تبليغاتX
سپندارمزد
 

در یک نگاه خیلی کوتاه میخواهم به بررسی مقوله ی کامنت گذاری در وبلاگ بپردازم:

اولا باید به این نکته اشاره کرد که کامنت در زبان انگلیسی یعنی نظر...و نظر با الفاظ بیان میشود نه با اشکال....پس تویی که می آیی یک گل یا شکلک میگذاری و میروی....

سعی کن نظر بدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کلا کامنتها به سه دسته تقسیم میشوند....(چه علاقه ای به دسته بندی سه گانه دارم من!!)

دسته ی اول:

کامنتهایی که نشان میدهند نویسنده ی آنها یک بار هم نوشته را نخوانده......

اما مینویسد:

 سلام....چه وبلاگ قشنگ و قلم خوبی داری....منم به روزم....دستهایم را به تو میسپارم تا آب دماغت را با آنها پاک کنی....چه شبهایی که گذشت و من هنوز دوست دارمت....خوشحال میشم به کلبه ی درویشی منم سر بزنی.....

و بعضا این وسط با استفاده از شکلک ها و گل و دکمه های کیبورد اشکال و احجامی هم طراحی میکند....

و این کامنت را سیو میکند روی دسکتاپ تا به هر وبلاگی وارد شد با استفاده از فناوری کپی پیست کامنت دیگری بگذارد و برای وبلاگش مخاطب جمع کند.... 

نکته ی اول: اوج تراکم این دست کامنتها در دقیقه های آغازین آپدیت کردن وبلاگ میباشد....

نکته ی دوم: حضور روزافزون اینگونه کامنتها موجب انبساط خاطر است....

 

دسته ی دوم:

کامنتهایی که جلوی کلمه ی نویسنده گاهی سه نقطه است و گاهی هم اسمهای مبدل که بعضا حتی اسم انسان هم نیست...

این دست کامنتها خودشان به دو دسته تقسیم میشوند....

گروه  اول:

 آنهایی که دلشان هوس قایم موشک بازی کرده...می آیند کامنت میگذارند و از محتوای کامنتها میفهمی که طرف آشناست ولی منظور بدی از کامنتهایش ندارد....وقتی کامنت میگذاری و میپرسی: شما؟؟؟ طرف از جواب سر باز میزند یا اگر هم جواب بدهد یک جواب مسخره به تو میدهد...که مثلا خودت حدس بزن....

یا:

چه فرقی میکند من که باشم؟؟؟آسمان مال من است...پنجره، عشق، هوا، فکر، زمین، مال من است....

نکته: به این دست آدمها باید گفت: افتخار فتح خنک ترین قله ها از آن شما...

 گروه دوم از دسته ی دوم:

 نویسنده ی این کامنتها از فضای مجازی استفاده میکند برای بیرون ریختن عقده هایی که در فضای حقیقی امکان رسیدن به عرصه ی ظهور را ندارند...اینها پشت کامنتها و اسمهای قلابی شان سعی میکنند پنهان شوند و در پنجره ی کامنتها با شهامت تمام عقده گشایی میکنند...

۴ نکته ای که در مورد این کامنتها لازم به ذکر است:

۱- میتوانی مطمئن باشی نویسندگان آنها تو را در دنیای حقیقی میشناسد...

۲-لحن و ادبیات کامنتها هویت نویسندگان آنها را معلوم میکند هر چقدر هم طرف تلاش کند با اسامی متفاوت نظر بدهد....

۳-هدف این کامنتها آزار دادن نویسنده ی وبلاگ از یک سو و ارضای عقده های روانی سرکوب شده از سوی دیگر است....(که البته تضمینی نیست که اگر به هدف دوم دست می یابند در خفا و خلوت خود ،مسلما به اولی هم دست پیدا کنند)

۴-داشتن این کامنتها برای تنوع در زندگی روزمره خوب است...(خودمانیم ها...اینکه یکی از دستت هی حرص بخورد و تو ندانی که چکار کرده ای که باعث آشفتگی روح و روانش شده ای، هم عالمی دارد!!!!!!!)

دسته ی سوم از دسته بندی کلی کامنتها آنهایی ست که از داشتنشان خوشحال میشوی....اینها یا تو را میخندانند....یا با تو همدردی میکنند....یا به معنای واقعی کلمه ی کامنت، نظری و حرفی دارند و معلوم است که مطلبت را دقیق خوانده اند که چنان انتقادهای درست و استخوان داری میکنند که وادار میشوی به اینکه در آنچه گفته ای دوباره بیندیشی و حتی حرفهایی که زده ای را تصحیح کنی یا کاملا ردشان کنی....

