست زودرنجی آدمهایی که مدعی هستند مرا میشناسند....

آخرش فرار میکنم...

آخرش....


پ.ن: مهم نیس که آخرش فرار میکنم یا نه....؟؟؟مهم نیت است که فرار میکند....

 

+ نوشته شده توسط نگار در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 19:21 |
 

امید یعنی دل بستن به یک سراب

                                        وقتی از واقعیت گریزانی....

+ نوشته شده توسط نگار در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 0:2 |
 

دقت کردین وبلاگ نویسای عزیز؟؟؟؟

که در چند دقیقه ی نخست پس از آپ کردن وبلاگ، نباید از داشتن نظر خوشنود شد؟؟؟؟

من که ترجیح میدهم خوشنود نشوم و بدون سر زدن به وبلاگ طرف بسرعت از صفحه ی روزگار محوش کنم... 

نظردهندگان عزیز!!!!

سعی کنید اول مطلب بنده خدای وبلاگ نویس را بخوانید بعد به تبلیغات خود بپردازید....ضمنا فن کپی پیست را در نظرهایتان مبتذل نکنید با این همه تکرار....

(این پست در حقیقت پاورقی پست قبل بود ولی از آنجا که احساس کردم خیلی خیلی مهمتر از پست اخبر است با بخشیدن شخصیت مستقل در یک پست جداگانه آوردم)

+ نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 0:18 |
 

تو لیستمون بود...

تو لیست من و صبا و زهرا...

جزو اسامی کسایی که اگه بمیرن واقعا نابود میشیم....

امشب وقتی تو دادگاه از خودش داشت دفاع میکرد و چشماش پر اشک شد، فهمیدم که اگه یه روز بگن این موجود دوست داشتنی و با نمک نیست دیگه روی این زمین... پیش ما....تو تلویزیونای ما....

 نابود خیلی کلمه ی پیش پا افتاده ای یه واسه بیان شدت اندوه من از تصور دریافت چنین خبری...

از ساعت خوش تا مرد هزار چهره...

در هر نقشی که باشی دوستت داریم مهران مدیری....

                                                 هزار چهره برای یک مرد


پ.ن:همیشه سریالایی که سر و کارشون با قانون می افته گند میزنن به دادگاه و قانون....نمونه اش همون لبه ی تیغ بود که فقط یک قسمتشو دیدم که طرف تو دادگاه داشت شرح خاطرات میداد و درد دل میکرد با قاضی....(مگه دادگاه جای مسخره بازیه؟؟؟)بالاخره یک سریالی پیدا شد که با یک مشاور حقوقی گپی زده باشه.... حکم مرد هزار چهره را پسندیدیم تا حدودی...

پ.ن۲:بخوانید نقدی از مرد هزار چهره  که پسندیدیم بسی....

 

+ نوشته شده توسط نگار در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 و ساعت 23:52 |
 

کنارم دراز میکشد....

-برام قصه بگو....

فکر میکنم به قصه هایی که برایم میگفتند...وقتی من هم قصه میخواستم....

قصه ی زیادی یادم نمانده است....

یکی یادم می آید....

شروع میکنم:

- یکی بود یکی نبود....یه دختره ای بود اسمش...اسمش...

به چشمهای درشت و مشکی اش که هشیارانه در تاریکی نگاهم میکند نگاه میکنم...

-یه دختره ای بود که اسمش شهرنوش بود....

از کی شنیدم یا کجا خواندم که میگفت وقتی برای بچه ها شخصیتهایی با اسم خودشان میسازی بقصه و سرنوشت آن شخصیتها برایشان جالبتر میشود...

از جزئیات داستان میپرسد:

چند سالشه شهرنوش؟؟؟از من بزرگتره؟؟؟خواهر و برادر نداره...؟؟؟

تا نیمه های قصه پیش رفته ام....

یکهو میگوید: دوباره بگو...از اول اولش...

-واسه چی؟؟؟

-آخه گلپر هم میخواد بشنوه....

-گلپر دیگه کیه؟؟؟

-گلپر دوست منه....

