تبليغاتX
سپندارمزد
 

دارم بالا می آورم همه چیز و همه کس را در این روزهای شلوغ و پر کنش و واکنش...

این روزها که در سنتهای گند ایرانی و اوضاع سیاسی اجتماعی مملکت دارم دست و پا میزنم و نمیتوانم راه خودم را بروم... نمی گذارند آدم راه خودش را برود...حرف خودش را بزند...مستحیلت میکنند در جمع....حتی اگر راه و حرفت به نظر خودشان هم درست باشد....

*تکرارها و تنوع ها...

آدمها تکرار می شوند در روزهای هفته....خسته شدم بس که رفتم در دهان این و آن...حفظ شدم تعداد دندانها و شکل و شمایلشان را....به طور تجربی دارم دندانپزشک میشوم!!!! آن هم با دیپلم علوم انسانی و نیمه لیسانس حقوق....

 کارها تکرار می شوند...قصه ها...حرفها...فقط خانه ها عوض میشوند....جای میزبان و میهمان عوض میشود....قرمه سبزی میشود مرغ...بادمجان میشود قیمه...موز میشود گلابی...

*سلام...خداحافظی....

هاگیر واگیر میشود...این می آید...آن میرود...چند نفر با هم می آیند....

میدوی وسط جمع و میگویی سلام سلام سلام به همگی....یا یادت میرود کلن چون همان جا یکی صدایت زده که روسری بهش بدی یا چیزی رو بیاری....سلام و خداحافظی ات بعضا یکی میشود...

مادربزرگه این وسط لب ور می چیند که چرا با من سلام و احوالپرسی نکرده دختر تو؟؟؟؟

*تعارف....

این دارد مرا می کشد....وقتی کسی تعارفم میکند یا مجبور میشوم به کسی تعارف کنم میخواهم خودم را حلق اویز کنم رسما....

براشون بکش....چرا تعارف می کنین؟؟واسه خودت بکش...کم خوردی...رژیمی...؟؟؟ اشتها نداری؟؟؟چرا؟؟؟؟مریضی؟؟؟؟

(نمیخوام.....نمیخواد....نمیخوایم خب....!)

*کفه ی سنگین ترازو...

خسته شده ام از بس سفره چیده ام...جمع کرده ام....ظرف شسته ام....سر ظرف شستن با این و آن دعوا کردم....

مردها نشستند تماشا کردند....باسن مبارک جنباندند و آمدند لب سفره کوفت کردند...ارد دادند....بعد دنده عقب زدند و نشستند تلویزویون تماشا کردند و از آن حرفهای مزخرف به نظر خودشان خیلی مهم زدند و بعد چای خواستند و چای بردیم و گفتند با چه بخوریم...میوه بردیم و بشقاب...گفتند چاقویش کو؟؟؟

آمدیم پنکه را ببریم آشپزخانه...یکی شان میگوید: گرمه...پنکه رو کجا میبرین؟؟؟

میگویند:آشپزخانه...ماها کار میکنیم گرممون میشه...

لبخند کریهی می زند و میگوید:

مام اینجا کار میکنیم گرممون میشه....

دارم با یک ظرف چرب سر و کله میزنم...روسری خفتم را گرفته است...

-واقعا که!!!! مفت خورا...

خاله بد نگاهم میکند و چیزی نمیگوید...ظرفتو بشور شما....به تو توهین نکردم...

مامان میخندد ولی در گوشم میگوید:زشته....!!!!!

یکی تعریف میکند از شوهر یکی دیگه که چقدر تو کارای خونه کمکش میکنه...همه میگن: وااااای خوش به حالش خدا بده از این شوهرا....

و من بلند میگویم: از این جور مردا یک نمونه هم نداریم تو فامیل....

مامان میگوید:زشته....

آره...زشته...زشته...اما نه کار من...نه غرغر من...کارای شما...

نمیفهمم هیچ کدومتونو....!!!!

نه شماهایی رو  که ازدواج کردین و میذارین شوهره یکسره پاشو بندازه رو هم و ارد بده و شما حمالی کنین...نه شماهایی رو که ازدواج نکردین و یا تسلیم این روند هستین یا اصلا ککتون هم نمیگزه.....در هر صورت آینده تون آینده ی همین حمال های مظلومه....

از مردها لجم نمیگیرد دیگر...از اینها لجم میگیرد....

مظلوم خودش زمینه ی ظلم را فراهم میکند...

اینها وظیفه نیست....نه وظیفه ی قانونی...نه دینی...نه اخلاقی...

هیچی نیست...هیچی...

مامان میگوید: خوبه مرد کار کنه بیرون و خونه و زن بگرده واسه خودش...؟؟؟

خسته شده ام...

خسته شده ام مامان از بس توضیح داده ام طرز تفکرم را...از بس جر و بحث بی فایده کردم با تو و بقیه....

