9 سالم بود....10 سالم بود...؟؟؟ نهایتا 11 ساله بودم..
.آن موقعی که همه ی بچه های هم سن و سالم دنبال نوارهای لیلا فروهر و کی و کی و کی بودند من توی جیبم آرام جان شجریان بود...
آرام جانش آرام جانم شد...یاد ایامش رنگ خاطراتم شد....
پا گرفت و ریشه دواند و طولی نکشید که سرو چمانم شد.... فریادش فغانم شد...اندک اندک یوسف خوش نامم شد و روزی رسید که دیگر بی او به سر نشد....
دلم دلم دلم را بردی به که گویم یار؟ غمم غمم غمم نخوردی ز چه جویم یار؟

سفرهای بچگیم با ماشین- مخصوصا آنها که کویری بود- را با آلبومهای شجریان بیاد می آورم....
همیشه بابا توی ماشین شجریان داشت...
توی خیلی از شعرهایش اسمم را فریاد میکرد....خیلی جاها نگار قافیه ی آن ابیات پرشور می شد...
هر بار اسمم را می شنیدم ...با آن صدا...با آن شور...با آن نوا...از آن حنجره ی بی همتا...
به بابا لبخند میزدم و او هم متقابلا....
می بالیدم از اینکه اسمم توی بیشتر شعرها هست...توی خیلی از کاست ها...و با موسیقی فریاد میشود....
از بابا میپرسیدم نگار مگر یعنی چه؟؟؟چرا توی شعرها اینقدر اسم مرا میگویند؟؟؟اسمم را برای چه گذاشتی نگار؟؟؟
و بابا میگفت که نگار یعنی آرایشگر...بت زیبا...و معشوق و محبوب است در تمام شعرها...
و بعد از مولانا برایم میگفت....از حافظ...از شعر...از موسیقی...از سماع...از عرفان....از عشق...
شجریان برای من یک دریچه بود...دریچه ای به روی هر چه خوبی...هر چه زیبایی...هرچه بی انتها....
بله اینها بی تاثیر نیست در عشق و علاقه ای که در طی سالها گل کرد و میوه داد.....
اما به نظر می آید که کافی نیست....
چرا؟؟؟ چرا این عشق در نگین و فرزاد یا مامان پا نگرفت؟؟؟؟ گل نکرد؟؟؟میوه نداد؟؟؟
حتی در بابا هم یک علاقه ی ساده بود در طی سالها...الان هم بگذاری نگذاری چندان تفاوتی نمیکند برایش...
چه رابطه ای بود بین روح کودک سال من و آن نوایی که از گلوی شجریان بر می خاست؟؟؟؟
وقتی به اولین چرقه های این عشق فکر میکنم....وقتی الان 9 ساله ها ، 10 ،۱۲ ساله ها و حتی بزرگترهاشان را می بینم که پی تهی ها و فلاکت ها و محسن چاووشی و محسن یگانه ها میگردند از درک کودکی خودم عاجز میشوم!!!!!
آن موقع ها چه می دانستم عرفان چیست؟؟؟ مولانا کیست؟؟؟ شجریان در چه دستگاهی خوانده فلان آلبوم را؟؟؟معنی خیلی از واژه هایی که او می رقصاند را نمیفهمیدم...!!!!!
شجریان برای من ترجمان واژه ی موسیقی بود....موسیقی ای که مثل بقیه ی موسیقی ها نبود... یک چیز جادویی بود در آن صدا...در آن موسیقی...در آن الفاظ...در آن حنجره ای که واژه ها را در موسیقی می ریخت.... که نمیفهمیدم چیست؟؟؟
حالا که 20 سالگی ام را دارم نفس میکشم میفهمم آن چیز جادویی چه بود که کودکی مرا بزرگتر از هم سن و سالانم کرد....
سخت میشود توضیح داد...اسم و تعریف خوبی برای این چیز جادویی نمی شود ارائه داد...
یک جور معنویت....یک جور آرامش ناب....
این بود آن چیزی که در شجریان است و در هیچکس دیگری به این شدت و به این میزان خالص نیست...
بله....بله...موسیقی سنتی ما شهرام ناظری هم دارد...کامکار ها را هم...ایرج بسطامی و بنان و که و
که و که را هم.... موسیقی سنتی ما فقط شجریان ندارد....اما خوب که نگاه میکنم می بینم شجریان نباشد شیرازه ی موسیقی سنتی از هم می پاشد...چیز زیادی ازش نمی ماند...
تابستان پارسال...آن تابستان لعنتی که فروپاشیده بودم...که سرد و سنگ و بی تفاوت بودم نسبت به همه چیز...که زندگی برایم نباتی بود بیشتر و گاهی حتی نباتی هم نه.... دوستم ناگهان خبر داد از کنسرتش و گفت که بلیط میتواند برایم جور کند....
ریخت....ریخت...ریخت...ریخت شوری عجیب به رگهایم...که به تکاپو افتادم...خندیدم...گشتم دنبال بلیط...شب رفتنم احساس کسی را داشتم که میخواهد برود مکه...میخواهد برود به قلب خدا....در آن روزهایی که شکسته بودم از درون....در آن روزهای اوج بی خدایی...بی ایمانی...در آن قعر کفر و بی تفاوتی....نوید شنیدن صدای شجریان از نزدیک که بارها مرا برده بود به سماع و رقص و مستی....
گشتن گرداگرد کعبه ی خدا بود،گشتن پروانه به دور شمع...
و وقتی نشد...نرفتم...نشد که بگردم به دورش....
شکست استخوانهایی که تازه جوش خورده بود.....!!!!!! افتاد شانه هایم پایین....پاشیدم...
خدا نمی خواست.....نمی خواست...نمی خواست انگار مرا...
پاشیدم...ریختم...سوختم...
شب فردای آن روزی که بنا بود خسرو شکیبایی را خاک کنند حال بدی داشتم....
تا اذان صبح بیدار ماندم و در رختخوابم غلت زدم....
چند بار تیتراژ خانه ی سبز و موسیقی متن خواهران غریب را گوش کردم و بعد از آن شجریان شروع کرد به خواندن در گوشم...اول ربنا خواند...بعد هم شروع کرد به تصنیف خواندن....
یکهو به گریه افتادم....
از تصور و ترس اینکه یک روزی شجریانم...سرو روانم....آرام جانم دیگر نخواند.....