در یک برآیند کلی از مقوله ی کامنت باید گفت کامنت فراتر از ترجمه ی انگلیسی آن یعنی نظر است و  برای هر دسته معنای خاص و منحصر به فردی دارد و قابلیت گسترش مفهوم را نیز داراست و هیچ بعید نیست که این تقسیم بندی ارائه شده تا چند وقت اینده، دیگر جامع و مانع فی الباب مقوله ی کامنت نباشد.... 

+ نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 15:14 |
 

چشمهایم را باز میکنم....

چند ثانیه ای طول میکشد تا زمان و مکان برایم جا بیفتد....ساعت را خفه میکنم...

 دلم میخواهد دوباره بخوابم...خوابهای پوچ و خنده دار ببینم و از خوابی پوچ به خواب پوچتری پرتاب بشوم....

میخوام در یکی از همین خوابهای پوچ بمیرم....

بمیرم و بیدار نشوم....

بمیرم و بیدار نشوم....

و نبینم چشمهای روشن و غمگین زهرای قشنگم را در روز تولدش وسط امتحانات...

آخر چرا باید همیشه در این روزهایی که به اندازه ی کافی بد است عددددددددل همچین اتفاقاتی بیفتد...؟؟؟؟

ترم دوم پارسال برای من....ترم پیش برای صبا و این ترم برای زهرا.....ترم بعد قبل از رسیدن پایان ترم باید یک آدم خیری پیدا کنیم یک بمبی چیزی بگذارد در ماشین من چون هیچ معلوم نیست ترم دیگر با این اوصاف چه بلایی قرار است سرمان بیاید....

میخواهم بمیرم و بیدار نشوم و نبینم که زهرا اینطور غمگین نگاهم میکند و نمیکند...اس ام اس میزند و تلفن را جواب نمیدهد...

میگوید دعا کن....

میخواهم بمیرم و بیدار نشوم که دعاهای من به کجا میرسد؟؟؟؟

که این خدایی که الرحمان الرحیم است چرا پیدایش نیست؟؟؟؟چرا زهرای من؟؟؟؟چرا در روز سالگرد تولدش؟؟؟چرا در ماه گند خرداد...؟؟؟؟خدایا.......!!!!!!!

میخواهم بمیرم و بیدار نشوم و ناتوانی ام را نبینم....

میخواهم بمیرم و بیدار نشوم و خنده های هیستریک نکنم و بعد از آن گریه های بلند......

میخواهم بمیرم و بیدار نشوم و کانال بی بی سی را نگیرم که دارد بدبختی های بچه های آفریقایی را نشان میدهد....child labor، sex trade، گرسنگی....خیره میشوم به صفحه ی تیوی و گوش میکنم و نگاه میکنم و گریه میکنم....یاد آن عکس هم می افتم که بچه ای سودانی روی زمین داشت جان میداد و کرکسی در چند متری اش منتظر جان دادنش...

این خوابهای پوچ و بعضا خنده دار شرف دارند به این زندگی واقعی.....

میخواهم بمیرم و بیدار نشوم و نشنوم این جمله ی تهوع آور را که:

 تولد هر نوزاد بشارتی ست به اینکه خدا از انسان هنوز نا امید نشده است.....

تف به روی هر که این جمله را ساخت و فکر کرد خیلی جمله ی پرمغز و زیبایی گفته....

این زندگی تهوع آور است....

تولد رنج است و آنکه دیگری را در این رنج سهیم میکند برای لذت پدر و مادر شدن، جنایتکار است....

 

+ نوشته شده توسط نگار در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 18:9 |
 

وقتی این فکر داره تو سرت وول میخوره که فلان امتحان رو خوب میدی و کاملا بهش مسلطی قطع و یقین بدون که قراره گندی بزنی که بوش تمام جامعه ی دانشجویی رو ورداره....

ضمنا این جمله مفهوم مخالف نداره......یعنی اگه فکرت میگه این امتحانو قراره گند بزنی فکر نکن که یه وقت خوب از آب در میاد....

نتیجه اینکه کلا به فکرت اعتماد نکن....


پ.ن: سعی کن وقتی از جلسه ی یه امتحانی میای بیرون ...