چقدر دلم میخواهد آن حرف صنعتی را پیاده کنم در زندگی ام که:

سعی نکنیم برای  کسانی که نمی فهممون افکار و عقایدمونو توضیح بدیم و جر و بحث کنیم....

به حرفاشون گوش بدیم و سر تکون بدیم...بذاریم با افکارشون خوش باشن و زندگی شونو بکنن...

استاد این را گفت و نگاهم کرد و فکرم را خواند:

خانوم....!..میدونم میخواین بتازین بهم و مخالفت کنین...این تلون نیست....این یعنی خودتون رو در سطح طرف مقابل بیارین پایین که آرامش خاطرتونو از دست ندین..همین!!!!

خیلی سخته استاد!!!!! خیلی سخته....

برای بار Nام مامان!!!:

-همه در کنار هم...همه سهیم در هر کاری که در توانشون هست....

چرا تمام رنجهای خانه و مهمانیها به دوش زن؟؟؟؟همه ی سردردها...کمر دردها....پادرد ها...جوش ها....استرس ها....بله...آخر کار همه مرگه....مرگ حقه...اما اینکه مرده یک سکته بکنه بمیره و راحت

شه و زنه تا خرخره پر درد و مرض شه و بعد بمیره این ناحقه....اما حقتونه....حق شماها که براتون مهم نیست...راضی این...

-حالا ببینم تو با این طرز تفکرت به کجا میرسی؟؟؟با شوهرت چیکار میکنی؟؟؟

*تنهایی:

ندارمش...این مایه ی حیاتی را ندارم روزها..شبها بیدار میمانم برای کمی تنهایی داشتن...

.در گیجی و منگی و سردرد و خواب آلودگی میگذرانم روز را...عین یک عروسک کوکی که کوکش دیگر جان ندارد....

از اینکه ماه رمضان دارد می آید خیلی ناراحت نیستم با اینکه تابستان است....به شب بیداری و روزخوابی گیر نمیدهند عالم و آدم.... تازه کلی هم ثواب دارد خواب دهن روزه....

*خدا:

پیداش کمه چند وقته....اما زیر دوش و موقع اذون صبح خیلی حسش میکنم و دعا میخونم..... 


پ.ن۱: غرهای فرهنگی ام را زدم...اما این روزها که به شدت روزنامه میخوانم و اوضاع مملکت دستم است توان غر زدن سیاسی و اجتماعی را ندارم...روزنامه ها را میخوانم برای یاد گرفتن اینکه چطور خبر بنویسم؟؟؟برای سوتی مطبوعاتی پیدا کردن....برای تکلیفهای کلاس خبرنگاری....برای تحقق آرزوی دور و درازم:خبرنگار شدن!!!!!

پ.ن۲: این حیله رو بلدم:

کامنت گذاشتن واسه پستی که کامنت دونی نداره تو کامنت دونی پست قبلی...

کار خنکیه و حال منو به هم میزنه...وقتی میگم کامنت نمیخوام به زور نکنین تو حلقم...خب؟؟؟

+ نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 و ساعت 2:30 |
(۱): عزاداری

چادر مدام از سرم می افتد....

مثل حاج خانمها چادرم را زیر بغلم میزنم و میروم داخل مسجد...

تسلیت و غم آخرتون باشه و روحشون شاد....

چادر می پیچد لای دست و پایم....مثل احمقها شده ام....

کلافه روی زمین می نشینم و چادرم را در می آورم...تا میکنم و میگذارم توی کیفم...

صدای قرآن و گریه و روضه گوشم را پر میکند...

به عکس مرحوم که شمع و حلوا و خرما احاطه اش کرده است نگاه میکنم...

با خودم میگویم یعنی روحش دارد کیف میکند از این همه گریه و شیون و لباسهای سیاه؟؟؟؟ 

همه اش با خودم فکر میکنم اگر بمیرم اصلا دلم نمیخواهد برایم مجلس عزا بگیرند و های های گریه کنند.... روحم درد میکشد از اینها....

همین جا میخواهم وصیت کنم که کسی برایم مجلس عزا نگیرد و گریه هم نکند و به جای سیاه، سفید برایم بپوشد و اگر میخواهد کاری در حق من مرده انجام دهد چیزی خیرات کند....

یک سری آهنگها هم هستند که دلم میخواهد سر قبرم بگذارند که هم روح خودشان را خجسته میکند هم روح من مرده را....

یک وصیت دیگر هم دارم و آن این است که توی گرما و سرمای شدید یک وقت به سرتان نزند بیایید سر قبر من....!!!!! اگر هوا خوب بود و دلتان هم خواست...آن وقت بیایید...

مامان میگوید:

 این روزها چراغ برات است...برویم حرم پیش نیلوفر که اگر نرویم ناراحت میشود...