همان شب....همان جا....خدا را به ملکوت صبح....به صدای اذان موذن زاده که می آمد از دور قسم دادم....که من قبل از شجریان بمیرم....که نبودنش را نبینم...نداشتنش را زنده نمانم...دنیا همینطوری اش هم به مفت نمی ارزد وای به حال دنیایی که نغمه های تازه ی این باشکوه حنجره خاموش شود زیر خروارها خاک...
وای به حال دنیای بی شجریان!!!!!!
سرو روانم آرام جانم بی تو نمانم دردم به جانم


22:47 چهارشنبه شب
9 مرداد 87
پ.ن: اینو الان پیداش کردم و دانلود کردم:
دانلود تصنیف قدیمی نگارا با صدای همایون شجریان
دوشنبه ۲۱ مرداد:
مامان دراز کشیده بود روی کاناپه...خسته بود...میدانستم نای حرف زدن ندارد...گفتم: مامان یه چیزی ازت میپرسم فقط با سر جواب بده نمیخواد حرف بزنی...
اینکه شجریان تو کردستان عراق کنسرت بده و تو مشهد نده... ستم نیست؟؟؟؟
سرشو آورد پایین با خنده و یکهو بغلم کرد و بوسید...دوست داشتم اون آغوشو و اون خنده رو....
گفتم: دیدی پیرزنا همش میگن ملت دعا کنن که اینا مکه نرفته از دنیا نرن؟؟؟؟ من فکر کنم کنسرت شجریان نرفته میمیرم...
و بغض گلومو گرفت....
-: قول میدم همین جا بهت که خودم ببرمت کنسرت شجریان یا همایون...میدونی که من حرفی بزنم پاش هستم...
انگشت اشاره شو حلقه کرد دور انگشتم....
قول دادم بهت...
مامان میدود...میدود...برای فرزاد خانه میخرد...برای نگین موبایل میخرد...قسط میدهد...وام میگیرد...جوش میزند...حرص میخورد...به داد دانشجو و پروپوزالش میرسد...دنبال نگین میرود...نان میخرد...می آید خانه...غذا درست میکند...خانه را تمیز میکند...
میگویم بیا یک کتاب بخوان...یک فیلم خوب ببین...وقتی برای خودش ندارد و ناراضی هم نیست...
با تمام وجودش قول میدهد مرا به کنسرت شجریان ببرد....
عجیب است این مقوله....خیلی خیلی عجیب ...
و من یکی نه میتوانم و نه میخواهم که بفهمم این عشق و ایثار زن را وقتی که مادر میشود....