 اون امتحانو، سوالاشو و نمره ای که قراره جا خوش کنه تو صفحه ی دانشجویی ات و راه بره رو اعصابت

رو حواله کنی به بابل...اونجا یه گیرنده ی با حسن نیت اینجور حواله هارو قبول زحمت کرده....

پ.ن۲: حواله گفتم یاد تجارت افتادم......

پ.ن۳:اعصابت خرابه؟؟؟گشنه ای؟؟؟؟کمبود خواب شدید داری؟؟؟؟absurd ای؟؟؟

دیدن یک قسمت از season شیش مجموعه ی  friends پیشنهاد منه....

+ نوشته شده توسط نگار در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 13:13 |
 

يک چيزي که از دوران طفولیت  برايم سوال بوده اين است که چرا توي فيلمها اسم هر چي دزد و قاچاقچي و مفسد في الارض و معتاد و اکسيه منوچهر و جمشيد و فرشاد و بهروز و سياوش و افراسياب و جهانگير و از اين قبيل اسمهاست ولي وقتي صفحه ي حوادث روزنامه ها را باز ميکني اسم اکثر قريب به اتفاق مجرمين و متهمين احمد و کاظم و محسن و هادي و  اصغر و اکبر و اينهاست....؟؟؟؟

دليل اين کار چيست؟؟؟؟ پست و حقير کردن اسمهاي اصيل ايراني و تصوير زشتي از آنها در ذهن مخاطب ساختن و فقط و فقط احترام به اسامی ائمه و اسامی عربی و تزریق اینها به ذهن ملت؟؟؟؟

نکنين اين کارو خب....


پ.ن:نمیتونم اینجور فیلمارو تحمل کنم حتی یک دقیقه....

 

+ نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 23:56 |
 

این روزها همش یاد خرداد ۸۵ می افتم...

با کلی درس و در آستانه ی امتحانات پایان ترم جزوه هایم را پهن میکنم جلوی تلویزیون و فوتبالها را دنبال میکنم درست مثل خرداد ۸۵ که یکماه مانده به کنکور بازیهای جام جهانی را از دست نمیدادم و مامان درست مثل همان موقع مدام غر میزند که چرا به جای درس خواندن وقتی امتحان به این مهمی دارم(آن موقع کنکور و حالا امتحانات ترم) نعره میکشم جلوی تیوی و حرص میخورم و خوشحال میشوم برای تیمهایی که بازیهایشان هیچگونه ربطی به من ندارد...

بقول مامان باز واسه تیم ایران بود یه چیزی....

اما نمیدانم...چه چیزی در این فوتبال لامصب است که اینطور مرا میخکوب پای تلویزیون نگه میدارد...و هیچ جوره هم برایم مهم نیست که الان فرجه هاست؟؟؟؟کنکوره؟؟؟؟؟امتحان دارم؟؟؟؟

تنها فوتبال تماشا میکنم....

فرزاد که نیست...نگین هم که زود پای تیوی خوابش میبرد و یا با سوالهایش درباره ی فوتبال دیوانه ام میکند....مامان هم که اصصصصلن قضیه را درک نمیکند....بابا هم که در خلا شدیدی نسبت به رسانه های جمعی به سر میبرد و تمام زندگیش با کتابها و در واقع در قرون آغازین اسلام میگذرد....

نتیجه اینکه منم و سوسک ها و پشه ها و تلویزیون....

و چقدر دلم میخواهد با یکی که فوتبال را بفهمد فوتبال تماشا کنم....یکی طرفدار این تیم شود و آن یکی طرفدار تیم دیگر..و بزنیم تو سر و کله ی هم....

یکی مث دخترعموم بهاره...که کلی از مسابقات جام جهانی را با هم دیدیم و چقدر حال داد....!!!!!

امشب که بازی پرتغال-چک را تماشا میکردم به طرز وحشتناکی دلم خواست که در ورزشگاه بودم و جزئی از آن شور و حال بازی نه صرفا یک سوم شخص مفرد....و کلی افسوس خوردم که چرا آن سال که فرزاد رفت بازی چلسی-منچستر یونایتد رو تو ورزشگاه تماشا کرد و بعد از بازی وسط وحشی بازی های طرفداران دو تیم گیر کرد و ما نگرانش شدیم، فوتبال را نمیفهمیدم و نتوانستم تماشای زنده ی یک بازی فوق العاده رو تجربه کنم....!!!!

 anyway فوتبال از آن مقوله های لذیذ ساخته ی بشر است که هر کس آن را نمیفهمد به نظر من نصف عمرش بر فناست.... نصف دیگرش را بچسبد....