- دوست تو مهدکودکه؟؟؟

-نه...تو خونمون با ما زندگی میکنه....

دستی فرشته گونه گونه هایم را نوازش میکند...سرد و لطیف...

-چیکار میکنه تو خونتون؟؟؟

-با من غذا میخوره...میخوابه...بازی میکنیم...میریم مهد کودک...

مادرش توضیح میدهد:

تازگیها از دوستای خیالیش حرف میزنه....یه دوستی داشت چند وقت...دیروز بهش گفته برو گمشو...ما بهش گفتیم دیگه با بچه های بی تربیت دوست نباشه...این گلپر دوست جدیدشه... 

یاد عمو ویگلی در کانه تیکت از داستانهای سالینجر می افتم: شخصیت داستان که اسمش رامونا بود دوستی خیالی داشت ..وقتی روی تختش میخوابید لبه ی تخت میخوابید تا برای دوستش هم جا باشد...و مادرش دعوایش میکرد....

میپرسم:

الان گلپر کجاست؟؟؟

-همین جا...پشت تخت...قایم شده و  میخواد قصه رو گوش کنه....نشنید از اولش...

قصه را دوباره از اول میگویم...

دوباره همان سوالهایش را تکرار میکند....

چند سالشه؟؟؟از من بزرگتره؟؟؟خواهر و برادر نداره؟؟؟و.....

به یک جاهایی میرسم که نمیتوانم ماجرا را برایش با زبان ساده تعریف کنم...وقتی خودم این داستان را برای اولین بار شنیدم ۵، ۶ سالی داشتم...

آخرهایش را سرهم بندی میکنم و قصه را تمام میکنم....

میگوید: حالا نقاشی....

اعضای ظریف صورتش را با انگشت لمس میکنم یعنی که مثلا دارم نقاشی میکنم...

اینقدر ناز و نوازشش میکنم که پلکهایش سنگین میشود...

اتاق ساکت است...جز صدای دم و بازدمهای کوچک و سریعش صدایی نمی آید...

این پهلو آن پهلو میشود مدام...

دستهای کوچکش را در دست میگیرم...نوازشش میکنم...

یادم می آید که نمازم را نخوانده ام...

میخواهم آرام از جایم بلند شوم و بروم نمازم را بخوانم آخر شبی که یکهو...

تکانی میخورد...دستش را دور گردنم می اندازد و لای موهایم فرو میبرد و سرش را نزدیکتر می آورد و پاهایش را جمع تر میکند....و همه ی اینها در خواب....

نمیتوانم تکان بخورم.. آرامش عجیبی در آغوشم گرفته...!!!! مسخ شده ام...مسخ...

 چشمانم را می بندم و غرق لذت میشوم....

صدای نفسهایش نزدیکتر....چشمهایش...لبهایش...موهایش نزدیکتر...

حس داغ بازوان کوچکش روی خطوط گردنم...

         انگشتان کوچکش آمیخته با یک دسته از موهایم...

                                                       شهرنوش نماز من است...

 

                                                                                     شنبه ۳فروردین ۸۷

 

***             

سوار تاکسي ميشوم....

چشم و گوشم پر است از نور و صدا....

کنار من آقايي نشسته با بچه اي در بغلش....

اعصابم کمي تا قسمتي له است....کنار پنجره ام....نگاهم به جنگ نور و تاريکي ست...

اخمهايم در هم است...مثل هميشه هايي که با خودم هستم....

يکهو چشمم توي تاريکي تاکسي به دو تا چشم درشت سياه مي افتد...که دوخته شده اند به من...

رويم را برميگردانم سمت پنجره.... چند دقيقه نميگذرد که دوباره نگاهم به نگاهش....

نگاهش پرسشگر است و متعجب....

انگار اولين بار است موجودي را با اعصابي له مي بيند و انگار....انگار ميفهمد!!!!

شروع ميکنم به بازي و شکلک و ادا و اصول در آوردن... هميشه همينطور است...هر وقت بچه اي مهرش را در دلم مي اندازد.....