مامان از پیش خودش میگوید که نیلوفر ناراحت میشود....

من از پیش خودم میگویم که ناراحت نمیشوم چون انتظاری از کسی ندارم که بعد از مرگ من بلند شود خودش را زابراه کند در گرمای تابستان که برات است و اینها....از این تیریپ ها نمی آیم که هستی ام چه بوده که نیستی ام چه باشد؟؟؟ میخواهم بگویم معنی ندارد اینطور آدم به مرده ها بچسبد....!!!!!

خیلی خیلی می پسندم کلا مجلس های تشییع و یادبود مرده های خارجی را...

در آرامش و سکوت با یک حالت روحانی مرده را به خاک میسپارند و کشیش هم دعایی آرام و بی ادا میخواند و یکی یکی داغداران می آیند و یک مشت خاک میریزند بالای تابوت و ممکن است آرام گریه ای هم بکنند و تا چند روزی مشکی شاید بپوشند و شاید هم نپوشند...بعد از چند روز میروند سراغ زندگی خودشان و بخواهند یادی هم از عزیزشان بکنند بعدا می آیند گل قشنگی میگذارند سر قبرش...همین!!!!

دیگر شیون و هلاک و مو کندن و خاک گور بر سر ریختن و از روی قبر بلند نشدن و اول و دوم و سوم و هفتم و عید اول و چهلم و سال ندارد.....

این همه در اسلام سفارش شده به با آرامش برگزار کردن مراسم کفن و دفن و راحت دل کندن از مرده و صبر کردن با قبولاندن این نکته که همه می میریم و همدیگر را در آن دنیا ملاقات میکنیم....

آن وقت.... 

به خدا که این مسیحی ها از ما مسلمان ترند....!!!!!

پ.ن: من ادعا نکردم که خودم میتوانم در مرگ عزیزانم اینطوری باشم....من موقع مرگ نیلوفر خیلی بچه بودم و هنوز نمیفهمم عزیز از دست دادن یعنی چه؟؟؟چون تجربه ی ملموسی نداشته ام...اما میخواهم تلاشم را بکنم...من فکر میکنم که گریه برای نبودن کسی یعنی خودخواهی....گریه یعنی حالا که دیگر نیستی در این دنیا در کنار من،دارم افسوس نبودنت را میخورم....

کاش بتوانم کمتر خودخواه باشم بعد از از دست دادن ها....


(۲): بار هستی*

دوچرخه سواری میکنم...در کوچه های عریض شب....

ام پی تری گوش میکنم و نسیم خنک شبانه را روی پوستم حس میکنم....

از کنار پسر جوانی رد میشوم و می بینم پسرک با تمسخر چیزی میگوید...درست نمی شنوم که چه میگوید ام پی تری نمیگذارد...

سر کوچه ی بعدی یک پیک موتوری چیزی میگوید با نگاهی کثیف و جلویم می پیچد...با حرص رکاب میزنم و دور میشوم ...زانوهایم از خشم میلرزد....

بابا خواست با من بیاید.... میتوانستم به امین هم زنگ بزنم که با هم برویم دوچرخه سواری...خانه شان به خانه مان نزدیک است.... اما میخواستم تنها باشم...میخواستم شب را با خودم و ام پی تری ام رکاب بزنم....

از شدت لرزش زانوهایم ترمز میکنم و می ایستم.... نفسهایم تند شده...میخواهم برگردم خانه....

گریه ام نگرفته....دیگر این چیزها به گریه ام نمی اندازد...چیزی که احساس میکنم خشم است...

خشم خشم خشم...یک خشم ناب....نسبت به همه چیز و همه کس....

رکاب میزنم به سمت خانه....

وارد کوچه ای میشوم که خیلی خیلی تاریک است....کارگری می بینم در کنار یک ساختمان نیمه کاره که دارد نگاهم میکند... دور میزنم و کوچه را بر میگردم...

وحشت...وحشت...وحشت...

 احتیاط...احتیاط...احتیاط...

در گوشم خوانده اند اینها را به کرات....

رکاب میزنم به سمت خانه...

پسر بچه ای حدودا  ۸ ۹ ساله دارد دوچرخه سواری میکند....

نگاهش میکنم با اندوه....

۸ سالگی تو امن تر از ۲۰ سالگی من است...

 یک کوچه مانده تا کوچه ی خودمان....

 

سابینا زن بودن را حالت و وضعی می داند که خود انتخاب نکرده است و می گوید چیزی را که نتیجه ی یک انتخاب نیست نمی توان شایستگی یا ناکامی تلقی کرد. او معتقد است در برابر چنین وضعی تحمیلی باید رفتار درستی در پیش گرفت. به نظرش عصیان در برابر این واقعیت که زن زاده شده است به اندازه ی افتخار به زن بودن ابلهانه است...**

 

مسیرم را کج میکنم و دوباره در کوچه ها رکاب میزنم....

