تبليغاتX
سپندارمزد
 

افکار توی رختخواب نیمه شب ساعت یک و صبح ساعت ۷:۳۰:

دو تا از سخت ترین کارهای دنیا:

درس خواندن و بیدار شدن در ساعت ۷ صبح برای رفتن به کلاس ۸ صبح....

اونهایی که خیلی درس میخونن و خیلی ساعت ۷ بلند میشن واسه کلاس ۸ صبح چقدر زندگیهاشون سخته.....!!!!!!


پ.ن: صبح ساعت ۷:۳۰ که میخواستم بکنم از رختخواب طبق معمول شروع کردم به کشیدن دست و پام...پاهامو بالا پایین بردم و ورزششون دادم...یه آن به پاهام خیره شدم..

 به آن حجم زشت استخوانی خالی از هر گونه گوشت محافظ... به slimy & skiny بودن خودم ایمان آوردم در حد ایمان موسی...

بعد از مومن شدن همینطوری که داشتم پامو نیگا میکردم ..یه جور عجیبی به نظرم اومدن...عجیب و به غایت غریب..انگار یه موجودیت دیگه ای جدا از خودم داشتن...بقول فرانسویها:q.q.ch autre

+ نوشته شده توسط نگار در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 16:17 |
 

-واسه چی نمیای باغ؟؟؟همه هستن....

-واسه اینکه کلی کار عقب مونده دارم...

او اصرار میکند و من لج میکنم....

-من که میدونم یکسره پای اینترنتی...

-نخیرم...

این آن چیزی ست که همیشه دنبالش هستم:

جنگیدن برای بدست آوردن ساعتهای تنهایی...

در راه برگشت از کلاس فرانسه قارچ و سویا میخرم...میخواهم فردا برای خودم ناهار ماکارونی درست کنم...منتهی نمیدانم با قارچ باشد یا با سویا؟؟؟؟

می آیم خانه...

منم و یک خانه ی خالی....

درس میخوانم.... ۲ قسمت از مجموعه ی friends را میبینم...چای درست میکنم و نسکافه...دوباره درس میخوانم....

چقدر حالم خوب است....!!!!!!

زنگ میزنند...

بابا....

مامان...

مامان مامان....

من نمیفهمم ملت چه مشکلی با تنها ماندن من در خانه دارند؟؟؟؟

باز تنها بیرون رفتن قبول...بیرون گرگهای درنده کمین کرده اند تا دختر خامی چون مرا بدرند قبول.....

اما در چهاردیواری یک خانه ی آپارتمانی که دو طبقه ی بالایش دست کم ۵ نفر آدم وجود دارند چه خطری یک دختر جوان را تهدید میکند نمیدانم....

گرسنه ام میشود...

کتاب حقوق اداری را می اندازم گوشه ای...

بلند میشوم میروم سمت آشپزخانه....

این غریبه کیست؟؟؟؟ اینکه دارد میرود آشپزخانه غذا برای خودش درست کند؟؟؟

این منم واقعا؟؟؟؟ ولی من که از آشپزی بدم می آمد...نمی آمد؟؟؟

برای خودم سیب زمینی سرخ کرده درست میکنم و قارچ تف میدهم با زرشک و گوجه فرنگی....

مامان کجاست که ببیند من اگر تنها باشم نمیمیرم از گرسنگی....!!!!!

می نشینم جلوی ماهواره....

با چنگالم یک خلال سیب زمینی را اسیر میکنم فرو میبرم به ظرف محتوی سس مایونز.....

و یاد زهرا می افتم که میگفت: چطور تو سیب زمینی رو با سس سفید میتونی بخوری؟؟؟

چنگال را میکنم تو دهنم:

اینطوری......

برنامه ی مورد علاقه ام شروع میشود....ژوان-مجری دوست داشتنی شبکه ی gulli فرانسه- میپرد جلوی دوربین و من با شوق نانم را میمالم به کف ماهیتابه.....

قربان صدقه اش میروم با صدای بلند....

اگر پاریس بودم بدون شک کاری میکردم که دوست پسرم شود....!!!!!!!

نگین نیست که بپرسد الان چی گفت ژوان؟؟؟

مامان نیست که غر بزند که چرا من اینقدر قربان صدقه ی یک مجری فرانسوی میروم؟؟؟

بابا نیست که بگوید صدای تلویزیون را کم کن..میخواهم بخوابم...

ژوان تمام میشود و ظرفهای غذایم را میریزم داخل دستشویی....