همانطور نگاهم ميکند... خسته ميشوم و خيره ميشوم به بيرون....ناگاه حس لامسه ام از تماس لطيف چيزي خبر ميدهد... بچه به سمت من خم شده و با دستان کوچکش انگشتان مرا دارد لمس ميکند....

 چيزي در آن چشمهاي سياه و آن انگشتان کوچک کف دستهايم هست...

چيزي...چه ميدانم....يک معصوميت خاص...يک پاکي فرشته گونه...يک حس خوب.....

شکلک ها و بازيهايم را از سر ميگيرم....

دستم را جلوي چشمهايم ميگيرم و با حرکتي سريع از جلوي چشمهايم پس ميزنم...

 قهقهه اي ميزند که پدر و مادرش که دارند به راديوي تاکسي گوش ميدهند، تعجب ميکنند....در نگاهش ديگر آن پرسش و تعجب اوليه نيست....

حالا توي چشمهايش آتش است...شراره ی آتش نگاهش تشويقم ميکند....

با هر بار خنده اش يک حس خوب تازه در مسير گردش خونم جريان مي يابد...

اسمش را ميپرسم...

پدرش ميگويد:باران.....

چقدر باران قشنگ مي نشيند روي اين چشمها و موها و لبخند....

يکهو بچه بي تابي ميکند.... بلند ميشود و توي بغل پدرش وول ميخورد....

باهاش حرف ميزنم: چي ميخواي کوچولو؟؟؟ چرا نا آرومي ميکني باران؟؟؟

يکهو دستانش را از هم باز ميکند که يعني: بغلم کن......

جا ميخورم....چيزي در درونم مي شکند...چيزي در درونم فرو مي پاشد....

بچه مصر است که بيايد بغل من... شروع ميکند به اهن و اوهون کردن... و هرچه بيشتر وول خوردن...

دستهايم را براي در آغوش گرفتنش باز ميکنم.....

پدرش هي ميخواهد جلويش را بگيرد... حريفش نميشود...من و بچه اصرار ميکنيم...

به آغوشم که مي آيد... بلافاصله سرش را ميگذارد روي دست راستم....دراز ميکشد....

...مي لرزم...مي لرزم....اشک توي چشمهايم جمع شده...

 نگاه ميکنم به چشمهايش از لابلاي يک پرده ي اشک....

سرم را تکيه ميدهم روي پيشاني اش....صداي ضربان قلبش را حس ميکنم...صداي دم و بازدمهاي کوچکش را...


پيشاني اش را ميبوسم...موهايش را ناز ميکنم...کم مانده گريه اي راه بيندازم آتشفشاني....چشمهايش را به نرمی ميبندد...

روي اين زمين نيستم ديگر...

نميتوانم باشم...


باران...باران...باران...

ترافيک است...

چقدر ترافیک دوست داشتنی است...این چراغ راهنمای انگار بی چراغ سبز...

صدای بوقهای متمادی...این شلوغی...این هوای دود آلود...این آسمانی که صاف است و بی ابر و غبارآلود...

باران باران باران...

                      

باران دارد میبارد...به روی بازوی دست راستم...

پدرش میگوید:

همین جا نگه دارید..پیاده میشویم...

کودک را به آغوشش میدهم..نق و نوق میکند...نمیخواهد از آغوش من برود...

میبوسمش و با بی میلی و به زور میدهم به پدرش...عذرخواهی میکند..
ببخشید اذیتتون کرد...

سر تکان میدهم: به هیچ وجه...

پدرش دارد کرایه ی تاکسی را حساب میکند...

از پشت شیشه به باران نگاه میکنم...

نگاهم میکند با آن چشمهای درشت سیاهش..

 دست تکان میدهم برایش و چنان لبخندی میزنم که حس میکنم لبم دارد جر میخورد...


 باران میرود شاید برای همیشه...
                         شاید این اولین و آخرین دیدار....


اما حس خیس بعد از راه رفتن در یک شب بارانی با من درون تاکسی میماند ...

و من هفته ها و هفته ها بعد از آن شب میبویم بازوی دست راستم را...

بوی لطیف باران میپیچد در دماغم...