                       

    

                                      

                            

 

 

+ نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 1:45 |
 

بدم می آید از این روزها....

از این روزهایی که پر اند از حمیازه های کشدار و استکانهای چای پی در پی....

رمانها و داستان کوتاههای ردیف شده کنار پنجره....

 برنامه ریزی برای خواندن درسها....

از اینکه ۲۰ دقیقه فرندز پاداش میدهم برای هر صفحه درس...

از فکر کردن به روزهای در پیش رو...

از صبحانه...نهار...گاهی شام...گاهی هم نه....

دیالوگهای تکراری....سر و کله زدن با آدمهای تکراری...

خوابهای پوچ...

از این روزهایی که این همه فوتبال دارد و من نمیتوانم بنشینم پای همه شان....

از اینکه نمیدانم چرا همیشه خرداد همه ی جامها برگزار میشود؟؟؟

از اینکه در این ساعت که من میخواهم برای چند دقیقه در هفته تلویزیون تماشا کنم دارد به جای پرستاران احمدی نژاد را نشان میدهد با آن لبخند متعفن روی لبش....

از اینکه زنگ میزنم به این و آن...بلکه کسی چیز تازه ای داشته باشد برای گفتن...بلکه چیزی بگویم یا بگوید و بخندیم....

از این روزهایی که روزی ان بار می آیم اینترنت...

سر میزنم به بلاگفا...ایمیل...ارکات...

میگردم دنبال داستانها و رمانهای کوتاه میان آنهایی که کنار پنجره اند...زور میزنم میخوانم یکی شان را و میپرم به سمت سایت گودریز که کتاب تازه را به قفسه ی کتابهای خوانده ام اضافه کنم....

میگردم دنبال یک هیجان کوچک...یک ایمیل از دوستی که مدتهاست پیدایش نیست...یک کامنت تازه ی خنده دار از دوستی نزدیک....چیزی که مرا از این یکنواختی نجات دهد....

خسته ام...خسته ام از رویا بافتن برای روزهای بعد از ۵ تیر:

 استخر....خواندن کتابهای نمایشگاه و آنهایی که قرنی ست میخواهم بخوانم و میترسم بمیرم و نخوانده باشمشان....سینما....فیلمهایی که رایت کرده ام و برایم رایت کرده اند و ندیدمشان...

زهرا!!!!! میشه این دفعه دیگه واقعا بندازیم من و صبا خودمونو یه شب خونه ی شما؟؟؟؟و هی فرندز ببینیم با هم....فیلم ببینیم...یو تیوب بچه گربه ها و خنده ی بچه ها را ببینیم؟؟؟ حرف بزنیم...مسخره بازی در بیاوریم....

یا اصلا بیاین جای ما؟؟؟؟ !!!!! اشکنه و کشک داریم با تخم مرغ....

میشه یه روز با فرناز اینا بندازیم خودمونو باغ ما؟؟؟

میشه بریم یک روز اونجا..چی بود اسمش؟؟؟واستن!!!!! تکمه زبونمایه ها....یادم شده...نگاه کنن...

آها.....

 موجهای آبی؟؟؟؟

میترسم این تابستان هم مثل تابستان قبل چرخ بخورد در روزمرگی و یکنواختی...

و این برنامه های تابستان ۸۶ بیفتد به تابستان ۸۸ ...و تابستان ۸۹ و.... هیچوقت....


 پ.ن برای زهرا: برم که دیرمام شد....

+ نوشته شده توسط نگار در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 22:26 |
 

اینارو دوست خوبم آقای هاشمی در خصوص پست نیم نگاهی به مقوله ی خنکا واسه من کامنت گذاشتن که حیفم اومد این نکات جالب رو از دوستام دریغ کنم:


1.انسان های خنک خودشون رو بامزه ترین موجودات روی زمین می پندارند.

۲.زاد و ولد اخناک با توجه به نیاز×جامعه متغیره...
۳.اخناک بیش از خاصیت خنک کنندگی دارای خاصیت *چندش زایی* هستند و بهتره که از اونها در هیچ جا استفاده نشه !


پاورقی:
×برای اینکه آدم های بانمک و بامزه به چشم بیان همواره به تعدادی خنک بی مزه احتیاج داریم(اینم از فلسفه ی خلقتشون!)

+ نوشته شده توسط نگار در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 21:50 |
 

باز منم و فرجه هاي لعنتي و کابوسي به اسم حقوق تجارت...