ام پی تری ام را بلند میکنم...تا آخرین درجه....

تا چیزهایی را که نباید و حقم نیست بشنوم، نشنوم....

سرم را بالا میگیرم....به درختان نگاه میکنم و به خانه ها...دقت نمیکنم به چیزی مگر به نور ماشینها و موتور ها و عبور و مرور دوچرخه ها....

دقت نمیکنم تا چیزهایی را که نباید و حقم نیست ببینم، نبینم...

بلند بلند میخوانم:

quoi tu penses quand tu t'endors
est-ce que tu m'aimes encore
Dans mes reves du paradis
On marche main dans la main.
Je peux tout te raconter
sur ta photo mon chevet
t'es la seule me donner
un sens ma vie
tous les chemins me ramnent vers toi
au fond, je garde ma foi, c'est toi qui me donnes la voie.
et a n'arrive que quand je pense toi,
en dormant, quand je reve, quand je me leve, quand je pense toi
en marchant, en parlant, quand je rve, quand je pense


* عنوان کتابی از میلان کوندرا

** پاراگرافی از کتاب بار هستی

 

 

+ نوشته شده توسط نگار در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 1:45 |

 

9 سالم بود....10 سالم بود...؟؟؟ نهایتا 11 ساله بودم..

.آن موقعی که همه ی بچه های هم سن و سالم دنبال نوارهای لیلا فروهر و کی و کی و کی بودند من توی جیبم آرام جان شجریان بود...

 

آرام جانش آرام جانم شد...یاد ایامش رنگ خاطراتم شد....

پا گرفت و ریشه دواند و طولی نکشید که سرو چمانم شد.... فریادش فغانم شد...اندک اندک  یوسف خوش نامم شد  و روزی رسید که دیگر بی او به سر نشد....

 

 دلم دلم دلم را بردی به که گویم یار؟                غمم غمم غمم نخوردی ز چه جویم یار؟

 

 

              

                                          

 

سفرهای بچگیم با ماشین- مخصوصا آنها که کویری بود- را با آلبومهای شجریان بیاد می آورم....

همیشه بابا توی ماشین شجریان داشت...

توی خیلی از شعرهایش اسمم را فریاد میکرد....خیلی جاها نگار قافیه ی آن ابیات پرشور می شد...

هر بار اسمم را می شنیدم ...با آن صدا...با آن شور...با آن نوا...از آن حنجره ی بی همتا...

 به بابا لبخند میزدم و او هم متقابلا....

می بالیدم از اینکه اسمم توی بیشتر شعرها هست...توی خیلی از کاست ها...و با موسیقی فریاد میشود....

از بابا میپرسیدم نگار  مگر یعنی چه؟؟؟چرا توی شعرها اینقدر اسم مرا میگویند؟؟؟اسمم را برای چه گذاشتی نگار؟؟؟

و بابا میگفت که نگار یعنی آرایشگر...بت زیبا...و معشوق و محبوب است در تمام شعرها...

و بعد از مولانا برایم میگفت....از حافظ...از شعر...از موسیقی...از سماع...از عرفان....از عشق...

شجریان برای من یک دریچه بود...دریچه ای به روی هر چه خوبی...هر چه زیبایی...هرچه بی انتها....

بله اینها بی تاثیر نیست در عشق و علاقه ای که در طی سالها گل کرد و میوه داد.....

اما به نظر می آید که کافی نیست....

چرا؟؟؟ چرا این عشق در نگین و فرزاد یا مامان پا نگرفت؟؟؟؟ گل نکرد؟؟؟میوه نداد؟؟؟

حتی در بابا هم یک علاقه ی ساده بود در طی سالها...الان هم بگذاری نگذاری چندان تفاوتی نمیکند برایش...

چه رابطه ای بود بین روح کودک سال من و آن نوایی که از گلوی شجریان بر می خاست؟؟؟؟

وقتی به اولین چرقه های این عشق فکر میکنم....وقتی الان 9 ساله ها ، 10 ،۱۲ ساله ها و حتی بزرگترهاشان را  می بینم که پی  تهی ها و فلاکت ها و محسن چاووشی و محسن یگانه ها میگردند از درک کودکی خودم عاجز میشوم!!!!!

آن موقع ها چه می دانستم عرفان چیست؟؟؟ مولانا کیست؟؟؟ شجریان در چه دستگاهی خوانده فلان آلبوم را؟؟؟معنی خیلی از واژه هایی  که او می رقصاند را نمیفهمیدم...!!!!!

