دارم بالا می آورم همه چیز و همه کس را در این روزهای شلوغ و پر کنش و واکنش...
این روزها که در سنتهای گند ایرانی و اوضاع سیاسی اجتماعی مملکت دارم دست و پا میزنم و نمیتوانم راه خودم را بروم... نمی گذارند آدم راه خودش را برود...حرف خودش را بزند...مستحیلت میکنند در جمع....حتی اگر راه و حرفت به نظر خودشان هم درست باشد....
*تکرارها و تنوع ها...
آدمها تکرار می شوند در روزهای هفته....خسته شدم بس که رفتم در دهان این و آن...حفظ شدم تعداد دندانها و شکل و شمایلشان را....به طور تجربی دارم دندانپزشک میشوم!!!! آن هم با دیپلم علوم انسانی و نیمه لیسانس حقوق....
کارها تکرار می شوند...قصه ها...حرفها...فقط خانه ها عوض میشوند....جای میزبان و میهمان عوض میشود....قرمه سبزی میشود مرغ...بادمجان میشود قیمه...موز میشود گلابی...
*سلام...خداحافظی....
هاگیر واگیر میشود...این می آید...آن میرود...چند نفر با هم می آیند....
میدوی وسط جمع و میگویی سلام سلام سلام به همگی....یا یادت میرود کلن چون همان جا یکی صدایت زده که روسری بهش بدی یا چیزی رو بیاری....سلام و خداحافظی ات بعضا یکی میشود...
مادربزرگه این وسط لب ور می چیند که چرا با من سلام و احوالپرسی نکرده دختر تو؟؟؟؟
*تعارف....
این دارد مرا می کشد....وقتی کسی تعارفم میکند یا مجبور میشوم به کسی تعارف کنم میخواهم خودم را حلق اویز کنم رسما....
براشون بکش....چرا تعارف می کنین؟؟واسه خودت بکش...کم خوردی...رژیمی...؟؟؟ اشتها نداری؟؟؟چرا؟؟؟؟مریضی؟؟؟؟
(نمیخوام.....نمیخواد....نمیخوایم خب....!)
*کفه ی سنگین ترازو...
خسته شده ام از بس سفره چیده ام...جمع کرده ام....ظرف شسته ام....سر ظرف شستن با این و آن دعوا کردم....
مردها نشستند تماشا کردند....باسن مبارک جنباندند و آمدند لب سفره کوفت کردند...ارد دادند....بعد دنده عقب زدند و نشستند تلویزویون تماشا کردند و از آن حرفهای مزخرف به نظر خودشان خیلی مهم زدند و بعد چای خواستند و چای بردیم و گفتند با چه بخوریم...میوه بردیم و بشقاب...گفتند چاقویش کو؟؟؟
آمدیم پنکه را ببریم آشپزخانه...یکی شان میگوید: گرمه...پنکه رو کجا میبرین؟؟؟
میگویند:آشپزخانه...ماها کار میکنیم گرممون میشه...
لبخند کریهی می زند و میگوید:
مام اینجا کار میکنیم گرممون میشه....
دارم با یک ظرف چرب سر و کله میزنم...روسری خفتم را گرفته است...
-واقعا که!!!! مفت خورا...
خاله بد نگاهم میکند و چیزی نمیگوید...ظرفتو بشور شما....به تو توهین نکردم...
مامان میخندد ولی در گوشم میگوید:زشته....!!!!!
یکی تعریف میکند از شوهر یکی دیگه که چقدر تو کارای خونه کمکش میکنه...همه میگن: وااااای خوش به حالش خدا بده از این شوهرا....
و من بلند میگویم: از این جور مردا یک نمونه هم نداریم تو فامیل....
مامان میگوید:زشته....
آره...زشته...زشته...اما نه کار من...نه غرغر من...کارای شما...
نمیفهمم هیچ کدومتونو....!!!!