هر درس ديگري را باز ميکنم و شروع به خواندنش ميکنم بعد از اتمام مطالعه دست کم ميفهمم که  what is it about اما اين تجارت....اين تجارت.....اين تجارت گیج پرور خنگ زا....

چه خاصيتي توي بعضي درسها هست که وقتي جزوه شان را باز ميکني و با دقت ميخواني حس ميکني لحظه به لحظه در آن درس نفهم تر ميشوي.... و روحيه ات آرام آرام در اثر مطالعه رو به اضمحلال میرود...

چه خاصيتي توي بعضي درسها هست که وقتي مي نشيني پاي سوالات ورقه ي امتحان بايد۲۰ دقيقه فقط مطالعه ي صرف داشته باشي بعد تازه بفهمي سوال چه ميخواهد؟؟؟ بعد فکر کني ببيني چه ميداني؟؟؟ بعد فکر کني برای وصله پينه ي اطلاعاتت...بعد اقدام کني در جهت نوشتن که در هنگام نوشتن هم اصصصصلا و ابدا نداني آنچه مينويسي جواب درست است يا نه...(و يه وقت فکر نکني که وقتي ميماند براي اينکه ساختار جمله ات را سر و سامان بدهي...گور پدر دستور زبان و ويرايش)

و وقتي از جلسه بيرون مي آيي  u have no idea که نتيجه چه خواهد شد....و آخ!!!! آن اعصاب له و لورده و آن سلولهاي خسته ي وجودت بعد از امتحان.....

به زهرا و صبا:

 گفتيم اگر خواستيم خودکشي کنيم يک روزي وخواستيم اراده مان به هیچ وجه سست نشود کافي ست یک نگاه بيندازيم به تصويرمان در  آينه ي توالت دانشکده...

من که ميگويم حالا اگر آينه ي توالت دانشکده هم دم دست نبود فکر کردن به همين جزوه هاي تجارت و سوالات استادهاي متصدي حمل و نقل دانشجويان به دهکده هم کارساز خواهد بود....

 

+ نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 23:17 |
 

با ایل و تبار دو تا عمه هایم نشسته ایم دور هم....من با نوه های عمه ام بازی میکنم و سر به سرشان میگذارم....

داماد عمه ام-که از وقتی من دانشجوی حقوق شده ام درگیر حقوق شده است- بی مقدمه میگوید:

دیروز تو روزنامه خوندم که یک مردی پسر خودش رو کشت ولی به قصاص محکوم نشد.... فقط به ۵ سال حبس محکوم شد و پرداخت دیه....*

پوزخند میزنم:

-خب....؟؟؟

-گفتم تو رو ببینم ازت بپرسم این قانونیه؟؟؟؟

-آره...قانونی قانونی...(و توی دلم میگویم: و نه حقوقی حقوقی....)

 تازه نه فقط پدر که اگر جد پدری هم این کارو بکنه بازم قصاص نمیشه...

عمه ام دانه ی تسبیحش را میگرداند و میگوید:

اما تو قرآن که گفته جان در برابر جان... رو به بابا میکند:

مگه نه داداش؟؟؟ اینکه خلاف قرآنه...نیست؟؟؟

بابا سر تکان میدهد و شانه بالا می اندازد....

(نمیدانم بابا کارش درست است یا من؟؟؟اما چطور میتواند اینقدر بی خیال جامعه و سیاست و حقوق باشد؟؟؟)

داماد عمه ام دوباره میپرسد:

- اما ما که شنیدیم هر کی دیگری رو بکشه قصاص میشه....

-هر کی به جز پدر و جد پدری....

-تو مطمئنی؟؟؟؟آخه چرا؟؟؟

- شاید یه توجیهش اینه که سرپرست خانواده حدالامکان بالا سر خونواده اش نگه داشته بشه....

شوهرعمه ام از راه میرسد:

جریان چیه؟؟؟

توضیح میدهم:

اگه شما فرضا آقا مجتبی رو بکشین قصاص نمیشین اما اگه عمه این کارو بکنه قصاص میشه....

یه نگاه متعجب به من می اندازد و به دانسته های یک دانشجوی ترم ۴ حقوق اکتفا نمیکند...

-اینجوری نیست...اشتباه میکنین....

-من دیروز اینارو امتحان دادم....

دخترعمه-اینا واقعا درساته؟؟؟

شوهرعمه-من الان زنگ میزنم میپرسم از کسی....

-بپرسین ولی من مطمئنم...ما سر اینجور مسائل ناعادلانه یکسره داریم سر کلاس بحث میکنیم و حرص میخوریم....