شجریان برای من ترجمان واژه ی موسیقی بود....موسیقی ای که مثل بقیه ی موسیقی ها نبود... یک چیز جادویی بود در آن صدا...در آن موسیقی...در آن الفاظ...در آن حنجره ای که واژه ها را در موسیقی می ریخت.... که نمیفهمیدم چیست؟؟؟

حالا که 20 سالگی ام را دارم نفس میکشم  میفهمم آن چیز جادویی چه بود که کودکی مرا بزرگتر از هم سن و سالانم کرد....

سخت میشود توضیح داد...اسم و تعریف خوبی برای این چیز جادویی نمی شود ارائه داد...

یک جور معنویت....یک جور آرامش ناب....

این بود آن چیزی که در شجریان است و در هیچکس دیگری به این شدت و به این میزان خالص نیست...

بله....بله...موسیقی سنتی ما شهرام ناظری هم دارد...کامکار ها را هم...ایرج بسطامی و بنان و که و

که و که را هم.... موسیقی سنتی ما فقط شجریان ندارد....اما خوب که نگاه میکنم می بینم شجریان نباشد شیرازه ی موسیقی سنتی از هم می پاشد...چیز زیادی ازش نمی ماند...

تابستان پارسال...آن تابستان لعنتی که فروپاشیده بودم...که سرد و سنگ و بی تفاوت بودم نسبت به همه چیز...که زندگی برایم نباتی بود بیشتر و گاهی حتی نباتی هم نه....  دوستم ناگهان خبر داد از کنسرتش و گفت که بلیط میتواند برایم جور کند....

ریخت....ریخت...ریخت...ریخت شوری عجیب به رگهایم...که به تکاپو افتادم...خندیدم...گشتم دنبال بلیط...شب رفتنم احساس کسی را داشتم که میخواهد برود مکه...میخواهد برود به قلب خدا....در آن روزهایی  که شکسته بودم از درون....در آن روزهای اوج بی خدایی...بی ایمانی...در آن قعر کفر و بی تفاوتی....نوید شنیدن صدای شجریان از نزدیک که بارها مرا برده بود به سماع و رقص و مستی....

                              گشتن گرداگرد کعبه ی خدا بود،گشتن  پروانه به دور شمع...

و وقتی نشد...نرفتم...نشد که بگردم به دورش....

شکست استخوانهایی که تازه جوش خورده بود.....!!!!!! افتاد شانه هایم پایین....پاشیدم...

خدا نمی خواست.....نمی خواست...نمی خواست انگار مرا...

پاشیدم...ریختم...سوختم...

 

 

شب فردای آن روزی که بنا بود خسرو شکیبایی را خاک کنند حال بدی داشتم....

تا اذان صبح بیدار ماندم و در رختخوابم غلت زدم....

چند بار تیتراژ خانه ی سبز و موسیقی متن خواهران غریب را گوش کردم و بعد از آن شجریان شروع کرد به خواندن در گوشم...اول ربنا خواند...بعد هم شروع کرد به تصنیف خواندن....

یکهو به گریه افتادم....

از تصور و ترس اینکه یک روزی شجریانم...سرو روانم....آرام جانم دیگر نخواند.....

 

                                           

 

همان شب....همان جا....خدا را به ملکوت صبح....به صدای اذان موذن زاده که می آمد از دور قسم دادم....که من قبل از شجریان بمیرم....که نبودنش را نبینم...نداشتنش را زنده نمانم...دنیا همینطوری اش هم به مفت نمی ارزد وای به حال دنیایی که نغمه های تازه ی این باشکوه حنجره خاموش شود زیر خروارها خاک...

وای به حال دنیای بی شجریان!!!!!!

 

سرو روانم             آرام جانم                       بی تو نمانم              دردم به جانم

                                                                                                    

   

    

 

 

                             

 

22:47 چهارشنبه شب

9 مرداد 87

 

پ.ن: اینو الان پیداش کردم و دانلود کردم:

 دانلود تصنیف قدیمی نگارا با صدای همایون شجریان


دوشنبه ۲۱ مرداد:

 

مامان دراز کشیده بود روی کاناپه...خسته بود...میدانستم نای حرف زدن ندارد...گفتم: مامان یه چیزی ازت میپرسم فقط با سر جواب بده نمیخواد حرف بزنی...

اینکه شجریان تو کردستان عراق کنسرت بده و تو مشهد نده... ستم نیست؟؟؟؟

سرشو آورد پایین با خنده و یکهو بغلم کرد و بوسید...دوست داشتم اون آغوشو و اون خنده رو....

گفتم: دیدی پیرزنا همش میگن ملت دعا کنن که اینا مکه نرفته از دنیا نرن؟؟؟؟ من فکر کنم کنسرت شجریان نرفته میمیرم...

و بغض گلومو گرفت....

-: قول میدم همین جا بهت که خودم ببرمت کنسرت شجریان یا همایون...میدونی که من حرفی بزنم پاش هستم...

