ارتباطات کمتر یعنی کنش و واکنش های کمتر....یعنی آرامش بیشتر....
اینو بابا خیلی وقت پیش بهم گفت الان دارم میفهممش...
یاد سال کنکورم می افتم...
سالی که با تمام بدی ها و استرس ها و ترس هاش چیزی توش بود که الان حسرتشو میخورم و دنبالشم....
اون با خودم بودن های زیاد...اون تنهایی های عمیق...اون ارتباطات کم...اون آرامش کتابخونه....
اون چایی ای که بابا برام می آورد و کنارش همیشه یک بیسکویتی شیرینی ای چیزی بود....
و من از بابا اشکالات ادبیاتم رو میپرسیدم و بابا برام با عشق و شور و حال توضیح میداد...
گاهی بخاطر یک لغت میرفت چند تا لغتنامه رو میگشت که حرفش مستند باشه....
و من گوش میدادم و چای میخوردم...و چه لذتی داشت خوردن اون چایی...
چقدر اون سال با بابا تو کتابخونه بودن موهبت بود...!!!!!
چقدر لپشو میکشیدم و بهش میگفتم: کوچولو...!!!!! سرخپوست کوچولو!!!!!
چقدر ناز میشد وقتی میخندید به شوخی های من...عین یه دختربچه لپش گل می انداخت....
و اوج محبتش وقتی بود که چونه مو میگرفت و تکون میداد سرمو و میگفت: برو خودتو لوس نکن....
و بعد از خستگی درسها و شوخی با بابا، چرخ زدن بین اون گنجینه ی کتاب...و ورق زدن کتابهای شعر....
سادگی و امید و نشاط و نیک بینی اون سالمو اصلن نمیخوام....
چیزی که دلتنگش شدم اعتماد به نفس و ایمان و آرامش عمیق اون موقع است....
ارتباطات کمتر یعنی کنش و واکنش های کمتر....یعنی آرامش بیشتر....
اینو بابا خیلی وقت پیش بهم گفت الان دارم میفهممش...
دوستت دارم بابا...دلم برات تنگ شده...
چه خوبه که تو رو دارم... هرچند خیلی کم...
خوشحالم که امشب داری میای...
تمام.....