عمه میگوید:

یعنی اینقدر راحت دستور اسلام رو میذارن زیر پا؟؟؟؟من که نمیفهمم...

حالا بیا و توضیح بده که ان تا دیدگاه فقهی وجود داره و قانونگذار اومده این دیدگاه رو انتخاب کرده....

داماد عمه-راسته که ولایت اول با پدره بعد با پدرش و بعد با مادر؟؟؟؟

-بله...

شوهرعمه- ولایت پدری که درسته اما جد پدری چرا؟؟؟

از این کلمه برای پاسخ دادن به سوال متنفرم ولی واقعا جواب بعضی سوالها این است

-دیگه....

شوهرعمه ی دیگرم نزدیک می آید و میگوید:

حالا اینو نمیدونم...ولی میگن که دیه ی زن و مرد برابر اعلام شده....

تا زنهای جمع بیایند خوشحال شوند میگویم:

فقط در تصادفات رانندگی اونم در صورت بیمه بودن....

شوهرعمه-ولی مث که هنوز به تصویب مجلس نرسیده....

-چرا رسیده....فقط در تصادفات رانندگی...دیه ی زن هنوز تو قتل نصفه...

عروس عمه ام با لحنی قانع میگوید:

باز جای شکرش باقیه.....

بحث اینجا تمام میشود و من با خودم فکر میکنم:

پس اگر اینها از ماده ۶۳۰ قانون مجازات باخبر شوند چه خواهند گفت؟؟؟ ...اگر بدانند که اگر مردی دخترشان را بکشد برای قصاصش باید اندازه نصف دیه ی مرد به خانواده ی قاتل بدهند تا انتقام دخترشان را بگیرند.... اگر....اگر....

خدارو شکر که خیلی از مردها از حقوقی که قانون صراحتا براشون قائل شده بی خبرند و چه بد که خیلی از زنها نمیدونن که واقعا تو نظام حقوقی ما چی شمرده میشن؟؟؟

دارم به این فکر میکنم که این واکنش یه جمع خونوادگی مذهبی میتونه یه نمونه ی بارز و کوچیک از کل جامعه ی ما باشه....

بابا میگوید:

خیلی از مواد قانونی اصلا اجرا نمیشه....

من میگویم که مهم نیست قوانین اجرا میشن یا نمیشن...مهم اینه که قانون چنین حقی رو قائل شده و تزریق همین تئوریهای ناعادلانه به جامعه غلطه....

***

داریم خداحافظی میکنیم...

آن یکی داماد عمه ام که تخس است و در آن گفتگو سکوت کرده توی ماشینش نشسته، میگوید:

اینقدر درباره ی قتل و دیه و اینها صحبت کردیم...اینارو ول کن...بگو ببینم زن دیگه بخوام بگیرم میشه؟؟؟؟ ازدواج مجدد؟؟؟

با اشاره به دخترعمه ام میگویم: نه...مگر این اجازه بده....

-خب حالا اگه یکی زنش اجازه نداد و ازدواج کرد چی؟؟؟

-غلط میکنه.....

با بدجنسی میخندد و پایش را میگذارد روی پدال گاز....


پ.ن:یاد حرف استاد جزام می افتم که میگفت:

 شما دانشجوهای حقوق بیچاره این...تو هر جمعی پا بذارین کاری ندارن به اینکه ترم چندین؟؟؟ میریزن سرتون با سوالاشون...

اگه سوار قطاری هواپیمایی چیزی شدین و کسی ازتون رشته تونو پرسید بگین دانشجوی ادبیات فارسی هستم میخواین شعر بخونم براتون؟؟؟ باز ادبیات فارسی هم احتمال هست که ازش سوال دربیارن و دیوانه تون کنن... اصلن بگین دانشجوی ادبیات روسی هستین...اونوقت کسی چیزی ازتون نمیپرسه...میتونین با خیال راحت از سفرتون لذت ببرین... 

پ.ن۲: خسارت بيمه براي زنان برابر با مردان شد

*:ماده 220 - پدر يا جد پدري كه فرزند خود را بكشد قصاص نمي شودو به پرداخت ديه قتل به ورثه مقتول و تعزير محكوم خواهد شد

 

+ نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت 15:36 |
 

انسانها از یک دید به سه دسته تقسیم میشوند:

۱-انسانهای شوخ طبع...

۲-انسانهای خنک...

