چادر مدام از سرم می افتد....
مثل حاج خانمها چادرم را زیر بغلم میزنم و میروم داخل مسجد...
تسلیت و غم آخرتون باشه و روحشون شاد....
چادر می پیچد لای دست و پایم....مثل احمقها شده ام....
کلافه روی زمین می نشینم و چادرم را در می آورم...تا میکنم و میگذارم توی کیفم...
صدای قرآن و گریه و روضه گوشم را پر میکند...
به عکس مرحوم که شمع و حلوا و خرما احاطه اش کرده است نگاه میکنم...
با خودم میگویم یعنی روحش دارد کیف میکند از این همه گریه و شیون و لباسهای سیاه؟؟؟؟
همه اش با خودم فکر میکنم اگر بمیرم اصلا دلم نمیخواهد برایم مجلس عزا بگیرند و های های گریه کنند.... روحم درد میکشد از اینها....
همین جا میخواهم وصیت کنم که کسی برایم مجلس عزا نگیرد و گریه هم نکند و به جای سیاه، سفید برایم بپوشد و اگر میخواهد کاری در حق من مرده انجام دهد چیزی خیرات کند....
یک سری آهنگها هم هستند که دلم میخواهد سر قبرم بگذارند که هم روح خودشان را خجسته میکند هم روح من مرده را....
یک وصیت دیگر هم دارم و آن این است که توی گرما و سرمای شدید یک وقت به سرتان نزند بیایید سر قبر من....!!!!! اگر هوا خوب بود و دلتان هم خواست...آن وقت بیایید...
مامان میگوید:
این روزها چراغ برات است...برویم حرم پیش نیلوفر که اگر نرویم ناراحت میشود...
مامان از پیش خودش میگوید که نیلوفر ناراحت میشود....
من از پیش خودم میگویم که ناراحت نمیشوم چون انتظاری از کسی ندارم که بعد از مرگ من بلند شود خودش را زابراه کند در گرمای تابستان که برات است و اینها....از این تیریپ ها نمی آیم که هستی ام چه بوده که نیستی ام چه باشد؟؟؟ میخواهم بگویم معنی ندارد اینطور آدم به مرده ها بچسبد....!!!!!
خیلی خیلی می پسندم کلا مجلس های تشییع و یادبود مرده های خارجی را...
در آرامش و سکوت با یک حالت روحانی مرده را به خاک میسپارند و کشیش هم دعایی آرام و بی ادا میخواند و یکی یکی داغداران می آیند و یک مشت خاک میریزند بالای تابوت و ممکن است آرام گریه ای هم بکنند و تا چند روزی مشکی شاید بپوشند و شاید هم نپوشند...بعد از چند روز میروند سراغ زندگی خودشان و بخواهند یادی هم از عزیزشان بکنند بعدا می آیند گل قشنگی میگذارند سر قبرش...همین!!!!
دیگر شیون و هلاک و مو کندن و خاک گور بر سر ریختن و از روی قبر بلند نشدن و اول و دوم و سوم و هفتم و عید اول و چهلم و سال ندارد.....
این همه در اسلام سفارش شده به با آرامش برگزار کردن مراسم کفن و دفن و راحت دل کندن از مرده و صبر کردن با قبولاندن این نکته که همه می میریم و همدیگر را در آن دنیا ملاقات میکنیم....
آن وقت....
به خدا که این مسیحی ها از ما مسلمان ترند....!!!!!
پ.ن: من ادعا نکردم که خودم میتوانم در مرگ عزیزانم اینطوری باشم....من موقع مرگ نیلوفر خیلی بچه بودم و هنوز نمیفهمم عزیز از دست دادن یعنی چه؟؟؟چون تجربه ی ملموسی نداشته ام...اما میخواهم تلاشم را بکنم...من فکر میکنم که گریه برای نبودن کسی یعنی خودخواهی....گریه یعنی حالا که دیگر نیستی در این دنیا در کنار من،دارم افسوس نبودنت را میخورم....
کاش بتوانم کمتر خودخواه باشم بعد از از دست دادن ها....
(۲): بار هستی*
دوچرخه سواری میکنم...در کوچه های عریض شب....
ام پی تری گوش میکنم و نسیم خنک شبانه را روی پوستم حس میکنم....
از کنار پسر جوانی رد میشوم و می بینم پسرک با تمسخر چیزی میگوید...درست نمی شنوم که چه میگوید ام پی تری نمیگذارد...
سر کوچه ی بعدی یک پیک موتوری چیزی میگوید با نگاهی کثیف و جلویم می پیچد...با حرص رکاب میزنم و دور میشوم ...زانوهایم از خشم میلرزد....
بابا خواست با من بیاید.... میتوانستم به امین هم زنگ بزنم که با هم برویم دوچرخه سواری...خانه شان به خانه مان نزدیک است.... اما میخواستم تنها باشم...میخواستم شب را با خودم و ام پی تری ام رکاب بزنم....
از شدت لرزش زانوهایم ترمز میکنم و می ایستم.... نفسهایم تند شده...میخواهم برگردم خانه....
گریه ام نگرفته....دیگر این چیزها به گریه ام نمی اندازد...چیزی که احساس میکنم خشم است...
خشم خشم خشم...یک خشم ناب....نسبت به همه چیز و همه کس....
رکاب میزنم به سمت خانه....
وارد کوچه ای میشوم که خیلی خیلی تاریک است....کارگری می بینم در کنار یک ساختمان نیمه کاره که دارد نگاهم میکند... دور میزنم و کوچه را بر میگردم...
وحشت...وحشت...وحشت...
احتیاط...احتیاط...احتیاط...
در گوشم خوانده اند اینها را به کرات....
رکاب میزنم به سمت خانه...
پسر بچه ای حدودا ۸ ۹ ساله دارد دوچرخه سواری میکند....
نگاهش میکنم با اندوه....
۸ سالگی تو امن تر از ۲۰ سالگی من است...
یک کوچه مانده تا کوچه ی خودمان....
سابینا زن بودن را حالت و وضعی می داند که خود انتخاب نکرده است و می گوید چیزی را که نتیجه ی یک انتخاب نیست نمی توان شایستگی یا ناکامی تلقی کرد. او معتقد است در برابر چنین وضعی تحمیلی باید رفتار درستی در پیش گرفت. به نظرش عصیان در برابر این واقعیت که زن زاده شده است به اندازه ی افتخار به زن بودن ابلهانه است...**
مسیرم را کج میکنم و دوباره در کوچه ها رکاب میزنم....
ام پی تری ام را بلند میکنم...تا آخرین درجه....
تا چیزهایی را که نباید و حقم نیست بشنوم، نشنوم....
سرم را بالا میگیرم....به درختان نگاه میکنم و به خانه ها...دقت نمیکنم به چیزی مگر به نور ماشینها و موتور ها و عبور و مرور دوچرخه ها....
دقت نمیکنم تا چیزهایی را که نباید و حقم نیست ببینم، نبینم...
بلند بلند میخوانم:
quoi tu penses quand tu t'endors
est-ce que tu m'aimes encore
Dans mes reves du paradis
On marche main dans la main.
Je peux tout te raconter
sur ta photo mon chevet
t'es la seule me donner
un sens ma vie
tous les chemins me ramnent vers toi
au fond, je garde ma foi, c'est toi qui me donnes la voie.
et a n'arrive que quand je pense toi,
en dormant, quand je reve, quand je me leve, quand je pense toi
en marchant, en parlant, quand je rve, quand je pense
* عنوان کتابی از میلان کوندرا
** پاراگرافی از کتاب بار هستی