 انگشت اشاره شو حلقه کرد دور انگشتم....

 

 قول دادم بهت...

 

مامان میدود...میدود...برای فرزاد خانه میخرد...برای نگین موبایل میخرد...قسط میدهد...وام میگیرد...جوش میزند...حرص میخورد...به داد دانشجو و پروپوزالش میرسد...دنبال نگین میرود...نان میخرد...می آید خانه...غذا درست میکند...خانه را تمیز میکند... 

میگویم بیا یک کتاب بخوان...یک فیلم خوب ببین...وقتی برای خودش ندارد و ناراضی هم نیست...

با تمام وجودش قول میدهد مرا به کنسرت شجریان ببرد....

عجیب است این مقوله....خیلی خیلی عجیب ...

و من یکی نه میتوانم و نه میخواهم که بفهمم این عشق و ایثار زن را وقتی که مادر میشود....

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نگار در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 13:41 |
 

مدتی بود نت نیومده بودم...به چند دلیل که حوصله ندارم بگمشون...کلن یه مدتی از دنیای ارتباطات تقریبا دور بودم....نت که هیچی...خط اصلیمو هم گذاشته ام رسما کنار...چه اعصابم راحته از دست اون همه آدم و طبعا اون همه اس ام اس و تک های وقت و بی وقت....

...الان رفتم اینباکسم می بینم که یک عالم ایمیل دارم از یک عالم آدمهای بیچاره که در انتظار جوابن....

در این روزهای غیبت واسه خودم خیلی چیزا نوشتم به صورت پراکنده....

 

(۱):برای سمانه......

*گاهی آدم اس ام اس های جالبی دریافت میکند...اس ام اس هایی که تاثیر عجیبی در روح و روان آدم میگذارند و خیلی هم غیر منتظره اند....

 

سمانه:

سلام..داشتم کتابامو زیر و رو میکردم...یه نوشته دیدم:

خاکسترها هم نام مرا بر آینه ی چشمانت نقش خواهند بست...

                                                                     دکتر مهدی زرقانی

                                                                             ۱۱/۹/۸۵

حس غریبی بود....گفتم باهات تقسیمش کنم....

 سمانه...سمانه...هر چی فکر کردم فامیلش یادم نیومد...ولی خیلی چیزای دیگه یادم اومد...

یاد ترم ۱ زیاد می افتم...خیلی زیاد هم می افتم...ترم ۱ واقعا عجیب بود...و خیلی دور به نظر می یاد...بقول صبا از ژیش دانشگاهی هم دورتره...

۱۱/۹/۸۵...۱۱ آذر ۸۵....مدام این تاریخو تو ذهنم تکرار میکنم...

سرمای پاییزی رو حس میکنم...سرمای پاییزی ساعت ۶-۸ شنبه شب ها رو که میرفتم مهندسی کلاس ادبیات...و اون کلاسها رو زندگی میکردم با تمام وجود....

میون صغیر و کبیر و محجور و جرم و جنایت و قوای سه گانه و هانتهینگتون که همشون برام عجیب و غریب بودند اون سه واحد ادبیات واسه من کاملا آشنا بود و تنها آشنا شاید...

اون سه واحد ادبیات تنها حلقه ی پیوند من با نگار قبل از دانشگاه بود....و من به اون نگار نیاز داشتم...هنوز هم دارم...همیشه نیاز دارم...

اون کلاس ادبیات آخرین کلاس ادبیات زندگیم بود و پرشورترینش...

فرضو به این بگیریم که تا ۷۰ سالگی بنا باشه زندگی کنم....۵۰ سال دیگه پیش رومه بدون کلاس ادبیات....و من چقدر دلتنگم برای اون ۱۳ سالی که سر کلاسهای ادبیات می نشستم....و چقدر دلم تنگتر خواهد شد در ۵۰ سال آینده...

ترم ۱ ترمی بود که ۳ واحد ادبیات و ۲ واحد جامعه شناسیشو عاشقانه دوست داشتم... اون موقع نمیفهمیدم ارزش این ۵ واحدو....حالا میفهمم و به جرات میتونم بگم که تا حالا فقط همین ۵ واحد ارزش کلاس رفتن رو داشتن و به دردم خوردن....

ترم ۱ ترمی بود که من در اوج آرمانها و آرزوها و احساسات بودم...پر بودم از حسی نیک نسبت به همه چیز و همه کس.... ترم ۱ ادامه ی معصومیت و کودکی سالهای دانش آموزیم بود.... و هنوز ترم ۲ ای نشده بودم و هنوز اسفند نرسیده بود و سنگینی ۲۰.....