کسی نیست گیر بدهد که ظرف غذایت را بشور....

میروم دستشویی...

میخواهم در دستشویی را ببندم و قفل کنم که خنده ام میگیرد...

در را باز میگذارم و بار سنگین کلیه هایم را از دوششان برمیدارم....

در باز است و موسیقی شادی از ماهواره میشنوم....مستراح واقعی یعنی این....

این دومین شبی ست که تنها در خانه مانده ام...

ولی اولین شبی ست که دارم از تنهایی ام استفاده ی تمام و کمال میکنم..

آن اولی موقعی بود که از اردو برگشته بودم و عین جنازه ساعت ۱۰ شب افتادم روی تخت....

 

هفته ی پیش این موقع تنها سفر بودم....

                                           حالا تنها در خانه مانده ام...

به خدا اگر هر از چند وقت یکبار ملت مرا به حال خودم بگذارند کلی کیفیت زندگیم دستخوش تحول مثبت میشود....

 

+ نوشته شده توسط نگار در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:51 |
 

(۱)

کلاس آیین دادرسی را نمیروم...

منتظر مامان هستم...دارم بردهای دانشکده را تماشا میکنم...

اسم شاگرد اولها و معدلهایشان را نگاه میکنم...

خوشم می آید که جز ۵ سال دبستان هیچوقت شاگرد اول نبوده ام....و دلم هم نخواسته که باشم....

مامان می آید...ساکم را برایم آورده...چند دقیقه ای مانده تا آژانس بیاید...

میپرسد دلم توت میخواهد یا نه؟؟؟؟

گوشه ای از دانشگاه زمین را شسته اند و مردی رفته بالای درخت و دارد توت میتکاند...

پیرمرد نگهبان اطمینان میدهد که زمین را خوب شسته است و تا میتوانیم توتها را بخوریم که حرام نشود...

من مامان و یک دختر ۱۰ ۱۲ ساله خم میشویم روی زمین و توتهای سفید و درشت را با ولع میخوریم...

از توت خوردن دست میکشم و به بالا نگاه میکنم...

چقدر دلم میخواهد توت را بالای درخت بخورم.... انگار مزه ی توت وقتی از درخت میریزد روی زمین عوض میشود....

همچنان که نگاهم به بالاست مرد لگدی به شاخه ای میزند و بارانی از توت سفید میریزد روی سر و صورتم...

چقدر حس خوبی دارم...

                        

(۲)

وارد کوپه میشوم...

هم کوپه ای هایم دو دختر جوانند به اسم مونا و سارا و یک خانم میانسال تهرانی...

زود با هم آشنا میشویم....داشتن همسفر خوب نعمت است واقعا....

قطار راه می افتد و منی که در طی چند هفته حال و روزم نابود بود در یک اقدام انتحاری حالم خوب میشود....

چند روزی میروم از این شهر....فرار میکنم از درس و جزوه و دانشگاه....پاره میکنم حجاب روزمرگیها را....

و از همه مهمتر اینکه تنها میروم....تنهایی سفر کردن چیزی ست که زود به زود بدست نمی آید....

لبخند میزنم....به صدای تلق و تولوق قطار گوش میدهم....

بی شک یکی از بهترین اختراعات بشریت اختراع قطار است...

میمیرم برای ایستادن کنار پنجره های واگن و چشم دوختن به ریلهای آهن و مناظری که از جلوی چشمهایم میگذرند...و گوش دادن به صدای تلفیقی لوکوموتیو و آهنگهای ام پی تری ام...

           

مامان زنگ میزند...

-حاج خانوم هست تو کوپه ات یا نه؟؟؟

لبخند میزنم:

-نه خوشبختانه....

(۳)

از مونا و سارا میپرسم بلیط برگشتشان کی است؟؟

میگویند:شنبه....

تعجب میکنیم هر سه و بلیطهایمان را در می آوریم...

عددددددددددددددددددل هر سه با یک قطار و در یک ساعت برمیگردیم...مونا بلیطش دقیقا واگن من و کوپه ی من درست در صندلی کنارم است.. کف میکنیم کلی...

(۴)

جلوی در ۵۰ تومانی منتظرش می ایستم....

یکساعتی بیشتر نیست که رسیده ام تهران...

می آید و تصویر یک آغوش گرفتن طولانی روبروی در ۵۰ تومانی...

 

              

(۵)

مترو سواری را دوست دارم و خنکای تونلهای زیرزمینی را و مریم را که حرف میزند و میخندد...