                                       هربار لطیف تر و خنک تر...

                                                                   دوشنبه ۶ اسفند ۸۶...

                                                                        

 

  

+ نوشته شده توسط نگار در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت 23:43 |
 

(۱)

نیامده ام که بگویم نوروزتان پیروز یا چمی دانم از درسهایی که در سال ۸۶ گرفته ام بگویم و بنویسم چطور میخواهم سال ۸۷ را شروع کنم...(نفرت خاصی دارم از پست 1386 ام در آرشیو وبلاگ)

یا بقول قصه های عامه پسند از این جملات خنک و مزخرف بعضی وبلاگ نویس ها بگویم..

آمده ام که بگویم عید را دوست ندارم....

از اون تحویل سال خنک و یاس آلودش گرفته تا ایام عید و دید و بازدیدش.....

(۲)

تحویل سال رو دوشنبه بودیم(پایتخت تاجیکستان) بدون هفت سین....پای ماهواره بودیم و شبکه ی خبر ایران رو گرفته بودیم...حرم رو نشون میداد....ملت تو صحن ها نشسته بودن و یک گروه از همین نگهبانها داشتند مولودی میخواندند در مدح امام رضا و ملت چشمشون گریون بود.....

بعد یکی اعلام کرد: آغاز سال ۱۳۸۷ شمسی ...یا مقلب القلوب و الابصار.... و اوهو اوهوی ملت همیشه در صحنه...همین!!!!!!!

چقدر دلمان نقاره های حرم را میخواست...توپی....دنگی...دونگی...

بعد از چند سال تازه ار غم و غصه ی محرم و صفر به در شده بودیم....

من نمیفهمم تحویل سال نوی شمسی که مصادف است با ربیع الاول قمری و شهادت مهادت هم نیست گریه ی ملت برای چیست؟؟؟؟

در مذهبشان خنده و شادی حرام است مگر؟؟؟؟

(۳)

مامان که فحشهای مرا به ملت و صدا و سیما و حکومت دید گفت ناراحتی کانالو عوض کن....

میزنم کانال ایرانیهای لس آنجلس...چند تا موجود خنک مضحک نشتن دور هم و دارند چرت محض میگویند و میخندند....و بعد شهرام صولتی و شهرام شب پره می خوانند و چند تا عنترک خودشان را پیچ و تاب میدهند.....

ایرانی جماعت یعنی نابووووووووووووووووووووووووووووووووووووود.......

(۴)

و تازه پایمان خاک و خول فرودگاه مشهد را لمس کرده...

دینگ دینگ.....آیفون....

زینگ...زینگ.....تلفن....

-سلام علیکم...حال شما خوبه؟؟؟ سال نو مبارک...و جواب مزخرف و خدای کلیشه ات که این روزها باید بگذاری دم دستت و هی بگویی به این و آن: سال نو شما هم مبارک....

و چای و آجیل و شیرینی و میوه و حرفی برای گفتن نداشتن به مهمانهایی که خیلی هاشان را سالی یکبار بیشتر نمی بینی.....

(۵)

خیلی خب بابا...این دیدن ها قبول...

فلسفه ی این بازدید کوفتی چیه دیگه؟؟؟

امروز میزبان فلان مهمان بودی فردا باس بری تو حلقش مجددا این بار در جامه ی یک مهمان....

هدف همدیگرو دیدنه یا خونه ی همو دید زدن و آجیل و شیرینی و میوه ی هم را خوردن؟؟؟

وقتی هم میپرسی از این و آن که چرا دید و بازدید؟؟؟میگویند: سنت مذهبی و ملی ماست دیگر...باید زنده نگه داشت اینها را....

و وقتی میگویی: پس تکلیف آن سنت و سیره ی پیامبر که میگفت رنگهای روشن باید پوشید و تمیز و مرتب باید بود چه؟؟؟ یا سپندارمزگان و جشن سده؟؟؟ پاسخی ندارند بنده های خدا....

خاله و عمه و دایی و عمو قبول.....اینهایی که نسبتشان درست معلوم نیست سالی یکبار چه میخواهند دقیقا؟؟؟؟ تمام سال را خبری از آنها نداریم یکی دو روز عید هم رویش......