(۲)

امروز پری رو دیدم دوباره....بعد خوندن فرانی و زویی باید این فیلمو دوباره میدیدم تا خوب میفهمیدمش....چه فیلمایی میساختن قبلا...حالا چی میسازن؟؟؟؟یک مشت مزخرف عشق و عاشقی و خیانت کمدی....این کشور ما رو بسوی پسرفت داره نه پیشرفت....

روز به روز دارم از کشورم متنفرتر میشوم....

تو این کشور روز به روز دارم دین زده،دانش زده،سیاست زده،اخلاق زده،فرهنگ زده، سنت زده...همه چی زده تر میشم!!!!!

(۳)

جدول خریدم....سرگرمی جدیدمه....از افکار پراکنده و منفی  نجاتم میده....

(۴)

حوصله ی کلاس رفتن رو ندارم....توان نشستن رو صندلی و گوش کردن رو ندارم....به هر زبونی میخواد باشه...هر کلاسی میخواد باشه....

(۵)

کلاس ورزشی میخوام....ورزش اعتماد به نفس آدمو زیاد میکنه....به آدم انرژی میده...روح میده...

اما این خواستن یه خواستن ساده است....عمرن که بتونم هم بکشم برم کلاس ورزشی....

در خودم نمی بینم اصصصصصصلن....

(۶)

جدیدا کشفیدم چرا این قدر تابستونا بهم سخت میگذره؟؟؟ البته دلایل محتلفی داره ولی یکی از تپل ترین دلایلش اینه: فقدان طنز....

تابستونا زیادی تو لاک خودم جدی میشم و واسه همینه که افکار فلسفی میان سراغم و میزنن مخمو میریزن پایین و به هیچ جایی هم نمیرسونمن....

این جدیت خشک و بی روح و خسته میکنه منو....

من دلم واسه دانشگاه تنگ نشده...من دلم واسه خندیدن زیاد تنگ شده...واسه پوچی مکالمه هام با بچه ها...واسه مسخره بازیا....واسه اون من چرت و پرت گوم...فرزاد حق داره که بهم میگه عبوس و جدی...تو خونه و بخصوص تابستونا همینجوریم و اون من دیگه ام بالقوه و خفه است....


پ.ن:اسمم رو هم عوض کردم....همون اسم خودمو گذاشتم....دیگه یلدائه هیچ جوره مستعار نیست و به دردی هم نمیخوره...صرفا یک اسمه....یک اسمی که ازش خوشم میاد و نمدونم چرا....!!!!

 

                                                          

+ نوشته شده توسط نگار در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 20:37 |

آه كه چه روزهاي كشدار و طولاني اي است....

هميشه از مرداد بدم مي آمده...حس بدي نسبت به اين ماه دارم كه نسبت به 11 ماه ديگر سال ندارم...حتي نسبت به خرداد...(البته حس گهي هم نسبت به خرداد دارم كه از جنس حسم نسبت به مرداد نيست!)

هوا گرم است....گرم...گرم..گرم...

روزها طولاني است....طولاني و گرم و يكنواخت....هواي گرم در طولاني مدت خانه نشينت ميكند...هم سيك شدم نه در آن معناي اصطلاحي اش...آيم سيك آو بيينگ ات هوم موست آو د تايم...

پشه....پشه...پشه....

مچ هر دو پايم را پشه زده...به انضمام ساعد و كف دست راستم كه رغبت قلم به دست گرفتن را هم از من ميگيرد...

نفرت خاصي دارم از پشه...از آفتاب...از گرما...از تابستان...از احساس بطالتي كه خاص تابستان است...كه همش ميخواهي بخوابي و خوب هم ميخوابي...اينقدر ميخوابي كه سرت از اين همه خوابيدن گيج مي رود...و چنان رخوت سر تا پاي وجودت را فرا ميگيرد كه نميخواهي از رختخواب بيايي بيرون...

و وقتي هم كه دل ميكني و بلند ميشوي دست و رويت را ميشويي و چايي ميخوري ميروي سراغ كتابها...فيلم مي بيني...فرانسه و انگليسي ميخواني...

بله بله بلدي كارهاي مفيد هم بكني اما باز هم احساس بطالت ميكني...اين چه جور احساس بطالت است وقتي آدم اين همه كار ميكند؟؟؟؟ نميدانم....گفتم كه بطالت خاص تابستانه است...شايد چون روزها بلندند و وقتها آزاد فكر ميكني بايد خيلي كارها در روز انجام دهي ولي آنطور كه بايد و شايد كاري انجام نميدهي...

چه ميدانم؟؟؟؟

 

با فاكتور از آن آخر ترمهاي دانشگاه....من سال تحصيلي را ترجيح مي دهم به تابستان...

هوا بهتر است...باد و باران و برف و طوفاني هست...يك جريان ثابت تنبل با توده اي از پشه و مگس نيست فقط....