(۶)

پایم را که به نمایشگاه میگذارم دلم برای نمایشگاه قبلی تنگ میشود....

بخصوص برای استخر و فواره ها و پرچم هایش....

(۷)

چه کیفی دارد مریم!!!!! چه کیفی دارد قدم زدن با تو و خریدن کتابهای نو.....

کتاب میخرم... کتاب میخرم....کتاب میخرم....

رمان میخرم....شعر میخرم....داستان کوتاه میخرم....

سمت نشرهای دانشگاهی نمیروم....رم میکنم با دیدن کتابهای حقوقی...

رم میکنم از هر آنچه مرا از این لحظه های باشکوه جدا میکند و به گذشته و آینده پیوند میزند....

میخواهم بیاد نیاورم که دانشجوی حقوق هستم...یک دانشجوی حقوق درس پاس کن بیسواد...

چند وقتی است روحم شدیدا درگیر قواعد و قوانین شده....

کتاب شعر ورق میزنم...دلم برای خودم تنگ میشود....

(۸)

با مریم میگردیم دنبال نشرهای خوب...

هی برای هم نام انتشاراتی ها را تکرار میکنیم که یادمان نرود:

مرکز...چشمه...مروارید...نیلوفر....نی....قطره.....

به همدیگر کتابهای آشپزی و شوهرداری و بارداری را نشان میدهیم و میخندیم....

انگار نه انگار که ما به زحمت سالی یکی دوبار همدیگر را می بینیم...

انگار نه انگار که هزار کیلومتری با هم فاصله داریم.....

مدام برای همدیگر این را تکرار میکنیم:

خیلی دور....خیلی نزدیک....

سرچ نقد برای فیلم رضا میرکریمی مرا رساند به وبلاگ لحظه های کاغذی مریم ....

(۹)

نا ندارم...مریم با دوستش میرود غرفه ی کودک را درست حسابی چرخ بزند...

به دیواری تکیه میدهم وسط غرفه ی کودک....

پاهایم را دراز میکنم و تنم را میکشم و اس ام اس میزنم....

بچه های کوچک را تماشا میکنم و از بچه های بزرگ متلک میخورم....

به موکت سبز وسط عرفه چشم میدوزم و پاهای آدمها و کفشهایشان...

و گوش میکنم به همهمه ی مبهم دور و برم...به موسیقی شاد و کودکانه ای که از بلندگو پخش میشود و به صدای مدام کسی که تبلیغ کتاب و انتشاراتی را میکند...

به پلاستیک های پر از کتاب خودم و مریم نگاه میکنم....

این خستگی را دوست دارم....

(۱۰)

مریم می آید...پلاستیک ها را برمیداریم تا از غرفه ی کودک برویم به سمت سالن کتابهای لاتین...

چشمهایم را پر از رنگ و معصومیت میکنم....

دلم بادکنک نیتروژنی میخواهد....

دلم نقاشی میخواهد کنار ۳ ساله ها و ۵ ساله ها....

دلم نوار قصه میخواهد....نوار شعر هم....

(۱۱)

در سالن کتابهای لاتین هستیم...

به دخترک میگویم:

-هر چه نیکولا داری بده بیاد....

بهانه می آورد...

نمیفهمد که یکی از انگیزه های من برای آمدن به نمایشگاه کتاب تهران خریدن کتابهای نیکولاست به زبان خودش...

میگوید قدش نمیرسد به بسته ی کتابها..کتابها میریزند و رئیسش دعوا میکند....

قد بلندی میکنم...تمام تنم را میکشم تا برسم به نیکولا....

دخترک میخندد به این همه عشق من به نیکولا و قربان صدقه رفتن هایم و ناز کردن جلد کتابهایش...

نیکولا زنده ام میکند....این یک حقیقت است...

                                        

شاید بزرگترین فایده ی اینکه دانشجوی حقوق شدم این است که انگیزه پیدا کردم برای یادگیری فرانسه..

اگر ترم ۱ و ۲ فرانسه یاد میگرفتم برای حقوق...

حالا فرانسه یاد میگیرم برای فرانسه...

و جدیدا پی بردم که حقوق را هم میخوانم برای فرانسه....(این فرانسه نه ...اون فرانسه)

(۱۲)

کتاب میخرم....کتاب میخرم و باز هم کتاب میخرم...