۳-این دسته نه خنک هستند نه بامزه...از این جهت که نه بامزه هستند...و نه سعی میکنند که باشند دسته ی مجزایی را تشکیل میدهند...ویژگی خاصی ندارند...

به دسته ی اول و سوم کاری ندارم....

صحبت من درباره ی انسانهای دسته ی دوم است...

همه جا و از هر قشری هستند این موجودات...

لات سر خیابان...موتوری...راننده ی تاکسی...کافی شاپ دار....معلم...دکتر...

و سلکشن این دسته را میتوان در محیط دانشگاه پیدا کرد...

در هر کلاسی چند همکلاسی خنک حضور دارند که با تیکه انداختنشان گویی قطعه قطعه یخ به چهار ضلع کلاس پرتاب میکنند...هر ترم هم که با چند استاد خنک افتخار آشنایی پیدا میکنیم که هنر بارز ایشان استفاده ی خنک از لغات و اصطلاحات رشته ی تحصیلی مربوطه ست...

سرتاسر دانشگاه هم توسط موجی از انسانهای خنک احاطه شده است و راه گریزی برای آدم نمیگذارد...

 ذهن من هنگام یا پس از برخورد با این قبیل انسانها دچار چالش های وحشتناکی میشود و سوال است که از سلولهای خاکستری ام میجوشد...  

 اینها بالفطره و از عنفوان دوران جنینی خنک بوده اند؟؟؟  یا هنگام تولد از مادر در فرآیند زایمان خنک شده اند؟؟؟  یا گذر زمان عامل خنکی اینهاست؟؟؟؟

 آیا خنکا ارثی ست و مربوط به مسائل ژنتیکی؟؟؟؟

و کلا مکانیسم تولید تیکه های خنک چگونه است؟؟؟ چه اتفاقاتی در ذهن یک انسان خنک می افتد که منجر به خارج شدن جمله ای میشود که با شنیدن آن ناخودآگاه چهره ات مچاله میشود و اه های مکرر از دهانت بصورت واکنش به بیرون پرتاب میشود؟؟؟؟

انسانهای دسته ی اول و سوم به شخصیت خود واقف اند....اولی ها میدانند بامزه اند...میدانند که در هر محفلی نباشند حاضران آن محفل  will miss them...میدانند که مردم دوستشان دارند...میدانند..ممکن است به روی خودشان نیاورند... سومی ها هم سرشان به کار خودشان است...درسشان را میخوانند یا میدهند و کارشان را انجام میدهند و میروند...و البته باید گفت که بعضی از اینها با اینکه کار خاصی انجام نمیدهند باز هم دوست داشتنی اند....  

اما سوال من اینجاست....

خنک ها به خنکی خود واقف اند؟؟؟؟به اینکه ذره ای نمک در وجودشان یافت نمیشود محض اینکه بعدا از کمبود ید تیروئید نگیرند؟؟؟؟میدانند که مرض خنکا رابطه ی مستقیمی با مرض سادیسم دارد؟؟؟؟

اگر واقف اند آیا این وقوف آنها به این مسئله احتمالا نباید موجب اتمام انداختن تیکه های خنکشان شود؟؟؟

و اگر واقف نیستند....

آخر چطور میتوانند واقف نباشند؟؟؟

وقتی کسی به آنها محض رضای خدای خنده یک لبخند نمیزند....وقتی همه با نگاهی مشمئز نگاهشان میکنند...یعنی ندیده اند که یک نفر جز ننه ی ایشان به آنها نگفته که بامزه اند؟؟؟؟

و در پایان سوالات اهم جوشیده از مغز خسته از کند و کاوم: 

زاد و ولد اخناک با چه سرعتی و چگونه است؟؟؟ احتمالا اینها در آینده ی نزدیک دچار مشکلات عدم تناسب جمعیتی، بیکاری، ازدواج،مسکن و...نخواهند شد؟؟؟؟

البته واضح است که هیچ ذره ای در عالم خلقت بی فایده نیست....

من به سازندگان کولر پیشنهاد میکنم به جای استفاده از انرژی طبیعی گاز و برق و آب که پر هزینه و پر زحمت هستند به جاسازی این ها در کولر بعنوان خنک کننده های انسانی که کم هزینه، کم زحمت و قابل دسترس و به وفور هستند، بیندیشند.... 

+ نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 22:24 |
غروب جمعه و یک عالم بی حوصلگی همراه با چای بعدازظهر...

از پنجره به باغچه ی حیاطمان نگاه میکنم...