 روزها در يك مسير يكنواخت؛ تقويم را به جلو نمي برند...اتفاق هاي عجيب و غريب و خنده داري مي افتند و تو درباره شان خيالبافي ميكني و قصه مي سازي و با بچه ها قصه ها را مي پروراني....

سرت  گرم كلاس و مسخره بازي و خنده و شيطنت است....بعد كلاسها و قبل كلاس تريا بازي هست...كافي شاپ بازي هست...كتابفروشي امام..

.اصلن هيچ كجا هم نباشد...همين توي ماشين نشستن و آهنگ گوش دادن و ورود و خروج اين و آن را از زاويه ي ديد اعلام كردن يا يك جايي روي يك نيمكتي در دانشگاه درندشت براي با بچه ها بودن هست....چقدر دلم براي زهرا و صبا و آن جمع سه نفره مان تنگ است...چه خاصيتي دارد اين تابستان كه نميتوانيم با هم باشيم نميدانم....

دلم آناي مادر را ميخواهد...فرناز كيوت را....يك پارك هم نرفتيم با هم تابستاني...

تابستان يك مدلي است....برنامه ريزي كه ميكني و كارهايت را طبق برنامه انجام ميدهي دلزده و دپرس ميشوي و وقتي هم بي برنامه وقت ميگذراني احساس پوچي و بي مصرفي مغزت را ميجود....

حس عجيبي دارم اين روزها نسبت به تابستان:

 

هم نميخواهم كه بگذرد...

                         هم نميخواهم كه بماند....

 

           افسوس كه ميانه اي نيست....نبوده هرگز...

 

+ نوشته شده توسط نگار در جمعه یازدهم مرداد 1387 و ساعت 19:58 |
نشسته بودیم روی صندلی کافی شاپ...پارک ملت...

چای خوشرنگی می نوشیدیم...باد خوبی می آمد...درختان نفس میکشیدند در نسیم خوب صبح....

کلاغها بازی میکردند...آت و آشغال توی منقارهایشان بود...بپر بپر میکردند روی چمن و گاهی هم بدو بدو میکردند...جای زهرا خیلی خالی بود...

 کاش اینجا بودی زهرا....!!!!

چای می نوشیدیم با دوستم پی در پی...حرف میزدیم و سکوت میکردیم...با قندهای استوانه ای شکل قندان، مسابقه ی ساختن برج میدادیم...هر کسی بیشتر بتواند قند استوانه ای روی هم قطار کند برنده است....

مست بودیم از حس خوب آن لحظه ها...از بودنمان در کنار هم که خیلی بدست نمی آمد....مست بودیم از آن هوای خوب پارک...از چای خوشرنگ و خوش طعم توی فنجانمان...از بازی با قندهای استوانه ای شکل...از تماشای آدمها...کلاغها....

آرامشی بود در فضا...در نسیم... در چایی که تکان میخورد در فنجان...در برگها...چمنها...سایه ها...آدمها...کلاغها...

ناگهان توجهم به پسری جلب شد که از دوستانش جدا شد و دوید توی چمن...جایی که ۴ ۵ تا کلاغ بودند...یک کلاغ را گرفت و با کتابش زد تو سر کلاغ...چند بار....جوری که کلاغ ولو شد روی چمن...کلاغهای دیگر آزرده و خشمگین قارقار وحشتناکی به راه انداختند...پسر کلاغ را توی مشتش گرفت و رفت پیش دوستانش...یکی دو بار دیگر کلاغ را زد با کتابش و ولش کرد توی هوا...و با دوستانش خنده و شادی کنان به مسیر خود ادامه دادند...

کل صحنه دو دقیقه بیشتر طول نکشید...دهنم خشک شده بود با اینکه ۳ تا چای خورده بودم....نفس نفس میزدم...چیزی ته گلویم میسوخت...بغض داشت خفه ام میکرد....بلند شدم از جایم و به دوستم گفتم بریم...میخواستم آن مکان را هرچه زودتر ترک کنم...دیگر از نسیم و درختان و چای سرد توی فنجان و آدمها و کلاغها حس خوبی بر نمی خاست...همه چیز بوی تعفن میداد...بوی کثافت....غرور....بی صفتی...بی چیزی.... حیوانیت...پستی...پستی...پستی....

چه خوب بود که نبودی آنجا زهرا...

هیچوقت در زندگیم از نبودنت اینقدر خوشحال نشده بودم و خدا را شکر نکرده بودم که حالا...

یادم نمیرود آن روز کنار تریای داروسازی و نگاهت به آن جوجه کلاغ خیس و پاشکسته و معصوم که نگاه پوچ و خسته اش به بالاترین شاخه ها دوخته شده بود...

چه خوب بود که نبودی آنجا زهرا....

                 

                                                                                                  دوشنبه ۳۱ تیر

+ نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 2:28 |