میدانم که اگر هم کتاب نخرم برای لا اقل ۵ ۶ سال آینده به اندازه ی کافی کتاب دارم ولی باز هم میخرم...

چون کتاب خریدن یک چیز است...کتاب خواندن یک چیز دیگر...و کتاب خوانده و نخوانده را ورق زدن باز یک چیز دیگر و هر کدام را لذتی ست متفاوت از لذایذ دیگر....

(۱۳)

مریم میرود...

نگران است که اتوبوسهای انقلاب را پیدا نکنم و گم بشوم...

دارم می آیم از نمایشگاه بیرون...عین چی دلم ذرت مکزیکی میخواهد...که منصرف میشوم...فردا با آن یکی دوستم ذرت بیشتر میچسبد تا تنهایی...

(۱۴)

چقدر دوست دارم حالا را که با پلاستیکهای پر از کتاب دارم دنبال اتوبوس انقلاب میگردم....

چه کیفی دارد اتوبوس سواری در یک شهر دیگر...و حرف زدن با دخترهای تهرانی توی اتوبوس و جالب بودن لهجه ات برای آنها وقتی میپرسند

تهران را بلدی؟؟؟

و من میگویم:

همین انقلاب و ولی عصرو یاد داشته باشی گم نمیشی....

(۱۵)

انقلاب پیاده میشوم...آخ که میمیرم برای این شلوغی انقلاب...این ان تا سینمایی که قطار شده اند پشت سر هم....این کتاب فروشیها....این سمبوسه ها و پیراشکی ها و لواشک ها و آبمیوه ها و کارت پستالها و سیدی فروشیها  ....

خسته ام تا سر حد مرگ....

سر را که میگذارم روی بالش بلافاصله خوابم میبرد....

+ نوشته شده توسط نگار در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:4 |
 

قبلا اینقدر وضعیت حاد نبود...

اما جدیدا شده...

وقتی میخوام بخوابم نمیدونم دستامو چیکار کنم...مث چند متر شیلنگ!!!! میپیچن به پر و پام....

وقتی هم میخوام رو زمین بشینم نمیدونم پاهامو چجوری جمع کنم...هی از این ور و اون ور میفتن بیرون...گاهی حس میکنم اینا پاهای خودم نیستن که نمیدونم چجوری جمع و جورشون کنم....

کاشکی میشد آدم هر وقت دلش میخواست میتونست هر کدوم از اعضای بدنشو که خواست بکنه بندازه دور....بعد اگه خواست پیچ و مهره ورداره دوباره بذاردشون سر جاش...اگه خواست!!!!!!!!!!!


پ.ن:تقریبا هر بار که یه صحنه ژیمناستیک میزنم تو خونه مامانم میگه:چقدددددددددددددددر دستات و لنگات دراز و لاغرن.....!!!!!!!! 

 

+ نوشته شده توسط نگار در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:22 |
 

وارد مسجد میشوم...

کفشهایم را میگذارم داخل صندوق و کلیدش را برمیدارم....

سر و وضعم اصصصصصلا مسجدی نیست....مانتوی چروک راه راه سفید و سیاه و یک روسری شل...

زنهای چادری ناظر به من نگاه میکنند و حرص میخورند...من میخندم و لذت میبرم...سادیست گونه....

مامان میگوید: روسری ات را بکش جلو...

نمیکشم جلو....

اینجا تنها مکان و زمانی ست که کسی به حجاب گیر نمیدهد....

اصولا وقتی بحث سیاست و مسائل دولتی به میان می آید دین و ایمان و مذهب فدایی اند....

سرم را از روی کاغذ بلند میکنم و به لیست نامزدها نگاه میکنم با بغض...

زنگ میزنم به زهرا و میگویم:اصلاح طلبها کیا هستن؟؟؟

مامان نام یکی را در لیست نشان میدهد و میگوید: اینو بنویس....من میشناسمش....

-کاندیدای ریاست جمهوری رو هم میشناختی....

-منظورت چیه؟؟؟

-حالا....

و من یاد ۱۷ سالگی ام می افتم و انتخاب بین بد و بدتر....چه انتخاب گهی بود....

سرم را روی کاغذ رای خم میکنم و رای میدهم...

برای تنها چیزی که به آن امید ندارم...برای آینده ی مملکت....

                              

به رد آبی انگشت سبابه ام نگاه میکنم....

من رای داده ام صرفا برای اینکه رای دادن بهتر از رای ندادن است...

 

+ نوشته شده توسط نگار در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:54 |