مامان دارد گلها را آب میدهد....

چقدر دلم باران سیل آسای دیروز را میخواهد....

آن بارانی که وقتی میریخت روی زمین کمانه میکرد و میرفت به هوا...

آن بارانی که خواستنی ترین باران بود...باران ۲ خرداد ماه...

و آن مخلوط بوی خوب درختان خیس و آتش روی منقل...

انگار در یک چادر... وسط جنگل سی سنگانی...و نسیم خنک دریا میوزد به درون چادر سفری ات....

باران ۲ خرداد ماه و هوای نیمه ی فروردین....

***

جزوه ی تجارت را باز میکنم....

دست و دلم به خواندن نمیرود...

چشمم به کتابی می افتد که از نمایشگاه کتاب تهران خریده ام...

و عنوان کتاب در وهله ی اول:

                           او را که دیدم زیبا شدم

و نویسنده ی آن در وهله ی دوم:

                                شیوا ارسطویی

                                               کاری کردند که من آن را بخرم....

کتاب را در دست میگیرم...

روی جلد آن دستی میکشم...

طرح جلد یک آسمان است با ابرهای سفید پنبه ای.... و عنوان کتاب آبی ست:

                                                                                             او را که دیدم زیبا شدم

یاد مریم می افتم که میگفت:

چقدر خوب میشد اگر آدم میتوانست عنوان کتابها را بخرد...چقدر اسم بعضی کتابها زیباست....

کتاب را باز میکنم و شروع میکنم به خواندن....به این امید که خود کتاب هم به قشنگی عنوانش باشد....

 

"میگفت من شکل نقاشی هستم...میخندیدم...میگفتم ولی نقاشی باید شبیه من باشد نه من شبیه نقاشی...میگفت: همه ی ما هستیم برای اینکه نقاشی باشد....پدرت یک چیز را نمیدانست.او نمیدانست که من فقط وقتی زیبا میشوم که او کنارم باشد...

تا او را میدیدم زیبا میشدم.بدنم فرمی را میگرفت که او دوست داشت.صورتم برق میزد.چشمهایم یک دفعه میدرخشیدند.دهانم شکل دلخواه او را پیدا میکرد.هیچکدام از این ها دست خودم نبود.خودم هم تعجب میکردم.انگار یک دفعه تو می آمدی و آرایشم میکردی.همانطور که پدرت دوست داشت.

انگار پدرت میگفت و تو من را میساختی.بعد می نشست به تماشایم.میگفت من چقدر طبیعی هستم.آن وقت دلم میخواست شروع کنم به طبیعی بودن.میخواستم همه چیز را از اول شروع کنم:طبیعت را با بدنیا آوردن تو، او را با خودم...ماهنی...اگر نطفه ات بسته میشد..."

 

"چشمهای ابوطالب را گذاشتند زیر ملافه ،بردند.

استخوانهایش را هم بردند.پوست قاچ قاچ و زخمش را هم بردند.

ندادند بکارمش بالای سر پدر تا کاجش دوباره سبز شود....

میتوانستم خودم دوباره بزایمش،شیرش بدهم،شیرم را از لوله ای که به بینی اش وصل بود توی حلقش بریزم،بزرگش کنم...دوباره و دوباره و دوباره...مثل عروسکم پلاستیکی که نبود...کاشتنی بود...از پوشت و استخوان و رگ و پی بود...هیچ چیزش مصنوعی نبود..."

 

"مادر..مادر...مادرجان...

اینجا که نمیدانم کجاست خیلی تنها هستم.

پدر که نمیدانم کجاست،خیلی گرفتار است...

تو که نمیدانم چه میخواهی،خیلی سرگردانی.

آخر ما کی دور هم جمع میشویم؟؟

این رحم سرگردان و خالی تو که مال من و ابوطالب و بابک بود و هیچکدام از ما را به خودش راه نداد،همه را سرگردان کرده است...."

 

کتاب را میبندم...

برمیگردم به روی جلد...

حالا آبی تر از آبی آسمان جلد کتابم...و زیباتر از عنوان کتاب...

حالا یک آبی بی انتها هستم...یک آبی زیبا...یک زیبای آبی...

      

نگاه میکنم به جزوه ی تجارت که نشسته روبرویم...

بعد از خواندن یک کتاب خوب برای خواندن این قواعد خشک و در هم پیچیده ی تجارت به اندازه ی کافی آبی و زیبا هستم... 

 

+ نوشته شده توسط نگار در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 0:1 |