(۶)

من خودم به شخصه در زندگی آینده ام دلم میخواهد یک جوری در بروم از این رسم و رسومات....

حتی شده بزنم چند روزی به کوه و دشت و جنگل و بیابان...گم و گور شم...

(۷)

همینطوری شوخی شوخی ست که یکهو می بینی ۱۳ روز عید تمام شده و.....

و بیرونهای دوستانه ی نرفته....و به کوه و آبشار و طبیعت نزدنهای آرزو شده...و کتابهای نخوانده و فیلمهای ندیده و جزوه های نصفه نیمه و خستگیهای در نرفته در نهایت.....

بعد دوباره سال تحصیلی و بخون بخون...میان ترم و له له گرما و فرجه و امتحانات پایان ترم....

(۸)

اصلا دید و بازدید و مهمون بازی به کنار.....فقط بخاطر این نیست که عید را دوست ندارم...

چیزهای دیگری هم هستند...

لجم میگیرد از اینکه آفتاب داغ میتابد و اصصصصصصصصصصلا هم بهاری نیست....خود خود تموز است....

آن وقت ملت میگویند: به به چه هوای خوبی....!!!!!

 لجم میگیرد از اینکه هر چقدر هم روسری ات را شل کنی نسیمکی نمی وزد و خنک نمیشود گردن لا مصبت...

از اینکه آسمان صاف است و بی ابر...از دعای بی جواب باران باران....

از اینکه زمستان و برف و سرما تمام شده و تا زمستان دیگر گرما ضربه فنی ات میکند....(با سرما میشود تا کرد با شال و کلاه و دستکش و اینجور چیزها....حریف گرما نمیشود آدم)

از اینکه اسفند نازنینم که پر بود از آرامش و حس و حال خوب رفته تا سال دیگر و تقویم دیواری اتاقم هنوز روی اسفند باقی مانده است و خوش ندارم از جایگاه پایین بیاورمش و تقویم جدید بذارم جایش...

از اینکه هی اس ام اس می آید مزین به شعرهای بهاری و جمله های کلیشه ی تبریک...و تو باید جواب بدی هی به این و آن با اس ام اس های فورواردی....

از اینکه جمعیت مشهد با احتساب مسافران حال حاضرش شده چیزی حدود ۷ میلیون(یعنی در حد و حدود کل جمعیت تاجیکستان)

از اینکه ترافیک آدم و ماشین است همه جا و آلودگی نفس گیره....

و از اینکه مردم باز میگویند: چه هوای خوبی!!!!!

و از حالا...همین حالا که دفترچه ام را پیدا نمیکنم...

دفترچه ای که نکته هایی از تاجیکستان را در آن نوشته بودم تا وقتی برگشتم مشهد در وبلاگ از تاجیکستان بگویم....

از اینکه باس الان برم موهامو درست کنم و لباس بپوشم برم عروسی و دارم وبلاگ مینویسم و هیچ غلطی نکردم....انگار نه انگار...

از اینکه ماهی قرمز توی تنگ نداریم...سبزه نداریم....سماق و سکه و سمنو و تخم مرغ رنگی و هیچ کوفت و زهر مار هفت سینی دیگری نداریم....از کل عید همین تماشای هفت سینش زیباست...هر وقت که رد میشوی از کنار میز...

 از اینکه حالا روی میز شیرینی و میوه و شکلات چیده شده که مستقیما برود توی حلق این و آن....

 

                 


پ.ن: خیلی اعصابم خورده از عید...نه؟؟؟؟تا حالا پست اول سالی این ریختی دیده بودین؟؟؟

اگه ندیده بودین تا حالا...حالا دیدین که...

پ.ن۲: عمدا با قرمز نوشتم فکر کنین خیلی پست بهاری ای یه....

پ.ن۳: پیدا بشه دفترچه ام...مینویسم از سفر یک هفته ای ام به دوشنبه ی تاجیکستان...

+ نوشته شده توسط نگار در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 17:40 |