تبليغاتX
سپندارمزد - ...
 

مدتی بود نت نیومده بودم...به چند دلیل که حوصله ندارم بگمشون...کلن یه مدتی از دنیای ارتباطات تقریبا دور بودم....نت که هیچی...خط اصلیمو هم گذاشته ام رسما کنار...چه اعصابم راحته از دست اون همه آدم و طبعا اون همه اس ام اس و تک های وقت و بی وقت....

...الان رفتم اینباکسم می بینم که یک عالم ایمیل دارم از یک عالم آدمهای بیچاره که در انتظار جوابن....

در این روزهای غیبت واسه خودم خیلی چیزا نوشتم به صورت پراکنده....

 

(۱):برای سمانه......

*گاهی آدم اس ام اس های جالبی دریافت میکند...اس ام اس هایی که تاثیر عجیبی در روح و روان آدم میگذارند و خیلی هم غیر منتظره اند....

 

سمانه:

سلام..داشتم کتابامو زیر و رو میکردم...یه نوشته دیدم:

خاکسترها هم نام مرا بر آینه ی چشمانت نقش خواهند بست...

                                                                     دکتر مهدی زرقانی

                                                                             ۱۱/۹/۸۵

حس غریبی بود....گفتم باهات تقسیمش کنم....

 سمانه...سمانه...هر چی فکر کردم فامیلش یادم نیومد...ولی خیلی چیزای دیگه یادم اومد...

یاد ترم ۱ زیاد می افتم...خیلی زیاد هم می افتم...ترم ۱ واقعا عجیب بود...و خیلی دور به نظر می یاد...بقول صبا از ژیش دانشگاهی هم دورتره...

۱۱/۹/۸۵...۱۱ آذر ۸۵....مدام این تاریخو تو ذهنم تکرار میکنم...

سرمای پاییزی رو حس میکنم...سرمای پاییزی ساعت ۶-۸ شنبه شب ها رو که میرفتم مهندسی کلاس ادبیات...و اون کلاسها رو زندگی میکردم با تمام وجود....

میون صغیر و کبیر و محجور و جرم و جنایت و قوای سه گانه و هانتهینگتون که همشون برام عجیب و غریب بودند اون سه واحد ادبیات واسه من کاملا آشنا بود و تنها آشنا شاید...

اون سه واحد ادبیات تنها حلقه ی پیوند من با نگار قبل از دانشگاه بود....و من به اون نگار نیاز داشتم...هنوز هم دارم...همیشه نیاز دارم...

اون کلاس ادبیات آخرین کلاس ادبیات زندگیم بود و پرشورترینش...

فرضو به این بگیریم که تا ۷۰ سالگی بنا باشه زندگی کنم....۵۰ سال دیگه پیش رومه بدون کلاس ادبیات....و من چقدر دلتنگم برای اون ۱۳ سالی که سر کلاسهای ادبیات می نشستم....و چقدر دلم تنگتر خواهد شد در ۵۰ سال آینده...

ترم ۱ ترمی بود که ۳ واحد ادبیات و ۲ واحد جامعه شناسیشو عاشقانه دوست داشتم... اون موقع نمیفهمیدم ارزش این ۵ واحدو....حالا میفهمم و به جرات میتونم بگم که تا حالا فقط همین ۵ واحد ارزش کلاس رفتن رو داشتن و به دردم خوردن....

ترم ۱ ترمی بود که من در اوج آرمانها و آرزوها و احساسات بودم...پر بودم از حسی نیک نسبت به همه چیز و همه کس.... ترم ۱ ادامه ی معصومیت و کودکی سالهای دانش آموزیم بود.... و هنوز ترم ۲ ای نشده بودم و هنوز اسفند نرسیده بود و سنگینی ۲۰.....

(۲)

امروز پری رو دیدم دوباره....بعد خوندن فرانی و زویی باید این فیلمو دوباره میدیدم تا خوب میفهمیدمش....چه فیلمایی میساختن قبلا...حالا چی میسازن؟؟؟؟یک مشت مزخرف عشق و عاشقی و خیانت کمدی....این کشور ما رو بسوی پسرفت داره نه پیشرفت....

روز به روز دارم از کشورم متنفرتر میشوم....

تو این کشور روز به روز دارم دین زده،دانش زده،سیاست زده،اخلاق زده،فرهنگ زده، سنت زده...همه چی زده تر میشم!!!!!

(۳)

جدول خریدم....سرگرمی جدیدمه....از افکار پراکنده و منفی  نجاتم میده....

(۴)

حوصله ی کلاس رفتن رو ندارم....توان نشستن رو صندلی و گوش کردن رو ندارم....به هر زبونی میخواد باشه...هر کلاسی میخواد باشه....

(۵)

کلاس ورزشی میخوام....ورزش اعتماد به نفس آدمو زیاد میکنه....به آدم انرژی میده...روح میده...

اما این خواستن یه خواستن ساده است....عمرن که بتونم هم بکشم برم کلاس ورزشی....

در خودم نمی بینم اصصصصصصلن....

(۶)

جدیدا کشفیدم چرا این قدر تابستونا بهم سخت میگذره؟؟؟ البته دلایل محتلفی داره ولی یکی از تپل ترین دلایلش اینه: فقدان طنز....

تابستونا زیادی تو لاک خودم جدی میشم و واسه همینه که افکار فلسفی میان سراغم و میزنن مخمو میریزن پایین و به هیچ جایی هم نمیرسونمن....

این جدیت خشک و بی روح و خسته میکنه منو....

من دلم واسه دانشگاه تنگ نشده...من دلم واسه خندیدن زیاد تنگ شده...واسه پوچی مکالمه هام با بچه ها...واسه مسخره بازیا....واسه اون من چرت و پرت گوم...فرزاد حق داره که بهم میگه عبوس و جدی...تو خونه و بخصوص تابستونا همینجوریم و اون من دیگه ام بالقوه و خفه است....


پ.ن:اسمم رو هم عوض کردم....همون اسم خودمو گذاشتم....دیگه یلدائه هیچ جوره مستعار نیست و به دردی هم نمیخوره...صرفا یک اسمه....یک اسمی که ازش خوشم میاد و نمدونم چرا....!!!!

 

                                                          

+ نوشته شده توسط نگار در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 20:37 |