نه شماهایی رو که ازدواج کردین و میذارین شوهره یکسره پاشو بندازه رو هم و ارد بده و شما حمالی کنین...نه شماهایی رو که ازدواج نکردین و یا تسلیم این روند هستین یا اصلا ککتون هم نمیگزه.....در هر صورت آینده تون آینده ی همین حمال های مظلومه....
از مردها لجم نمیگیرد دیگر...از اینها لجم میگیرد....
مظلوم خودش زمینه ی ظلم را فراهم میکند...
اینها وظیفه نیست....نه وظیفه ی قانونی...نه دینی...نه اخلاقی...
هیچی نیست...هیچی...
مامان میگوید: خوبه مرد کار کنه بیرون و خونه و زن بگرده واسه خودش...؟؟؟
خسته شده ام...
خسته شده ام مامان از بس توضیح داده ام طرز تفکرم را...از بس جر و بحث بی فایده کردم با تو و بقیه....
چقدر دلم میخواهد آن حرف صنعتی را پیاده کنم در زندگی ام که:
سعی نکنیم برای کسانی که نمی فهممون افکار و عقایدمونو توضیح بدیم و جر و بحث کنیم....
به حرفاشون گوش بدیم و سر تکون بدیم...بذاریم با افکارشون خوش باشن و زندگی شونو بکنن...
استاد این را گفت و نگاهم کرد و فکرم را خواند:
خانوم....!..میدونم میخواین بتازین بهم و مخالفت کنین...این تلون نیست....این یعنی خودتون رو در سطح طرف مقابل بیارین پایین که آرامش خاطرتونو از دست ندین..همین!!!!
خیلی سخته استاد!!!!! خیلی سخته....
برای بار Nام مامان!!!:
-همه در کنار هم...همه سهیم در هر کاری که در توانشون هست....
چرا تمام رنجهای خانه و مهمانیها به دوش زن؟؟؟؟همه ی سردردها...کمر دردها....پادرد ها...جوش ها....استرس ها....بله...آخر کار همه مرگه....مرگ حقه...اما اینکه مرده یک سکته بکنه بمیره و راحت
شه و زنه تا خرخره پر درد و مرض شه و بعد بمیره این ناحقه....اما حقتونه....حق شماها که براتون مهم نیست...راضی این...
-حالا ببینم تو با این طرز تفکرت به کجا میرسی؟؟؟با شوهرت چیکار میکنی؟؟؟
*تنهایی:
ندارمش...این مایه ی حیاتی را ندارم روزها..شبها بیدار میمانم برای کمی تنهایی داشتن...
.در گیجی و منگی و سردرد و خواب آلودگی میگذرانم روز را...عین یک عروسک کوکی که کوکش دیگر جان ندارد....
از اینکه ماه رمضان دارد می آید خیلی ناراحت نیستم با اینکه تابستان است....به شب بیداری و روزخوابی گیر نمیدهند عالم و آدم.... تازه کلی هم ثواب دارد خواب دهن روزه....
*خدا:
پیداش کمه چند وقته....اما زیر دوش و موقع اذون صبح خیلی حسش میکنم و دعا میخونم.....
پ.ن۱: غرهای فرهنگی ام را زدم...اما این روزها که به شدت روزنامه میخوانم و اوضاع مملکت دستم است توان غر زدن سیاسی و اجتماعی را ندارم...روزنامه ها را میخوانم برای یاد گرفتن اینکه چطور خبر بنویسم؟؟؟برای سوتی مطبوعاتی پیدا کردن....برای تکلیفهای کلاس خبرنگاری....برای تحقق آرزوی دور و درازم:خبرنگار شدن!!!!!
پ.ن۲: این حیله رو بلدم:
کامنت گذاشتن واسه پستی که کامنت دونی نداره تو کامنت دونی پست قبلی...
کار خنکیه و حال منو به هم میزنه...وقتی میگم کامنت نمیخوام به زور نکنین تو حلقم...خب؟؟؟




